تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










روش نقد جلدپنجم: نقد مکتب ها ، آرمان تکامل-اگزیستانسیالیسم از کتاب روش نقد جلدپنجم: نقد مکتب ها ، آرمان تکامل-اگزیستانسیالیسم

..... انسان

 از ديدگاه تكاملى، انسان پس از تحول ماده تا حيات و حيات تا شعور، مطرح مى‏شود. در اين ديدگاه، وجود جهان بر وجود انسانى تقدم زمانى داردو راى تحليل علمى از تكامل طبيعى و زيستى انسان بايد از آنجا شروع كرد؛ چون طبيعت و حيات گام‏هاى مقدم تكامل هستند.

 ولى براى تبيين كلى جهان - نه تحليل علمى آن - مجبوريم از انسان شروع كنيم؛ چون انسان پس از عبور از مرحله‏ى آگاهى ابتدايى و جريان انعكاس‏ها و بازتاب‏ها، هنگامى كه به خودآگاهى مى‏رسد و به تحليل مى‏پردازد و تجربه‏ها و انگاره‏ها و استنتاج‏ها را نقد مى‏زند، در اين مرحله، جلوتر از جهان با خودش سر و كار دارد. او از خودش عبور مى‏كند تا به جهان مى‏رسد. و اينجاست كه از ديدگاه شناخت و تبيين كلى، انسان مقدم مى‏شود؛ چون تمام تحليل‏هاى علمى كه از تجربه‏هاى انسان مايه مى‏گيرد، از تبيين كلى جهان عاجز هستند. تمام روش‏هاى تجربه‏گرا و عقل‏گرا و يا تلفيقى از اين دو، مرحله‏ى تحليل علمى، مورد استفاده قرار مى‏گيرند، نه در هنگام تبيين كلى جهان ...

 دو لحاظ و دو ديدگاه وجود دارد: از ديدگاه تكامل، جهان پيش از انسان مطرح است، ولى از ديدگاه تبيين و شناخت، انسان پيش از جهان مطرح مى‏شود و تحليل از انسان آغاز مى‏گردد.

 اكنون مى‏پرسيم انسان را از كجا آغاز كنيم؟

 آن گونه كه دكارت مى‏گويد من فكر مى‏كنم پس من هستم؟

 و يا آن گونه كه كامو مى‏گويد من عصيان مى‏كنم پس هستم؟

 يا آن گونه كه در فلسفه‏ى اسلامى مطرح شده كه درك انسان از خودش، درك حضورى است، درك بدون واسطه است؟

 تو كه مى‏گويى من فكر مى‏كنم... اين «من» و «فكر» و «كردن» را چگونه ادراك كرده‏اى و از كجا شناخته‏اى؟ پس تو خودت اين را يافته‏اى و از آن عبور كرده‏اى. اين دريافت همان دريافت حضورى و بلاواسطه است كه هر كس از خودش دارد. تو فكر و احساس خودت را احساس مى‏كنى و با خودت حضور دارى. ميان درك تو از خودت و درك تو از يك ليوان آب، تفاوت مشخصى است. با اين توضيح، شناخت حضورى و شناخت با واسطه دو قسمت شناخت انسان را تشكيل مى‏دهند.

 

 شناخت باواسطه خود مراحلى دارد:

 

۱-شناخت حسى و تجربى، كه انعكاس جهان خارج به واسطه‏ى حواس و اندام‏هاى حسى است.

۲- انگاره‏هاى ذهنى كه در تجربه‏ها و دريافت‏هاى حسى دخالت مى‏كنند و در آن تركيب‏هاى جديدى را شكل مى‏دهند كه در جهان خارج هم وجود ندارد و همين انگاره‏هاى ذهنى به واسطه‏ى وهم و خيال، زمنيه‏ى تكلّم و نطق انسان را تشكيل مى‏دهد.

۳-استنتاج‏ها و تجربه‏ها و تعميم‏ها كه به واسطه‏ى فكر به انسان منتقل مى‏شوند و آگاهى‏هاى عالى انسانى را شكل مى‏دهند و علوم و معارف و صنايع را پايه مى‏ريزند.

۴- سنجش‏ها و مقايسه‏ها كه به واسطه‏ى عقل انجام مى‏گيرند و بهترين را مشخص مى‏سازند.

 

 ما نمى‏توانيم شناخت هنرى و يا عاطفى و يا راه دل را مطرح كنيم؛ چون، دل منبع احساس و حركت است، نه وسيله‏ى آگاهى و شناخت. هنگامى كه تو بهترين را شناختى و انتخاب كردى، اين منبع به تو نيروى حركت مى‏دهد و تو را پيش مى‏برد، همان‏طور كه اين منبع در حيوانات به طور ساده‏تر و انعكاسى، آن‏ها را حركت مى‏دهد و به كار وا مى‏دارد.

 رابطه‏ى اين منبع احساس با منبع آگاهى در انسان، پس از انتخاب و سنجش برقرار مى‏شود؛ ولى در حيوانات پس از انعكاس و بازتاب. البته اين در صورتى است كه انسان بخواهد با تفكر و تعقل خود كار كند وگرنه مى‏تواند در همان سطح ساده و در حد انعكاس‏ها بماند.

 آنچه كه به عنوان اشراق در عرفان شرق مطرح مى‏شود، همان درك بلاواسطه است كه همراه وسعت وجودى و گسترش هستى، انسان، از خودش فراتر مى‏رود و بر خارج احاطه پيدا مى‏كند و اين همان وجود فراباش و فراگير است كه همراه رياضت و يا تمركز و يا توحيد، در انسان شكل مى‏گيرد و وسعت‏هاى بيشتر يا كمترى را همراه مى‏آورد و حضور زيادتر يا كمترى را باعث مى‏شود.

 كسانى كه تمامى آگاهى انسانى را از اين قبيل حساب كرده‏اند، همچون هايدگر غافل بوده‏اند و آن‏ها كه تمامى آگاهى انسان را انعكاسى شمرده‏اند، آن‏ها هم اشتباه كرده‏اند؛ چون انسان پس از مرحله‏ى انعكاس و تجربه، با تخيل و تفكر و تعقل همراه است و اين تركيب خاص انسانى و اين اندام‏هاى معرفتى، در او شكل‏هاى جديدى از شناخت فراهم مى‏كنند؛ شكل‏هايى كه از مرحله‏ى انعكاس به مرحله‏ى انتخاب رسيده‏اند؛ چون همراه اين تركيب و يا نظارت عنصر تعقل، انسان به آزادى مى‏رسد.ص۸۵-۸۳

 

...... روش شناخت

 

 انسان با درك حضورى و بلاواسطه، در خودش سه مسأله را كشف مى‏كند، كه اين سه، كليد شناخت جهان و شناخت هستى، هستند. در اينجا بايد ميان جهان و هستى، ميان عالم و وجود فرق بگذاريم.

 مى‏گويى آب هست. سنگ هست. حسين هست ...

 در اين سه جمله يك نقطه‏ى اشتراك وجود دارد كه در تمامى پديده‏ها همين نقطه‏ى اشتراك هست. آن قدرِ مشتركى كه در تمام پديده‏ها وجود دارد، هستى ناميده مى‏شود؛ ولى با اين كه هستند، با هم تفاوت‏هايى دارند. آب و سنگ و حسين با هم فرق دارند. فرق اين‏ها از حدود و از مرزهاى هستى آن‏ها برخاسته كه در اصطلاح به آن ماهيت مى‏گوييم و اين هستى‏هاى محدود را، جهان، عالم و پديده مى‏خوانيم.

 ما با درك حضورى انسان، به كليدهايى مى‏رسيم كه جهان و هستى را، هستى محدود و هستى نامحدود را نشان مى‏دهند؛ چون اين محدودها، محكومند و حاكمى دارند كه هيچ حدّى بر نمى‏دارد.

 

 - درك وضعيت

 

 من در خودم اندام‏ها و نيروها، اعضاء و جوارح، افئده و جوانح را مى‏بينم و احساس مى‏كنم. اين كه اين‏ها چگونه شكل گرفته‏اند و هر كدام از كجا به اين مرحله رسيده‏اند براى من مهم نيست، كه دست و پاى من چگونه به وجود آمده‏اند و يا فكر و ذهن من چگونه شكل گرفته است. من احساس مى‏كنم كه از اين اندام‏ها و نيروها برخوردارم و مى‏بينم آنچه كه دارم به اختيار من نيست. من اين وضعيت را احساس مى‏كنم و با اين احساس و با اين شناخت مى‏توانم تفكّرم را تغذيه كنم و نتيجه‏هايى را به دست آورم.

 با درك وضعيت خودم، چند مسأله مشخص مى‏شود:

 ۱- آنچه به اختيار من نيست، ملاك افتخار من نخواهد بود و ارزش به وجود نخواهد آورد؛ چون به من مربوط نيست كه من به آن‏ها افتخار كنم.

۲- من كه اختيار اين‏ها را ندارم و محكوم اين‏ها هستم، ناچار حاكمى خواهم داشت كه اختياردار من و بخشنده‏ى من است. اين كه اين حاكم كيست؟ طبيعت است، قانون‏ها هستند يا هر چيز ديگر براى من مهم نيست؛ چون اين حاكم هنگامى كه خصوصياتش را شناختم، از اين احتمال‏ها نجات پيدا مى‏كنم. اكنون اين نكته را يافته‏ام كه من اختيار خودم را ندارم و توانايى‏هاى من به من مربوط نيستند؛ با خواست من نيامده‏اند و با خواست من نمى‏مانند، همين نشان مى‏دهد كه نه افتخارى به اين وجود ابتدايى مى‏توانم داشته باشم و نه مى‏توانم در همين وجود مسايل را حل كنم؛ كه من بيرون از اين وجود محكوم، حاكمى را مى‏يابم. با چه خصوصياتى...؟

 اين سؤال بعدى من است و جواب ساده‏اش اين كه اين حاكم نمى‏تواند خودش محكوميت داشته باشد. نمى‏تواند مانند من، حدود و مرزهايى داشته باشد و نمى‏تواند حدّى را بپذيرد. اين حاكم تركيبى نخواهد داشت؛ چون مركب هر چند خودكفا باشد، نمى‏تواند مسأله‏اى را حل كند؛ كه اجزاء هميشه مقدم بر مركب هستند و رابطه‏ى اين اجزاء، به ضابطه‏ها و قانون‏هايى نياز دارد و اين شروع محكوميت است.

 اين حاكم هنگامى كه تركيب نداشت، ناچار نيازى نخواهد داشت و حدودى بر نخواهد داشت و مساوى و برابرى و مانندى هم نخواهد داشت.

 اين خصوصيات حاكمى است كه من وجودش را از وضعيت خودم استفاده كرده‏ام.

 

 از طرفى ديگر، من خودم را مى‏يابم و احساس مى‏كنم. با چه و چگونه ...؟ آيا ديگرى ميان من و خودم واسطه است كه خودآگاهى و خودخواهى من از اوست؟

 من كه هستى خودم را احساس مى‏كنم، من كه هستى محدود را احساس مى‏كنم، اين احساس به واسطه‏ى هستى نامحدود و حاكم است. پس من با او خودم را مى‏بينم و اوست كه گواه وجود من و روشن كننده‏ى هستى من است. او از من به خودم نزديك‏تر است.

 

 هنگامى كه بخواهم با پديده‏هاى ديگر و همراه جهان خارج، اين جريان را طى كنم، ناچار گرفتار ايده‏آليسم و گرفتار سوفيسم خواهم شد، كه آيا بيرون از ذهن من جهانى هست؟ و آيا اين جهان بر فرض وجود قابل ادراك هست؟

 ولى اين گونه كه با درك وضعيت خودم شروع مى‏كنم، اين حاكم را مى‏شناسم، بدون اين كه هنوز بيشتر از خودم را مطرح كرده باشم و بدون اين كه به ايده‏آليسم و سوفسطاييسم مبتلا شده باشم.

 آگاهى حضورى از اين آفت‏ها بر كنار است و از اين شكّ‏ها جدا...

۳- من مى‏توانم به خاطر تفاوتى كه در احساس‏هاى خودم مى‏بينم، به عوامل بيرون از ذهن و جهانى بيرون از خودم معتقد شوم. اگر آتشى بيرون از ذهن من حضور ندارد، اين تصور از كجا آمده؟ و چرا اين تصور با احساس‏هاى متفاوتى همراه است؟

 هنگامى كه دستم را به چيزى كه به نام آتش مى‏شناسم نزديك مى‏كنم، با آن هنگام كه فقط تصور همان آتش را دارم، چرا وضعيتم متفاوت مى‏شود و چرا احساسم متفاوت مى‏گردد؟

 

 در هر حال درك وضعيت، كليدى است كه من هستى حاكم و وجود حاكم را، همراه خصوصيت حاكميت و نبود تركيب و نبود نياز و نبود محدوديت مى‏شناسم.

 همان‏طور كه مى‏توانم جهان بيرون از خودم را به خاطر تفاوت احساس و با همين وضعيتم كشف كنم؛ ببينم در من چه مسايلى منعكس مى‏شود و من چگونه با ذهنم آن‏ها را تحليل مى‏كنم و حتى اشتباه‏هايى را مى‏پذيرم. من با درك وضعيتم، اين تصورها و احساس‏ها و احساس اشتباه را احساس مى‏كنم و تفاوت اين احساس‏ها از عواملى خارج از ذهن و دنيايى بيرون از من خبر مى‏دهد.

 

 - درك تقدير

 من در خودم اندام‏ها و نيروهايى را احساس مى‏كنم و از تقدير و اندازه‏ى اين نيروها است كه مى‏توانم دو نتيجه بگيرم:

 يكى اين كه من استعدادهايم بيشتر از خوردن و خوابيدن و لذت و خوشى و رفاه است. اين اندازه استعداد براى لذت و خوشى، نه فقط زياد است كه حتى مزاحم است. خودآگاهى من نمى‏گذارد كه من حتى در اوج خوشى‏ها، خوش باشم؛ چون من با آينده و با گذشته رابطه دارم و در لحظه‏ى حال محبوس نمى‏شوم. من از خودم مى‏پرسم بعد چى...؟ و مى‏پرسم كه آيا اين خوشى‏ها دوام دارد؟ و مى‏بينم كه در تحول هستم و در چهار راه فصول ايستاده‏ام و اسير بهار و پاييزم، نه هميشه بهار و نه هميشه پاييز.

 دوم اين كه من بيشتر از اين محدوده‏ى هفتاد سال هستم. استعدادهاى اضافى من دليل ادامه‏ى من هستند، همان طور كه استعدادها و اندام‏هاى اضافى جنين دليل ادامه‏ى آن هستند.

 با اين درك تقدير، من نه به زندگى تكرارى و عادى مى‏توانم دلخوش باشم و نه مى‏توانم خودم را هفتاد ساله به حساب بياورم؛ كه من بيش از هفتاد سال و بيشتر از اين خوردن‏ها و خوابيدن‏ها نيرو و امكانات دارم.

 براى اين مرحله از زندگى و براى خوردن و خوش بودن، فكر و عقل و وجدان و خودآگاهى و آزادى و اين همه نيرو و امكان زيادى و بى‏فايده و حتى مزاحم و دست و پا گير است. اين فكر من هميشه سؤال‏ها دارد و عقل من مدام محاسبه و سنجش دارد كه چرا اينجا ايستاده‏اى و در خاك مانده‏اى ...

 هنگامى كه در كنار موج‏هاى بى‏آرام دريا مبهوت مى‏شوم، گويا موج‏ها به من هجوم مى‏آورند كه چرا تو مانده‏اى؟ ما با اين همه شور براى تو بى‏آراميم و تو اين گونه راكد و ماندگار ...؟

 اين دو مطلب؛ يعنى بزرگ‏تر بودن از زندگى عادى و بيشتر بودن از هفتاد سال، نتيجه‏ى درك تقدير و آگاهى از اندازه‏هايى است كه در من وجود دارند و من مى‏توانم بلاواسطه احساسشان بكنم.

 

 - درك تركيب

 من گذشته از امكانات و اندام‏ها و نيروهايم كه در من وجود دارند و احساسشان مى‏كنم، مى‏بينم كه اين اندام‏ها با هم در رابطه هستند و اين استعدادها با هم ارتباط برقرار مى‏كنند و با تركيب اين‏ها و با ارتباط اين‏هاست كه من به ابعاد بيشترى راه پيدا مى‏كنم و توانايى‏هاى جديدى را در خودم مى‏يابم.

 اين تركيب، همچون تركيب حروف الفبا، بى‏نهايت كلمه و جمله به دست مى‏دهد و اين است كه ابعاد انسانى، بر فرض محدود بودن، هنگامى كه به اين تركيب مى‏رسند، نامحدود مى‏شوند و توانايى‏هاى عظيم او را پايه مى‏ريزند.

 

 اندام‏هاى حس انسان، تصورها و تصويرهايى را منعكس مى‏كنند و اين را احساس مى‏كنم و همان‏طور كه گذشت، از تفاوت احساس، دنياى بيرون هم كشف مى‏شود. اين تصويرهاى پراكنده اساس آگاهى انسان هستند كه در حافظه‏ى او انباشته مى‏شوند و عامل عكس العمل‏هاى ارگانيزم و اندام انسان در برابر عامل‏هاى خارجى است.

 و سپس نيروى تخيل و واهمه، به اين تصويرها شكل‏هايى مى‏دهد كه در خارج مشابهى ندارد و انگاره‏هايى به وجود مى‏آورند كه چندان واقعى نيستند.

 تخيّل، حركت فعال ذهن بر روى انعكاس‏هايى است كه حالت انفعالى ذهن را تشكيل مى‏دادند. البته ذهن در برابر اين انعكاس‏ها عكس‏العمل‏هايى را هم به ماهيچه‏ها منتقل مى‏ساخت كه فعاليت ذهنى را تشكيل مى‏دادند، ولى اين فعاليت بر روى پديده‏هاى ذهنى و تصاوير و تصورهاى انباشته شده است.

 همراه اين خلاقيت و با فعاليت ذهنى است كه امكان تكلّم و زمينه‏ى نطق فراهم مى‏شود؛ پس از آن كه همراه تقليد و تمرين، مهارت‏هايى در عضو تكلّم و در خود زبان و قسمت‏هايى از مغز فراهم شده است.

 با فعاليت تخيل، اندام انسان، عكس العمل‏هاى جديدى در رابطه با اين دستگاه ابراز مى‏كنند، همان‏طور كه در برابر حافظه و يادآورى از عامل‏هاى گذشته تا حدودى عكس العمل نشان مى‏دادند.

 با رشد انسان و رشد دستگاه مغز، انسان به عمل‏هاى جديدى دست مى‏يابد و آن، نتيجه‏گيرى، تعميم و تجريد و انتزاع است كه در رابطه با نيروهاى ديگرى در انسان شكل مى‏گيرد.

 اين استنتاج و نتيجه‏گيرى، اين زاياندن معلومات، خصلت عالى انسانى است كه به اين مرحله رسيده.

 سپس مرحله تعقل و سنجش و نظارت و محاسبه‏ى انسان فرا مى‏رسد، كه بلوغ انسانى را همراه دارد و با اين تركيب جديد است كه انسان به آزادى مى‏رسد.

 انسان همان‏طور كه از دل و احساس و غريزه‏هايى برخوردار بود كه در برابر انعكاس‏هاى اندام حسى بر روى مغز عكس العمل نشان مى‏داد و ماهيچه‏هاى او را به كار مى‏گرفت، از اين تجربه و تخيل و تفكر و تعقل هم برخوردار است.

 عمل انسان از اين كانال‏ها عبور مى‏كند و مثل عمل و عكس العملِ ساير حيوانات نيست. پيچيده است و در اين پيچ‏ها و همراه نظارت و سنجش است كه انسان به آزادى مى‏رسد.

 انسان همراه اين تركيب نهايى و عالى، آزادى را در خود احساس مى‏كند و تفاوت عكس‏العمل خود را با عكس‏العمل ساير حيوانات مى‏شناسد و از انعكاس‏ها به انتخاب‏ها مى‏رسد.

 

 اين تركيب عامل آزادى انسان است. انسانى كه از اين جبرها تركيب شده با نظارت عقل و محاسبه‏ى آن از انعكاس‏ها آزاد مى‏شود. و اين، مفهوم آزادى انسان است و اين آزادى وابسته به آگاهى نيست، وابسته به وجود و حضور اين نيروى تعقل و اين تركيب جديد است.

 

 باز همين تركيب، جريان انسان و تحرك انسانى را توضيح مى‏دهد و همين تركيب است كه آدمى را به رفتن، به راضى نشدن، به نماندن دعوت مى‏كند تا حدى كه حتى با تنوع‏ها و تفنن‏ها هم ارضاء نمى‏شود و همين تركيب و ساخت انسان است كه او را از بازيگرى و بازيچه ماندن و تماشاچى شدن رم مى‏دهد و البته انسان، آزاد است كه بماند و نرود، ولى در ماندن بايد خستگى و وازدگى... را تحمل كند تا حدى كه نتواند حتى يك لحظه خلوت، يك لحظه سكوت را داشته باشد، كه در اين سكوت و خلوت، سؤال‏ها و بلبشوى درونش مبهوتش مى‏كنند و به جنون مى‏كشندش و اين است كه مجبورند فرياد بزنند، ساز بگيرند، شلوغ كنند و خود را در شلوغى‏ها گم كنند و اين را با نشاط و سرزندگى و شادابى عوضى بگيرند، ولى اين نشاط نيست. اين التهاب پيچيده‏ى انسانى است كه نمى‏خواهد سوختش را با ساختش هماهنگ كند.

 اين نشاط نيست، صداى شكستن ماشينى است كه با آب راهش انداخته‏اند و اين نشاط نيست، كه فرو ريختن انسانى است كه خودش را تحمل ندارد.

 

 و باز همين تركيب انسانى است كه آدمى را با نياز آشنا مى‏سازد و در او همت سبز مى‏كند تا بيشتر از آن‏چه كه دارد بخواهد و حركت كند. همين تركيب انسان، عامل توليد و عامل حركت تاريخ و جامعه‏ى انسانى است.

 انسان‏ها در حالى كه با اندازه‏ها و تقديرهاى گوناگون همراهند و حتى خطوط انگشتشان و حتى وضع موهايشان برابر و مانند هم نيست، ولى همه در تركيب با هم برابرند و رابطه‏ى اين اندام‏ها در آدم‏هاى گوناگون يكى است و همين است كه همه با اين كه در استعدادها و امكانات متفاوتند، در جهت دادن و رهبرى كردن برابرند؛ چون بر فرض محيط و وراثت و تربيت و غذا در انسان‏هاى مختلف امكانات و استعدادهاى مختلف آورده باشد، هنگامى كه اين تركيب، تعقل و سنجش را پيدا كردند، آن وقت به مرحله‏ى نظارت و رهبرى مى‏رسند و با توجه به اين نكته كه از هر كس به اندازه‏ى دارايى‏اش تكليف مى‏خواهند و بازده مى‏خواهند و با توجه به اين نكته كه نسبت‏ها و سعى مطرح است، نه عمل و كار و نه سرمايه و توان، با اين توجه برابرى آدم‏ها بهتر مشخص مى‏شود؛ چون تقدير در شغل و عمل دخالت دارد، نه در نقش و هدف و جهت دادن‏ها و نظارت‏ها.

 با توجه به اصل تركيب است كه نارسايى و محدودگرايى مكتب‏هاى گوناگون كه هر كدام به يك جزء از انسان اصالت داده‏اند مشخص مى‏شود و اين نكته باز مى‏شود كه هستى اصيل انسانى، نه در توانايى و امكان و نه در عمل و كار او، كه در سعى و نظارت اوست. هستى انسانى حتى در صورت ابتدايى‏اش از هستى سنگ و كلم جداست. از هستى گربه و موش جداست و انسان از تركيبى برخوردار است كه در ديگرها نيست و هستى انسانى در صورت نهاييش وابسته به اين نظارت مداوم و حكومت بر محرك‏ها و حركت‏هايى است كه انسان در هر لحظه مى‏تواند داشته باشد؛ وابسته به رهبرى كردن و جهت دادن به عمل‏ها و سعى‏ها است. وابسته به انتخاب بهترين عمل از ميان امكانات موجود و حركت‏هاى ممكن است.

 انسان، بودنش با بودن‏هاى سنگ و كلم و موش و گربه تفاوت دارد و شدنش وابسته به نظارت و رهبرى مستمرش بر محرك‏ها و بر حركت‏هاى بى‏شماره‏ى اوست.

 

 با اين تحليل، انسان تركيبى است از غريزه‏ها و تجربه و تخيل و تفكر و تعقل... كه تجربه‏ى او، تربيت و فرهنگ و محيط را جمع آورى كرده است.

 با اين تركيب، انسان به آزادى، به خود آگاهى و به نظارت بر خويش و به ضرورت حركت، نه تفنن و تنوع، و به حركت تاريخى دست مى‏يابد.

 و با اين تركيب است كه انسان مى‏تواند به خودش آگاه شود؛

۱- خودش را كشف كند،

۲-استخراج كند،

۳- شكل بدهد،

۴- رهبرى كند و جهت بدهد.

 انسان اين چهار مرحله را همراه دارد و براى نظارت و رهبرى بر خويش امكانات دارد و اين رهبرى، نه بر اساس هوس، كه بر اساس هدف شكل مى‏گيرد و اين هدف، با توجه به قدر و تركيب انسان و با توجه به ضرورت‏ها و قانونمندى‏هاى جهان و جامعه انتخاب مى‏شود.

 آنچه سارتر براى توضيح التزام و مسئوليت ابراز مى‏كند و از آن به عنوان موقعيّت ياد مى‏كند، يك نوع ساده‏نگرى و يا اضطرار و چاره انديشى است كه بايد دستاويز سرنگون شدن‏ها باشد.

 انسان با اين تركيب و تقدير و وضعيت، با هستى، با جهان، با جامعه، با خودش رابطه دارد.

 انسان در نظام زندگى مى‏كند. او در هر حركتش با تمام جهان، با تمام نسل‏ها، با تمامى خودش رابطه دارد. يك عمل ساده‏ى او از اين همه مى‏گذرد و عبور مى‏كند. پس براى طرح مسئوليت و التزام بايد از اين‏ها، از اين ارتباطها سخنى به ميان بيايد، نه از مسأله‏ى موقعيت كه سارتر مى‏گويد. مسأله‏ى انتخاب، به وسيله و به بركت آن از هوس ساده كه آندره ژيد مطرح مى‏كرد، آزاد مى‏شود.

 ما چگونه مى‏توانيم براى تحليل آزادى انسان به يك دروغ بزرگ و يا چشم پوشى ابلهانه رو بياوريم و ضرورت‏ها و جبرها و قانونمندى‏ها را انكار كنيم؛ قانون‏هايى كه حتى با نسبيت و كوانتوم در شكل آمارى و چند درصدى، پذيرفته شده است و مورد انكار نمانده و حتى در تجربه و در علوم از اين قانونمندى دارد استفاده مى‏شود.

 ما براى توضيح آزادى انسان از تركيب انسان مى‏توانيم استفاده كنيم.

 

 انسانى كه اين همه رابطه دارد، در دنياى رابطه‏ها نمى‏تواند ولنگار و بى‏تفاوت باشد و يا فقط در رابطه با موقعيتى كه سارتر توضيح مى‏دهد انتخاب كند. او در هر رابطه، احتياج به ضابطه دارد و فكر و عقل  و علوم انسان هنوز از اين رابطه‏ها خبر ندارد كه ضابطه بگذارد و غريزه‏ى او هم قدرت غريزه‏ى حيوانات را ندارد كه او را رهبرى كند. اين است كه وحى مطرح مى‏شود و ضرورت پيوستن به وجودى كه بر جهان احاطه دارد لمس مى‏گردد. وجودى كه با درك وضعيت خودم او را يافته بودم و حتى خودم را با او يافته بودم و با واسطه‏ى او درك كرده بودم. وجودى كه يافته بودم كه بايد حاكم وجود من باشد و نيز انتخاب نهايى من.

 با اين ديد، خدا انتخاب انسان است، نه تحميل به او. هنگامى كه تو ابزار مى‏سازى و يا از وسيله استفاده مى‏كنى، باز اين تويى كه انتخاب كرده‏اى و باز هم انتخاب، انتخاب توست.

 اين لج‏بازى با خدا، از حماقت آدم‏هايى ناشى مى‏شود كه نه خود را يافته‏اند و نه رابطه‏هاى عظيم خود را و نه خدا را كه از آن‏ها به آن‏ها نزديك‏تر است.

 و اگر خدا را باور كرده‏اند و يا رد كرده‏اند؛ مثل چيكو و دايان در فيلم عروسك‏ها هستند كه آن گونه ابلهانه ايمان مى‏آورند و ابلهانه‏تر او را كنار مى‏گذارند و آخر سر هم با چشم كور هنگامى كه معشوق‏هاشان را مى‏يابند او را مى‏پذيرند.

 اين نوع خدا باورى كه آقاى سارتر در نمايش خدا و شيطان ارائه مى‏دهد، بايد همان گونه شكسته شود و به فاضلاب سپرده شود.

 ما خدا را نه اين گونه مبتذل گرفته‏ايم كه به خاطر بخشش شلنگ، با او دوست و دشمن شويم؛ كه ما او را از خودمان به خودمان نزديك‏تر ديده‏ايم، كه او ميان ما و خود ما واسطه است و ما با او و با اين نور، خودمان را ديده‏ايم و با اين عشق به خودمان پيوند خورده‏ايم و به خودآگاهى و خود خواهى رسيده‏ايم.

 ما نه به خاطر شادى و نه به خاطر رنج، كه به خاطر اين تركيب افزون طلب و نياز آفرين، رو به او آورده‏ايم و از هستى محدود خود، به اين هستى حاكم دست بلند كرده‏ايم.

 ما از كوير غم گذشته‏ايم... ما از دردها درس گرفته‏ايم... ما قانون تبديل را آموخته‏ايم... و اين است كه از ضربه‏ها و بحران‏ها فرار نمى‏كنيم و حتى با آن‏ها درگير نمى‏شويم، كه بهره بر مى‏داريم؛ كه قانون تبديل را آموخته‏ايم و از خاك كمتر نيستيم، كه از كثافت‏ها هم كود مى‏سازيم.

 

 ما خير و شر و خوبى و بدى را نه در جهان و نه در انسان، كه در ارتباط انسان با جهان شناخته‏ايم و اين است كه در تنگنا نمى‏افتيم و با خدا نمى‏ستيزيم و مثل بچه‏ها قهر نمى‏كنيم. ما بر عصيان كودكى‏مان عصيان كرده‏ايم و پس از تشهد به تسليم رسيده‏ايم.

ما از جامى نوشيده‏ايم كه حتى عرفان شرق مست‏مان نمى‏كند. انسان و جهان و تاريخ را به گونه‏اى فهميده‏ايم كه اين سطحى‏نگرى‏ها و جزءنگرى‏هاىِ باب روز را در وسعت تركيب خود جواب گفته‏ايم.

گرچه به سطحى‏نگرى و يك بعدى بودن هم مفتخرمان كرده‏اند، كه تقصير ندارند. هنوز اين گونه حرف زدن را تجربه نكرده‏اند كه بفهمند و قضاوت كنند. ما را با پرونده‏ى ديگران محاكمه كرده‏اند و خداى ما را نيز.

 

 جهان

 ما از انسان آغاز كرديم. اين انسان بود كه از وضعيت خودش، از هستى محدود و محكوم خودش، به هستى نامحدود و هستى ساز مى‏رسيد و اين گونه ايمان مى‏آورد.

 و اين انسان بود كه از وضعيت و از تفاوت تصورها و احساس‏هايش مى‏توانست جهان بيرون از ذهن را بشناسد و به اين سؤال‏ها جواب بدهد:

 آيا جهانى بيرون از ذهن هست؟

 و اگر هست آيا اين جهان قابل ادراك است يا اين كه حواس خطا كارند؟

 و اگر قابل ادراك هست، آيا قابل تبيين و بازگو كردن هست؟

 اگر هست پس اين جهان چگونه هست؟

 آيا از نظام و قانونمندى برخوردار است؟

 آيا با جمال و زيبايى همراه است؟

 آيا اين جهان همراه با نظام و زيبايى رو به مقصدى دارد و هدفى برايش هست يا پوچ و باطل و ناحق است؟

 و در راه اين هدف آيا اجل و مدت و مراحلى دارد يا بى‏حساب و كتاب و بدون سر منزلى رو به مقصد دارد؟

 

 انسان هم جهان بيرون را مى‏شناخت و هم به دليل اين كه اشتباه حواس را ادراك كرده بود و انحراف‏ها را گرفته بود، آن را قابل ادراك مى‏ديد و از شك و سوفيسم نجات مى‏يافت؛ چون انسان تنها از حواس برخوردار نيست كه از دستگاه‏هايى برخوردار است كه اين خطاها را شناخته و با سنجش و نقدى همراه است كه اين انحراف‏ها را نشان داده و با ميزان‏ها و معيارهايى روبروست كه حركت و جهت‏گيرى‏هاى او را كنترل مى‏نمايند.

 

 انسان نظام و قانونمندى را مى‏تواند ببيند و در تجربه‏اش از آن بهره بردارد. علوم انسانى جز بر اساس همين نظام شكل نمى‏گيرند. اگر نظامى در كار نباشد، چگونه علم مطرح مى‏شود و به صنايع سنگين شكل مى‏دهد.

 

 داستان نسبيت و كوانتوم در فيزيك جديد، نظام و قانونمندى را در هم نريخت، كه به آن شكل نوترى داد و علّيّت و حتميّت را به وسعتى ديگر جمع بندى نمود و قوانين آمارى را مطرح ساخت.

 

جمال

 از زيبايى،

و از چگونگى ادراك آن،

 و از ادراك مشترك انسان‏ها از اين زيبايى،

 حرف‏ها بسيار است...

 گاهى زيبايى را هماهنگى اجزاء يك پديده با هم معرفى مى‏كنيم. فلان لباس زيباست؛ يعنى تمامى رنگ‏ها و بافت‏ها و قسمت‏هايش با هم مى‏خواند با هم همنواست.

 گاهى زيبايى، هماهنگى اجزاء يك پديده با هم و هماهنگى خود پديده با جايگاهى است كه در آن نشسته و در آنجا قرار دارد؛ مثل هماهنگى لباس با بزمى كه در آن هستى.

 و گاهى زيبايى، هماهنگى اجزاء و هماهنگى با جايگاه و هماهنگى با غايت و هدفى است كه براى اين پديده شناسايى شده است؛ مثل هماهنگى لباس در خودش و با بزمى كه در آن هستى و با كارى كه در آن بزم به عهده دارى.

 هماهنگى و زيبايى در فرض اول و دوم، با ذوق شناسايى مى‏شود. زيبايى در آن فرض‏ها وابسته به ذوق‏هاى گوناگون خواهد بود. چه بسا يك چيز براى تو زيبا باشد و براى ديگرى زشت.

 و ادراك مشترك اين زيبايى در انسان‏ها، باز وابسته به تصادف و يا طبيعت مشترك آن‏ها خواهد بود.

 ولى زيبايى در تحليل سوم كاملاً عقلى و منطقى خواهد بود و ادراك آن وابسته به آگاهى از اين غايت و هدف خواهد بود.

 چه بسا اين فرش براى فلان برنامه جالب باشد و براى برنامه‏اى ديگر زشت. با اين تلقى از زيبايى، پديده‏ها در رابطه با هدفى كه براى آن‏ها شناخته شده است، نقد مى‏خورند و تحليل مى‏شوند.

 و ادراك مشترك از زيبايى، وابسته به آگاهى از هدفى و غايتى است كه براى اين پديده در نظر گرفته شده. كسى كه اين غايت را مى‏شناسد، زيبايى را مى‏فهمد و كسى كه از اين غايت و هدف بى‏خبر است، از زيبايى دركى نخواهد داشت.

 زيبايى جهان با اين همه درد و رنج و درگيرى، با اين همه جنگ سياه و مرگ سرخ، هنگامى به چشم مى‏آيد و ادراك مى‏شود كه تو جهان را در رابطه با غايتى و هدفى بسنجى. اگر دنيا براى راحتى و خوشى باشد، نه تنها زيبا نيست كه احمقانه است؛ ولى اگر هدفى جز خوشى و لذت و رفاه در نظر بگيرى، آن وقت مى‏بينى كه با اين هدف، درد و رنج و جنگ و مرگ، همه هماهنگ هستند و همه ضربه‏هاى حركت و عامل رفتن تو هستند.

 

 هدف

 درك زيبايى در جهان، وابسته به اين غايت و هدف از جهان خواهد بود و تو مى‏توانى اين هدف را از تركيب خودت به دست بياورى و از شهادت استعدادهايت بشنوى.

 تو كه ادامه‏ى جهان تا خودت را مى‏بينى، حركت و ادامه‏ى  خودت را خواهى ديد و در اين ادامه، جهت عالى‏تر و هستى نامحدود را خواهى شناخت و عشق او در تو خواهد ريخت و او را حاكم خواهى گرفت و از او به اطاعت خواهى ايستاد؛ كه قرب هر كس در گرو اطاعت اوست و در اين قرب، تو به قدرت‏ها و وسعت‏هايى خواهى رسيد، كه او از آن برخوردار است. تو با او مى‏بينى و با او مى‏شنوى و با او مى‏گيرى و با او مى‏دهى.

 

 براى شناخت هدف در هستى، اين يك راه بود.

 استعدادهاى عظيم تو، هدف و جهتى را نشان مى‏دهد كه او حاكم توست و در نتيجه تو كه با قانون‏هاى طبيعت به حركت رسيده بودى، از ماده تا حيات و تو كه با غريزه‏ها حركت كرده بودى، از حيات تا مراحل عالى شعور، همراه تفكر و تعقل، اكنون بايد همراه سنجش و انتخاب، حركت انسانى خودت را شروع كنى و جهت بالاتر را حاكم بگيرى و از طبع و غريزه و انعكاس، به مرحله‏ى انتخاب و وظيفه راه يابى.

 راه ديگر، اين كه تو از نظام، به شعور حاكم آن راه مى‏برى و از شعور به هدف مى‏رسى؛ چون هنگامى كه حكمت و شعور را پذيرفتى، مى‏توانى رجحان‏ها را در هر انتخاب او شناسايى كنى و از بن‏بست‏ها و حيرت‏ها و احتمال‏هاى بى در و پنجره خلاص شوى. در اين مرحله از حكمت، هدف را و رجحان‏ها را مى‏شناسى.

 

 اَجَل

 در تمامى مراحل حركت، تو اجل و مدت‏ها و مرحله‏ها را مى‏بينى. حركت ماده تا حيات و حيات تا شعور و شعور تا اختيار و اختيار تا اختلاف و اختلاف تا انقلاب. تمامى اين مراحل، اجل و دوره‏هايى هستند كه آشكار گريده‏اند.

 اين است كه اجل جايگاه زيادى خواهد داشت:

 در جهان،

 در جامعه،

 در انسان.

 طبيعت تا انسان دوره‏هايى و اجل‏هايى گذرانده‏اند و انسانِ اكنون هم، دوره‏هايى را مى‏گذراند؛ در رحم و در پشت خاك و جامعه‏ى انسانى هم دوره‏هايى را پشت سر گذاشته. اجل و دوره‏هاى اجتماعى، وابستگى به هماهنگى با نظام و يا درگيرى با آن دارد؛ چون تاريخ انسانى در رابطه‏ى با نظام حاكم بر جهان تحليل مى‏شود، نه در رابطه با حركت ابزار و با اين ديد دوره‏هاى تاريخى و طبقات اجتماعى به گونه‏اى ديگر تحليل مى‏شود.

 رابطه‏ى انسان با تاريخ و طبقه، آن چنان رابطه‏اى نيست كه هگل در آن شكل و هايدگر و ماركس در واژگون كردن آن تصوير كرده‏اند؛ چون همان‏طور كه در بحث تركيب گذشت، انسان تركيبى از جبرها و فاكتورهاست كه هيچ كدام آن‏ها اصالت ندارند. اصالت فقط با تركيب آن‏هاست و اين تركيب كليّتى است كه جامعه و تاريخ و عقل و غريزه... جزءهايى از آن هستند و اجتماع يك كلّى است كه انسان‏ها، جزيى از آن به حساب مى‏آيند. داستان جزء و جزيى، كل و كلى در اينجا مطرح است و همين، تفاوت اين بينش بنيادى با آن بينش‏هاى سطحى و يك بعدى است.

 تاريخ يك جزء از كليت انسان است و مؤثر در اوست، نه حاكم بر او. انسان تاريخ را در خود دارد. اين خودِ انسان و اين شخصيتِ انسان در تمام اين‏ها ريشه دارد.

 

 اكنون مى‏توانى در يك ديد كلى، مكتب وجودى هايدگر و سارتر را نقد بزنى و تفاوت‏هاى كلى را درباره‏ى انسان و درباره‏ى جهان و درباره‏ى تاريخ و طبقات بشناسى و مفهوم آزادى انسان و هستى ابتدايى او و هستى نهايى اصيل او را بشناسى و رابطه‏ى او را با جهان و جامعه، نه با مسأله‏ى موقعيت سارتر، بفهمى.

 انسان هستى خودش را بلاواسطه احساس مى‏كند و اين هستى از تركيبى برخوردار است كه او را به آزادى مى‏رساند و در اين آزادى، انسان با جهان و جامعه رابطه دارد و اين است كه بار نسل‏ها را بر دوش مى‏گيرد. و اين است كه بايد قدر و طرح‏ريزى داشته باشد و براى طرح ريزى نمى‏تواند با هوس ساده و يا با هوس در رابطه با موقعيت كار كند؛ كه بايد ظرفيت و ضرورت را در نظر بگيرد؛ قدر و ظرفيت خودش را و ضرورت‏ها و نيازهاى حاكم بر جهان و جامعه‏اش را.

 در اين مرحله، هستى انسانى و وسعت و احاطه‏ى آن و مسأله‏ى معرفت و آگاهى هايدگر، با اشاره از آن انتقاد شد.

 و همين طور مسأله‏ى نفى ضرورت و امكان و آزادى و طرح ريزى و مسئوليت و التزام سارتر.

 اكنون بايد بند بند اين دو فلسفه را تحليل كنيم و به حالت‏هايى كه آن‏ها تحليلش كرده بودند: « تنهايى، دلهره، يأس و وانهادگى » نگاهى بيندازيم.ص۱۰۹-۸۶ 

کتاب روش نقد جلدپنجم: نقد مکتب ها ، آرمان تکامل-اگزیستانسیالیسم اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


از کتاب  روش نقد جلد چهارم - نقد مکتب ها ، آرمان تروش نقد جلد چهارم - نقد مکتب ها، آرمان تکامل-مارکسیسمکامل-مارکسیسم

 ..... انسان و انقلاب

 با توجه به اصل تركيب و اصالت انسان و آزادى و انتخاب او،

 و با توجه به نقش انسان در تاريخ و حاكميت انسان بر تاريخ و جامعه و محيط،

 و با توجه به نظام علّيّتى و علمى هستى، مى‏توانيم تمام تاريخ انسان را بفهميم و مى‏توانيم آينده‏ى او را پيش بينى كنيم؛ چون انسان آزاد پا در راهى حساب شده دارد كه مى‏تواند درگير شود ولى نمى‏تواند با درگيرى‏ها ادامه بدهد، مجبور است بازگردد.

 در هستى حساب شده و در جامعه‏ى مرتبط، هنگامى كه يك واحد از جاى خود جدا مى‏شود از عدل فاصله مى‏گيرد و با ظلم پيوند مى‏خورد ناچار به حدود و بندها برخورد خواهد كرد و به درّه‏ها خواهد افتاد.

 اين ظلم، اين فسق، اين بيرون افتادن از جايگاه‏ها نظام‏ها را مى‏شكند و نظامى تازه مى‏سازد و اين نظام تازه وابسته به انتخاب و رهبرى انسان است كه آيا همراه حدود باشد و يا درگير با آن‏ها.

 آنچه در دوره‏هاى گوناگون تاريخى نقش فعال را دارد همين ظلم، همين فسق3، همين بيرون افتادن از حدود و جايگاه‏ها است كه نتيجه‏اش انقراض آن‏هايى است كه شروعش كرده بودند و البته اين دور نهايى درگيرى است كه خود نظام هستى و «مرصاد» جلوگير آن‏هاست، ولى پيش از اين مرحله ناچار آن‏ها كه از راه بيرون افتاده‏اند با كسانى روبرو خواهند شد كه پاسدار راه هستند و رهبرانى بيدار و انسان‏هايى مبارز و انقلابى.

 اينها كه به راه افتاده‏اند پيمان داده‏اند كه خليفه اللَّه باشند و پيمان داده‏اند كه برتجاوزها قرار نگيرند و آرام نشوند هنگامى كه ياورى دارند. و پيمان داده‏اند كه از بطن حادثه‏ها و در شب تاريك جزيره ياورها را بيرون بياورند، اگر چه ياورشان نيست.

دوستى با خدا همان‏طور كه بهره‏هاى عظيمى در خود گرفته است، غرامت سنگينى هم دارد.

 آنچه خدا تعهد كرده به عهده‏ى آن‏هايى قرار مى‏گيرد كه با او تعهد كرده و با او پيمان بسته‏اند.

اين على است كه بايد عهده‏ى خداى را عهده دار شود و رزق تمام خلق را به دوش بگيرد. براى آن‏ها نيازهاشان و شناخت و يقين و عشق و وسعت و قرب را فراهم آورد و در برابر آن‏ها كه تجاوز كرده‏اند سنگر بگيرد و هيچ سستى به خود راه ندهد، كه او در راه است و در راه وحشتى نيست بر فرض رهروى نباشد راه هست صراط هست و مرصاد هست و خدا و قيوم بر راه و بر صراط و بر مرصاد پاسدارى دارد.

 با توجه به اين اصل تركيب و نقش حاكم انسان و نظام علّيّتى هستى، مى‏توانيم تمام تاريخ انسان و از جمله درگيرى‏ها و مبارزه‏هاى او را بفهميم و مى‏توانيم انسان انقلابى را محك بزنيم.

 آن‏ها كه مى‏خواهند تاريخ انسان را با يك جبر و با يك بُعد انسان توضيح بدهند و تحليل كنند، گمراه خواهند شد و به بن‏بست خواهند رسيد.

 درگيرى‏هاى اجتماعى انسان همانند درگيرى‏هاى فردى او فقط از نظام روابط توليدى مايه نمى‏گيرند و در نزاع‏هاى طبقاتى خلاصه نمى‏شوند. اين درگيرى‏ها فقط به خاطر هدف رفاه و در شكل انقلاب‏هاى خونين يا همراه تلقين و فشار و سازماندهى سربازخانه‏اى نيستند. ضرورت مبارزه فقط با قوانين تحولى تاريخ روشن نمى‏شود، همان‏طور كه با احساس انسانى و با ضرورت تكاملى و با نهادهاى سنتى روشن نمى‏شد.

 آن‏ها كه در مبارزه‏ها قلّه‏هاى بلندترى خواسته‏اند، اينها نمى‏توانند با احساس انسانى، مبارز بسازند؛ چون اين احساس، بالاتر از حقوق بشر نمى‏زايد و در برابر احساس‏هاى ديگر انسان تاب تحمل ندارد، از پاى مى‏افتد. آن‏ها كه با تلقين و با تكيه بر اين احساس مى‏خواهند به محرومان برسند و به خلق محروم صدقه بدهند اشتباه كرده‏اند.

 اصولاً خلق نيازى به صدقه رسانى ندارد. او خودش به اندازه‏ى خودش هست. هنگامى كه بفهمد از او گرفته‏اند و هنگامى كه عينيّت برايش مفهوم شود و به ذهنيّت برسند و هنگامى كه گذشته از اينها بفهمد مى‏تواند غير از اين باشد، آن وقت آرام نمى‏گيرد، كه عصيان مى‏كند و حتى ضعف و ترسش او را به قدرت مى‏رساند و مسلحش مى‏كند و راهش مى‏اندازد.

 يك پرنده هم هنگامى كه به خانه‏اش هجوم مى‏آورى، با تمام ضعفش گارد مى‏گيرد و با منقارش حمله مى‏كند.

 آنچه قدرت‏ها را استوار مى‏كند و بزم فرعون‏ها را گرم مى‏كند جهل و تاريكى مردم است؛ همين كه پر شدند و سرشار شدند و در نور، خودشان را ديدند كه كمتر از فرعون نيستند، ديگر خودشان فرعون مى‏شوند و براى او آب نمى‏برند.

همان‏طور كه گذشت، ظلم و فشار، درگيرى و عصيان را مى‏زايد و همين است كه مى‏گويند با كفر مى‏توان حكومت كرد، ولى با ظلم هرگز.

البته هر قدر بينش ما از ظلم، عميق‏تر و گسترده‏تر شود، درگيرى‏ها گسترده‏تر خواهند شد. ما گاهى ظلم را در اين مى‏بينيم كه نان ما را گرفته‏اند و لباسمان را برده‏اند و شكم‏مان را خالى گذاشته‏اند و گاهى حتى مى‏بينيم كه مغزخالى ما و قلب كوير ما و انديشه‏ى تاريك ما و روح تنگ و ضعيف و ناتوان ما و وجود بى‏شخصيت ما، همه و همه مظلوم هستند و همه را خالى گذاشته‏اند و بارش را برده‏اند كه زير بارم ببرند، اينجاست كه حتى اگر نان هم به من بدهند با آن‏ها درگير مى‏شوم كه از نيرويم بار نكشند، حتى اگر علوفه‏ام را هم آماده كنند برايشان پشگل هم نمى‏اندازم و گولشان را نمى‏خورم، كه من خودم را شناخته‏ام كه بيشتر از آب و نان هستم و آن‏ها را شناخته‏ام كه ستمگر هستند تا آنجا كه اگر زمين كويرى ببينم ظلم آن‏ها را مى‏بينم و اگر كوه لختى را ببينم چپاول آن‏هارا مى‏بينم و اگر رنگ زردى و روح خسته‏اى را ببينم ظلم آن‏ها و نبود تربيت را مى‏بينم.

 اين چنين برداشتى از ظلم است كه بلال‏هاى تاريخ را با عُمَرهاى تاريخ، نه با فرعون‏ها و عثمان‏ها، كه با عُمَرها، عُمَرهايى كه حتى از انوشيروان‏ها عادل‏تر هستند درگير مى‏كند.

 بلال حتى براى عمر اذان نمى‏گويد، كه ظلم را محدود نمى‏بيند. مغزى كه از نور و دلى كه از شور خالى شده، مظلوم است و آن‏ها از حاكم، آقا بالاسر نمى‏خواستند. حاكم بايست مغز و قلب و عقل و روح آن‏ها را با شناخت و احساس و سنجش و وسعت و قدرت همراه مى‏ساخت.

 آن‏ها كه شماره‏ى وجودى خود را شناخته‏اند به اين لباس‏هاى تنگ و كوتاهى كه اينها برايشان، براى به كار گل گماشتنشان فرستاده‏اند، قانع نخواهند شد.

 اينها زود از مكتب‏ها و درّه‏ها و باتلاق‏ها مى‏گذرند. كسانى در پوشاك فروشى معطل مى‏شوند و لباس‏ها را به تن مى‏كنند تا بفهمند و سال‏ها مى‏مانند تا تحقيق كنند، كه شماره‏ى خودشان را نمى‏دانند و يا با كسانى روبرو شده‏اند كه از شماره لباس‏ها بى‏خبر هستند.

 مدعى مكتبى كه مى‏داند چه دارد و تويى كه مى‏دانى چه مى‏خواهى، ديگر معطلى و وقت كشى نخواهيد داشت. اين بينش و اين ديد، در تو قدرتى مى‏سازد كه به پا بايستى و اين شناخت در تو عشقى و حركتى را مى‏زايد كه عقيم نمانى، زاينده و مبارز و انقلابى باشى.

 و اين انسان انقلابى با انسان‏هاى ديگر تفاوت‏ها دارد:

 هم در مبناى انقلابش،

 و هم در خواسته‏هاى انقلابى‏اش،

 و هم در نوع سازماندهى‏اش و سازمان پذيرى‏اش،

 كه مبناى انقلابش ظلم وسيع است و خواسته‏اش رزق گسترده و خاستگاهش حتى سرزمين رفاه و آزادى و نوع سازماندهى‏اش، نه سربازخانه‏اى و بكن نكن و انضباط بى‏حساب، كه مهره‏ها خود بايد انتخاب كنند و در آزادى به يكديگر وابسته شوند و با شناخت اهميّت‏ها و عهده‏دارى تربيت‏ها هماهنگ گردند و سازمان بگيرند.

 اينها در محكوم‏ترين چهره‏هاشان، مهاجم‏ترين چهره‏ها را دارند و اينها هميشه پيروزند. در تاريك‏ترين لحظه‏ها در كنار خط حاكم و خط ظلم، خط ديگر را مى‏گذراند و راه دوم را مى‏سازند تا زمينه‏ى انتخاب‏ها فراهم شود.

 اين كار اول اينهاست و سپس اين مهره‏هاى زنده و اين كادر آگاه، به آن نوع سازماندهى مى‏رسند كه هر كس با اهميّت‏ها و تربيت‏ها با ديگران هماهنگ شود، نه با امر و نهى‏ها و انضباطها.

 و چنين نوع سازماندهى فقط در جمعى امكان‏پذير است كه هر واحد آن؛ هم كارمند و هم مدير، هم رعيت و هم راعى باشد؛ كه: «كُلُّكُمْ راعٍ و كُلُّكُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعْيَتِهِ».

اين جمله از يك نوع جمع عالى‏تر و يك نوع رهبرى و سازماندهى ديگر خبر مى‏دهد كه هنوز هم نمى‏فهمندش. چرا؟ چون انضباط و ديسيپلينى را ترجيح مى‏دهند كه بى‏درد سر است.

 اينها راه سريع را مى‏خواهند، نه صحيح را. اينها نظم را مى‏خواهند و سرعت را، حتى اگر بر خلاف نظام انسان باشد و نفى و مسخ او.ص۱۲۰-۱۱۳ 

کتاب روش نقد جلد چهارم - نقد مکتب ها ، آرمان تکامل-مارکسیسم اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


روش نقد جلد سوم - نقد مکتب ها - آرمان آگاهی و عرفان از کتاب روش نقد جلد سوم - نقد مکتب ها - آرمان آگاهی و عرفان

 ...... انسان از جبرهاى گوناگونى تركيب شده كه در اين تركيب به آزادى مى‏رسد و با اين آزادى و انتخاب است كه حركت مى‏كند. انسان كلّى است كه تاريخ و وراثت و محيط و تربيت و غريزه و روان، جزيى از او را تشكيل مى‏دهند. و اين اجزاء اصالت ندارند، كه اصالت در تركيب اينهاست. هر تحليلى كه بر اساس يكى از اين عناصر استوار باشد، كل را توضيح نمى‏دهد و تحليل نمى‏كند و اين است كه علمى نيست، هر چند كه متكى به اصول ديالك‏تيك و فلسفه‏ى علمى هم باشد. دريا در مشت تو خلاصه نمى‏شود.

 عرفان يك رود، يك جريان است. در تمام مذاهب هندى و بودايى و زرتشتى و مسيحى، ادامه دارد و حتى با اسلام همراه است.

 عرفان يك جريان است، اگر بخواهى آن را بپذيرى و يا نقد بزنى، نمى توانى از دور، اديبانه و فيلسوفانه و روانشناسانه و جامعه شناسانه ووو به نقد آن بپردازى. عرفان را فقط بايد عارفانه آموخت و از آن گذشت و يا با آن زندگى كرد.

 تا از اين رود جارى، لب تر نكرده باشى، هر گونه تحليل، چه مادى و چه غير مادى، چه روان كاوانه و چه عالمانه و فيلسوفانه، همگى همچون نگاهى هستند از يك زاويه و از يك روزنه، به صحنه‏اى كه بزرگ‏تر از زندگى است و بالاتر از تكرار و...

 عرفان و هنر، هر دو علامت يك حركت هستند. همانطور كه علم پاى فلسفه است و فلسفه پدر علم، همين طور هنر، پاى عرفان است و عرفان خاستگاه هنر. و اين هر دو بزرگ‏تر از زندگى توليدى هستند و دريچه‏اى به سوى دنياى مطلوب، نه همچون ابزارى در دنياى موجود.

 عرفان، يك جريان است و اين جريان براى آنهايى است كه خود را در خود زندان نمى‏كنند و مسائل امروز را، ديوار مسائل بزرگ‏تر فردايشان نمى‏سازند. براى آنهايى است كه مى‏خواهند شاهد باشند و براى تمام زندگى يك جا برنامه داشته باشند. براى آنهايى است كه نگرشى وسيع دارند و خود را در رابطه با جهانى عظيم‏تر از خيال و جامعه‏اى گسترده‏تر از دريا و نسل‏هايى تشنه‏تر از كوير، ديده‏اند.

 اينها در اين جايگاه است كه خود را كشف مى‏كنند و با اين رابطه‏هاست كه خود را مى‏يابند و ميان آنچه كه هستند و آنچه كه بايد باشند فاصله‏ها را مى‏بينند و حركت‏ها را مى‏خواهند، كه عشق به جريان يافتن و رفتن در ذره ذره وجودشان نشسته و ديگر ديزى آبگوشت و ميز شهرت و جلوه‏هاى قدرت و نگاه‏هاى بزرگ و كوچك، گرچه برايشان لازم هم باشد، ديگر برايشان كافى نيست.

 حركت انسان با درك اين تضاد در خويش، ميان آنچه كه هست و آنچه كه مى‏تواند باشد، شروع مى‏شود.

 تضادهاى اجتماعى و يا درك تضادها در جامعه، مادام كه با اين درك همراه نباشند، حركتى نمى‏آورند، كه توجيه مى‏شوند و مى‏پوسند.

 با اين ديد است كه راه مى‏افتى و در راه است كه تنهايى و غربت لحظه‏هاى غروب را احساس مى‏كنى و شور سپيده دم را مى‏فهمى و تا مقصدى كه گاهى آنچنان نزديك است و گاهى آنچنان دور، گاهى سخت مى‏تازى و گاهى بى‏چاره مى‏مانى.

 با اين جريان است كه غربت، تنهايى، تكرار، خستگى، وازدگى، رهايى و آزادى و همه‏ى كلمه‏هاى ديگر در تو مصداق و نمونه مى‏گيرند.

 

 اين جريان همانطور كه اشاره شد، يك عامل ندارد. فشارها، گرفتارى‏ها، رفاه‏ها، تكرارها، مى‏توانند در تو مؤثر باشند، همانطور كه جذبه‏هاى دوست و كشش‏هاى آشنا و غم‏هاى بى‏دليل و شوق‏هاى بى‏نشان و همانطور كه چشيدن‏ها و انس‏ها و..

 وقتى براى خريد مى‏روى، كمى به تو مستوره مى‏دهند و يك مقدار به تو مى‏چشنانند كه اگر خواستى، دوباره بيايى و اگر پسنديدى ادامه بدهى...

 آن خستگى و رفاه و فشار و اين كشش‏ها و جذبه‏ها و چشاندن‏ها، آغاز جريان تو است و... و آغاز هميشه آسان است و ادامه هميشه مشكل. عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكل‏ها...

 در اين مشكلات است كه جريان عرفانى با طلب و دعا گره مى‏خورد...

دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت

                                                        عمرى است که عمرم همه دركار دعا رفت

 من خودم، پس از آن جريان، بالاتر از عرفان رسمى را، در دعاها تجربه كردم و احساس كردم... دعاهايى كه شراره‏هايش چند كيلو وزن تو را مى‏كاهيدند و جلوه‏هايش، بن‏بست‏ها را هم مى‏شكافتند. و شور رفتن را در تو مى‏ريختند و كارى مى‏كردند كه رفتنت سنگ رفتنت نباشد و اشك‏هايت آرامت نكنند، كه گاهى همان راه رفتن تو، تو را از رفتن باز مى‏دارد. تو اگر هيچ نمى‏رفتى، مى‏فهميدى كه چقدر بايد بدوى... و چند صد كيلومتر بايد شتاب بردارى... ولى حالا كه با ده كيلومتر مى‏لنگى، دلخوشى كه از ديگران جلوتر هستم و همين جاست كه رفتن تو، سنگ راه توست. و در همين جاست كه اشك‏ها و حال‏ها، تو را خالى مى‏كنند و پس از اشك‏ها و سكسكه‏ها و آب بينى فرو كشيدن‏ها، احساس راحتى مى‏كنى و احساس خالى شدن.. و تمام شدن و ايستادن و مردن و گنديدن.

 بايد از حال‏ها و نه از حال‏ها كه از مقام‏ها، بگذرى و عبور كنى... و نه تنها در كلمات و نه تنها در حالات كه حتى در مقامات، محبوس نشوى، كه در اين وادى هر چيزى تو را به خود بگيرد، صنم تو و سنگ راه توست، حتى اگر حال‏ها و مقام‏ها و يا اشك‏ها و شورها و يا عشق‏ها و عمل‏ها باشد.

 آنچه تو را پر كند، نشان مى‏دهد كه تو همانقدر هستى... و همان اندازه وسعت گرفته‏اى و گسترده شده‏اى. و اين است كه بايد آن را بكنى و دور بريزى و بخواهى كه آنها را از تو بكنند و جدا كنند...

 اَسْئَلُكَ اَنْ تَقْطَعَ عَنّى كُلَّما يَقْطَعُنى عَنكَ...

 با اين جريان است كه ديگر عرفان نه علمش و نه حالش و نه مقامش، هيچ كدام مانع تو نيستند، كه تو عرفان را نمى‏بينى بل با عرفان مى‏بينى كه على مى‏گفت: دنيا همچون خورشيد است. اگر به آن نگاه كنى كور مى‏شوى و اگر با آن نگاه كنى، مى‏بينى و مى‏يابى و مى‏روى و مى‏رسى... حتى با شروعت رسيده‏اى... نه اين كه با رسيدنت، از دست رفته باشى.

 به امان حق.ص۱۴-۱۰

 

 ......آگاهى و عرفان

 در تمام اديان هند و بودايى و زرتشتى و مسيحى، به يك نقطه‏ى مشترك و حلقه‏ى رابطى برخورد مى‏كنيم كه در تمام اينها جريان دارد و با تمام اينها همراه است. مى‏توانيم اين حلقه را عرفان يا تصوف بناميم.

 شايد اين جامع مشترك، به خاطر اشتراك در زمينه‏ها و حادثه‏هايى است كه همراه اين مكتب‏ها و مذهب‏ها، نمودار گرديده‏اند.

 انسان براى شناخت هستى راه‏هايى را تجربه كرده و مراحلى را گذرانده... و در يك مرحله از تمام شناخت‏هاى خويش چشم پوشيده و خواسته تا هستى را در درون خود بيابد و از ملك تا ملكوت پرده بردارد و در جام جهان نما، در دل خويش، به ديدار اين همه برسد.

          ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند

                                                                هر آنكه خدمت جام جهان نما بكند

 و خواسته، براى اين خدمت گام‏هايى بردارد و اين آيينه را جلوه گاه نور كند و آنچه را از ديگران تمنّا داشته در خود بيابد.

   سال‏ها دل طلب جام جم از ما مى‏كرد

                                                               آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مى‏كرد

  گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود

                                                                طلب از گمشدگان لب دريا مى‏كرد

 انسان دنياى بزرگ‏تر را در خود دارد، كه فيكَ انْطَوى الْعالَمُ الاَكْبَرُ. و در اين دنياى بزرگ‏تر، تمام هستى مى‏تواند منعكس شود. آن گوهرى كه در تمام آن دنياى كوچك، جايگاهى ندارد، در اين جام جهان نما و در اين دنياى بزرگ، جلوه‏ها دارد.

 بى‏خبر دلى، كه اين گوهر را كه فقط در اوست و اين شهود و ديدارى كه فقط براى اوست و اين آگاهى و عرفانى كه همراه اوست و بيرون از تمام هستى است، بى‏خبر دلى كه اين گوهر را و اين جام جم را از گمشدگان لب دريا تمنا دارد... در حالى كه گوهرها در دل دريا نهفته‏اند... و در دل دريا پروريده شده‏اند.

 اين پناهندگى انسان به خويش پس از سرخوردگى از فكر و استدلال بود و پس از تهى دستى در تجربه و مواد اوليه. با كمبود تجربه پاى خيال باز مى‏شد و بازار خرافات رونق مى‏گرفت و خرافه‏ها سرسبز و شاداب مى‏گرديدند و در نتيجه تفكرى كه در چنين زمينه‏ى تخيل آلودى كار مى‏كرد به جايى نمى‏رسيد. آنها كه بيشتر از علم خويش خيز برمى‏دارند جز به درگيرى‏ها و اختلاف‏ها و قيل و قال‏ها نمى‏رسند. آنها كه با بال‏هاى ضعيف، شور پرواز مى‏گيرند، جز به مرگ دست نمى‏دهند.

 

 و انسانى كه در دلش روزنه‏اى مى‏يافت و در خويش پناهگاهى مى‏يافت، به اين پناهگاه مى‏خزيد؛ مخصوصاً آنجا كه با تجربه مى‏ديد چه قدرت‏ها و آگاهى‏ها و چه وسعت‏هايى در اين خلوت‏ها نصيب او مى‏شوند و چه راه‏هايى كه در درون او، پس از بن‏بست‏هاى بيرونى و پس از به گل نشستن پاى فكر و استدلال، براى او باز شده و ادامه مى‏يابند...

 و ناچار انسان به چنين راهى رو مى‏آورد و در چنين پايگاهى استوار مى‏گرديد.

 

 بايد اين جامع مشترك و اين خط سير ممتد در تاريخ انسان و اين پناهگاه عرفان و تصوف را كاملاً بررسى كرد و اين آرمان انسان از بيرون رسيده را نقد زد؛

 1 - چه در انگيزه‏هايى كه انسان را به اين پناهگاه رسانيده،

 2 - چه در هدف‏هايى كه اين جنبش همراه داشته،

 3 - چه در شكل‏هايى كه در تاريخ اين نقطه را همراهى كرده،

 4 - چه در عقيده‏هايى كه آفريده،

 5 - و چه در آثارى كه به جاى گذاشته،

 6 - چه در روش‏هايى كه براى خود انتخاب نموده،

 7 - و چه در وضعى كه اكنون دارد.ص۱۹-۱۷ 

 کتاب روش نقد جلد سوم - نقد مکتب ها - آرمان آگاهی و عرفان اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


از کتابروش نقد جلد دوم : نقد مکتب ها - آرمان ها: آزادی روش نقد جلد دوم - نقد مکتب ها- آرمان ها: آزادی

 .......ما در ساختمان  يك بناى عظيم ، هم محتاج  طرح  كلى و نقشه ‏هاى جامع  هستيم..... و هم محتاج  ديد جزيى و كارهاى هر روز . در طرح ، مجموعه را مى‏بينيم. در عمل ، از جزييات شروع مى‏كنيم و دنبال بيل و كلنگ راه مى‏افتيم و در نتيجه ، رسيدن به اينها  بن ‏بست نخواهد شد، كه ما راهى در پيش داريم .  همراه طرح كلى ، ساخت اين مهره ‏ها با پيچ‏هاى ديگرى كه ما به دنبالش هستيم، هماهنگ و همنوا مى‏شوند و صدايى بلند نمى‏كنند. 

 آنها كه فقط كار هر روز را در همان روز مى‏بينند، گرفتار كندكارى، خراب كارى، دوباره كارى خواهند شد. هر روز بايد ساخته‏هاى پيشين را در هم بكوبند و راه رفته را باز گردند.

 آنها كه مى‏خواهند... مجموعه‏ى راه را طرح ريزى كنند، به بينش و آگاهى عظيم‏ترى نياز دارند... و اين آگاهى مجموعى است كه راه گشاى آنها در بن‏بست‏هاى ديگران است. با اين آگاهى است كه انسان نه در يك عصر، كه در تمام نسل‏ها و نه در يك مجتمع كه در مجموعه‏ى هستى منظور مى‏شود و ملاحظه مى‏گردد.

 ما در جست و جوى مكتبى هستيم كه از ما شناخت بيشترى به ما بدهد. و آرمان‏هاى بزرگ‏ترى براى ما بيافريند؛ آرمان‏هايى كه زندان ما و حصار ما و ديوار ما نخواهند شد؛ چون مادام كه اين شناخت عميق و اين آگاهى عظيم از راه انسان و از خود انسان بدست نيامده باشد جز بن‏بست، جز حصار، جز ديوار چيزى نخواهى ديد...

 ما در جست و جوى مكتبى هستيم كه اين شناخت‏ها را نه با تلقين و تحميل، كه با تفهيم و تعليم، با آموزش و با روش به ما بدهد و در دسترس ما بگذارد.

 ما در جست و جوى مكتبى هستيم كه نه با شعار، بل با شعور، رابطه داشته باشد و نفى شخصيت ما و مسخ انسان نباشد.

 ما به اين گونه مى‏توانيم هر مكتبى را نقد بزنيم كه چه آرمانى براى ما دارد، چه شناختى از ما به ما مى‏دهد و چگونه اين شناخت و آرمان را در دسترس مى‏گذارد كه ما را مسخ نكند و نفى نكند. آيا به ما روش مى‏دهد و آموزش و يا تحميل دارد و تلقين؟

 ما در جست و جوى مكتبى هستيم كه اين شناخت‏ها و روش‏ها را در وسعتى مطرح كند و مجموعه‏ى راه را در نظر بگيرد. مكتبى كه مسائل را در تمام هستى، نه در جمع و در تمام عصرها، نه در يك نسل طرح كند... و با اين طرح كلى و اين نگرش عظيم، مسائل هر روز را هم حل بنمايد...

 براى رسيدن به آرمان‏هايى در سطح لذت و رفاه و عدالت، به هيچ مكتب و مذهبى نياز نداريم.

 انسان براى رسيدن به اين حد از عدالت و رفاه، نه عقل مى‏خواهد و نه مذهب.

 مگر اينها را با هدايت غريزه، نمى‏توانستيم بدست بياوريم؟ سگ‏هاى ولگرد صادق هدايت خود آگاهى نداشتند، از اين رو خودكشى و رنجشان نبود.

 زنبورهاى كندو، مذهب و مكتب نداشتند و فقط با هدايت غريزه و وحى و رهبرى جبرى، به جريان شلوغ زندگى خويش ادامه مى‏دادند.

 اما براى رسيدن به بيش از عدالت و رفاه، براى رسيدن به عرفان و تكامل، به عقل و مكتب‏ها، نياز هست، ولى به وحى و به مذهب هيچ، كه عرفان هند و مكتب‏هاى وجودى غرب، هر دو نشان اين خود كفايى و اين دو حركت عرفانى و تكاملى هستند.

 و از همين جاست كه از زير مذهب فرار مى‏كنند و بار مذهب را مى‏اندازند.

 آن آزادى و عدالت و رفاه و آگاهى و تكاملى كه آن‏ها مى‏خواهند، نه نماز مى‏خواهد و نه اقامه و نه اين همه بند و قيد. آزادى چين و كوبا و سوئد و ژاپن و آلمان را كدام مجاهد مسلمى بدست آورده؟

 آيا الجزائر و ليبى و كشورهاى اسلامى تا اين حد رسيده‏اند؟ آيا انقلاب‏هاى عظيم و خون‏هاى گرم مجاهدان ما، اين اندازه رويش و بارورى داشته است؟

 پس براى چه اين بار را به دوش بكشيم؟

 آيا از همين جا نيست كه مجاهدان ديروز، منافقان امروز مى‏شوند؟

 براى رسيدن به اين آرمان‏ها مذهب بار زيادى است و نه تنها مذهب كه حتى مكتب‏ها هم زيادى هستند. هدايت غريزه براى اينها كافى است.

 هر چقدر كه ما ابزار بهترى يافتيم، قدرت غريزى را بيشتر از دست داديم... و در نتيجه رفاه و لذت و آسايش خويش را باختيم. انسان امروز به صنعت بيشتر رسيده نه به عدالت و لذت زيادتر.

 انسان امروز به خون و دود و ترانه‏ى باروت رسيده، نه به عدالت و قسط.

 انسان در حركتش هر چقدر قوى‏تر شد ضعيف‏تر گرديد...

 ديروز فريادش كوه‏ها را مى‏لرزاند، اما امروز كه دستگاه‏ها جلودار او هستند صدايش پرده‏ى گوش‏ها را هم نمى‏لرزاند.

 ديروز چشمش دورها را مى‏ديد، اما امروز كه دوربين‏ها همراهش هستند چشمش خودش را هم نمى‏بيند.

 ديروز گوشش صداى بال‏ها و پاى حشرات را مى‏شنيد و امروز صداى انسان‏ها و جنگل‏ها را هم نمى‏شنود.

 ديروز حسّ و هوسش راهنماى خوراكش بود و امروز طب تغذيه‏اش هم برايش كافى نيستند و...

 انسان هر چقدر قوى‏تر شد ضعيف‏تر گرديد و رفاهش را باخت. او با آنچه كه داشت به رفاه و عدالت هم مى‏رسيد.

 اين تلاش و كوشش انسان، نشان دهنده‏ى آرمانى است بالاتر از آگاهى و عرفان و بالاتر از تكامل؛ چون انسان بيشتر از آزادى، عدالت و رفاه، بيشتر از آگاهى و تكامل استعداد دارد.

 اين آرمان‏ها كه اميد امروز انسان هستند، فريب فرداى او و زندان و بن‏بست روزهاى ديگر او خواهند شد...

 آخر انسانى كه پس از عدالت و آزادى و رفاه و پس از آگاهى و عرفان، به اوج تكامل رسيد و استعدادهايش را شكل داد و در اوج نگه داشت، تازه در اين بن‏بست مى‏ماند... كه با اين همه استعداد تكامل يافته چه بكند؟

 انسانى كه در ابزار و در نيروهاى درونى به تعادل و تكامل رسيده و در اين هر دو قسمت پيش آمده و نه فقط در بُعد ماده كه در بُعد معنى و قدرت‏هاى روحى به اوج رسيده، اين انسان تكامل يافته در اين دو بُعد، اين ماشين پيشرفته تا اين حد، به كجا مى‏خواهد برود؟ آيا باز هم تا توالت و آشپزخانه؟ و زندگى بسته؟ و تلاوت تكرار...؟

 اين كه با كمتر از اين حرف‏ها تأمين مى‏شد. آيا با اين همه سرمايه، باز همان مقدار سود؟

 و اين است كه خود عرفان و تكامل هم مى‏شوند بن‏بست انسان، مى‏شوند عامل عصيان و مى‏شوند ديوار او. تا او دوباره به تولدى ديگر برسد بايد مرگ‏هايى را بپذيرد...

 اين آرمان‏ها تا اين حد هم، بن‏بست انسان مى‏شوند... و اين است كه انسان بايد به گونه‏اى شروع كند كه راهش را بتواند ادامه بدهد.

 او بايد حساب پس از تكامل را هم بكند... كه پس از رسيدن به شكوفايى‏ها و به عدالت و به قسط... اگر امكانش پيش بيايد... بايد تا كجا برويم؟

 اين ماشين شكل گرفته‏ى عظيم، آيا راهى برايش نيست؟ صراطى ندارد؟ و جهتى ندارد؟ و محركى ندارد؟ و روش حركتى ندارد؟ و رهبرى ندارد؟

 و آيا با اين همه فقر و ندارى و با اين همه شكل و كمال، جز عبث و پوچى چه چيزى بدست خواهد آورد؟

پوچى، حقارت انسانى است كه رنج‏ها و دردهاى بزرگ او را شكسته‏اند و راه‏هاى بزرگ او را به خويش خوانده‏اند و او نتوانسته جواب بدهد.

و عبث، عظمت انسانى است كه راهش را بسته ديده و بن‏بست‏ها را در پيش... و خودش را بى‏مصرف.

 

انسان به شهادت استعدادهايش آرمانى دارد بزرگ‏تر، حتى از آگاهى و تكامل...

 و مكتب‏هاى موجود در اوج، بيش از رفاه و آگاهى و تكامل براى انسان ندارند.

 آن هم رفاهى كه درد آفرين و رنج زاست و بى‏درديش، بزرگ‏ترين درد.

 و آن هم آگاهى و عرفانى كه خودش بن‏بست و قتلگاه انسان است.

 و آن هم تكاملى كه خودش فاجعه‏ى عبث و بى‏مصرف شدن را دنبال دارد.

 بگذر از اين كه رفاه انسان، در هنگامى است كه به تمام نيازهايش برسد و به تمام خواسته‏هايش راه بيابد...

 آنجا كه نيازهاى عظيم‏تر انسان تأمين نشود، چگونه مى‏تواند رفاه رو بنمايد و جلوه كند.

 و آنجا كه راه‏هايش بسته است، چگونه انسان مى‏تواند تكامل بگيرد و به اوج برسد. منى كه خواسته‏هايم نزديك است از پايم استفاده نمى‏كنم، كه مى‏خزم. و انسانى كه نيازش در دسترسش هست با شكمش راه مى‏رود و با دلش مى‏خزد و ديگر پاهايش، به جريان نمى‏افتند و شكل نمى‏گيرند...

 هنگامى كه ضرورتى نيست و خواسته‏ها در دسترس هستند استعدادها فلج مى‏شوند و راكد مى‏مانند.

 براى نقد مكتب‏هاى موجود، ما مى‏توانيم از اين راه بهره بگيريم و با بررسى آرمان‏هاى آزادى و آگاهى و تكامل، بدون هيچ گونه تعصبى رو به مكتبى بياوريم كه شناخت بيشتر و آرمان بزرگ‏تر، آن هم با روش و آموزش عميق‏ترى را به ما هديه كند. و ما را در تمام هستى، نه در يك جمع انسانى و در تمام عصرها نه در يك نسل، بررسى نمايد...

 و البته مايى كه آنچنان آرمان‏هايى داريم، از آرمان‏هاى پايين‏تر چشم نمى‏پوشيم كه حتى بدانها هم شكل مى‏دهيم؛ به لذت، ثروت و قدرت، شهرت، رياست و به عدالت و آزادى و رفاه و به آگاهى و تكامل استعدادها، به اين همه جلوه‏ى بيشتر و عمق زيادترى خواهيم داد.ص۱۸-۱۲

 

...... آزادى

 آزادى، انتخاب ماست. آزادى موضع گيرى ماست. اين مهم نيست كه در چه موقعيت، در چه شرايطى هستيم؛ مهم اين است كه در موقعيت‏ها، چه وضعيتى داريم و چگونه ايستاده‏ايم و موضع گرفته‏ايم.

 ما در هر موقعيت مى‏توانيم موضع گيرى‏هايى داشته باشيم. در نور مى‏توانيم با نور نگاه كنيم و برويم و مى‏توانيم به نور نگاه كنيم و در كورى بمانيم. همين طور در گرفتارى‏ها مى‏توانيم فرياد كنيم و مى‏توانيم صبر كنيم و مى‏توانيم بهره برداريم و مى‏توانيم به طلب برسيم. در برابر داروى تلخ، گاهى فرياد است و گاهى صبر و گاهى تشكر و گاهى طلب. اينها موضع گيرى‏هاى ما هستند و انتخاب‏هاى ما هستند كه در موقعيت‏ها مى‏توانند بروز كنند.

 با اين ديد، آزادى، بيرون از انسان نيست. آزادى چيزى نيست كه به او بدهند و يا از او بگيرند. آزادى ما آزادى منشورى نيست كه با دستور و منشور بيايد و با دستور و منشور برود. آزادى ما آزادى محتومى است كه از تركيب ما و ساخت ما، بدست آمده. و آزادى و حريت، جعل ما و آفرينش ما و خلقت ماست، كه على مى‏گفت:" لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَد جَعَلَكَ اللّهُ حُرّا " ؛ بنده‏ى ديگران مباش كه خدا تو را آزاد آفريده. جَعَلَكَ اللّهُ، اين جعل و خلقت توست، بردگى را انتخاب مكن، پس باز اين تو هستى كه آزادانه از آزادى مى‏گذرى و بردگى ديگرى را مى پذيرى. تو با آزادى بنده مى‏شوى و با آزادى درگير مى‏شوى و با آزادى مى‏پذيرى و انتخاب مى‏كنى. اين تو هستى كه آزادى را نگه داشته‏اى و يا رها كرده‏اى. تو مجبورى كه آزاد باشى، اين آزادىِ محتوم آفرينش توست.ص۲۰-۱۹

 

...... تاريخ آزادى

 انسان آزاد، در اجتماعى كه خودش آن را خواسته بود و به آن روى آورده بود، با اين قراردادها و پيمان‏ها و سپس با تجاوزها و درگيرى‏ها و ستم‏ها و خون ريزى‏ها، همراه شد. در برخورد با اين حادثه‏ها، آزادى انسان شكل‏هايى مى‏گرفت و شكل‏هايى مى‏باخت.

 آزادى قلمروهاى زيادى داشته، ولى در تمام آنها انسان با محدوديت‏ها و رهايى‏ها همراه گرديده. جبر فكرى، جبر مذهبى و اعتقادى، جبر روابط، جبر آموزش و پروزش، جبر قلم و زبان و هنر مطبوعات...

 براى رسيدن به آزادى در قلمرو مذهب و انديشه و روابط و آموزش و پرورش و مطبوعات، انسان گام‏هايى برداشته و مبارزه‏هايى داشته است... آزادى فكر و عقيده، از عهد يونان قديم و روم، طرفداران و مخالفانى داشته كه مبارزه را تا دامنه‏ى قرن بيستم هم، پيش برده‏اند. به دنبال همين مبارزه‏هاست كه طرفداران آزادى به منشور ميلان و سپس به منشور تانت و بعدها به منشور حقوق بشر دست يافتند.

 آن دو منشور، آزادى در قلمرو مذهب را براى مسيحيان و پرتستانت‏ها همراه داشتند، اما منشور حقوق بشر، آزادى در قلمرو فكر و انديشه و انتخاب و عقيده را به ارمغان آورد.1 انسان در طول تاريخ از جبرهايى كه بر او حكومت مى‏كردند، رها شده و به آزادى‏ها رسيده است، با علوم، با قدرت، با شناخت، جبرهايش را كنار ريخته و حاكم‏هايش را سر بريده است. با علوم از زير بار جبر تاريخ و طبيعت و محيط و وراثت، آزاد شد و به كشف آنها و تسخير آنها رسيد. با قدرت و شمشير در برابر حاكم‏ها ايستاد و با طاغوت‏هايى كه او را اسير مى‏خواستند به مبارزه بر خواست.

 با شناخت عشق بزرگ‏تر، از غريزه‏هايش رها شد و به حكومت و فرمانروايى بر خويش رسيد. پس از آنكه با شناخت وسعت‏ها از زندان محدوده‏ها بيرون آمده بود و حتى از بهشت هم بالاتر پرواز كرده بود.

 راستى داستان درگيرى انسان براى رهايى و آزادى، داستان پيچيده‏اى است. انسان با طبيعت، با قدرت‏ها، با خويش، درگير مى‏شود. ولى اينها چندان تعجبى ندارد... شگفت آور آنجاست كه انسان با آزادى هم درگيرى مى‏شود و از آزادى هم فراتر مى‏رود و از آزادى هم آزاد مى‏گردد.ص۲۳-۲۱

 

 ........ گام‏هاى آزادى

 مرغ بسته، آرزوى پرواز، بيشتر از ديوارهاى قفس فشارش مى‏دهد. انسان همراه فشارها، به آزادى فكر مى‏كند و به اين آرمان دل مى‏بندد.

 سركشى، عصيان، پوچى، بى‏تفاوتى، نفى سنت‏ها و قراردادها و عادت‏ها، گام‏هايى است كه انسان در لحظه‏هاى فشار به سوى رهايى بر مى‏دارد... اين گام‏ها، گام‏هاى كوچكى است و همچون تكان‏ها و خيزك‏هاى شديدى كه مى‏خواهند زنجيرها را بريزند، آن هم در هنگامى كه دست‏ها بسته است.

پس از اين نفى‏هاست كه انسان به رهايى و آنگاه به آگاهى و شهود و آنگاه به تسليم و پذيرش مى‏رسد، ولى اين تسليم، پس از تشهد، از تمام عصيان‏هاى او عظيم‏تر است، كه اين تسليم تمام عصيان‏ها را در خود دارد و با خود مى‏پروراند.

 پس از شناخت قانون‏ها و سنت‏ها، پس از اين شناخت و شهود و تسليم و پذيرش و همراهى با قانون‏ها، زمينه ساز حكومت‏ها و تسلطهاست. اين تشهد، تسليم را به دنبال دارد. و اين تسليم، تسلط و حكومت را. و اين حكومت، تمام عصيان‏ها را در خود دارد.

 عصيان بر عصيان، تسليم شاهدى است كه با تسليمش به تسلط و بهره‏گيرى راه مى‏برد.

 عصيان و نفى، پوچى و بى‏اعتنايى، عكس العمل ابتدايى انسانى است كه آزادى را مى‏خواهد... و عصيان بر عصيان عكس العمل آزاده‏اى است كه حركت را و در حركت نور را خواستار است.

 همراه اين عصيان‏هاست كه آزادى شكل‏هاى تازه‏اى مى‏گيرد و فرازهاى بلندترى را مى‏پيمايد.

 آزادى از جبرها،

 آزادى از اسارت‏ها،

 آزادى از آزادى،

 اينها شكل‏ها و جلوه‏هاى آزادى هستند كه همراه آنها ديگر هيچ بندى بر انسان نمى‏ماند... و هيچ زنجيرى او را نمى‏گيرد.

 هر كدام از اين شكل‏ها به زمينه‏ها و عامل‏هايى نياز دارند.. همانطور كه هر كدام از اينها، نتيجه‏ها و نقش‏هايى را به دنبال مى‏آورند.

 بايد از اين شكل‏ها و عامل‏ها و نقش‏ها پرده برداشت و آنگاه مكتب‏ها را با تحليلى كه از اين شكل‏ها كرده‏اند و توضيحى كه از اين عامل‏ها داده‏اند و نقش‏هايى كه براى اين آزادى شناخته‏اند، نقد زد.ص۲۴-۲۳

 

.....شكل‏هاى آزادى

 آزادى از جبرها

 ما، درست همان گونه هستيم كه محيط اجتماعى و ضرورت تاريخى و عوامل طبيعى و زمينه‏ى وراثتى و تربيتى، براى ما ساخته‏اند. اينها قالب‏هايى هستند كه ما را در خود گرفته‏اند و جلوتر از انتخاب ما در ما جريان داشته‏اند.

 فرهنگ ما، عادت‏ها و سنت‏هاى ما، حتى ژست‏هاى ما و زبان و كلمه‏هاى ما، آنهايى هستند كه از پيش براى ما تعيين شده‏اند. جغرافيا، بر پوست و گوشت ما و وراثت بر سلول و خون ما و تربيت و آموزش‏ها، بر روح و روان ما، هنگامى هجوم آورده‏اند كه ما پاسدارى و دفاعى نداشته‏ايم.

 اصولا تركيب وجود ما، از حواس و احساسات و هوش و حافظه و نتيجه‏گيرى و سنجش و بهتر طلبى و بيشتر طلبى و... بدون مشورت ما، بدون حضور ما، بدون خواست ما، صورت گرفته است. اينها همه و همه، از محافظت نظام عليتى برخوردارند و با قانون‏هاى حساب شده همراه.

 و همين است كه عده‏اى انسان را محكوم مى‏دانند و مجبور،

 به دليل نظام عليتى

 و به دليل علم الله

 و به دليل اراده الله.

 مى‏گويند اگر اين كار را خدا خواسته، پس مجبور بوده‏ام و اگر نمى‏خواسته كه نمى‏توانستم بياورم.

 مى‏گويند اين كارها از پيش تنظيم شده و خدا به آن علم دارد، گر مى نخورم علم خدا جهل شود.

 و مى‏گويند تمام هستى از نظام عليتى برخوردار است و هيچ جهت ندارد كه انسان را از آن جدا كنيم. 

 در برابر اينها دسته‏ى ديگر معتقد به آزادى انسان هستند،

 به دليل پشيمانى

 و به دليل مجازات‏ها

 به دليل حيرت و تردد.

 مى‏گويند اگر ما آزاد و خودسر نبوديم، نمى‏توانستيم پشيمان بشويم و يا ديگران را مجازات كنيم، برايشان جرمى معتقد باشيم و نمى‏توانستيم كه متحير بمانيم.

 اين كه گويى اين كنم يا آن كنم   خود دليل اختيار است اى صنم

 بى‏شك انسان از آن جبرهاى درونى و بيرونى برخوردار است. چه كسى مى‏تواند اينها را نفى كند؟ چه كسى مى‏تواند محكوم بودن و مجبور بودن خود را در اين قسمت‏ها و در برابر اين جبرها نديده بگيرد. پيش از ما، بدون آگاهى ما و بدون خواسته‏ى ما، اينها جريان داشته‏اند و به ما شكل داده‏اند و در ما اثر گذاشته‏اند تا آنجا كه بسيارى از حقوقدان‏ها براى مجرم، مجازات را ظلم مى‏شمارند و مى‏گويند مجرم داراى كروموزم اضافى است و مريض است و بايد مداوايش كرد.ص۲۷-۲۵ 

کتاب روش نقد جلد دوم - نقد مکتب ها- آرمان ها: آزادی اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید. 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


از کتابروش نقد جلد اول (نقد هدف ها و نقد مکتب ها) روش نقد جلد اول - نقد هدف ها و نقد مکتب ها

 ......نگاهى كلى

 هيچ شده كه در جمع‏ها و نشست‏ها، شاهد درگيرى‏هاى چند ساعته و كينه‏هاى گره خورده، باشى؟ گره‏هايى كه چندين سال باز نمى‏شوند.

 من زياد شاهد بوده‏ام و مى‏ديدم كه خيلى ساده، يك ارزش، يك عقيده، يك آدم، يك مكتب، زير تيغ انتقاد مى‏رفت... و نقد تا آن حد مبتذل مى‏شد كه شكل صورت و دماغ قلمى يا احوالپرسى او مى‏توانست مياندار نقد باشد.

 باز زياد به از خود راضى‏ها و خود خورها مى‏رسيدم يا لااقل اين دو حالت خود رضايى و خود خورى را در خود احساس مى‏كردم.

 آن شهادت‏ها و اين احساس‏ها، مرا وادار كرد تا به سوى معيار و اندازه‏هايى براى نقد رو بياورم و همچون كسانى كه اشتباه حواس را باور كرده‏اند در جست و جوى ابزار علمى و غير متأثر و ثابتى، آستين بالا بزنم.

 من براى نقد خودم و جلوگيرى از غرورها و خود رضايى‏ها، راه‏هاى زيادى داشتم؛ چون بازدهى را با دارايى‏ها مقايسه مى‏كردم؛ چون خودم را با نامردهايى مقايسه مى‏كردم كه براى هيچ از خود مى‏گذرند؛ چون خودم را با خودم مقايسه مى‏كردم كه در راه گنگ گرفته‏ى خانه‏ام و بيمارى فرزندم، از هيچ مايه مى‏گرفتم و...

 در كنار اين همه راه براى شناسايى و ارزيابى و نقد خودم، يك راه ساده داشتم. هر چه مرا خوشحال مى‏كرد و يا رنج مى‏داد، من همان بودم، همانقدر بودم.

 به خودم مى‏گفتم، تو فريب كارهاى بزرگ و كوچك و حرف‏هاى ريز و درشت را نخور. تو درست همانى هستى كه تو را خوشحال و يا رنجيده مى‏سازد.

 براى نقد و ارزيابى ديگران؛ چه دوست و چه دشمن، چه همراه و چه سنگ راه، آنها را و كردارهايشان را، با هدفشان مى‏سنجيدم و هدف‏ها را با روشى كه در اين نوشته آمده مى‏توانستم نقد بزنم و ارزيابى كنم.

 براى نقد مكتب‏هايى كه مثل قارچ سبز مى‏شدند، به آنچه كه مى‏دهند و به نيازهايى كه تأمين مى‏كردند، نظر داشتم ...

 اين شكل ابتدايى كار بود. آن هنگام كه شروع كردم، نقد در وسعت چشم گيرترى نمودار شد تا آنجا كه نقد نقد و نقد ارزش‏هاى ثابت براى نقّادى، در قلمرو نقد درآمدند.

 در اين نوشته‏ها پس از بررسى مفهوم و ضرورت نقد به معيار و روش نقد، نظر شده. آنگاه هدف‏ها و سپس مكتب‏ها و سپس آدم‏ها و عمل‏ها، از راه‏هاى گوناگونى، انتقاد شده‏اند. درباره‏ى نقد شناخت و نقد هنر هم، جدا، كارهايى ادامه مى‏يابد.

 آنچه در اين نوشته‏ها مطلوب است، نزديك كردن راه‏هاى دورى است كه عمرها را مى‏بلعند و جدا شدن از گذشت‏ها و نرمش‏ها و از سخت گيرى‏ها و خشكى‏هايى است كه در حق خويشتن و ديگران داريم؛ سخت‏گيرى‏ها و نرمش‏هايى كه بارورى و شكوفايى ما را تهديد كرده‏اند و باعث شكست‏هاى بى‏حساب و يا رويش‏هاى بى‏تناسب گرديده‏اند.ص۱۱-۹

 

 ..... ۱- نيازها

 انسان همراه بيشتر طلبى و بهتر طلبى و تنوع خواهى، به نيازهاى عظيمى مى‏رسيد.

 اين نيازهاى بزرگ، او را به اجتماع وادار مى‏كردند و در جامعه گره مى‏زدند.

 در جامعه رابطه‏ها و داد و ستدهايى وجود دارد كه از نيازهاى انسان، الهام مى‏گيرند. اين رابطه‏ها ضرورت تدبير و رهبرى و تنظيم و خط مشى را پيش مى‏كشند، تنظيمى هماهنگ با نظام هستى و تدبيرى هماهنگ با تركيب و استعدادهاى انسان. آنچه با اين هر دو هماهنگ نباشد، عامل درد و رنج و انهدام و نابودى جامعه و انسان است. سوخت هر ماشين بايد با ساخت آن هماهنگ باشد وگرنه آن را مى‏سوزاند و منهدم مى‏سازد.

 با اين معيار به راحتى مى‏توانيم مكتب‏هاى زيادى را كنار بگذاريم؛ چون آنها يا به تنظيم و تدبير توجهى ندارند و يا در اين تنظيم و تدبير، به هماهنگى آنها با هستى و با انسان توجهى ندارند، در حالى كه انسان حتى در ساده‏ترين نيازهايش، حتى در يك لقمه خوراك و يك قطعه لباسش، با تمام هستى رابطه دارد.

 ما در يك هستى و جهان نظام يافته و علمى و عليّتى زندگى مى‏كنيم، جهانى كه تمام پديده‏هايش به هم گره خورده‏اند.

 در اين جهان، حتى حركت الكترون‏هاى مغز تو و تشعشعات وجود تو، بر روى دورترين ستاره اثر مى‏گذارد و از دورترين ستاره اثر مى‏پذيرد.

 در اين هستى مرتبط و هماهنگ، انسانى كه جزيى از اين جهان و در رابطه با تمامى جهان است، نمى‏تواند بى‏توجه به اين هماهنگى، هر گونه كه مى‏خواهد، خيز بردارد و هر كار كه مى‏خواهد بكند.

 قراردادهاى اجتماعى او مادام كه در رابطه و هماهنگ با اين نظام و با اين استعدادها نباشند جز زنجير انسان و انهدام جامعه چيزى نخواهند داشت.

 انسان، با تمام هستى رابطه دارد، اما به تمام اين رابطه‏ها آگاهى ندارد. هنوز چراغ علم او اينقدر شعاع ندارد كه تمام اين رابطه‏ها را روشن كند و نمى‏توان با اين چراغ گرد گرفته راه رفت، حتى نمى‏توان يك لقمه غذا خورد؛ چون يك فساد در اين هستى مرتبط، يك فساد نيست و در يك گوشه حبس نمى‏شود كه تمام نسل‏ها را آلوده مى‏كند و زمين و دريا را به گند مى‏كشد. و انسان چاره‏اى ندارد، جز مرگ و يا هماهنگى.

 در اين مرحله ناچار ضرورت آگاهى به تمام رابطه‏ها مطرح مى‏شود، حتى اين آگاهى بايد پيش از كوچك‏ترين رابطه‏ى انسان با هستى بدست آمده باشد.

 شايد شاهد جمعى بوده‏اى كه لباسشويى و يا ماشين آبگيرى و يا وسيله‏اى ديگر خريده‏اند. اينها خيلى با احتياط به اجزاء آن دست مى‏زنند. اگر بچه‏ى فضولى بخواهد آن را به برق بگذارد، همه از جا مى‏پرند و داد مى‏زنند و مى‏گويند صبر كن تا راهنمايش را ببينيم.

 اينها پيش از هر اقدام به راهنما، به كتابى روى مى‏آورند كه طرز كار را آموخته باشد؛ چون مى‏دانند، يك برخورد ناشيانه با سوختن وسيله، يكى است.

 پس چگونه مى‏توانيم در اين هستى مجهول، اين انسان غريب را به هر رابطه‏اى اجازه بدهيم، پيش از آنكه به آگاهى رسيده باشد و يا از آگاهى، راهنمايى گرفته باشد.

 آيا اين فاجعه را مى‏توانيم بپذيريم كه تمام انسان‏هاى تاريخ باج راحتى آخرين انسانى را بپردازند كه مى‏تواند با آگاهى تمام در اين هستى حساب شده و نظام يافته گام بردارد.

 انسان با تمام هستى رابطه دارد و به اين رابطه‏ها آگاهى ندارد، در نتيجه چاره‏اى برايش نيست جز برخورد و بهره بردارى از آگاهى كه تمام هستى را در دست دارد و تمام رابطه‏ها را مى‏شناسد...

 حتما اين چنين آگاهى وجود دارد، به دليل اين كه ضرورت دارد. همانطور كه انسان معتقد است كه براى او سوخت‏هايى وجود دارد، به همين دليل كه ضرورت دارد.

 در اين هستى نظام يافته حتماً به دليل ضرورت مى‏توان در جست و جوى آگاه، راه افتاد و آن را يافت و از او پذيرفت.

 هر نوع فكر ديگر، بيش از اغفال و وسوسه‏ى انسانى نيست كه جز يك راه پيش پا ندارد. يا بايد نظام را در هستى نفى كنيم و جهان را، جهانى بى‏بند و بار قلمداد كنيم كه هر كس مى‏تواند در آن طشت بيندازد و هر كس مى‏تواند در آن لُكّه برود و خيز بردارد و يا بايد در جهان نظام يافته پيش از هر رابطه، اين آگاهى را داشته باشيم و يا بايد با آگاه و مطلعى پيوند بخوريم.

 از آنجا كه نظام هستى، در تجزيه هم به مرحله‏ى بهره‏بردارى رسيده و علم بر آن استوار گرديده و از آنجا كه امكان آگاهى در اين وسعت براى يك انسان كه هيچ، براى تمام انسان‏ها هم نيست، چاره‏اى نيست جز كشف وجود آگاهى كه حتماً به دليل ضرورتش در اين هستى منظم وجود دارد.

 امروز به دليل نظام هستى، به اين يقين رسيده‏اند كه هر آفتى، دشمنش را با خودش همراه دارد و هر دردى، درمانش در كنارش هست؛ چون اين درمان ضرورت دارد و هستى نظام دارد و از هماهنگى برخوردار است.

 ضرورت و نظام هستى دليل وجود آگاهى است كه بايد هر مكتبى، پيش از هر گونه تنظيم و تدبير، با او رابطه داشته باشد.ص۶۴-۶۱ 

کتاب روش نقد جلد اول - نقد هدف ها و نقد مکتب ها اثر استاد علی صفایی حائری (ره) عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |