تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










نامه های بلوغ اثر استاد علی صفایی حائری عین.صاداز کتاب نامه های بلوغ

....... اين   نعمت‏ها به خاطر ارزش و بهايشان، مورد هجوم  شياطين هستند   و  وسوسه ‏ها  و موانع   در آن‏ها بسيار است  و انحراف‏ها و اشتباه ‏ها و اختلاف ‏ها هم  بسيار؛  كه  شيطان   به  اندازه‏ى   ارزش نعمت‏ها، در آن‏ها  وسوسه دارد و   تو مى‏توانى در  هر  كارى از مقدار وسوسه‏ى  شيطان، ارزش و  اهميت آن را حدس بزنى؛ كه من  تجربه كرده‏ام و شاهد اين وسوسه‏ها بوده‏ام و ديده‏ام، چه بسيار كسانى كه از راه بازگشتند و نور چشم شيطان شدند. و باز هم ديده‏ام كه پس از برگشت ، حتّى  در دنياى‏شان حاصلى به دست   نياوردند و به جايى نرسيدند؛ " وَكانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً " .ص۱۳-۱۲

 

....  من اميدوارم تو فرزند همّت خود باشى، كه به پدرانت نياز نباشد و فرزندانت به تو افتخار كنند؛ كه آن حكيم (سقراط) در جواب شماتت آن دشمن - كه او را به پدرش سرزنش كرده بود - گفت: تو به پدرانت افتخار مى‏كنى؛ اما من، فرزندانم به من افتخار خواهند كرد. تو پايان افتخارات گذشته هستى و من آغاز فردا...ص۱۶

.... تو يك بار از مادر متولّد شدى و اين بار بايد از خودت بيرون بيايى؛ از نَفس، از غريزه‏ها، از عادت‏ها متولّد شوى؛ كه عيسى مى‏گفت:" لا يَلِجُ فِى الْمَلَكُوتِ مَنْ لايُولَدُ مَرَّتينِ"؛ كسى كه دو بار متولّد نشود، به ملكوت خدا راهى ندارد. و پس از اين تولّد، بايد توليد كنى و زاد و ولد كنى كه تنها نمانى و در تنهايى هم مأنوس باشى.ص۱۷

....تمامى هستى، معجزه‏اى است كه ما با آن مأنوس شده‏ايم و تمام معجزات، طبيعت‏هايى است كه هنوز با آن‏ها آشنا و مانوس نشده‏ايم. طبيعت، معجزه‏ى مأنوس و معجزه، طبيعتِ مجهول و نامأنوس است. با اين توضيح، در برابر شبهه‏ها مى‏توانى مقاوم و مهاجم باشى.ص۲۲

.... چرا خودت را براى اين‏هايى كه براى تو بوده‏اند، فدا كرده‏اى. و چرا از صبح تا شام، به خاطر آدم‏هايى مثل خودت و يا دنيايى پايين‏تر از خودت، دويده‏اى.

 انسان با مقايسه‏ى محرّك‏ها با خودش، از بند آن‏ها آزاد مى‏شود و بت‏هايش را مى‏شكند. و خودشناسى؛ يعنى اين‏كه تو با اين استعداد و امكان، چرا به خاطر دنياى بى‏جان و يا آدم‏ها و فرعون‏ها و طاغوت‏هايى كه مثل تو هستند، سوخته‏اى و ساخته‏اى. تو خودت را با تأثيرى كه از هر چيز احساس مى‏كنى، اندازه بگير و مقايسه كن، كه اين چيز، ارزش اين تأثير را داشته و يا جهل و غفلت تو، او را بزرگ كرده است.ص۲۳-۲۲

 

... پسرم محمّد! اگر تمامى آنچه را كه همه‏ى آدم‏ها در طول تاريخ به‏دست آورده‏اند و اگر تمامى ثروت و قدرت و رفاه و لذّتِ تمامى آن‏ها را، تو به تنهايى صاحب شوى، بدان، اين همه از تو كوچك‏تر و بى‏ارزش‏تر است، كه تو يك لحظه‏ات را براى آن فدا كنى. اين‏ها همه، براى تو و به‏خاطر تو بوده‏اند و سزاوار نيست كه تو عمر خودت و وجود خودت را براى آن‏ها بگذارى. ص۲۳

 

....تمامى هستى به تو منتهى مى‏شود و تو بايد به خداى هستى منتهى شوى:" اِنَّ اِلى رَبَّكَ الْمُنْتَهى " ؛ كه اين آيه درخور تأمل بسيار است.

بابا! در اين نكته تأمل كن، ببين در برابر آنچه به‏دست مى‏آورى، چه از دست مى‏دهى. در اين محاسبه، خودت را در نظر بگير. تمام باخت ما از اين‏جاست كه خودمان را به حساب نمى‏آوريم! فقط حساب مى‏كنيم چه به‏دست آورده‏ايم و نمى‏بينيم چه از دست داده‏ايم.ص۲۳

.....كسى كه اين تأمل را كامل كند، از دنيا خارج مى‏شود، پيش از آن‏كه از آن خارج شده باشد كه:" مُوتُوا قَبْل اَنْ تَمُوتُوا "، سفارش رسول است. و اين چنين وجودى، اگر در دنيا داخل شود، اسير نمى‏شود كه امير است و حاكم است.ص۲۴

.... ايمان به قدر انسان و ارزش او، او را به سوى خدا مى‏كشاند و ضرورت خدا از ضرورت آب و هوا براى تو محسوس‏تر مى‏شود. و ايمان به غيب، براى تو كه شهود عالم، دلت را پر نكرده و ايمان به روز ديگر، كه به امروز قانع نيستى و ايمان به وحى، به دنبال مى‏آيند. انسان با شناخت قدر و استعدادهاى خود، به مقدار استمرار و ادامه‏ى خود و به جهان ديگر روى مى‏آورد. همان‏طور كه از استعدادهاى اضافى بچه در رحم مادر، مى‏توان به استمرار او و جهان ديگر راه يافت. و در اين مجموعه‏ى عظيم هستى است، كه انسان با هدف بالاتر از وجود خويش و جهت عالى‏تر، به رسول و ولى‏روى مى‏آورد. اين دو نكته، جايگاه انسانى كه در تمامى هستى مطرح است، نه در يك كشور؛ و با هدف بالاتر از خود همراه است، نه لذّت و قدرت و رفاه. آن جايگاه و اين هدف، نياز به حكومت و رهبرى رسول و امام معصوم را نشان مى‏دهد. كسانى كه خود را از دست مى‏دهند، هيچ ايمانى نخواهند داشت: "اَلَّذينَ خَسِرُوا اَنْفُسَهُم فَهُمْ لا يُؤمِنون"؛ هيچ‏گونه ايمانى نه به اللّه، نه به غيب، نه به يوم الاخر و نه به وحى؛ كه تمامى اين ايمان‏ها در گرو ايمان به قدر انسان و در گرو شناخت انسان از خويش است. كسى كه خودش را باور نكرده، مثل انسانى مى‏ماند كه به روزى پنج ريال قانع است و خيال مى‏كند كه شقّ‏القمر كرده اما همين كه ارزش خودش را فهميد، مى‏بينى كه آرام نمى‏گيرد، حتّى هجرت مى‏كند و به آن‏جايى روى مى‏آورد كه حقوقش را بگيرد.ص۲۶-۲۵

....در راه دراز انسان، مَركب معرفت و آگاهى؛ و محبّت و عشق؛ و عمل و اقدام، مادام كه در سرزمين رنج‏ها و بلاءها مبتلا نشوند و به عجز نرسند، به اعتصام و توسّل  نمى‏رسند. و همين است كه آفت‏ها، در كمين مَركب‏هاست. آفتِ جهل و غفلت و كفر و كفران و شكّ و وسواس، براى معرفت؛ و آفت جلوه‏هاى دنيا و ترس و غرور و يأس براى عشق و محبت؛ و آفت عُجب و كبر و حرص و حسد و بخل و فساد براى عمل؛ هميشه در كمين هستند. و بى‏جهت نيست كه امام حسين در دعاى عرفه مى‏خواهد: "اَوْقِفنى عَلى مَراكِزِ اِضْطِرارى"؛ خدايا مرا به مركزها و ريشه‏هاى اضطرار و بيچارگيم واقف كن؛ كه اين اضطرار و اين توسّل و تضرّع و اعتصام و چنگ زدن، باعث عصمت و نجات تو از آفت‏هاست و همراه معرفت و ايمان و تقوا، مى‏تواند حتّى هنگام عجز، تو را راه ببرد.ص۲۷

.... اين نكته را همين جا بگويم، كه عوامل راحتى من در كنار رنج‏ها و فشارها، چند چيز است؛ يكى همين تضرّع و اتّصال، آن‏هم بدون توقّع اجابت و انتظار برآورده شدن دعا. و ديگرى محبّت و خدمت مختصر به پدر و مادر و سومى، همين رفت و آمدها و بدون تكلّف و فشار برخورد كردن، كه اين هر سه، عامل مؤثرى در راحتى و يُسر زندگى من بوده‏اند.

 خدا اراده كرده و مى‏خواهد كه ما راحت باشيم؛ "يُريدُاللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ". و اين يُسر، يُسر وجود ماست، نه يُسر كارها وامور؛ چون كارها براى كسانى راحت مى‏شود كه وجودشان راحت شده باشد. فراغت براى كسانى است كه به وسعت قلب و سعه‏ى صدر رسيده باشند. انشاء الله آقاى... يا بقيه‏ى دوستان، در اين زمينه تو را كمك مى‏كنند و تفسير سوره‏ى اَلَمْ نَشْرَح را برايت مى‏آورند تا اگر با وسعت قلب، به فراغتى رسيدى، به كارها و سختى‏ها مشغول بشوى، كه: "اِذا فَرَغْتَ فَانْصَب".

اين‏گونه، سختى‏ها راحت هستند و مَعَ الْعُسْرِ، يُسر وجود دارد.

 زندگى سخت نيست، اگر بتوانيم با سختى‏ها راحت باشيم و از رنج‏ها بهره برداريم. و اين همان جمله‏ى كوتاه است كه در تفسير سوره‏ى كوثر آمده: موقعيت‏ها مهم نيستند و شرايط مهم نيستند؛ وضعيت ما و طرز برخورد ما، اهميت دارد؛ چون برخورد خوب، مى‏تواند در شرايط بد، كارگشا باشد.ص۲۸-۲۷

 

....ما با اين جهان بيرون، دو نوع رابطه داريم؛ هم مى‏خواهيم آن را بشناسيم و هم از آن خوشحال و يا رنجور مى‏شويم. اين رابطه‏ى عاطفى، در بحث ارزش به تو كمك مى‏كند؛ چون تأثيرپذيرى و رنج و شادى تو، نشان دهنده‏ى قدر و درجه‏ى وجودى توست و بايد محاكمه شود كه چرا اين طبيعت را نگه داشته‏ام، كه از فلان حرف، فلان عمل و فلان برخورد، خوشحال و يا ناراحت بشوم. من مى‏توانم با دگرگون كردن توقّع‏ها، تحمّل‏هايم را زياد كنم.ص۳۰

 

....تو خدايى را مى‏بينى كه آگاه و مهربان است. به تو و هستى آگاهى دارد و به همه‏ى خلق مهربان است. اگر آن‏ها را نمى‏خواست، نمى‏آفريد. آيا اين مهربان آگاه، تو را با غريزه و فكر و علم و عقل و وجدان رها مى‏كند و در رابطه‏هاى تو و جهان، حكمى و دستورى نمى دهد؟

 نكته همين است كه حجّت باطنى و عقل ما و غريزه و علم ما و وجدان ما، نمى‏توانند عهده‏دار ما باشند. ما در نظام زندگى مى‏كنيم و در اين نظام جهانى كه علم شاهد آن است، نمى‏توان بى‏ضابطه حركت كرد. كوچك‏ترين حركت و عمل ما، به دستور و برنامه‏اى نياز دارد كه با وجود ما و با ساخت و بافت جهان هماهنگ باشد. خدا انسان را رها نمى‏كند و با حجّت وحى، به عقل او كمك مى‏نمايد؛ چون علم ما محدود است و غريزه‏ى ما ناقص و آزاد و وجدان ما محكوم محيط و عادت و غريزه. ما با تمام هستى رابطه داريم و در اين رابطه، او ضابطه‏ها را همراه رسول فرستاده و پيش از آن‏كه انسان گرفتار شود، چراغ راهش را آورده است.

 بر خلاف آنچه در تاريخ مى‏نويسند، انسان با آموزش و آگاهى پا در خاك گذاشته، نه آن‏كه عريان به دنبال خوراك و لباس و آتش و ابزار راه افتاده باشد و به صنايع و علوم امروز رسيده باشد؛ كه اين همه علوم و صنايع، هنوز براى كوچك‏ترين حركت‏هاى ما، نورى ندارد؛ كه هنوز تمامى روابط را نمى‏شناسند.

 آدم، همراه آموزش و تعليم، پا بر روى خاك مى‏گذاشته. و وحى، به علم و غريزه‏ى انسان راه مى‏دهد و فلسفه و عرفان و علم را، جهت مى‏دهد.

 يكى از شكل‏هاى التقاط، اين است كه بخواهى با فلسفه و عرفان و علم، به مذهب كمك كنى؛ در حالى كه مذهب آمده تا كسرى‏هاى اين‏ها را تأمين كند و به مغز و قلب و تجربه‏ى انسان، فضا و زاويه‏اى بدهد، كه بتواند هستى را آن‏گونه كه هست، دريابد.

 پسرم، محمّد! تو بايد ميان فلسفه‏ى اسلامى و فلسفه‏ى مسلمين؛ و عرفان اسلامى و عرفان مسلمين، تفكيك كنى و اين‏ها را با يك‏ديگر گم نكنى.

 آنچه احتياج به رسول و امام را مطرح مى‏كند، همين ارتباط وسيع انسان و همين جايگاه گسترده‏ى او در هستى و استمرار او تا بى‏نهايت است. آنچه باعث مى‏شود كه شيعه به مسأله‏ى امامت معتقد شود و اين نوع حكومت را مطرح كند، يك مسأله‏ى تاريخى و عاطفى نيست؛ كه با هدف رشد و جايگاه انسان در جهان، تو حاكمى مى‏خواهى كه به تمامى هستى آگاه باشد و از تمام كشش‏ها آزاد. و اين آگاهى و آزادى، معيارى را مطرح مى‏كند كه عصمت نام دارد. آنچه باعث مى‏شود كه تو حتّى عُمَر را كنار بگذارى، همين هدف حكومتى و اين تلقّى از جايگاه انسان در جهان است. مردم نمى‏توانند خليفه‏ى خدا و رسول را معين كنند. همان‏طور كه رسالت به اختيار مردم نبود، امامت هم به اختيار آن‏ها نيست. آن‏ها به دل‏ها آگاهى ندارند و از فردا بى‏خبرند. و اين خداست كه با توجّه به عامل امتحان و آزمايش، رسولان و امامان را انتخاب مى‏كند. نه اين‏كه هركس پيامبر خودش باشد و نه آن‏كه بدون پيامبر، وحى را و كتاب را به دست بياورند؛ كه وحى، مفسّر مى‏خواهد و انسان، امتحان و آزمايش. و اين است كه با معيار عصمت، رسول و امام انتخاب مى‏شوند و اين عصمت از كشش‏ها و جذبه‏هاى دنيا، معيار و ميزان شيعه در امامت و طرح حكومت است. و همين معيار، مسأله‏ى امام عصر و حجّت قائم را توجيه مى‏كند و انتظار را مطرح مى‏سازد؛ كه در هنگام غيبت، اگر مردم حكومت ولى فقيه را پذيرفتند، بر اوست كه تلقّى انسان‏ها را عوض كند و هدف‏حكومت و جايگاه انسان در جهان را مطرح سازد تا خيال نكنند كه جامعه‏ى انسانى يك دامپرورى بزرگ است و به نان و مسكن دلخوش نشوند. و در انتظار معصوم، به روحيه و فكر و برنامه و عمل خويش سامان دهند و در دشمن نفوذ كنند كه انتظار و تقيّه، مقدّمه‏ى قيام است.ص۳۶-۳۴

 

کتاب نامه  های بلوغ  اثر استاد علی صفایی (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 9:33 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |