از کتاب رشد (دیداری تازه با قرآن)
....دلهاي كه بر اساس اهميت حادثهها، كارها را، ردهبندى کردهاند، در حاليكه هزار كار دارند، بيش از يك گرفتارى برايشان نيست. چون در يك لحظه، گرفتارى ما، فقط مربوط به آن كار و آن حادثهاى است كه اهميت زيادترى دارد و ضرورت بيشترى. اگر تمام كارها را انجام بدهيم و اين يك كار، بماند، كارى انجام ندادهايم و بار خود را نگذاشتهايم و اگر آن يك كار را، فقط همان را، بياوريم، ديگر حرفى براى ما نيست و باز خواستى نيست. و همين است كه ديگر سيل حادثهها و انبوه كارها، ما را خُرد نمىكند و به بازى نمىگيرد.
آنها كه با معيار اهميت و ضرورت، به نظم رسيدهاند و سازمان گرفتهاند، اينها در بن بست نمىمانند و در درگيرىها نمىشكنند و بازيچهى عجلهها و شتابها نمىشوند و در بحرانىترين لحظههاى تاريخ و همراه درگيرىهاى مستمر، قدرها و حدها را در نظر دارند و هر كلمه و هر كار و هر فكرى را در جايگاه خويش مىگذارند و در نتيجه مىتوانند از كلمهها و طرحها و فكرهايى كه دور از شتابها و عجلهها و همراه قدر و حدى هستند، بهره بگيرند.ص۱۴-۱۳
..... واژههاى قرآن
ما، در قرآن به كلمههايى برخورد مىكنيم. اين كلمهها در زبان ما، در گفتوگوهاى روزمرهى ما هم جريان دارند و در نتيجه بحران شروع مىشود و گرههاى كور، سبز مىشوند، چون ما به برداشتهايى دست مىزنيم كه از عادتهاى ما مايه مىگيرند.
ما به هر كس كه ساده و جانماز آبكش بود، مؤمن مىگفتيم و به هر كس كه از ما كنار مىكشيد و لب به جام ما نمىزد، متقى مىگفتيم و هر كس كه دست و دل باز مىشد، محسن مىگفتيم و هر كس كه رام مىگرديد، صابر مىگفتيم و هر كس كه دهانش همراه تسبيحش باز و بسته مىشد، ذاكر و شاكر مىگفتيم. ما به اينگونه با مؤمن و متقى و محسن و صابر و شاكر و ذاكر و ... عادت كرده بوديم و اكنون كه با قرآن و آن كلمههاى دقيق و تيپهاى مشخص برخورد مىكنيم، باز همانها را مطرح مىكنيم و همانها را مىفهميم و يا بهتر بگويم نفهميده با آنها بازى مىكنيم و بر آنها ستم مىنماييم. اين ستم از آنجا شروع مىشود كه ما بدون رسيدن به معنى و مقصود، به كلمهها و لفظها رسيدهايم و با الفاظ خالى اُنس گرفتهايم و آنها را در برخوردها به رخ يكديگر كشيدهايم.
اگر ما با حركت فكرى همراه مىشديم و در خود مىجوشيديم و مطلبها و مفهومها را درك مىكرديم و آنگاه در به در، به دنبال كلمهها مىگشتيم، در آن لحظه كه به يك كلمه مىرسيديم، از آن بهره مىگرفتيم و همچون تشنههاى به آب رسيده، كلمهها را قطره قطره مىچشيديم و جذب مىكرديم.
ما پيش از آنكه تشنه شده باشيم، نوشيدهايم و پيش از آنكه به اشتها آمده باشيم و با سؤالها گلاويز شده باشيم، خود را تلنبار كردهايم و پيش از آنكه به معناها دست يافته باشيم، به كلمهها رسيدهايم و اين است كه باد كردهايم و با آنكه زياد داريم، مريض و بىرمق هستيم و به امتلاء ذهنى و پرخورى فكرى دچار شدهايم.
اسفناك اينكه، اين بيمارى و اين پرخورى، همه گير شده و اسفناكتر اينكه، اين بيمارى در ابتدا به عنوان يك افتخار و نشانهى سلامتى و روشنفكرى هم قلمداد مىگردد، اما رفته رفته سنگينى و خستگى و ضعف ذهنى را به دنبال مىآورد و روشنفكر تلنبار شده را به بن بست مىرساند.
اينها با اينكه خيلى دارند، فقير هستند، چون پيش از سؤال، به جوابها رسيدهاند و پيش از عطش، به آب.
دواى اينها، همان طرح سئوالهاى بنيادى است كه بتواند به تفكرات آنها سازمان بدهد، تا بتوانند با تفكرات سازمان گرفته، به مطالعات خويش سر و سامانى بدهند و آن را هضم كنند و شيرهكشى نمايند.
هيچ چيز بىحاصلتر، از اين مطالعات دستورى و كتاب خواندنهاى پيشنهادى نيست، كه پيش از طرح سئوال و جوشش پرسشها، گريبانگير تازه راه افتادهها و نو مسلمانهاى شعار زده مىشود.
كسانى كه مىخواهند ديگرى را به راهى و به تفكراتى و به مطالعاتى وادار كنند، ناچارند كه زودتر زمينهها را فراهم سازند و تشنگى را در طرف بريزند و تنور را داغ كنند و سپس نان بچسبانند و مطالبى و كتابهايى را در دسترس بگذارند.
اينگونه، حرفها و طرحها زودتر جذب مىشوند و كلمهها زودتر مفهوم مىشوند و در عمل شكل مىگيرند و در خارج پياده مىگردند.ص۱۸-۱۵
..... در حالى كه براى شناخت اينكه براى چه هستم، بايد بدانم با چه چيزهايى هستم. از وسائلى كه در يك اطاق هست مىتوان كشف كرد كه اين اطاق براى چيست و براى چه آفريده شده. از استعدادها و نيروهاى انسان هم مىتوان كشف كرد كه او براى چيست و براى چه آفريده شده است.
براى من از سالهاى دور اين سئوال كه براى چه هستم طرح شده بود و به جواب بسته بندى شدهاش هم رسيده بودم و با شور و حال مىشنيدم براى تكامل، تا اينكه دورهى نقادى و عصيانگرى شروع شد و حرفهاى سربسته به تحليل رسيدند و در برابر سؤالها، با حلم و تأنى، كار تحليل آغاز گرديد.
در اين دوره بود، كه به اين نكته رسيدم كه انسان در يك مرحله خودش را كشف مىكند و در يك مرحله، اين معدن را استخراج و تصفيه مىكند و در يك مرحله به استخراج شدهها و آهنهاى تصفيه شده، شكل مىدهد و آنها را به صورت ماشينها و ابزارهاى گوناگون در مىآورد و به تكامل مىرساند. ولى مسأله در همينجا خلاصه نمىشود كه پس از شكل گرفتن و به تكامل رسيدن، نوبت رهبرى كردن و جهت دادن به ماشينهاى تكامل يافته، مىرسد.
به اينگونه بود، كه يافتم انسان براى مسألهاى بالاتر از شكل گرفتن و تكامل يافتن بايد بكوشد، چون تنها اين كافى نيست كه شكل بگيريم و در ابعاد وسيع ماده و معنا تكامل پيدا كنيم، زيرا با اين تكامل يافتن، مسألهى بنبست و عبث و پوچى زودتر پيش مىآيد و عميقتر، مطرح مىگردد.
كسى كه بهترين ماشين را و شكل گرفتهترين وسيلهها را و تكامل يافتهترين مركبها را با خود دارد مسألهى بنبست و ترافيك و محدوديتها را بيشتر احساس مىكند و عميقتر مىفهمد.
انسانى كه در دو بُعد ماده و اخلاق شكل گرفته و به تكامل رسيده، اما جهت ندارد و راه ندارد، به بنبست و عبث و پوچى عميقترى گرفتار خواهد شد و اين بنبست و عبث و پوچى1 را ديگر نمىتوان با عرفان شرق هم درمان كرد و با هيپىگرى مداوا نمود، چون اين عرفان، خود يك نوع تكامل براى استعدادهاى عظيمتر انسان است كه پس از شكل گرفتن و تكامل يافتن، بايد به دنبال راهى بزرگتر براى حركت كردن و جهتى برتر براى دويدنش بود.
براى اين انسان مسألهى جهت و صراط و مركبها و رهبرىها و روش حركت و منزلها، مطرح مىشوند و تنها استعدادهاى تكامل يافته در دو بُعد ماده و اخلاق مسألهاى را حل نمىكنند.
آن لحظهاى كه انسان فكر و عقل و دلش را مثل ابزارها و ماشينهايش شكل بدهد، آيا آن روز اين استعدادها شكل گرفته و به بنبست نشسته، بحرانهاى بزرگترى را سبز نمىكنند؟
انسان هنگامى آدم مىشود كه به استعدادهاى شكل گرفتهاش جهت بدهد. براى اين انسان، مكتبى، مكتب مىشود، كه جهت حركت و صراط و روش حركت و ...را به او ياد بدهد و بياموزد، بدون آنكه او را مسخ كند و او را در راه بغلطاند و يا بغل بگيرد.
با اين ديد بود كه آيههاى اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ ،اِنَّ اِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى و آيههاى اِهْدِنَا الصِّراطَ وَ اِنَّكَ تَهْدى الى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ و آيههاى مربوط به معاد و اينكه بهشت منزل است، نه مقصد و جَنَّات الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً، پيامهاى عظيمى همراه مىآوردند و نورهاى بزرگى بر سر راه مىريختند.
با اين ديد و پس از اين حركت فكرى وقتى به دنبال جواب سؤال سابقم كه براى چه آفريده شدهام، قرآن رامىكاويدم، آيههايى از قبيل، أَرادَ بِهِمْ رَبُّهُمْ رَشَداً و اِنّا سَمِعْنا قُرآناً عَجَباً يَهْدى اِلى الرُّشْد و يا وَ لَقَدْ آتَيْنا اِبْراهيمَ رُشدَه مِن قَبل ووو روحم را به گونهاى گرفتند كه تمام عصيانم به تسليم رسيد و يافتم كه چگونه انسان پس از تشهد به تسليم مىرسد و يافتم كه اين تسليم از تمام عصيانهاى تاريخ عظيمتر است، كه در چنين تسليمى، تمام عصيانها شكل گرفتهاند و جهت گرفتهاند.
اين تسليمى است كه عصيانها در آن به زنجير بستهاند و در راهند.
قرآن كتابى بود كه به انسان، نه تكامل، كه رشد را هديه مىداد. يَهْدى اِلى الرُّشْدِ.
قرآن كتابى بود كه پس از شكل گرفتن، رهبرى كردن را مىآموخت، كه رشد، رهبرى كردن استعدادهاى تكامل يافته است.ص۲۲-۱۹
.... رشد، زياد شدن انسانى است كه به استعدادهاى تكامل يافتهاش جهت مىدهد و آنها را از بنبست مىرهاند و به دنبال روش حركت و صراط و رهبرى مىافتد و ضرورت مذهب را مىيابد.ص۲۴
..... چرا رشد کنيم؟
چون استعدادش را داريم و چون نيازش را داريم وگرنه گرفتار بحران احتكار و تراكم استعدادها خواهيم شد و بيچارهى نيازهاى عظيم.
كسانى كه گندمها را به خاك مىسپارند، آنهايى هستند كه وسعت خسيس زمستان را فهميدهاند و نيازهاى عظيم را شناختهاند و مىخواهند، گندمها را زياد كنند.
آنها كه راه دراز و وقت كم را فهميدهاند، مجبورند كه خود را زياد كنند و رشد بدهند.
اينها زندگى و مرگ را به همين معيار مىسنجند، اگر زندهاند و اگر مىميرند، به خاطر همين زياد شدن است.
زندگى شان، تلاوت تكرار نيست و مرگشان، گم شدن و از دست رفتن و خودكشى نيست.
انسان بايد انتخاب كند چه زيستن را و چه مردن را.
و در انتخاب دنبال رجحانها و اهميتها و ضرورتهاست. هنگامى كه زندگى سازندهتر است، زندگى و آن لحظه كه مرگ، بارورترست، مرگ، انتخاب مىشود و اين است كه مرگ اينها، خود زندگى است و ادامهى عالىترى از حيات.ص۲۵-۲۴
......سرمايهها
انسان از سرمايههايى سرشار است و با استعدادهايى همراه، از نيروهاى بدنى و عاطفى و غرائز فردى و اجتماعى و عالى گرفته تا مهمتر از اين همه يعنى نيروى رهبرى اينها و جهت دادن به اين همه استعداد.
انسانها گرچه در سرمايهها با هم تفاوت دارند اما در جهت دادن به اينها و رهبرى اينها همه با هم برابرند.
هر كس از تضاد استعدادها برخوردار بود و هر كس بشر بود ناچار از اين جهت دادن و رهبرى كردن برخوردار است. خود اين استعدادها مهم نيستند و كارى كه با دست يا فكر يا نيروى عظيم خود انجام مىدهيم مهم نيست، بل مهم هدف و جهت اين كارهاست كه براى چه از اينها بهره مىگيريم و در چه راهى آنها را به جريان مىاندازيم.
با اين ديد ديگر اختلاف عملها و اختلاف استعدادها مسألهى ظلم و بى عدالتى را به دنبال نمىكشد. چون حكمت بر اساس نيازهاى گوناگونِ افرادِ گوناگون تهيه مىكند، در حالى كه اين گوناگونىها ملاك افتخار نيست و در حالى كه از هر كس به اندازهاى كه دادهاند باز دهى مىخواهند و در حالى كه هنگام پاداش، نسبت سرمايهها و سودها را مىسنجند، نه سرمايهها را و نه سودها را.
در حالى كه جهت اين نسبت و هدف اين كوشش را در نظر مىگيرند، كه: اِنَّما الاَعمال بالنِّيَّات و ليس للانسان الاّ ما سَعى و لايُكَلِّفُ اللّه نَفْساً اِلاّ ما اتيهاص۲۸-۲۵
.....نيازها
انسان، سرمايههايى دارد. در فاصله تولد و مرگ بر روى اين سرمايهها تجارتهايى انجام مىدهد.
و اين سرمايه را در بازارها و تيمچههايى به جريان مىاندازد. ناچار بايد بهترين بازار و بهترين خريدار را بشناسد و بهترين ميدان سود آفرين را جولانگاه خود بسازد و از تجارتهاى خسارتبار بگريزد تا سرمايههايش رشد كنند و توشهى بىنهايتِ راهى را كه در پيش دارد فراهم سازد.
ما از استعدادهاى عظيم انسان مىيابيم كه انسان بيشتر از اين محدودهى هفتاد ساله است. انسان براى اين زندگى محدود به اين همه استعداد نياز نداشت، همان غرايز فردى و اجتماعى براى رفاه و نظم و عدالت زندگى هفتاد ساله، كافى بودند.
ما از عظمت استعدادهاى انسان، ادامهى او را مىيابيم و چون انسان از بىنهات سرمايه برخوردار است، پس بىنهايت ادامه خواهد داشت و براى اين بىنهايت راه بايد استعدادهايش را بارور كند و پاهاى نيرومندى پرورش دهد و مركبهايى بسازد، همان طور كه براى رسيدن به ماه، استعدادهايش را بارور كرد و مركبهايى تهيه نمود و راههايى را پشت سرگذاشت.
انسان بايد در اين محدودهى هفتاد ساله پاهايى تربيت كند و مركبهايى بيابد و سرمايههايى را زياد نمايد و توشههايى براى بينهايت راه بردارد و سپس راهش را شروع كند و حركتش را دنبال نمايد.
در اين دنيا پاها ساخته مىشوند و در آن مرحله راهها پيموده مىگردند. همهى انسانها در يك نقطهى انحطاط قرار دارند و فقط با سرمايههايى هستند و پاهايى، هر كس هر قدر كار بكند و راه برود بالاتر مىآيد، تا ثروت، تا قدرت، تا رياست، تا بهشت آب و نان و بالاتر مىآيد، تا آنجايى كه نهايتى ندارد و تا بر نمىدارد. و اين است كه على آن مرد راه فريادش بلند مىشود: آه مِن قِلَّةِ الزَّادِ و طُول الطَّريق،3 آه از توشهى كم و راه دور. اگر هدف على، بهشت نان و آب بود و بهشت حوريان بود كه آن توشهها كم نبود، با كمتر از اينها به آن همه مىرسند. على راهى دارد تا بىنهايت و اين است كه هر چقدر توشه بردارد چيزى نيست، چون هر مقدار در برابر بىنهايت، صفر است و هيچ است و كم است.
آنهايى كه اين راه دراز را ديدهاند و از اين استعدادهاى عظيم خبر دارند، اينها در فكر بازارى هستند و در جستوجوى خريدارى كه بيشتر سود بدهد و زيادتر بهره برساند و سرمايهها را بارور كند كه مگر در اين راه به جايى برسند. اينها شب و روز مشغولند و شب و روز مىكوشند، چون فرصتى ندارند. اين است كه بايد خوردن و خوابيدن و رفتن و آمدن، همهاش تجارت باشد و كار باشد و عبادت باشد و حركت باشد و پاى رفتن باشد.
اينها ديگر درنگى نمىكنند و آرام نمىنشينند و از بازىها سر باز مىزنند. كسانى درنگ مىكنند و به بازى گرفتار مىشوند كه هدفى ندارند. وقتى كه ما بچهتر بوديم، مشتاق بازى و توپ بوديم، در انتظار مىنشستيم تا ما را به بازى بگيرند، تملق مىگفتيم تا را همان بدهند و قهر مىكرديم و دور مىشديم تا نزديكمان كنند، اما همين كه هدفى پيدا مىكرديم ديگر به توپها و بچهها نگاه نمىكرديم، حتى اگر دعوتمان مىكردند، مىخنديديم و اگر دستمان را مىكشيدند، نق مىزديم و فرار مىكرديم. چرا؟ مگر توپ همان توپ نبود و بازى همان بازى محبوب نبود؟ چرا اينها همهاش همانها بودند، اما ما ديگر آن نبوديم، ما هدفى داشتيم و لباسى به تن كرده بوديم و مهمانى مىخواستيم برويم.
آه حالا مىفهمم كه چرا خيلىها به توپهاى بزرگتر و كرههاى زمين و ماه و خورشيد هم همان طور نگاه مىكنند و توپ بازى نمىكنند و اسير بازى نمىشوند. اينها كارى دارند و هدفى دارند و اين است كه مشغول نمىشوند و سرگرم نمىشوند. سرگرمىها براى بىكارههاست. بازىها براى آوارههاست و آنها كه جايى دارند و آنها كه كارى دارند و آنها كه به مهمانى دعوت شدهاند و لباس ضيافت پوشيدهاند، ديگر با توپها و با بازيچهها، كارى ندارند. اينها نه بازيگرند و نه بازيچه و نه تماشاچى. اينها رهرو هستند و به تحركها رسيدهاند و از تنوعها گذشتهاند.
اينها راه را مىبينند و وقت كم را مىبينند و اين است كه شب و روز مىكوشند و آرام ندارند.
اين است كه همهى خوردن و خوابيدن و حركتهاى بىحاصلشان بايد حاصلخيز بشود و بار بياورد.
هيچ ديدهايد كه كسى خانهاى بزرگ ساخته باشد و در قرض مانده باشد، چگونه روز و شب مىدود و چگونه حتى درمهمانىهايش در جستوجوى كار خويش است.
انسان بىنهايت سرمايه دارد و بىنهايت راه دارد و فقط هفتاد سال وقت براى تجارت، آنهم، نصفش خوراك و پوشاك و مسكن و نصفش مقدمات اينها، واى به روزى كه بقيهاش هم بشود، صرف نمايش دادن اينها كه ديگر سرمايهها از دست رفتهاند يا راكد ماندهاند و احتكار شدهاند و يا از دست رفتهاند و زيان شدهاند.ص۳۳-۲۹
.......بازارها و خريدارها
آن خريدارها هم مصرف كنندهى مفت هستند. سرمايه را مىبلعند، استعدادهاى مرا به بازى مىگيرند، چيزى بر آن نمىافزايند.
هنگامى كه يك عمر براى دلم دويدم چه بازدهى دارد؟ هنگامى كه يك عمر براى هوسهاى مردم سوختم آنها به من چه مىدهند؟ جز چهار تا بارك اللّه و يك دقيقه كف زدن و چهار دقيقه سكوت.
اگر اين خلق، از فرزندم گرفته تا زنم، تا پدرم، تا مادرم و ديگران به من چيزى دادند و برايم لذتى آوردند بايد بسنجم كه چه چيز از من گرفتهاند. آيا اينها بيش از آنچه دادهاند از من نگرفتهاند؟ مغز من و دل من و عمر من به سوى آنها رفته، سرم شده مستراحشان و دلم شده انبار موجودها و بتخانهشان و عمرم شده چراگاه و جولانگاهشان، كه چى؟ خودم هم نمىدانم، فقط اسير عادتها و هوسها شدهام و از فكرم و سنجشم و ارادهام كارى نكشيدهام.
فكرم فقط در حساب خانه و اجارهاش كلنجار مىرود و عقلم دخل و خرج را مىسنجد.
و ارادهام در اين تكرار خوردن و خوابيدن و خوش بودن، گرفتار شده است. از خودم و سرمايههايم ماندهام. اگر اينها را شناخته بودم، ديگر به كم قانع نمىشدم و اگر تجارتها و سودها را محاسبه كرده بودم، هيچگاه دوبار ضرر نمىدادم و از يك سوراخ دو بار گزيده نمىشدم. من با اين همه پا، فقط تا توالت و آشپزخانه رفتهام و با اين همه سرمايه، فقط بوق حمام خريدهام، آن هم در دهى كه حمام ندارد و قدرت جذب اين همه بوق را ندارد.
من از خانهى وسيع وجودم با قسمتهاى گوناگون و اطاقهاى متعدد، فقط به مستراحش چسبيدهام و به آن مشغول شدهام، در حالى كه بايد تمام اين اطاقها منظم مىشد. همان طور كه دست و پا و موى و اندامم را منظم مىكنم و پرورش مىدهم، بايد دل و مغز و فكر و عقل و ارادهام و روحم را پرورش مىدادم و در جاى خود مىنهادم و در جاى خود به جريان مىانداختم.ص۳۷-۳۵
...... خسارتها
اين خريدارها چيزى ندارند. چيزى به من ندادهاند و چيزى به من باز نمىگردانند و اگر لذت مىبرم به خاطر اين است كه نمىدانم چه از دست دادهام. درست مثل آن پيرزال كه بشقاب عتيقه را با يك دست بشقاب گلى رنگ مبادله كرده بود و خوشحال بود و لذت مىبرد، غافل از آن كه با همان بشقاب مىتوانست صدهزار تا از همينها را يكجا بخرد و درست مثل آن كودك كه اسكناس صدتومانى را با ده تا كاكائو عوض مىكند و زود در مىرود كه نكند طرف پشيمان شود و معامله را به هم بزند.
ما امروز خوشحاليم كه خودمان را دادهايم و چند بارك اللّه و چند تا خانه و چند تا ماشين و چند تا فلان و بهمان گرفتهايم و فرار هم مىكنيم كه نكند طرف معامله را به هم بزند.
غافل از اينكه ما را به بيش از اينها خريدارند. و غافل از اينكه اينها قيمت يك لحظهى ما نيست. چه مىگويم، نه اينها كه تمام الماسها و نفتها و طلاها و نقرهها و تمام زمين و حتى تمام بهشت قيمت يك لحظهى ما نيست. ما در يك لحظه مىتوانستيم بيش از زمين و بيش از بهشت بدست بياوريم. مىتوانيم به رضوان و لقاء دست بيابيم، كه: »رِضْوانٌ مِنْ اَللّه اَكْبَرُ«1 اما در يك عمر به پشيزى قانع شدهايم و خوشحال هم هستيم. درست مثل اينكه طبيبى كه در هر ساعت، هزار تومان مىتواند بدست بياورد، يك سالش را به صد كيلو ذرت بفروشد، زهى زهى تجارت.
راستى اين خريدارها چيزى به من نمىدهند، درست است كه اُناسيس و قارون در يك عمر گنجها بدست آوردهاند، اما با اين همه گنج، خودشان رشد نكردهاند، ثروتهاشان زياد شده اما خود را باختهاند و از دست دادهاند. درست است كه علم من و ثروت من زياد شده اما خودم چى؟ من اسير اينها شدهام و مغرور به همينها و اين اسارت و اين غرور علامت حقارت و كم شدن من است. اگر امير بودم، اگر بر اين همه حاكم بودم، اگر زياد شده بودم، من اينها را به راه مىانداختم اينها مىشدند پاى من، نه بار من، اينها مىشدند پل من نه سنگ راه من.
على خودش زياد شد و ثروتها را به راه انداخت، قارونها ثروتهاشان زياد شد و خود را باختند.
على ثروتمند زندگى كرد و اينها ثروتمند مىميرند.
على امير بود و اينها اسيرند، چون كه حقيرند و از دست رفتهاند.
من بايد كارى بكنم كه خودم زياد شوم و سرمايههايم رشد كنند. فكرم و دلم و عقلم و روحم بارور شود.
فكرم آگاهىهايى عظيم بگيرد و دلم عشقهايى بزرگتر از خودم. عقلم اين ترازوى از دست رفتهام، دقيقتر شود و آزادتر شود و روحم اين وسعتِ به تنگى نشسته با آن عشق و با آن شناخت، به راه گستردهى خودش آشنا شود.
اين پاى نيرومند در اين اطاق تنگ، ورم كرده و آب آورده. اين موتور عظيم در اين دوچرخهى بچهها زنگ زنده و ماتم گرفته است، بگذار در سفينهى خودش بِغُرَد و در پهناى گستردهى خودش شنا كند.
اين خريدارها از دلم گرفته تا دل مردم تا جلوهى دنيا و تا وسوسههاى دشمن، همهشان پيسى گرفتهاند و چيزى ندارند. مرا زياد نمىكنند، خودشان زياد مىشوند و از من مىربايند و شاهكارشان اينكه فكر و محاسبهى من راچنان مشغول كردهاند كه نمىفهمم چقدر بودهام و چقدر باختهام، درست مثل همان بابايى كه زن پتيارهاش آنقدر مشغولش كرده بود كه فرصت طلاق دانش را نداشت.
فكر من اسير كمها شده. در حالى كه مىتوانستم با فكرم، خودم و محركهايم را بشناسم و با عقلم، سرمايهها و بازارها و خريدارها را بسنجم. اگر فكر مىكردم، مىيافتم كه محركهاى من، بايد از من عظيمتر باشند و از من بزرگتر باشند.
آيا دلم و دل خلق و جلوههاى دنيا از من بزرگترند كه شب و روز، مرا مىچرخانند.
اگر من در خودم و در اينها فكر كرده بودم، رشد مىكردم و بزرگ مىشدم و در نتيجه از اينها آزاد مىگرديدم، همان طور كه از تيلههاى ديروز و بتهاى كودكى و معشوقها و درههاى پيشينم آزاد شدهام. من بايد به سوى كسى مىرفتم كه از من بزرگتر باشد.
چه كسى بزرگتر از من، جز حاكم بر من؟ من بايد با كسى معامله مىكردم كه چيزى داشته باشد، چه كسى داراتر از مالك من. من بايد سراغ بازارى را مىگرفتم كه قدرت جذب داشته باشد و چه بازارى وسيعتر از بازار آخرت؟ من بايد در راهى مىدويدم كه بن بست نداشته باشد و چه راهى بهتر از بىنهايت؟
و اگر به سراغ ديگرى رفتم و در جاى ديگرى، ناچار به بنبست مىرسم و به ديوار و به عصيان و چه بسا بميريم و به تولدى ديگر دست نيابم و در اطاقى كه افتادن يك پرده آسمانش را مىگيرد مدفون شوم.
اگر در بازار ديگرى معامله كردم، ورشكست مىشوم و خسارت مىبينم و اين خسارت نتيجهاى حتمى است در هر عصرى از عصرها؛ از عصر حجر گرفته تا عصر فضا و در هر دورهاى از دورههاى زندگى، از كودكى و جوانى گرفته تا كمال و پيرى.
وَالْعَصْر، به تمام اين دورهها سوگند، اِنَّ الْاِنْسانَ لَفى خُسْرٍ، كه انسان با اين همه سرمايه در تمام دورهها در خسارت مدفون است، چرا؟ چون سرمايههايش رشدى نكرده و سودى نياورده است. درست است كه به ثروت، كه به قدرت، كه به علم رسيده است، درست است كه اينها زياد شدهاند، اما خود انسان كم شده و اسير شده و اسارتش علامت حقارت است.
و عامل اين خسارت، عصرها و دوره و محيطها نيستند، عامل خسارت خود انسان، خود اوست. عصرها مقدس هستند به دليل سوگندى كه خدا ياد مىكند. اين سوگند، به ما درس مىدهد كه عصرها و زمانهها مقصر نيستند، اين انسان است كه خسارت را مىپذيرد. اين انسان است كه سرمايههايش را به جريان نمىاندازد، از فكرش، از عقل و ميزان سنجش و ترازويش، براى خودش استفاده نمىكند. به يك ليوان آب بيش از خودش فكر مىكند، به دخل و خرج مغازهاش بيش از خودش مىانديشد. اين انسان است كه خودش را گم مىكند و در غفلتها و جهالتها، خودش را به كم مىفروشد. راستى كه انسان در تمام دورههاى تاريخى و در تمام نظامهاى گذشتهاش ضرر داده و به خسارت رسيده و در بنبست مانده است.
به سير مكتبها نگاه كن و به جنگهايى كه به بار آورده و به انسانهايى كه تا حد گاو، تا حد كندو، رشد نكردهاند و ايدآلشان همان كمون نهايى كندو است، در حالى كه براى اين زندگى كندويى به اين استعدادهاى عظيم انسانى نياز نداشتند.
اين در دورههاى تاريخى و در اعصار اجتماعى. در دورههاى زندگى فردى هم همين طور، از پستانك و تيله و توپ و نمره تا دوست دختر و عشق و شهرت و قدرت و ثروت و رياست. انسان در تمام اين دورهها خسارت داده، چون بيش از آنچه بدست آورده از دست داده است. معلومات و محفوظات و ثروت او زياد شده اما خودش از دست رفته است و استعدادهاى درونى او، فكر و عقل و دل و روح و عمر او همه از بين رفتهاند و تاريك شدهاند.
خداوند در اين سوره چه زيبا شروع مىكند و چقدر عالى مقصر را نشان مىدهد و زمانه را تبرئه مىكند و عالىتر اينكه انسان را در پشت در نمىگذارد و با درد، به حسرت و آتش نمىاندازد، كه راه را باز مىكند و بازار را نشان مىدهد. پس از آنكه از سرمايههاى او گفتوگوها كرده و به خاطر آگاهى او رسولها فرستاده و پس از آنكه از طول راه او و نياز عظيم او سخن گفته و بر اين همه برهان نشان داده و بيان آورده است. اين كار قرآن است كه عظمت انسان و سرمايههاى او را نشان مىدهد2 و نياز عظيم انسان و طول راه او را نشان مىدهد3 و بازارها و خريدارها را ارزيابى مىنمايد4 تا انسان خود به تلاشى و كوششى برسد و گامى بردارد.ص۴۴-۳۹
.....جبرانها: نقش ايمان در رشد
وَالْعَصْرِ اِنَّ الْاِنْسانَ لَفى خُسْرٍ، اِلاَّالَّذينَ آمَنُوا، در تمامى دورهها انسان در خسارت است مگر آنهايى كه به هدفى و به عشقى رسيدهاند و به آن سو گرويدهاند. انسان مادامى كه هدفى ندارد آهسته آهسته راه مىرود و مىلنگد و حتى مىنشيند و مىپوسد، اما هنگامى كه كارى پيدا كرد حتى تا حد توالت رفتن و به مستراح رسيدن، آن وقت سرعت مىگيرد و مىشتابد و از تمام امكاناتش بهره مىگيرد.
هدفها و گرايشها، ما را از ركود و احتكار نجات مىدهند، اما اين كافى نيست، چون پس از احتكار، جهنم اسراف در سر راه است.
هر هدفى تا اندازهاى استعداد ما را به كار مىكشد و سرمايههاى ما را بارور مىكند، بايد در انتخاب هدف سنجيد و انديشيد تا هدفى بيابيم كه تمام استعدادهاى ما را بارور كند و تمام نيروهاى نهفته و پاهاى پنهان ما را بيرون بكشد.
انسان به خاطر معشوق مىدود، هر چقدر معشوق عظيمتر و ارزندهتر باشد ناچار حركت و كوششاش و در نتيجه سود او زيادتر خواهد شد.
بايد در انتخاب هدف سنجيد كه به سوى چه كسى رو بياوريم، به سمت چه هدفى بگرويم و به چه مقصدى مؤمن شويم. ايمان يعنى گرايش، گرايش به سوى چى؟ آيا به سوى كسى و چيزى كه كمتر از ماست يا عالىتر از ماست؟
گرايش به سوى پستتر و يا برابر، يا اسراف است و يا ركود، يا انحطاط است و يا احتكار.
پول، قدرت، شهرت، رياست و خلاصه دل و خلق و دنيا و شيطان اينها مىتوانند هدف ما باشند، اما اين هدفها چيزى ندارند و استعدادهاى شكفته شدهى ما را به بنبست مىرسانند و در لجن مىكشند.
ما در فاصلهى تولد و مرگ براى كسى كار مىكنيم، كارفرماى ما چه كسى باشد؟ ما حركتهايى داريم، محرك ما چه كسى باشد؟ بايد در اين محركهاى انديشيد و آنها را مقايسه كرد و سنجيد. اين فكر و عقل ماست كه كمك ما هستند، فكر، محبوبها و محركها و كارفرماها را ارزيابى مىكند و وضع آنها را مشخص مىنمايد كه چه مىدهند و چه مىگيرند، عقل هم بر اين ارزيابىها نظارت مىكند و مىسنجد و بهترين آنها را نشان مىدهد و در نتيجهى اين فكر و اين سنجس به عشق و به گرايش و ايمان مىرسيم.
گفتم كه اينها چيزى ندارند، مصرف كننده هستند و محكوم هستند، نه در گذشته چيزى دادهند نه در آينده چيزى دارند كه بدهند، نه چشمى و گوشى و نعمتى دادهاند و نه بهشتى دارند كه بدهند و اگر لذتى و ثروتى بوده همان لذت بچه بوده از كاكائو و همان زياد شدن ثروت بوده و كم شدن ما. اين است كه فقط يكى مىماند و اين است كه آيه متعلقى ذكر نمىكند و نمىگويد اِلَّا الَّذينَ آمَنُوا بِاللّه، چون اين مرحله به عهدهى ماست و پس از فكر و ارزيابى و پس از تعقل و سنجش جز اللّه نمىماند و اين است كه به سوى مالك هستى و انسان و به سوى حاكم هستى و انسان مىآييم و با او معامله مىكنيم و از آن راهزنها و طرارها به اين قلعه توحيد و اين حصن1 عظيم پناه مىآوريم.
چقدر نكته در اين كلمهها نهفته، اِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا. مگر جز به سوى او مىتوان به سوى ديگرى رفت و مگر جز با او مىتوان با ديگرى سودا كرد! بر فرض چيزى نداده باشد و بر فرض بهشتى نداشته باشد، اما باز اوست كه بر دل و بر خلق و بر دنيا و بر شيطان هم احاطه دارد و تسلط دارد و حكومت دارد. اگر بناست كه با كسى باشيم و اگر بناست كه مفت ببازيم پس چرا براى او نباشيم و به او نبازيم كه حاكم است و عظيم است، نه محكوم و اسير.
بگذر از آنكه همهى هستى ما، همهى سرمايهى ما از خود اوست و بگذر از اين كه بىنهايت سود مىدهد، چون دادنها از او كم نمىكند؛ لاتَزيدُهُ كَثْرَةُ الْعَطاءِ اِلاَّ جُوداً وَ كَرَماً و جز بخشش و كرامت چيزى بر او نمىافزايد. خودش مىگويد چگونه تمام مىشود و يا كم مىشود مملكتى كه من قَيومش هستم: كَيْفَ تَنْقُصُ ملْكٌ أنَا قَيِّمُهُ. هنگامى كه انسان او را جهت مىگيرد و به او مىفروشد، هم بىنهايت مىتواند حركت كند و هم بىنهايت مىتواند بدست بياورد و در نتيجه نه بنبست و پوچى و عبث پيش مىآيد و نه خسارت و ضرر. نه احتكار و نه اسراف و نه فقر.
عشق به حق و ايمان به او تمام سرمايهها را به جريان مىاندازد و تمام استعدادهاى ما را به كار مىكشد. به چه كارى؟ اين كارها با نظر معشوق بستگى دارد. عاشق چشم به فرمان معشوق است، اگر او صالح باشد و صالح بخواهد، عاشق، صالح مىشود و صالح مىآورد. هنگامى كه عشقى در سينه نشست و معشوق در دل خيمه زد، ناچار خواستههاى اين معشوق، عاشق را حركت مىدهد و اين است كه اعمال عاشق با خواستهاى معشوق وابستگى دارد. هنگامى كه خواستههاى معشوق، صالح باشد، كارهاى عاشق به صلاح مىگرايد.
و از آنجا كه خدا جز خوبى نمىخواهد و جز رشد خلق را نمىخواهد، ناچار گروندگان به او و عاشقهاى به راه افتادهى او، جز خوبى نمىآورند، "وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ". چقدر رابطه، چقدر وابستگى.
وَالْعَصْرِ اِنَّ الْإِنْسانَ لَفى خُسْرٍ، اِلَّا الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات. زيربناى عمل همين عشق است، زيربناى كارهاى خوب و عملهاى صالح، همان عشق صالح و معشوق صالح است، كه: بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد.
هنگامى كه مىخواهيم كارهايى را و عملهايى را عوض كنيم، ناچار بايد در شناختها و ارزيابىها و سنجشها راه بيابيم و آنها را عوض كنيم. ناچار بايد در معشوقها و عشقها دست ببريم. عمل ادامهى عشق است و عشق ادامهى شناخت و انتخاب و شناخت و انتخاب هم ادامهى فكر و عقل است. اين عشق هم كار مىآورد و هم همكار مىسازد و هم شكيبايى و صبر و استقامت در كار.
سازندگى همكار و همراه و همفكر و شكيبايى در اين راهها وابستگى با همان عشق و همان ايمان دارد. انسان در راه معشوق به اندازهى عشقش صبر مىكند. مگر نمىبينى كه به خاطر رسيدن به تخم مرغ ارزان چگونه صف مىكشند و روى برفها مىايستند و سرما مىخورند. مگر نمىبينى كه چگونه از صبح تا به شام به خاطر معشوقهاى خود مىدوند و مگر نمىبينى چگونه از عشقها به عادتها مىرسند و از عشقها به استقامتها دست مىيابند.
كليد تمام استقامتها، شكيبايىها و زايندگىها و سازندگىها و كارآورىها، كليد اين سه مرحله، همان ايمان است.
كسى كه عاشق حق شد، عاشق خلق مىشود، كه: عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست. و اين عشق مىشود زيربناى مبارزه و امر به معروف و نهى از منكر. كسى كه عاشق شد، خواستار بهروزى و بهزيستى و رشد و حركت و كمال معشوق است و در اين ديد حتى يك پر سبزى و يك لقمه نان و يك ورق كاغذ هم هدر نمىشود و ضايع نمىگردد، كه بايد هر چيز به رشد خود و كمال خود برسد و اين خوددارى از اسراف بر اساس اين اعتقاد استوار مىشود نه فقط بر اساس يك بخل و يا يك ديد اقتصادى.
و كسى كه يك پر سبزى را هدر نمىكند و اسراف نمىكند، چگونه مىتواند شاهد از دست رفتن استعدادهاى خلق باشد، چگونه مىتواند خودش باتلاق خلق بشود و آنها را مطيع و مريد و بردهى خود بسازد و چگونه مىتواند كه شاهد اسارت و بردگى و در باتلاق رفتن خلق باشد و آرام بگيرد.
كسى كه عشق به حق دارد عاشق خلق مىشود و آنها را از بتها و طاغوتها و شيطانها نجات مىدهد، هر چند به درگيرى و مبارزه با آنها بينجامد، كه براى مبارزه آماده است، چه در شكل روشنگريش و چه در شكل فريادگريش و چه در شكل پنهان كاريش و چه در شكل آشكار و مشخصش.
مؤمن نمىتواند بىتفاوت و يا سازشگر بماند. سازشگرى و بىتفاوتى با ايمان و بالاتر، با توحيد نمىسازد.
مؤمن براى انتخاب شكلهاى مبارزهاش، ملاكهايى دارد و نورهايى دارد. هدف او و شرايط او و دشمن او شكل مبارزهى او را مشخص مىكنند.
۱- گاهى هدف ايجاد رعب است، گاهى كنار زدن يك فرد است و گاهى عالىتر، تا سطح شكوفا كردن استعدادهاى انسانى.
چون او به منابع انسانى بيش از منابع زيرزمينى مىانديشد، به شكوفايى و بارورى آنها همت گماشته است. هر چقدر هدف حكومتى بالاتر بيايد، هر چقدر از امنيت و رفاه، از پاسدارى و پرستارى فراتر برود، ناچار شكل مبارزه پيچيدهتر مىشود.
۲- همينطور دشمن و طرف مبارزه در شكل مبارزه اثر مىگذارد.
۳-همانطور كه شرايط و موقعيتها در شكل آن اثر دارند. مىبينيم كه ابوذر فريادگر است اما نه در زمان ابوبكر و عمر، بلكه در زمان عثمان كه خلق به خستگى رسيدهاند و به وازدگى دست دادهاند. و مىبينيم كه ابوذر فريادگر است نه ديگران، كه ابوذر زبانش تيز شده و حمايت گرديده است، چون آسمان بر راستگوتر از ابوذر سايه نينداخته.
صبر و سازندگى و رشد دادن و عمل صالح و رشد كردن، ادامهى ايمان هستند و دنبالهى عشق به حق. عاشق بىكار نيست، هر كس به حق رسيد، به حق مىرساند. درخت زنده، شاخ و برگ و ميوه دارد. به حرف آنهايى كه مىگويند دلت پاك باشد فريب مخور، دلِ پاك، عملِ پاك مىسازد. درخت زنده بار مىآورد، مگر اين طور نيست؟
و عاشق حق از يك سو عمل مىآورد و شاهكار مىآفريند و از يك سوى ديگر همراه و همكار، چون در راه، درگيرىهايى هست كه به تنهايى نمىتوان با آنها روبرو شد.
و عاشق حق به اندازهى عشقش شكيبايى دارد و صبر استقامت. آنچه صبر و سازندگى و عمل را پايه مىگذارد، ايمان است و حب اللّه است، كه: وَالَّذينَ آمَنُوا اَشَدُّ حُبَّاً للّه .ص۵۱-۴۵
کتاب رشد(دیداری تازه با قرآن) اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را ازاینجا دانلود کنید.