تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










دیداری تازه با قرآن صراط از کتاب صراط

.....مشتاق‏هايى هستند كه مى‏سوزند و با صميميت و درد و رنج مى‏پرسند؛ چه كنيم كه براى خدا باشيم؟

 چگونه در خودمان عشق و ايمان بسازيم؟

 از كجا و با چه وسيله‏اى مى‏توانيم حركت‏ها را و محرك‏ها را كنترل كنيم؟

 و از راه نزديك به مقصد برسيم؟

 اينها خيال مى‏كنند كه بايد در خودشان عشقى بسازند و يا حركتى ايجاد كنند، غافل از اينكه اين همه را دارند. تمامى وجودشان سوز و شور است. تمامى وجودشان حركت است. مگر از صبح تا شام بى‏كار هستند؟ و مگر اين همه رنج و كار، بدون عشق و نيرويى جوشنده، امكان دارد؟

 ما عاشق آفريده شده‏ايم و نه تنها عشق، كه حركت را، كه فعاليت را با خود داريم.

 ما عاشق آفريده شده‏ايم.

 عشق را داريم، ولى معشوق‏هامان را انتخاب مى‏كنيم. عشق هميشه هست، آنچه كه جابجا مى‏شود معشوق‏ها و محبوب‏ها هستند. در فاصله‏ى تولد تا مرگ، عشق هميشه جارى است و حركت هميشه برپاست. ما نمى‏توانيم از آنها جدا شويم كه اينها در ساخت ما، در تركيب ما حضور دارند. ما تنها مى‏توانيم خودمان را با معشوق‏هامان مقايسه كنيم، و ما مى‏توانيم معشوق‏هامان را با يكديگر مقايسه كنيم و با اين دو مقايسه، عشق‏هامان را رهبرى كنيم و معشوق‏هامان را انتخاب نماييم. ما گذشته از عشق و سوزمان، با فكر و شعور و با سنجش و مقايسه هم همراه هستيم، تا هنگامى كه فقط از همان عشق و همان حركت‏مان استفاده مى‏كنيم و تسليم عشق و شورمان هستيم و دنبال هوس‏مان مى‏گرديم، ناچار به بحران‏ها و درگيرى‏هاى درونى مبتلا مى‏شويم.

 در برابر سؤال‏هايى كه مثل كنه مى‏چسبند، عاجز و ناتوان مى‏مانيم كه چرا دنبال اين رفتى؟ و چرا از ميان همه اين را برداشتى و چرا خودت را تسليم كردى؟

 مگر اينكه از سؤال‏ها فرار كنيم و خودمان را به شلوغى‏ها و سرگرمى‏ها بسپاريم و يك لحظه خلوت را و يك لحظه سكوت را هم تحمل ننماييم، ولى اين فرار و سرگرمى هم هميشه آرام‏مان نمى‏سازد و اين مانى بزرگ هم براى هميشه نمى‏تواند رنگمان كند. فرار كارى نمى‏كند، هنگامى كه ضعيف‏تر شدى، دستگير مى‏شوى. امروز تا قدرت دارى، دست به كار شو.ص۱۰-۹

 

.....

عظمت كار براى آنها كه نظم را فهميده‏اند، ديگر وحشتى نمى‏آورد. اين درست است كه تو بى‏نهايت راه در پيش دارى، ولى در هر لحظه بيش از يك گام برايت نيست. نظم به تو كمك مى‏كند كه بفهمى گام اول را از كجا بردارى و سپس گام‏هاى بعد را. اين درست است كه كارهاى زياد داريم، ولى گرفتارى ما در هر لحظه بيش از يك كار نيست و آن مهم‏ترين كار است، نه تمامى آن همه كار. و همين مفهوم از نظم، تو را قادر مى‏سازد كه اهميت‏ها را بشناسى و از جايى شروع كنى.

 يك ساختمان عظيم را تو در يك لحظه نمى‏سازى. اين ساختمان را و اين كار را تنظيم مى‏كنى و تحليل مى‏كنى تا آنجا كه بفهمى چقدر مصالح مى‏خواهى و چقدر افراد و نيرو مى‏خواهى و مى‏فهمى كه اين مصالح و اين افراد را از كجا تهيه كنى. و اينجاست كه سرچهارراه مى‏آيى تا عمله جمع كنى و دنبال چوب مى‏روى كه دسته‏ى كلنگ و بيل را محكم بسازى. و اينجاست كه تو، تويى كه تمامى ساختمان را مى‏شناسى، در گام‏هايت آنقدر آسوده هستى كه گويا جز همين يك گام، كار ديگرى برايت نيست. و اين تويى كه آماده شده‏اى و مسلط هستى.ص۱۳-۱۲

 

..... با اين ديد معجزات، طبيعت‏هايى هستند كه با آن مأنوس نشده‏اى و عليت‏هايى كه آنها را نشناخته‏اى و طبيعت، معجزه‏اى است كه با آن آشنا شده‏ايم و انس گرفته‏ايم.ص۴۲

 

....

آنچه كه در ما اثر مى‏گذارد و ما را به راه مى‏اندازد، بايد اينها را مشخص كرد و نوشت. پول، عنوان، زيبايى‏ها، قدرت‏ها، تشويق‏ها و تهديدها و هزار عامل ديگر در ما مؤثر هستند.

 اينها را جمع مى‏كنيم سپس تنظيم مى‏كنيم و دسته‏بندى مى‏نماييم كه اين همه بت و اين همه معبود چند دسته هستند.

 در آيه‏ها مى‏بينيم كه اين بت‏ها گاهى هوى و نفس ما هستند، كه مى‏گويد: أَرَأَيْتَ مَنْ اِتَّخَذَ اِلهَهُ هَواه.1

 و گاهى قدرت‏ها و طاغوت‏ها و خلقى هستند كه ما را به خويش مى‏خوانند. عبدواالطاغوت.2 ان كان آباؤكم و ابناؤكم...3

و گاهى زيبايى‏ها و جلوه‏هاى دنيايى هستند كه ما را اسير مى‏سازد. الناس عبيدالدنيا.4 و زُيِّنَ للنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ البَنِينِ و القَناطِيرِ المُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الفِضَّةِ.5

و گاهى شيطانى است كه وسوسه مى‏كند، نفس را تحريك مى‏نمايد و دنيا را جلوه مى‏دهد و تو را به هر طرف مى‏كشاند و بنده مى‏سازد. أَلَم أَعْهَدْ الَيْكُم يا بَني آدم أَن لاتَعْبُدُوا الشِّيطان.6

اينها، بت‏ها و معبودهايى هستند كه در ما جريان گرفته‏اند و ما را به بند كشيده‏اند. اينها واسطه‏هايى هستند كه ما را در خويش نگاه داشته‏اند.

 با فكر و ارزيابى ما، اينها مشخص مى‏شوند و شناسايى مى‏گردند كه چه مى‏دهند و چه مى‏گيرند و چه سود مى‏رسانند و چه كم مى‏كنند.ص۴۸-۴۷

 

.....كسانى كه شغل ثابتى براى خود دارند، نمى‏توانند دستورهاى تغيير دهنده را بپذيرند.

 بايد با نقش ثابت و بدون هيچ گونه پيش جستن و شغل ثابت گرفتن، آماده‏ى دستور بود و مهم‏ترها را مشخص كرد تا بتوان ولايت را پذيرفت.ص۵۶

 

.....خشنودى ما از آنها به خاطر اين است كه حساب نمى‏كنيم چه از دست مى‏دهيم، در حالى كه خسارت تنها با ثروت و قدرت و لذت، حساب نمى‏شود كه انسان خودش در اين وسط بايد حساب شود، كه سرمايه‏هاى او هم نمودار كننده سود و زيان او هستند.ص۶۱

 

.....

داستان آنهايى كه جز خدا تكيه‏گاهى گرفته‏اند همچون داستان عنكبوت است كه براى خودش تكيه‏گاه و خانه‏اى گرفته است. سست‏ترين خانه‏ها، خانه‏ى عنكبوت است. كاش مى‏دانستند.

 اين قرآن است كه انسان را با معبودهايش مقايسه مى‏كند و ارزش و قدرش را نشانش مى‏دهد كه: أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ. آيا آنچه كه ساخته‏ى خود توست و حتى به خاطر توست مى‏پرستى.

 و باز اين قرآن است كه اين معبودها را با خدا مقايسه مى‏كند و تو را به چهار تكبير كه در اذان مى‏گويى مى‏كشاند. تو خدا را از هوس‏هاى خودت، از جلوه‏هاى دنيا و از حرف‏هاى خلق و از وسوسه‏هاى شيطان بالاتر مى‏بينى و به او روى مى‏آورى و به شهادت توحيد مى‏رسى و او را حاكم مى‏گيرى.ص۶۵-۶۴

 

کتاب صراط (دیداری تازه با قرآن) اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


تو می آیی از کتاب تو می آیی

...... پس انتظار نه احتراز، نه اعتراض، كه آمادگى و سازندگى و تقدير و تدبير و تربيت و تشكّل جديد را در دامان خويش دارد. ما در بحث ريشه‏هاى انتظار، بيشتر از اين به وسعت اين مفهوم مى‏رسيم و با سطح اعتراض و شكل‏هاى اعتراض و آماده‏باش و سازندگى‏هاى گسترده، لااقل آشنا مى‏شويم.

 روح انتظار با دستيابى به امن و رفاه و رهايى كه آرمان‏هاى انسان معاصر و شايد خود ما هم باشد، آرام نخواهد گرفت و كسانى كه همراهى حجّت و معيّت محمّد و آل محمّد را مى‏خواهند نمى‏توانند تا اين سطح قرار بگيرند و تا اين حدّ آرام باشند، كه انسان معاصر چه بسا بتواند با تكيه بر علم و عقل و عرفان، بدون نياز به وحى و مذهب تا اين مرحله گام بردارد و با عقل جمعى و روح جمعى و غريزه‏ى جمعى به اين مهم نائل آيد. پس ما كه از ضرورت وحى و اضطرار به حجّت و انتظار حجّت دم مى‏زنيم بايد از اول حساب را روشن كنيم و سنگمان را حق كنيم. چون ما مدعى هستيم كه آدم براى بيشتر از هفتاد سال برنامه‏ريزى شده و معتقد هستيم كه بافت و ساخت انسان و جهان با اين سطح از رفاه و امن و رهايى سازگار نيست. تحول نعمت‏ها و محدوديت‏ها و خودآگاهى و مرگ‏آگاهى، آدمى را در متن رفاه، راحت نمى‏گذارد و در شب عروسى به فكر عزا و بارهاى سنگين فرداها مى‏اندازد.

 اگر ما مسأله‏ى قدر و استمرار و ارتباطهاى حتى محتمل و پيچيده با عوالم مشهود و غيب را در نظر بگيريم و اگر ما براى اين وسعت طرح و تدبير و تربيت و تشكّل را دنبال كنيم، ناچار انتظار ما از حجّت و انتظار ما براى حجّت شكل ديگرى مى‏گيرد و انتظار ما در جايگاه خويش مى‏نشيند.ص۱۳-۱۲

 

......ريشه‏هاى انتظار

 ريشه‏ى ديگر انتظار در ساخت و بافت انسان بيشتر طلب و ساخت و بافت جهان چهار فصل و متحوّل نهفته است.

 آدمى دلى دارد كه با شهادت اين عالم تأمين نمى‏شود، كه دل آدمى بزرگتر از محدوده‏ى اين زندگى است. و همين دل بزرگ، گرايش به غيب را دارد. و همين گرايش به غيب انتظار را مى‏آورد، كه در واقع ربط ايمان و غيب و انتظار است.ايمان به غيب بر چهار عامل تكيه دارد كه دو تاى آن معرفتى و شناختى است:

 يكى شناخت قدر و اندازه‏ى وجودى انسان كه به ارزش‏هاى جديد و هدف‏هاى جديد و به برنامه‏ريزى و تقدير جديد و تدبير و مديريت جديد و تربيت و آموزش جديد و تشكّل و سازماندهى جديد، مى‏انجامد.

 ديگر، شناخت و يا احتمال دنياهاى گسترده‏تر و احساس محدوديت و تنگنا در اين دنياى موجود. كسى كه از وسعت دنياها خبر مى‏شنود آرام نمى‏گيرد و هجرت مى‏نمايد.

 عامل سوم، كنجكاوى و احساس بى‏قرارى آدمى است كه سر از پنجره‏ى هستى بيرون مى‏آورد و بر ديوارها مى‏كوبد تا حصارها را بردارد.

 عامل چهارم، انفجار نيروهاست. شبيه حالتى كه اوايل بلوغ براى جوان روى مى‏دهد؛ كه مشت بر ديوار مى‏كوبد و با هر چيزى درگير مى‏شود و چه بسا كه نمى‏داند چه اتفاق افتاده ولى رويش جديد و تپش جديدى را زير پوست و همراه هر ذره ذره‏ى وجودش احساس مى‏كند.

 اين تلقى از انسان، او را به غيب، به روز ديگر، به الله و به وحى و به حجّت گره مى‏زند و انتظار را تفسير جديد و عميقى مى‏كند، كه حتى در متن رفاه و عدل و در متن سامان و فراغت، آدمى را بى‏قرار و منتظر مى‏سازد و در متن نظام نوين جهانى و با دستيابى هر فردى به سيستم‏هاى پيشرفته، باز او را به غربت، به ديوار و حتى به التهاب و دلهره گره مى‏زند. چون مى‏داند كه از اين همه رفاه و عيش و راحت بايد جدا شود، كه تحول نعمت‏ها و تحول حالت‏ها را مى‏شناسد و محول الحول و الاحوال1 را مى‏بيند.ص۱۵-۱۴

 

.....ادب انتظار

 كسى كه انتظار تولد فرزندى عزيز و يا مهمانى محبوب را دارد، بى‏تفاوت، بى‏خيال، بى‏توجه و بى‏مسئوليت نيست.انتظار، در حالت و در رفتار و عمل تأثير مى‏گذارد و منتظر، آدابى را ناخواسته و حتى بى‏توجه دنبال مى‏كند.

 توجه،

 عهد،

 انس،

 توسل

 و آماده باش از منتظر جدا نخواهد شد.

 

توجه

 روى آوردن و وجاهت يافتن در مفهوم توجه و وجاهت نهفته است و در باب تفعّل، به خود بستن و تمرين كردن هم اضافه مى‏شود.

 چه مى‏شود كه به دلدار، به قبله و به بت و محبوبى روى مى‏آوريم؟ اين يك سؤال. و چگونه مى‏شود كه با اين توجه، وجاهت بگيريم و آبرومند شويم؟ اين هر دو سؤال در بررسى توجه دخالت دارد.

 آنچه كه باعث مى‏شود تا به دلدارى روى بياوريم، تجربه‏ى جمال و جلال و كمال و تجربه‏ى محبّت و عنايت اوست. سپس مقايسه‏ى دلدارها با هم و مقايسه‏ى دلدار با خويش، زمينه‏اى براى انتخاب و ترتيب اهميت‏ها مى‏شود. ص۱۸-۱۷

 

....توجه به مهدى كه در اين دعا مى‏خوانيم؛ انا توجّهنا و استشفعنا و توسّلنا بك الى اللّه، از آنجا شكل مى‏گيرد كه ما محبوب‏هاى ديگر و رهبران ديگر را تجربه مى‏كنيم و به ضعف‏ها و محدوديت‏ها و يا پستى‏ها و زشتى‏هاى آن‏ها راه مى‏يابيم. و از آنجا شكل مى‏گيرد كه مى‏بينيم ديگران ما را براى خويش نردبان مى‏خواهند و از ما پل مى‏سازند. نمى‏خواهند كه ما با كارهامان رفعتى بگيريم، كه؛ مى‏خواهند كارها پيش برود و سامان بگيرد. و از آنجا شكل مى‏گيرد كه مى‏بينيم ديگران ما در دست‏هاى كوچك و آلوده و حتى پاك آن‏ها، جا نمى‏شويم و در حوض كوچك آن‏ها جايى نداريم.ص۱۸

 

.....  توجه به مهدى اين رشد و توسعه را مى‏طلبد. كسى كه سر در لاك تعلق‏ها و بت‏ها دارد، نمى‏تواند به مهدى روى بياورد و نمى‏تواند كه همراه حجّت بيايد و نمى تواند كه دوام بياورد. از ميان راه مى‏بُرّد و به خاطر تعلق‏ها مى‏ماند.

كسانى كه همراهى  و معيت ولىّ را مى‏خواهند و دعا مى‏كنند: واجعل لى مع الرسول سبيلا، خواسته‏اى بالاتر از كسانى دارند كه راهى به سوى رسول مى‏خواهند و مى‏گويند: واجعل لى الى الرسول سبيلا. راهى به سوى رسول يافتن،با همراه رسول ماندن و از او جدا نشدن و در چند راهى خواسته‏ها از او نبريدن، برابر نيست. همراهى رسول، همراهى در اهداف را مى‏خواهد. و من كه به هدف‏هايى كوتاهتر از اهداف رسول دل بسته‏ام، ناچار از رسول جدا مى‏شوم. ناچار از ولى جدا خواهم شد، همانطور كه آن سوار در عصر عاشورا و در هنگام تنهايى حسين از او جدا شد، و سوار بر اسبى كه در ميان خيمه‏ها پنهان كرده بود و آن را از تيرها و نيزه‏ها محفوظ داشته بود، به تاخت از حسين رو بر گرفت و توجيه هم داشت كه با حسين بر نصرت او بيعت كرده بود و در چنين شرايطى ديگر نصرتى كارآمد نيست و مرگ است و شهادت. پس بايد به سوى زندگى رفت و براى خوردن و خالى كردن و مشك كثافت را به هق كشيدن، سواره تاخت برداشت و خيمه‏ى زندگى تكرار را برافراشت.ص۱۹

 

.....توجه به مهدى تجربه‏ى بن بست‏ها و احساس تنگناها را مى‏خواهد. براى كسى كه هنوز دنيا وسعت دارد، در خيمه‏ى مهدى جايى نيست. و براى كسى كه اهدافى حتى تا سطح آزادى و عدالت و عرفان و تكامل دارد، براى همراهى و معيّت مهدى ضمانتى نيست كه در منفرق الطرق و بزنگاه‏ها، اسب‏ها و مركب‏هاى آماده شده، ما را جايى مى‏خواند و به زندگى دعوت مى‏نمايد.ص۲۰-۱۹

 

.....اللهم اجعلنى عندك وجيها بالحسين ...

براى كسى كه وجاهت و آبرو را در حوزه‏ى خانواده و فاميل و شهر و منطفه و مملكتى و يا تمام زمين مى‏خواهد، وسيله‏هاى وجاهت مى‏تواند محبت و بخشش و خدمت و شهرت و طرفداران و هواخواهان و تأثير و تبليغات باشد. اما براى كسى كه از حوزه‏ى زمين فراتر مى‏رود و عظمت در آسمان‏ها و وجاهت عندالله و در حضور حق را خواستار مى‏شود، وسيله‏ى وجاهت هم متفاوت خواهد شد و ديگر نمى‏تواند به وسائلى در سطح خانواده و بستگان و همشهرى‏ها و هموطن‏ها و اهل خاك دل خوش كند. كه وجاهت در حضور او و در محضر او براى كسانى است كه با سر رفته‏اند و جام را تا آخر نوشيده‏اند و توجه از غير او برداشته‏اند و به وفا راه يافته‏اند ... و يا با وفاداران و سرافرازان پيوندى بسته‏اند و رشته‏اى در ميان رشته‏ها انداخته‏اند.ص۲۰

 

.....  توسّل

 بايد مهم را فداى مهم‏تر كرد و از آن براى رسيدن به اهميت‏ها وسيله ساخت. ولىّ، وسيله‏ى هدايت و قرب و لقاء و رضوان است. حال اگر از ولىّ، كار زمين و زراعت و تجارت را بخواهى، نمى‏گويم كه بهره نمى‏گيرى، ولى بهره‏ى بيشترى را از دست مى‏دهى. از ولىّ بايد كارى را خواست كه از ديگران ساخته نيست؛ كارى كه از تجربه و علم و عقل و غرايز فردى و جمعى ساخته است، نياز به اين وسائل هدايت و قرب ندارد. كه استاد ما مى‏گفت: كار مرجع، ساختن مسجد و مدرسه و بيمارستان و ... نيست، اين‏ها كارهايى است كه از يك ثروتمند هم ساخته است. كار مرجع، تربيت عالمِ عادلِ عاقل است و اين كارى است كه از ثروتمندان و از ديگران ساخته نيست. بايد به هر كس در كارى كه براى آن ساخته شده و خلقت يافته توسل جست و بهره گرفت و از امكانات و نيروها، بى‏حساب و كتاب و با چشم بسته، برنداشت كه چه بسا  توسّل‏ ها، اهانت  باشد و هتك حرمت باشد  و باعث دورى و  محروميّت  باشد.ص۲۳-۲۲

 

.... عشق شكل گرفته

 عشق از نياز بر مى‏آيد. اما كدام نياز؟

 راحت‏تر بگويم: عشق خود نياز است، اما نياز به تبديل شدن و به اين‏گونه از بن‏بست رهيدن، از خود خلاص شدن و به معشوقى كه بالاترش يافته‏اى پيوستن و با او ماندن. چون هنگامى كه بودن تو، ماندن است و ماندن تو، مرگ است و گند است، بايد اين بودن، از بن‏بست ماندن نجات بگيرد. بايد در راهى بيفتد و جهتى بيابد. اين نياز، عشق است و عشق از اين نياز برخاسته.

 و اين عاشق است كه به راحتى مى‏تواند خودش را بدهد، كه  خودِ برترى را به دست آورده است. مى‏تواند فناء شود كه وسعت بزرگ‏ترين را شناخته است؛ وسعتى كه وجودش در آنجا حصار است و ديوار است و قلعه است و فرو ريختنش، بيشتر شدن است و بزرگ‏تر شدن است و باقى ماندن است و از بن‏بست رهيدن و ادامه يافتن.

 آنچه ما با نام عشق امام با آن مأنوس شده‏ايم و به آن دل بسته‏ايم، عشق نيست و اين نياز ادامه يافتن و حركت كردن نيست، كه نياز به سرگرم شدن و تنوع داشتن است.

 آنچه ما در برابر امام داريم هنوز تا اين عشق فاصله دارد. ما از امام نه خودش و نه خودمان، كه خانه و زندگى را مى‏خواهيم و از او به جاى مغازه و بيل و كلنگ استفاده مى‏كنيم. ما بيشترها را فداى كم‏ترها كرده‏ايم. و اين است كه عشق نيست بازى است. مثل بازى بچه‏هايى است كه متكاها را زير پايشان مى‏گذارند، تا به عروسك‏هايشان برسند و همين كه رسيدند، فرار مى‏كنند.  سوداگرى است مثل سوداگرى آن رند كه مى‏گفت حيف است كه انسان از غير امام چيزى بخواهد. در حالى كه حيف است از امام، غير از امام، چيزى بخواهيم. ما از امام، امامت را مى‏خواهيم و اين عشق ماست و از او وسيله‏ى راه يافتن و جهت گرفتن مى‏سازيم و اين توسل ماست. جز اين عشق و توسل، ظلم است، جفاست.

 امام وسيله است، براى چه؟ براى نان و آب و زن و فرزند؟

 اين‏ها كه وسيله‏هايى ديگر دارند. او وسيله‏ى رسيدن است، جهت يافتن است، حركت كردن است. پس توسل به او، به كار گرفتن او در جايى است كه جايگاه اوست و در خور اوست. از او بايد حركت، جهت و هدايت گرفت. او را براى اين كارها گذاشته‏اند.

 توسل به امام اين نيست كه از او به جاى دست و پا و بيل و كلنگ كار بكشيم و او را وسيله‏ى هوس‏ها و پل توقع‏ها بسازيم.

 آيا اين است توسل؟

 و اما عشق ما بازى است، سوداگرى است، نيازهاى پايين و محدود است، ماندن است نه جهت يافتن و رفتن. ما مى‏خواهيم از معصوم به سمت خود بكشيم، در حالى كه آنچه با ما باشد و با ما بماند فناء است، گند است؛ "ما عندكم ينفد، آنچه پيش شماست تمام مى‏شود. آنچه با آن‏هاست باقى است؛ و ما عنداللّه باق".

آنچه با خداست باقى است، پس ما بايد خود را به آن طرف بكشيم. تجارت اين است كه از دست رفته‏ها را به دست بياوريم و فانى‏ها را به بقاء بسپاريم. و اين است كه عشق ما بازى است. مى‏گوييم اگر ندهيد قهر مى‏كنيم مى‏رويم، پس آنچه نداده‏اند براى ما مهم‏تر از خود آن‏هاست كه به خاطر آن، با خودشان قهر كرده‏ايم و از آن‏ها دست شسته‏ايم.

 عشق‏هاى ما، يا بازى است و يا عشق خام است، عشق پوچ است، عشقى است كه هنوز با حادثه‏ها شكل نگرفته و در كوره‏ها رنگ نباخته و پر و سرشار نگشته و تبديل نشده و ميوه نداده است. مى‏گوييم مى‏خواهيم امام را ببينيم و اين يك عشق است، ولى باز نشده و شكل نگرفته.

 عاشق مى‏خواهد راحت معشوق را فراهم كند، نه راحت خودش را، چون راحت خودش، همان راحت محدود و مانده و فانى است.

 پس بايد تو كارهايى كه به عهده‏ى امام است، عهده‏دار باشى. مالك، على را نمى‏گرفت كه بايست تا اندامت را ببينيم، كه مى‏رفت تا رنج على را كم كند و سنگينى على را بردارد، حتى اگر فرسنگ‏ها از او دور شود و سال‏ها او را نبيند، كه آن‏ها در جدائيشان باهمند و جمعند، ولى ديگران در جمعشان هم از على جدايند.

 عشقى كه شكل بگيرد، حركت مى‏شود، شورِ ديدنى كه شكل بگيرد، كوشيدن مى‏شود. شايد امروز اگر بشنوى كه امام در صد كيلومترى است آرام نگيرى و بدوى، ولى هنگامى كه پخته شدى اگر هم بدانى امام در بيست مترى تو است جرأت رفتن ندارى، كه مبادا وجود تو، حضور تو، نگاه تو، حركت دست و پاى تو، بى حساب باشد و رنج امام.

 اين‏جاست كه عشقت چندين برابر شده، ولى راه افتاده و شكل گرفته و مصرف شده و دست و پا و فكر و خيال و زبان و كلام تو را كنترل كرده است و به تو ظرفيت داده، كه بار بكشى، نه اين‏كه خودت بار باشى. تو براى آن‏هايى، نه بر آن‏ها. كه، گفته‏اند: كونوا لنا زينا و لا تكونوا علينا شينا؛

 زينتى براى ما باشيد، نه ننگى بر ما.

 راستى چقدر فاصله است ميان عشق‏ها و ميان نيازها. و چقدر زيباست، چقدر عظيم است، عشقى كه شكل گرفته و پيچيده شده و گره خورده؛ "كزرع اخرج شطأه فاستغلظ فاستوى على سوقه". اين چنين زرعى و رويشى است كه كشاورز را دلشاد مى‏كند،"يعجب الزراع". و اين چنين عشق شكل گرفته‏اى است كه دشمن را مى‏شكند و غيظ در گلو مى‏آورد."ليغيظ بهم الكفار".2 و گر نه ما همگى خود براى شكستن امام، وسيله هستيم. ما خار چشم و استخوان گلوى او هستيم، اما مالك‏ها هستند كه عشقشان شكل گرفته و حركت شده و معلى‏ها هستند كه عشقشان تبديل شده و به تسليم رسيده. و آن درختان تنومند تشيع هستند كه آن باغبان‏ها را دلشاد مى‏كردند و به اعجاب وا مى‏داشتند، كه از نسيم سبك‏تر و رام‏تر بودند. در حالى كه طوفان‏ها را هم به بازى مى‏گرفتند و كوه‏ها را هم بيستون مى‏ساختند.

اين درخت عشق است كه ميوه مى‏آورد و مهره مى‏سازد و ياور تهيه مى‏كند.آن ضرورتى كه از طرح انسان در هستى بر مى‏خاست، امامت را مطرح مى‏كند. و همين ضرورت، عطش و نياز به امام را در تو شكل مى‏دهد. و اين عطش شكل گرفته و اين عشق مبدل، تو را به تهيه‏ى زمينه‏هاى آن حكومت، در آن وسعت و با هدف بزرگ بالاتر از آزادى و عدالت و رفاه و تكامل، وا مى‏دارد.

 اين‏جاست كه قلب مالك كه از عشق على سرشار شده، او را به جدايى از على، كه از جانش بيشتر احساسش مى‏كند، دستور مى‏دهد. مالك مى‏رود، ولى در اين جدايى با على جمع است و هماهنگ است.

 خنك آن‏ها كه در جدائيشان با هم بودند...

 بيچاره ما كه در جمعمان ناهماهنگيم....

کتاب تو می آیی اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

 


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


دیداری تازه با قرآن رشد 

از کتاب رشد (دیداری تازه با قرآن)

 ....دل‏هاي كه بر اساس اهميت حادثه‏ها، كارها را، رده‏بندى  کرده‏اند،  در حاليكه  هزار كار  دارند،  بيش  از يك  گرفتارى برايشان نيست. چون در يك لحظه، گرفتارى ما، فقط مربوط به آن كار و آن  حادثه‏اى است كه  اهميت زيادترى  دارد و ضرورت بيشترى. اگر تمام كارها را انجام بدهيم و اين يك كار، بماند، كارى انجام نداده‏ايم و بار خود را نگذاشته‏ايم و اگر آن يك كار را، فقط همان را، بياوريم، ديگر حرفى براى ما نيست و باز خواستى نيست. و همين است كه ديگر سيل حادثه‏ها و انبوه كارها، ما را خُرد نمى‏كند و به بازى نمى‏گيرد.

 آنها كه با معيار اهميت و ضرورت، به نظم رسيده‏اند و سازمان گرفته‏اند، اينها در بن بست نمى‏مانند و در درگيرى‏ها نمى‏شكنند و بازيچه‏ى عجله‏ها و شتاب‏ها نمى‏شوند و در بحرانى‏ترين لحظه‏هاى تاريخ و همراه درگيرى‏هاى مستمر، قدرها و حدها را در نظر دارند و هر كلمه و هر كار و هر فكرى را در جايگاه خويش مى‏گذارند و در نتيجه مى‏توانند از كلمه‏ها و طرح‏ها و فكرهايى كه دور از شتاب‏ها و عجله‏ها و همراه قدر و حدى هستند، بهره بگيرند.ص۱۴-۱۳

 

..... واژه‏هاى قرآن

 ما، در قرآن به كلمه‏هايى برخورد مى‏كنيم. اين كلمه‏ها در زبان ما، در گفت‏وگوهاى روزمره‏ى ما هم جريان دارند و در نتيجه بحران شروع مى‏شود و گره‏هاى كور، سبز مى‏شوند، چون ما به برداشت‏هايى دست مى‏زنيم كه از عادت‏هاى ما مايه مى‏گيرند.

 ما به هر كس كه ساده و جانماز آبكش بود، مؤمن مى‏گفتيم و به هر كس كه از ما كنار مى‏كشيد و لب به جام ما نمى‏زد، متقى مى‏گفتيم و هر كس كه دست و دل باز مى‏شد، محسن مى‏گفتيم و هر كس كه رام مى‏گرديد، صابر مى‏گفتيم و هر كس كه دهانش همراه تسبيحش باز و بسته مى‏شد، ذاكر و شاكر مى‏گفتيم. ما به اينگونه با مؤمن و متقى و محسن و صابر و شاكر و ذاكر و ... عادت كرده بوديم و اكنون كه با قرآن و آن كلمه‏هاى دقيق و تيپ‏هاى مشخص برخورد مى‏كنيم، باز همان‏ها را مطرح مى‏كنيم و همان‏ها را مى‏فهميم و يا بهتر بگويم نفهميده با آنها بازى مى‏كنيم و بر آنها ستم مى‏نماييم. اين ستم از آنجا شروع مى‏شود كه ما بدون رسيدن به معنى و مقصود، به كلمه‏ها و لفظها رسيده‏ايم و با الفاظ خالى اُنس گرفته‏ايم و آنها را در برخوردها به رخ يكديگر كشيده‏ايم.

 اگر ما با حركت فكرى همراه مى‏شديم و در خود مى‏جوشيديم و مطلب‏ها و مفهوم‏ها را درك مى‏كرديم و آنگاه در به در، به دنبال كلمه‏ها مى‏گشتيم، در آن لحظه كه به يك كلمه مى‏رسيديم، از آن بهره مى‏گرفتيم و همچون تشنه‏هاى به آب رسيده، كلمه‏ها را قطره قطره مى‏چشيديم و جذب مى‏كرديم.

 ما پيش از آنكه تشنه شده باشيم، نوشيده‏ايم و پيش از آنكه به اشتها آمده باشيم و با سؤال‏ها گلاويز شده باشيم، خود را تلنبار كرده‏ايم و پيش از آنكه به معناها دست يافته باشيم، به كلمه‏ها رسيده‏ايم و اين است كه باد كرده‏ايم و با آنكه زياد داريم، مريض و بى‏رمق هستيم و به امتلاء ذهنى و پرخورى فكرى دچار شده‏ايم.

اسفناك اينكه، اين بيمارى و اين پرخورى، همه گير شده و اسفناك‏تر اينكه، اين بيمارى در ابتدا به عنوان يك افتخار و نشانه‏ى سلامتى و روشنفكرى هم قلمداد مى‏گردد، اما رفته رفته سنگينى و خستگى و ضعف ذهنى را به دنبال مى‏آورد و روشنفكر تلنبار شده را به بن بست مى‏رساند. 

اينها با اينكه خيلى دارند، فقير هستند، چون پيش از سؤال، به جواب‏ها رسيده‏اند و پيش از عطش، به آب.

 دواى اينها، همان طرح سئوال‏هاى بنيادى است كه بتواند به تفكرات آنها سازمان بدهد، تا بتوانند با تفكرات سازمان گرفته، به مطالعات خويش سر و سامانى بدهند و آن را هضم كنند و شيره‏كشى نمايند.

 هيچ چيز بى‏حاصل‏تر، از اين مطالعات دستورى و كتاب خواندن‏هاى پيشنهادى نيست، كه پيش از طرح سئوال و جوشش پرسش‏ها، گريبان‏گير تازه راه افتاده‏ها و نو مسلمان‏هاى شعار زده مى‏شود.

 كسانى كه مى‏خواهند ديگرى را به راهى و به تفكراتى و به مطالعاتى وادار كنند، ناچارند كه زودتر زمينه‏ها را فراهم سازند و تشنگى را در طرف بريزند و تنور را داغ كنند و سپس نان بچسبانند و مطالبى و كتاب‏هايى را در دسترس بگذارند.

 اينگونه، حرف‏ها و طرح‏ها زودتر جذب مى‏شوند و كلمه‏ها زودتر مفهوم مى‏شوند و در عمل شكل مى‏گيرند و در خارج پياده مى‏گردند.ص۱۸-۱۵

 

..... در حالى كه براى شناخت اينكه براى چه هستم، بايد بدانم با چه چيزهايى هستم. از وسائلى كه در يك اطاق هست مى‏توان كشف كرد كه اين اطاق براى چيست و براى چه آفريده شده. از استعدادها و نيروهاى انسان هم مى‏توان كشف كرد كه او براى چيست و براى چه آفريده شده است.

 براى من از سال‏هاى دور اين سئوال كه براى چه هستم طرح شده بود و به جواب بسته بندى شده‏اش هم رسيده بودم و با شور و حال مى‏شنيدم براى تكامل، تا اينكه دوره‏ى نقادى و عصيان‏گرى شروع شد و حرف‏هاى سربسته به تحليل رسيدند و در برابر سؤال‏ها، با حلم و تأنى، كار تحليل آغاز گرديد.

 در اين دوره بود، كه به اين نكته رسيدم كه انسان در يك مرحله خودش را كشف مى‏كند و در يك مرحله، اين معدن را استخراج و تصفيه مى‏كند و در يك مرحله به استخراج شده‏ها و آهن‏هاى تصفيه شده، شكل مى‏دهد و آنها را به صورت ماشين‏ها و ابزارهاى گوناگون در مى‏آورد و به تكامل مى‏رساند. ولى مسأله در همين‏جا خلاصه نمى‏شود كه پس از شكل گرفتن و به تكامل رسيدن، نوبت رهبرى كردن و جهت دادن به ماشين‏هاى تكامل يافته، مى‏رسد.

 به اينگونه بود، كه يافتم انسان براى مسأله‏اى بالاتر از شكل گرفتن و تكامل يافتن بايد بكوشد، چون تنها اين كافى نيست كه شكل بگيريم و در ابعاد وسيع ماده و معنا تكامل پيدا كنيم، زيرا با اين تكامل يافتن، مسأله‏ى بن‏بست و عبث و پوچى زودتر پيش مى‏آيد و عميق‏تر، مطرح مى‏گردد.

 كسى كه بهترين ماشين را و شكل گرفته‏ترين وسيله‏ها را و تكامل يافته‏ترين مركب‏ها را با خود دارد مسأله‏ى بن‏بست و ترافيك و محدوديت‏ها را بيشتر احساس مى‏كند و عميق‏تر مى‏فهمد.

 انسانى كه در دو بُعد ماده و اخلاق شكل گرفته و به تكامل رسيده، اما جهت ندارد و راه ندارد، به بن‏بست و عبث و پوچى عميق‏ترى گرفتار خواهد شد و اين بن‏بست و عبث و پوچى1 را ديگر نمى‏توان با عرفان شرق هم درمان كرد و با هيپى‏گرى مداوا نمود، چون اين عرفان، خود يك نوع تكامل براى استعدادهاى عظيم‏تر انسان است كه پس از شكل گرفتن و تكامل يافتن، بايد به دنبال راهى بزرگ‏تر براى حركت كردن و جهتى برتر براى دويدنش بود.

 براى اين انسان مسأله‏ى جهت و صراط و مركب‏ها و رهبرى‏ها و روش حركت و منزل‏ها، مطرح مى‏شوند و تنها استعدادهاى تكامل يافته در دو بُعد ماده و اخلاق مسأله‏اى را حل نمى‏كنند.

 آن لحظه‏اى كه انسان فكر و عقل و دلش را مثل ابزارها و ماشين‏هايش شكل بدهد، آيا آن روز اين استعدادها شكل گرفته و به بن‏بست نشسته، بحران‏هاى بزرگترى را سبز نمى‏كنند؟

 انسان هنگامى آدم مى‏شود كه به استعدادهاى شكل گرفته‏اش جهت بدهد. براى اين انسان، مكتبى، مكتب مى‏شود، كه جهت حركت و صراط و روش حركت و ...را به او ياد بدهد و بياموزد، بدون آنكه او را مسخ كند و او را در راه بغلطاند و يا بغل بگيرد.

 با اين ديد بود كه آيه‏هاى اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ،اِنَّ اِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى و آيه‏هاى  اِهْدِنَا الصِّراطَ وَ اِنَّكَ تَهْدى الى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ  و آيه‏هاى مربوط به معاد و اينكه بهشت منزل است، نه مقصد و جَنَّات الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً، پيام‏هاى عظيمى همراه مى‏آوردند و نورهاى بزرگى بر سر راه مى‏ريختند.

با اين ديد و پس از اين حركت فكرى وقتى به دنبال جواب سؤال سابقم كه براى چه آفريده شده‏ام، قرآن رامى‏كاويدم، آيه‏هايى از قبيل، أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً  و اِنّا سَمِعْنا قُرآناً عَجَباً يَهْدى اِلى الرُّشْد و يا وَ لَقَدْ آتَيْنا اِبْراهيمَ رُشدَه مِن قَبل  ووو روحم را به گونه‏اى گرفتند كه تمام عصيانم به تسليم رسيد و يافتم كه چگونه انسان پس از تشهد به تسليم مى‏رسد و يافتم كه اين تسليم از تمام عصيان‏هاى تاريخ عظيم‏تر است، كه در چنين تسليمى، تمام عصيان‏ها شكل گرفته‏اند و جهت گرفته‏اند.

 اين تسليمى است كه عصيان‏ها در آن به زنجير بسته‏اند و در راهند.

 قرآن كتابى بود كه به انسان، نه تكامل، كه رشد را هديه مى‏داد. يَهْدى اِلى الرُّشْدِ.

قرآن كتابى بود كه پس از شكل گرفتن، رهبرى كردن را مى‏آموخت، كه رشد، رهبرى كردن استعدادهاى تكامل يافته است.ص۲۲-۱۹

 

.... رشد، زياد شدن انسانى است كه به استعدادهاى تكامل يافته‏اش جهت مى‏دهد و آنها را از بن‏بست مى‏رهاند و به دنبال روش حركت و صراط و رهبرى مى‏افتد و ضرورت مذهب را مى‏يابد.ص۲۴

 

..... چرا رشد کنيم؟

چون استعدادش را داريم و چون نيازش را داريم وگرنه گرفتار بحران احتكار و تراكم استعدادها خواهيم شد و بيچاره‏ى نيازهاى عظيم.

 كسانى كه گندم‏ها را به خاك مى‏سپارند، آنهايى هستند كه وسعت خسيس زمستان را فهميده‏اند و نيازهاى عظيم را شناخته‏اند و مى‏خواهند، گندم‏ها را زياد كنند.

 آنها كه راه دراز و وقت كم را فهميده‏اند، مجبورند كه خود را زياد كنند و رشد بدهند.

 اينها زندگى و مرگ را به همين معيار مى‏سنجند، اگر زنده‏اند و اگر مى‏ميرند، به خاطر همين زياد شدن است.

 زندگى شان، تلاوت تكرار نيست و مرگشان، گم شدن و از دست رفتن و خودكشى نيست.

 انسان بايد انتخاب كند چه زيستن را و چه مردن را.

 و در انتخاب دنبال رجحان‏ها و اهميت‏ها و ضرورت‏هاست. هنگامى كه زندگى سازنده‏تر است، زندگى و آن لحظه كه مرگ، بارورترست، مرگ، انتخاب مى‏شود و اين است كه مرگ اينها، خود زندگى است و ادامه‏ى عالى‏ترى از حيات.ص۲۵-۲۴

 

......سرمايه‏ها

 انسان از سرمايه‏هايى سرشار است و با استعدادهايى همراه، از نيروهاى بدنى و عاطفى و غرائز فردى و اجتماعى و عالى گرفته تا مهم‏تر از اين همه يعنى نيروى رهبرى اينها و جهت دادن به اين همه استعداد.

انسان‏ها گرچه در سرمايه‏ها با هم تفاوت دارند اما در جهت دادن به اين‏ها و رهبرى اين‏ها همه با هم برابرند.

 هر كس از تضاد استعدادها برخوردار بود و هر كس بشر بود ناچار از اين جهت دادن و رهبرى كردن برخوردار است. خود اين استعدادها مهم نيستند و كارى كه با دست يا فكر يا نيروى عظيم خود انجام مى‏دهيم مهم نيست، بل مهم هدف و جهت اين كارهاست كه براى چه از اين‏ها بهره مى‏گيريم و در چه راهى آنها را به جريان مى‏اندازيم.

 با اين ديد ديگر اختلاف عمل‏ها و اختلاف استعدادها مسأله‏ى ظلم و بى عدالتى را به دنبال نمى‏كشد. چون حكمت بر اساس نيازهاى گوناگونِ افرادِ گوناگون تهيه مى‏كند، در حالى كه اين گوناگونى‏ها ملاك افتخار نيست و در حالى كه از هر كس به اندازه‏اى كه داده‏اند باز دهى مى‏خواهند و در حالى كه هنگام پاداش، نسبت سرمايه‏ها و سودها را مى‏سنجند، نه سرمايه‏ها را و نه سودها را.

 در حالى كه جهت اين نسبت و هدف اين كوشش را در نظر مى‏گيرند، كه: اِنَّما الاَعمال بالنِّيَّات و ليس للانسان الاّ ما سَعى  و لايُكَلِّفُ اللّه نَفْساً اِلاّ ما اتيهاص۲۸-۲۵

 

.....نيازها

 انسان، سرمايه‏هايى دارد. در فاصله تولد و مرگ بر روى اين سرمايه‏ها تجارت‏هايى انجام مى‏دهد.

و اين سرمايه را در بازارها و تيمچه‏هايى به جريان مى‏اندازد. ناچار بايد بهترين بازار و بهترين خريدار را بشناسد و بهترين ميدان سود آفرين را جولانگاه خود بسازد و از تجارت‏هاى خسارت‏بار بگريزد تا سرمايه‏هايش رشد كنند و توشه‏ى بى‏نهايتِ راهى را كه در پيش دارد فراهم سازد.

 ما از استعدادهاى عظيم انسان مى‏يابيم كه انسان بيشتر از اين محدوده‏ى هفتاد ساله است. انسان براى اين زندگى محدود به اين همه استعداد نياز نداشت، همان غرايز فردى و اجتماعى براى رفاه و نظم و عدالت زندگى هفتاد ساله، كافى بودند.

 ما از عظمت استعدادهاى انسان، ادامه‏ى او را مى‏يابيم و چون انسان از بى‏نهات سرمايه برخوردار است، پس بى‏نهايت ادامه خواهد داشت و براى اين بى‏نهايت راه بايد استعدادهايش را بارور كند و پاهاى نيرومندى پرورش دهد و مركب‏هايى بسازد، همان طور كه براى رسيدن به ماه، استعدادهايش را بارور كرد و مركب‏هايى تهيه نمود و راه‏هايى را پشت سرگذاشت.

 انسان بايد در اين محدوده‏ى هفتاد ساله پاهايى تربيت كند و مركب‏هايى بيابد و سرمايه‏هايى را زياد نمايد و توشه‏هايى براى بينهايت راه بردارد و سپس راهش را شروع كند و حركتش را دنبال نمايد.

 در اين دنيا پاها ساخته مى‏شوند و در آن مرحله راهها پيموده مى‏گردند. همه‏ى انسان‏ها در يك نقطه‏ى انحطاط قرار دارند و فقط با سرمايه‏هايى هستند و پاهايى، هر كس هر قدر كار بكند و راه برود بالاتر مى‏آيد، تا ثروت، تا قدرت، تا رياست، تا بهشت آب و نان و بالاتر مى‏آيد، تا آنجايى كه نهايتى ندارد و تا بر نمى‏دارد. و اين است كه على آن مرد راه فريادش بلند مى‏شود: آه مِن قِلَّةِ الزَّادِ و طُول الطَّريق،3 آه از توشه‏ى كم و راه دور. اگر هدف على، بهشت نان و آب بود و بهشت حوريان بود كه آن توشه‏ها كم نبود، با كمتر از اينها به آن همه مى‏رسند. على راهى دارد تا بى‏نهايت و اين است كه هر چقدر توشه بردارد چيزى نيست، چون هر مقدار در برابر بى‏نهايت، صفر است و هيچ است و كم است.

 آنهايى كه اين راه دراز را ديده‏اند و از اين استعدادهاى عظيم خبر دارند، اينها در فكر بازارى هستند و در جست‏وجوى خريدارى كه بيشتر سود بدهد و زيادتر بهره برساند و سرمايه‏ها را بارور كند كه مگر در اين راه به جايى برسند. اين‏ها شب و روز مشغولند و شب و روز مى‏كوشند، چون فرصتى ندارند. اين است كه بايد خوردن و خوابيدن و رفتن و آمدن، همه‏اش تجارت باشد و كار باشد و عبادت باشد و حركت باشد و پاى رفتن باشد.

اينها ديگر درنگى نمى‏كنند و آرام نمى‏نشينند و از بازى‏ها سر باز مى‏زنند. كسانى درنگ مى‏كنند و به بازى گرفتار مى‏شوند كه هدفى ندارند. وقتى كه ما بچه‏تر بوديم، مشتاق بازى و توپ بوديم، در انتظار مى‏نشستيم تا ما را به بازى بگيرند، تملق مى‏گفتيم تا را همان بدهند و قهر مى‏كرديم و دور مى‏شديم تا نزديك‏مان كنند، اما همين كه هدفى پيدا مى‏كرديم ديگر به توپ‏ها و بچه‏ها نگاه نمى‏كرديم، حتى اگر دعوت‏مان مى‏كردند، مى‏خنديديم و اگر دست‏مان را مى‏كشيدند، نق مى‏زديم و فرار مى‏كرديم. چرا؟ مگر توپ همان توپ نبود و بازى همان بازى محبوب نبود؟ چرا اينها همه‏اش همانها بودند، اما ما ديگر آن نبوديم، ما هدفى داشتيم و لباسى به تن كرده بوديم و مهمانى مى‏خواستيم برويم.

آه حالا مى‏فهمم كه چرا خيلى‏ها به توپ‏هاى بزرگتر و كره‏هاى زمين و ماه و خورشيد هم همان طور نگاه مى‏كنند و توپ بازى نمى‏كنند و اسير بازى نمى‏شوند. اينها كارى دارند و هدفى دارند و اين است كه مشغول نمى‏شوند و سرگرم نمى‏شوند. سرگرمى‏ها براى بى‏كاره‏هاست. بازى‏ها براى آواره‏هاست و آنها كه جايى دارند و آنها كه كارى دارند و آنها كه به مهمانى دعوت شده‏اند و لباس ضيافت پوشيده‏اند، ديگر با توپ‏ها و با بازيچه‏ها، كارى ندارند. اينها نه بازيگرند و نه بازيچه و نه تماشاچى. اينها رهرو هستند و به تحرك‏ها رسيده‏اند و از تنوع‏ها گذشته‏اند.

 اينها راه را مى‏بينند و وقت كم را مى‏بينند و اين است كه شب و روز مى‏كوشند و آرام ندارند.

 اين است كه همه‏ى خوردن و خوابيدن و حركت‏هاى بى‏حاصل‏شان بايد حاصلخيز بشود و بار بياورد.

 هيچ ديده‏ايد كه كسى خانه‏اى بزرگ ساخته باشد و در قرض مانده باشد، چگونه روز و شب مى‏دود و چگونه حتى درمهمانى‏هايش در جست‏وجوى كار خويش است.

 انسان بى‏نهايت سرمايه دارد و بى‏نهايت راه دارد و فقط هفتاد سال وقت براى تجارت، آنهم، نصفش خوراك و پوشاك و مسكن و نصفش مقدمات اينها، واى به روزى كه بقيه‏اش هم بشود، صرف نمايش دادن اينها كه ديگر سرمايه‏ها از دست رفته‏اند يا راكد مانده‏اند و احتكار شده‏اند و يا از دست رفته‏اند و زيان شده‏اند.ص۳۳-۲۹

 

 .......بازارها و خريدارها

 

 آن خريدارها هم مصرف كننده‏ى مفت هستند. سرمايه را مى‏بلعند، استعدادهاى مرا به بازى مى‏گيرند، چيزى بر آن نمى‏افزايند.

 هنگامى كه يك عمر براى دلم دويدم چه بازدهى دارد؟ هنگامى كه يك عمر براى هوس‏هاى مردم سوختم آنها به من چه مى‏دهند؟ جز چهار تا بارك اللّه و يك دقيقه كف زدن و چهار دقيقه سكوت.

 اگر اين خلق، از فرزندم گرفته تا زنم، تا پدرم، تا مادرم و ديگران به من چيزى دادند و برايم لذتى آوردند بايد بسنجم كه چه چيز از من گرفته‏اند. آيا اينها بيش از آنچه داده‏اند از من نگرفته‏اند؟ مغز من و دل من و عمر من به سوى آنها رفته، سرم شده مستراحشان و دلم شده انبار موجودها و بتخانه‏شان و عمرم شده چراگاه و جولانگاه‏شان، كه چى؟ خودم هم نمى‏دانم، فقط اسير عادت‏ها و هوس‏ها شده‏ام و از فكرم و سنجشم و اراده‏ام كارى نكشيده‏ام.

 فكرم فقط در حساب خانه و اجاره‏اش كلنجار مى‏رود و عقلم دخل و خرج را مى‏سنجد.

 و اراده‏ام در اين تكرار خوردن و خوابيدن و خوش بودن، گرفتار شده است. از خودم و سرمايه‏هايم مانده‏ام. اگر اينها را شناخته بودم، ديگر به كم قانع نمى‏شدم و اگر تجارت‏ها و سودها را محاسبه كرده بودم، هيچگاه دوبار ضرر نمى‏دادم و از يك سوراخ دو بار گزيده نمى‏شدم. من با اين همه پا، فقط تا توالت و آشپزخانه رفته‏ام و با اين همه سرمايه، فقط بوق حمام خريده‏ام، آن هم در دهى كه حمام ندارد و قدرت جذب اين همه بوق را ندارد.

من از خانه‏ى وسيع وجودم با قسمت‏هاى گوناگون و اطاق‏هاى متعدد، فقط به مستراحش چسبيده‏ام و به آن مشغول شده‏ام، در حالى كه بايد تمام اين اطاق‏ها منظم مى‏شد. همان طور كه دست و پا و موى و اندامم را منظم مى‏كنم و پرورش مى‏دهم، بايد دل و مغز و فكر و عقل و اراده‏ام و روحم را پرورش مى‏دادم و در جاى خود مى‏نهادم و در جاى خود به جريان مى‏انداختم.ص۳۷-۳۵

 

...... خسارت‏ها

 اين خريدارها چيزى ندارند. چيزى به من نداده‏اند و چيزى به من باز نمى‏گردانند و اگر لذت مى‏برم به خاطر اين است كه نمى‏دانم چه از دست داده‏ام. درست مثل آن پيرزال كه بشقاب عتيقه را با يك دست بشقاب گلى رنگ مبادله كرده بود و خوشحال بود و لذت مى‏برد، غافل از آن كه با همان بشقاب مى‏توانست صدهزار تا از همين‏ها را يكجا بخرد و درست مثل آن كودك كه اسكناس صدتومانى را با ده تا كاكائو عوض مى‏كند و زود در مى‏رود كه نكند طرف پشيمان شود و معامله را به هم بزند.

 ما امروز خوشحاليم كه خودمان را داده‏ايم و چند بارك اللّه و چند تا خانه و چند تا ماشين و چند تا فلان و بهمان گرفته‏ايم و فرار هم مى‏كنيم كه نكند طرف معامله را به هم بزند.

 غافل از اينكه ما را به بيش از اينها خريدارند. و غافل از اينكه اينها قيمت يك لحظه‏ى ما نيست. چه مى‏گويم، نه اينها كه تمام الماس‏ها و نفت‏ها و طلاها و نقره‏ها و تمام زمين و حتى تمام بهشت قيمت يك لحظه‏ى ما نيست. ما در يك لحظه مى‏توانستيم بيش از زمين و بيش از بهشت بدست بياوريم. مى‏توانيم به رضوان و لقاء دست بيابيم، كه: »رِضْوانٌ مِنْ اَللّه اَكْبَرُ«1 اما در يك عمر به پشيزى قانع شده‏ايم و خوشحال هم هستيم. درست مثل اينكه طبيبى كه در هر ساعت، هزار تومان مى‏تواند بدست بياورد، يك سالش را به صد كيلو ذرت بفروشد، زهى زهى تجارت.

 راستى اين خريدارها چيزى به من نمى‏دهند، درست است كه اُناسيس و قارون در يك عمر گنج‏ها بدست آورده‏اند، اما با اين همه گنج، خودشان رشد نكرده‏اند، ثروت‏هاشان زياد شده اما خود را باخته‏اند و از دست داده‏اند. درست است كه علم من و ثروت من زياد شده اما خودم چى؟ من اسير اينها شده‏ام و مغرور به همين‏ها و اين اسارت و اين غرور علامت حقارت و كم شدن من است. اگر امير بودم، اگر بر اين همه حاكم بودم، اگر زياد شده بودم، من اينها را به راه مى‏انداختم اينها مى‏شدند پاى من، نه بار من، اينها مى‏شدند پل من نه سنگ راه من.

 على خودش زياد شد و ثروت‏ها را به راه انداخت، قارون‏ها ثروت‏هاشان زياد شد و خود را باختند.

 على ثروتمند زندگى كرد و اينها ثروتمند مى‏ميرند.

 على امير بود و اينها اسيرند، چون كه حقيرند و از دست رفته‏اند.

 من بايد كارى بكنم كه خودم زياد شوم و سرمايه‏هايم رشد كنند. فكرم و دلم و عقلم و روحم بارور شود.

 فكرم آگاهى‏هايى عظيم بگيرد و دلم عشق‏هايى بزرگ‏تر از خودم. عقلم اين ترازوى از دست رفته‏ام، دقيق‏تر شود و آزادتر شود و روحم اين وسعتِ به تنگى نشسته با آن عشق و با آن شناخت، به راه گسترده‏ى خودش آشنا شود.

 اين پاى نيرومند در اين اطاق تنگ، ورم كرده و آب آورده. اين موتور عظيم در اين دوچرخه‏ى بچه‏ها زنگ زنده و ماتم گرفته است، بگذار در سفينه‏ى خودش بِغُرَد و در پهناى گسترده‏ى خودش شنا كند.

اين خريدارها از دلم گرفته تا دل مردم تا جلوه‏ى دنيا و تا وسوسه‏هاى دشمن، همه‏شان پيسى گرفته‏اند و چيزى ندارند. مرا زياد نمى‏كنند، خودشان زياد مى‏شوند و از من مى‏ربايند و شاهكارشان اينكه فكر و محاسبه‏ى من راچنان مشغول كرده‏اند كه نمى‏فهمم چقدر بوده‏ام و چقدر باخته‏ام، درست مثل همان بابايى كه زن پتياره‏اش آنقدر مشغولش كرده بود كه فرصت طلاق دانش را نداشت.

 فكر من اسير كم‏ها شده. در حالى كه مى‏توانستم با فكرم، خودم و محرك‏هايم را بشناسم و با عقلم، سرمايه‏ها و بازارها و خريدارها را بسنجم. اگر فكر مى‏كردم، مى‏يافتم كه محرك‏هاى من، بايد از من عظيم‏تر باشند و از من بزرگ‏تر باشند.

 آيا دلم و دل خلق و جلوه‏هاى دنيا از من بزرگ‏ترند كه شب و روز، مرا مى‏چرخانند.

 اگر من در خودم و در اينها فكر كرده بودم، رشد مى‏كردم و بزرگ مى‏شدم و در نتيجه از اينها آزاد مى‏گرديدم، همان طور كه از تيله‏هاى ديروز و بت‏هاى كودكى و معشوق‏ها و دره‏هاى پيشينم آزاد شده‏ام. من بايد به سوى كسى مى‏رفتم كه از من بزرگ‏تر باشد.

 چه كسى بزرگ‏تر از من، جز حاكم بر من؟ من بايد با كسى معامله مى‏كردم كه چيزى داشته باشد، چه كسى داراتر از مالك من. من بايد سراغ بازارى را مى‏گرفتم كه قدرت جذب داشته باشد و چه بازارى وسيع‏تر از بازار آخرت؟ من بايد در راهى مى‏دويدم كه بن بست نداشته باشد و چه راهى بهتر از بى‏نهايت؟

 و اگر به سراغ ديگرى رفتم و در جاى ديگرى، ناچار به بن‏بست مى‏رسم و به ديوار و به عصيان و چه بسا بميريم و به تولدى ديگر دست نيابم و در اطاقى كه افتادن يك پرده آسمانش را مى‏گيرد مدفون شوم.

 اگر در بازار ديگرى معامله كردم، ورشكست مى‏شوم و خسارت مى‏بينم و اين خسارت نتيجه‏اى حتمى است در هر عصرى از عصرها؛ از عصر حجر گرفته تا عصر فضا و در هر دوره‏اى از دوره‏هاى زندگى، از كودكى و جوانى گرفته تا كمال و پيرى.

 وَالْعَصْر، به تمام اين دوره‏ها سوگند، اِنَّ الْاِنْسانَ لَفى خُسْرٍ، كه انسان با اين همه سرمايه در تمام دوره‏ها در خسارت مدفون است، چرا؟ چون سرمايه‏هايش رشدى نكرده و سودى نياورده است. درست است كه به ثروت، كه به قدرت، كه به علم رسيده است، درست است كه اينها زياد شده‏اند، اما خود انسان كم شده و اسير شده و اسارتش علامت حقارت است.

 و عامل اين خسارت، عصرها و دوره و محيطها نيستند، عامل خسارت خود انسان، خود اوست. عصرها مقدس هستند به دليل سوگندى كه خدا ياد مى‏كند. اين سوگند، به ما درس مى‏دهد كه عصرها و زمانه‏ها مقصر نيستند، اين انسان است كه خسارت را مى‏پذيرد. اين انسان است كه سرمايه‏هايش را به جريان نمى‏اندازد، از فكرش، از عقل و ميزان سنجش و ترازويش، براى خودش استفاده نمى‏كند. به يك ليوان آب بيش از خودش فكر مى‏كند، به دخل و خرج مغازه‏اش بيش از خودش مى‏انديشد. اين انسان است كه خودش را گم مى‏كند و در غفلت‏ها و جهالت‏ها، خودش را به كم مى‏فروشد. راستى كه انسان در تمام دوره‏هاى تاريخى و در تمام نظام‏هاى گذشته‏اش ضرر داده و به خسارت رسيده و در بن‏بست مانده است.

به سير مكتب‏ها نگاه كن و به جنگ‏هايى كه به بار آورده و به انسان‏هايى كه تا حد گاو، تا حد كندو، رشد نكرده‏اند و ايدآلشان همان كمون نهايى كندو است، در حالى كه براى اين زندگى كندويى به اين استعدادهاى عظيم انسانى نياز نداشتند.

 اين در دوره‏هاى تاريخى و در اعصار اجتماعى. در دوره‏هاى زندگى فردى هم همين طور، از پستانك و تيله و توپ و نمره تا دوست دختر و عشق و شهرت و قدرت و ثروت و رياست. انسان در تمام اين دوره‏ها خسارت داده، چون بيش از آنچه بدست آورده از دست داده است. معلومات و محفوظات و ثروت او زياد شده اما خودش از دست رفته است و استعدادهاى درونى او، فكر و عقل و دل و روح و عمر او همه از بين رفته‏اند و تاريك شده‏اند.

 خداوند در اين سوره چه زيبا شروع مى‏كند و چقدر عالى مقصر را نشان مى‏دهد و زمانه را تبرئه مى‏كند و عالى‏تر اينكه انسان را در پشت در نمى‏گذارد و با درد، به حسرت و آتش نمى‏اندازد، كه راه را باز مى‏كند و بازار را نشان مى‏دهد. پس از آنكه از سرمايه‏هاى او گفت‏وگوها كرده و به خاطر آگاهى او رسول‏ها فرستاده و پس از آنكه از طول راه او و نياز عظيم او سخن گفته و بر اين همه برهان نشان داده و بيان آورده است. اين كار قرآن است كه عظمت انسان و سرمايه‏هاى او را نشان مى‏دهد2 و نياز عظيم انسان و طول راه او را نشان مى‏دهد3 و بازارها و خريدارها را ارزيابى مى‏نمايد4 تا انسان خود به تلاشى و كوششى برسد و گامى بردارد.ص۴۴-۳۹

 

.....جبران‏ها: نقش ايمان در رشد

 

 وَالْعَصْرِ اِنَّ الْاِنْسانَ لَفى خُسْرٍ، اِلاَّالَّذينَ آمَنُوا، در تمامى دوره‏ها انسان در خسارت است مگر آنهايى كه به هدفى و به عشقى رسيده‏اند و به آن سو گرويده‏اند. انسان مادامى كه هدفى ندارد آهسته آهسته راه مى‏رود و مى‏لنگد و حتى مى‏نشيند و مى‏پوسد، اما هنگامى كه كارى پيدا كرد حتى تا حد توالت رفتن و به مستراح رسيدن، آن وقت سرعت مى‏گيرد و مى‏شتابد و از تمام امكاناتش بهره مى‏گيرد.

 هدف‏ها و گرايش‏ها، ما را از ركود و احتكار نجات مى‏دهند، اما اين كافى نيست، چون پس از احتكار، جهنم اسراف در سر راه است.

 هر هدفى تا اندازه‏اى استعداد ما را به كار مى‏كشد و سرمايه‏هاى ما را بارور مى‏كند، بايد در انتخاب هدف سنجيد و انديشيد تا هدفى بيابيم كه تمام استعدادهاى ما را بارور كند و تمام نيروهاى نهفته و پاهاى پنهان ما را بيرون بكشد.

 انسان به خاطر معشوق مى‏دود، هر چقدر معشوق عظيم‏تر و ارزنده‏تر باشد ناچار حركت و كوشش‏اش و در نتيجه سود او زيادتر خواهد شد.

 بايد در انتخاب هدف سنجيد كه به سوى چه كسى رو بياوريم، به سمت چه هدفى بگرويم و به چه مقصدى مؤمن شويم. ايمان يعنى گرايش، گرايش به سوى چى؟ آيا به سوى كسى و چيزى كه كمتر از ماست يا عالى‏تر از ماست؟

 گرايش به سوى پست‏تر و يا برابر، يا اسراف است و يا ركود، يا انحطاط است و يا احتكار.

 پول، قدرت، شهرت، رياست و خلاصه دل و خلق و دنيا و شيطان اينها مى‏توانند هدف ما باشند، اما اين هدف‏ها چيزى ندارند و استعدادهاى شكفته شده‏ى ما را به بن‏بست مى‏رسانند و در لجن مى‏كشند.

 ما در فاصله‏ى تولد و مرگ براى كسى كار مى‏كنيم، كارفرماى ما چه كسى باشد؟ ما حركت‏هايى داريم، محرك ما چه كسى باشد؟ بايد در اين محرك‏هاى انديشيد و آنها را مقايسه كرد و سنجيد. اين فكر و عقل ماست كه كمك ما هستند، فكر، محبوب‏ها و محرك‏ها و كارفرماها را ارزيابى مى‏كند و وضع آنها را مشخص مى‏نمايد كه چه مى‏دهند و چه مى‏گيرند، عقل هم بر اين ارزيابى‏ها نظارت مى‏كند و مى‏سنجد و بهترين آنها را نشان مى‏دهد و در نتيجه‏ى اين فكر و اين سنجس به عشق و به گرايش و ايمان مى‏رسيم.

 گفتم كه اينها چيزى ندارند، مصرف كننده هستند و محكوم هستند، نه در گذشته چيزى داده‏ند نه در آينده چيزى دارند كه بدهند، نه چشمى و گوشى و نعمتى داده‏اند و نه بهشتى دارند كه بدهند و اگر لذتى و ثروتى بوده همان لذت بچه بوده از كاكائو و همان زياد شدن ثروت بوده و كم شدن ما. اين است كه فقط يكى مى‏ماند و اين است كه آيه متعلقى ذكر نمى‏كند و نمى‏گويد اِلَّا الَّذينَ آمَنُوا بِاللّه، چون اين مرحله به عهده‏ى ماست و پس از فكر و ارزيابى و پس از تعقل و سنجش جز اللّه نمى‏ماند و اين است كه به سوى مالك هستى و انسان و به سوى حاكم هستى و انسان مى‏آييم و با او معامله مى‏كنيم و از آن راهزن‏ها و طرارها به اين قلعه توحيد و اين حصن1 عظيم پناه مى‏آوريم.

چقدر نكته در اين كلمه‏ها نهفته، اِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا. مگر جز به سوى او مى‏توان به سوى ديگرى رفت و مگر جز با او مى‏توان با ديگرى سودا كرد! بر فرض چيزى نداده باشد و بر فرض بهشتى نداشته باشد، اما باز اوست كه بر دل و بر خلق و بر دنيا و بر شيطان هم احاطه دارد و تسلط دارد و حكومت دارد. اگر بناست كه با كسى باشيم و اگر بناست كه مفت ببازيم پس چرا براى او نباشيم و به او نبازيم كه حاكم است و عظيم است، نه محكوم و اسير.

 بگذر از آنكه همه‏ى هستى ما، همه‏ى سرمايه‏ى ما از خود اوست و بگذر از اين كه بى‏نهايت سود مى‏دهد، چون دادن‏ها از او كم نمى‏كند؛ لاتَزيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطاءِ اِلاَّ جُوداً وَ كَرَماً و جز بخشش و كرامت چيزى بر او نمى‏افزايد. خودش مى‏گويد چگونه تمام مى‏شود و يا كم مى‏شود مملكتى كه من قَيومش هستم: كَيْفَ تَنْقُصُ ملْكٌ أنَا قَيِّمُهُ. هنگامى كه انسان او را جهت مى‏گيرد و به او مى‏فروشد، هم بى‏نهايت مى‏تواند حركت كند و هم بى‏نهايت مى‏تواند بدست بياورد و در نتيجه نه بن‏بست و پوچى و عبث پيش مى‏آيد و نه خسارت و ضرر. نه احتكار و نه اسراف و نه فقر.

 عشق به حق و ايمان به او تمام سرمايه‏ها را به جريان مى‏اندازد و تمام استعدادهاى ما را به كار مى‏كشد. به چه كارى؟ اين كارها با نظر معشوق بستگى دارد. عاشق چشم به فرمان معشوق است، اگر او صالح باشد و صالح بخواهد، عاشق، صالح مى‏شود و صالح مى‏آورد. هنگامى كه عشقى در سينه نشست و معشوق در دل خيمه زد، ناچار خواسته‏هاى اين معشوق، عاشق را حركت مى‏دهد و اين است كه اعمال عاشق با خواست‏هاى معشوق وابستگى دارد. هنگامى كه خواسته‏هاى معشوق، صالح باشد، كارهاى عاشق به صلاح مى‏گرايد.

 و از آنجا كه خدا جز خوبى نمى‏خواهد و جز رشد خلق را نمى‏خواهد، ناچار گروندگان به او و عاشق‏هاى به راه افتاده‏ى او، جز خوبى نمى‏آورند، "وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ". چقدر رابطه، چقدر وابستگى.

 وَالْعَصْرِ اِنَّ الْإِنْسانَ لَفى خُسْرٍ، اِلَّا الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات. زيربناى عمل همين عشق است، زيربناى كارهاى خوب و عمل‏هاى صالح، همان عشق صالح و معشوق صالح است، كه: بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد.

 هنگامى كه مى‏خواهيم كارهايى را و عمل‏هايى را عوض كنيم، ناچار بايد در شناخت‏ها و ارزيابى‏ها و سنجش‏ها راه بيابيم و آنها را عوض كنيم. ناچار بايد در معشوق‏ها و عشق‏ها دست ببريم. عمل ادامه‏ى عشق است و عشق ادامه‏ى شناخت و انتخاب و شناخت و انتخاب هم ادامه‏ى فكر و عقل است. اين عشق هم كار مى‏آورد و هم همكار مى‏سازد و هم شكيبايى و صبر و استقامت در كار.

سازندگى همكار و همراه و همفكر و شكيبايى در اين راه‏ها وابستگى با همان عشق و همان ايمان دارد. انسان در راه معشوق به اندازه‏ى عشقش صبر مى‏كند. مگر نمى‏بينى كه به خاطر رسيدن به تخم مرغ ارزان چگونه صف مى‏كشند و روى برف‏ها مى‏ايستند و سرما مى‏خورند. مگر نمى‏بينى كه چگونه از صبح تا به شام به خاطر معشوق‏هاى خود مى‏دوند و مگر نمى‏بينى چگونه از عشق‏ها به عادت‏ها مى‏رسند و از عشق‏ها به استقامت‏ها دست مى‏يابند.

 كليد تمام استقامت‏ها، شكيبايى‏ها و زايندگى‏ها و سازندگى‏ها و كارآورى‏ها، كليد اين سه مرحله، همان ايمان است.

 كسى كه عاشق حق شد، عاشق خلق مى‏شود، كه: عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست. و اين عشق مى‏شود زيربناى مبارزه و امر به معروف و نهى از منكر. كسى كه عاشق شد، خواستار بهروزى و بهزيستى و رشد و حركت و كمال معشوق است و در اين ديد حتى يك پر سبزى و يك لقمه نان و يك ورق كاغذ هم هدر نمى‏شود و ضايع نمى‏گردد، كه بايد هر چيز به رشد خود و كمال خود برسد و اين خوددارى از اسراف بر اساس اين اعتقاد استوار مى‏شود نه فقط بر اساس يك بخل و يا يك ديد اقتصادى.

 و كسى كه يك پر سبزى را هدر نمى‏كند و اسراف نمى‏كند، چگونه مى‏تواند شاهد از دست رفتن استعدادهاى خلق باشد، چگونه مى‏تواند خودش باتلاق خلق بشود و آنها را مطيع و مريد و برده‏ى خود بسازد و چگونه مى‏تواند كه شاهد اسارت و بردگى و در باتلاق رفتن خلق باشد و آرام بگيرد.

 كسى كه عشق به حق دارد عاشق خلق مى‏شود و آنها را از بت‏ها و طاغوت‏ها و شيطان‏ها نجات مى‏دهد، هر چند به درگيرى و مبارزه با آنها بينجامد، كه براى مبارزه آماده است، چه در شكل روشنگريش و چه در شكل فريادگريش و چه در شكل پنهان كاريش و چه در شكل آشكار و مشخصش.

 مؤمن نمى‏تواند بى‏تفاوت و يا سازشگر بماند. سازشگرى و بى‏تفاوتى با ايمان و بالاتر، با توحيد نمى‏سازد.

 مؤمن براى انتخاب شكل‏هاى مبارزه‏اش، ملاك‏هايى دارد و نورهايى دارد. هدف او و شرايط او و دشمن او شكل مبارزه‏ى او را مشخص مى‏كنند.

 ۱- گاهى هدف ايجاد رعب است، گاهى كنار زدن يك فرد است و گاهى عالى‏تر، تا سطح شكوفا كردن استعدادهاى انسانى.

 چون او به منابع انسانى بيش از منابع زيرزمينى مى‏انديشد، به شكوفايى و بارورى آنها همت گماشته است. هر چقدر هدف حكومتى بالاتر بيايد، هر چقدر از امنيت و رفاه، از پاسدارى و پرستارى فراتر برود، ناچار شكل مبارزه پيچيده‏تر مى‏شود.

 ۲- همين‏طور دشمن و طرف مبارزه در شكل مبارزه اثر مى‏گذارد.

۳-همان‏طور كه شرايط و موقعيت‏ها در شكل آن اثر دارند. مى‏بينيم كه ابوذر فريادگر است اما نه در زمان ابوبكر و عمر، بلكه در زمان عثمان كه خلق به خستگى رسيده‏اند و به وازدگى دست داده‏اند. و مى‏بينيم كه ابوذر فريادگر است نه ديگران، كه ابوذر زبانش تيز شده و حمايت گرديده است، چون آسمان بر راستگوتر از ابوذر سايه نينداخته.

 صبر و سازندگى و رشد دادن و عمل صالح و رشد كردن، ادامه‏ى ايمان هستند و دنباله‏ى عشق به حق. عاشق بى‏كار نيست، هر كس به حق رسيد، به حق مى‏رساند. درخت زنده، شاخ و برگ و ميوه دارد. به حرف آنهايى كه مى‏گويند دلت پاك باشد فريب مخور، دلِ پاك، عملِ پاك مى‏سازد. درخت زنده بار مى‏آورد، مگر اين طور نيست؟

 و عاشق حق از يك سو عمل مى‏آورد و شاهكار مى‏آفريند و از يك سوى ديگر همراه و همكار، چون در راه، درگيرى‏هايى هست كه به تنهايى نمى‏توان با آنها روبرو شد.

 و عاشق حق به اندازه‏ى عشقش شكيبايى دارد و صبر استقامت. آنچه صبر و سازندگى و عمل را پايه مى‏گذارد، ايمان است و حب اللّه است، كه: وَالَّذينَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبَّاً للّه .ص۵۱-۴۵  

کتاب رشد(دیداری تازه با قرآن) اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را ازاینجا  دانلود کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |