تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










از معرفت دینی تا حکومت دینی اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب" از معرفت دینی تا حکومت دینی"

......شبهات حكومت دينى در پنج مجموعه مطرح مى‏شوند:

 يك - حكومت دينى انسانى نيست.

 دو - حكومت دينى دنيايى نيست.

 سه - حكومت دينى استبدادى است.

چهار - حكومت دينى آفت‏پذير و مشكل‏آفرين است.

 پنج - حكومت دينى گرفتار و محدود است.

 

 حكومت دينى انسانى نيست

 

۱- شما خود تحليل مى‏كرديد كه با عبوديت و معرفت دينى به جامعه‏ى دينى و حكومت دينى مى‏رسيم. آيا با طرح عبوديت و بندگى و با طرح ولايت خدا و رسول و معصوم و فقيه و با فرض تسليم و تفويض و با وجوب تبعيت و پيروى، جايى براى انسان و شخصيت آدمى باقى مى‏ماند؟ آيا فرصتى براى اراده و انتخاب هست؟

۲- در اين آيه آمده: "ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى اللّه و رسوله ان يكون لهم الخيرة".يعنى هيچ گاه براى مرد مؤمن و زن مؤمن - در هنگامى كه خداوند و رسول او قضاوت و داورى كردند - اين حق نيست كه براى آن‏ها اختيارى باشد. آيا بدون اختيار، نشانى از كرامت انسانى باقى مى‏ماند؟

 ۳- در آيات قرآن، آدمى از سؤال و پرسش نهى شده؛ كه: "لا تسئلوا عن اشياء ان تبد لكم تسؤكم". مى‏فرمايد از چيزهايى سؤال نكنيد كه اگر براى شما آشكار شود به زيان شما است و براى شما بد مى‏شود. و اگر سؤال را از انسان دريغ كنيم، چگونه به تفكر و معرفت او اجازه مى‏دهيم؟ باز در آياتى از قرآن، آگاهى انسان تحقير شده كه شما چيزى نميدانيد: "ما اوتيتم من العلم الا قليلا".و يا اين نكته مطرح مى‏شود كه شما نمى‏توانيد بدانيد و راهى به آگاهى نداريد. با اين تحقير درباره آگاهى و علم انسان آيا امكان بالندگى هست؟ آيا اين نمونه‏ها و اين نگاه‏ها با كرامت و عظمت انسانى كه از حوزه‏ى" تكليف " به مرحله‏ى" حق جويى و حق طلبى " - حتى از خدا و حكومت و جامعه رسيده - هماهنگ است؟

 حكومت‏هاى دينى بر اين اساس براى شخصيت آدمى، براى اختيار و آزادى آدمى، براى فهم و علم و معرفت آدمى حسابى باز نمى‏كنند و براى او حقى نمى‏شناسند و فقط برايش تكليف مى‏آورند.

۴- و همين بركنارى آدمى از حقوق و گرفتارى به تكليف، زمينه تجاوز به حقوق او را مى‏آورد و همين است كه حكومت دينى " حق حيات "، " حق امنيت"، "حق آزادى" ، "حق انتخاب"، "حق نظارت" و بازخواست، براى "كافر" و حتى" اقليت" هايى كه اهل ذمه هستند و يا  " مخالفينى"كه با حكومت سازش ندارند و يا اعتراضى دارند و يا حق حكومت كردن را از آن خود مى‏شناسند، براى اين‏ها، اين حقوق را نمى‏پذيرند و حقوق انسانى و آزادى اجتماعى و سياسى و حقوقى و اقتصادى آن‏ها را زير پا مى‏گذارد و حتى زندگى آن‏ها را و حيات آن‏ها را مى‏ستاند و با شرايطى آن‏ها را مهدورالدم مى‏نمايد.

اين مخالفت با حقوق بشر و آزادى انسانى را نمى‏توان پنهان كرد؛ كه خود حكومت‏ها به پنهان كردن آن نپرداخته‏اند، پس چگونه با اين همه باز حكومت دينى مى‏تواند با انسان و حقوق او همراهى داشته باشد؟ و چگونه مى‏تواند از اومانيسم و كرامت انسانى دم بزند؟

 آيا مناسب‏تر نيست براى حفظ و پاك نگاه داشتن دين، حكومت را از آن بر كنار بدانيم؟ و جريان‏هاى تاريخى و معاصر حكومت را از آن جدا سازيم و ميان دين و سياست خط فاصل بگذاريم؟؟

 شايد آن‏ها كه دين را از سياست جدا مى‏دانند، آن قدرها هم پست و پليد نباشند و با حسن نيت و خيرخواهى همراه باشند و به خاطر پاسدارى از كيان دين و ايمان متدينين به اين جدايى رسيده باشند.

 در هر حال اين مشكل اول حكومت دينى و تفكر دينى است كه يك دسته را فرقه ناجيه مى‏شناسد و بقيه را اهل آتش مى‏داند. مؤمن را صاحب حق مى‏نمايد و كافر را از تمامى حقوق محروم مى‏سازد و سعادت و حقيقت را در تيول يك دسته قرار مى‏دهد و بقيه را با دست خالى به انتظار زندگى سخت و يا مرگ سخت و يا جهنم و آتش سخت مى‏گذارد. 

 

 براى جواب از اين شبهات من به نقض و بيان موارد مشابه در آن سوى آب‏ها، يا در اين سوى دنيا و در مهد آزادى و حقوق بشر نمى‏پردازم كه اين بزرگان با تمامى وسعت از تحمل جريان‏هاى مخالف - حتى در پوشش و لباس - عاجزند تا چه رسد به مخالفت با حكومت و خط مشى سياست جهانى؛ كه نه در آن ولايات كه حتى در استان‏هاى منفصل عربستان و مصر و الجزيره، هيچ امكان تحمل نيست و همه چيز بايد با جريان‏هاى مافيايى و جاسوسى و بازى‏هاى تبليغاتى و حمايت‏هاى بى شايبه و زد و بندهاى پنهان و آشكار و ترورهاى فردى و جمعى به آن سمت و سويى بيفتد كه فلان مى‏خواهد و بهمان مى‏فرمايد و با منافع ادعايى هماهنگى داشته باشد و از بنيادگرايى بويى نبرده باشد.

 من به اين گونه جواب‏هاى نقضى نمى‏پردازم؛ چون در واقع اين‏ها جواب نيست و نقل و انتقال اشكال از يك جا به جايى ديگر است. جواب اقناعى مناسب‏تر است.

 ۱- اگر آدمى اجتماع را انتخاب كرد و يا شخصى و يا گروهى را پذيرفت، هر چند كه در جمع از جهات گوناگون محدود مى‏شود و با عشق و گرايش به شخصى، از خواسته‏هاى گسترده خود جدا مى‏گردد؛ ولى اين محدوديت و تعلق و تبعيت و تسليم و ولايت پذيرى و فرمانبرى و بندگى و عبوديت، با شخصيت آدمى و هويت انسانى منافات ندارد، كه برخاسته از انتخاب و اختيار او است و اين حق انسان است كه انتخاب كند و آزاد باشد، حتى اگر با آزادى به تسليم و پيروى، روى بياورد و عبوديت و تبعيت را بخواهد، همين طور كه امروز شهروند مدنى مدرن و آزاد مى‏تواند با همين آزادى به تمامى قوانين تسليم شود و تبعيت كند و اين را مسخ شخصيت و نفى هويت خود نشناسد.

پس آدمى اگر با انتخاب و با آزادى به اين جريان ولايت و عبوديت و تسليم و تبعيت رسيد، مشكلى نخواهد داشت. به خصوص آن‏جا كه اين انتخاب از فهم و معرفت و از عشق و احساس او مايه بگيرد.

و در كشاكش راه‏ها و بيراهه‏ها و شناسايى نجدين خوبى‏ها و بدى‏ها، به اين انتخاب رسيده باشد، نه اين كه در تنگناى تبليغات و با تحريك‏هاى مستمر و وسوسه‏هاى مداوم امكان تدبّر و تفكر و تعقل را از دست داده باشد و بدون بينات و روشن‏گرى و بدون ميزان و معيارى از اندازه وجودى خودش و ارزش‏هاى هماهنگ با او، به انتخاب ناخواسته و نادانسته رسيده باشد.

 آن‏چه مسخ و نفى شخصيت آدمى را به دنبال مى‏آورد، ظلماتى است كه آدمى را در بر مى‏گيرد تا نه خودش و نه روابطش و نه اهدافش و نه اندازه‏هايش را نشناسد و نبيند و فقط با عادت‏ها و غريزه‏هايش يا دهانش يا هوسش، انتخاب كند. و احساس آزادى هم بنمايد؛ چون آن‏چه مزاحم است، حقيقت آزادى و فراهم شدن نجدين و ظهور بينات و نور، و مشخص شدن معيارها و ميزان‏ها است.. وگرنه احساس آزادى و ابراز آزادى و... هيچ مشكلى نخواهد داشت و هيچ غرامتى نخواهد خواست.

۲- چگونه است كه آدم اجتماعى و متمدن و شهروند مدنى قانون شناس و هنجار و تسليم و تابع را مهر نمى‏زنيم و محكوم نمى‏كنيم و حكومت غير دينى را نفى و مسخ آدمى نمى‏دانيم با اين كه همين جريان تسليم - بدون زمينه و شناخت احساس و بينات و ميزان و انتخاب آزاد - براى او هست و با اين وصف بر صدر نشسته و قدر ديده است.

 آن‏چه نفى و مسخ انسان است، نبود بينات و ميزان براى انتخاب و نبود شناخت و عشق براى عمل‏هاى اجتماعى و انقيادهاى قانونى و هنجارهاى گروهى است. زن شهروند و مرد شهروند در برابر قانون و دادگاه‏هاى حاكم اختيار و آزادى ندارد، همان طور كه زن و مرد مؤمن در برابر حكم و داورى خدا، ديگر حق اعتراض و مخالفت ندارد، مگر از همان مجرايى كه قانون مقرر كرده و مگر با همان اختيارى كه قانون داده است.

 ۳- هر كس در برابر كسى كه از او امكان گرفته و نعمت و امانتى پذيرفته، مسئول است. نعمت‏ها و دارايى‏ها مسئوليت مى‏آورند و سؤال از مسائلى كه مسئوليت آدمى و بار او را سنگين‏تر مى‏كند، لزومى ندارد، به خصوص آن‏جا كه در فرض اقدام زيانى و خسارتى فراهم نمى‏شود.

 و توجه دادن به اندازه وجودى و وضعيت آدمى او را آماده‏تر و سازنده‏تر مى‏سازد و موضع‏گيرى مناسب را راحت‏تر مى‏نمايد. اگر براى كسى كه راه درازى در پيش دارد و امكان محدودى برداشته، تو از محدوديت امكانات و وسعت راه بگويى، آيا او را تحقير كرده‏اى؟ و علم و فهم او را ناديده گرفته اى؟ و جلوى رشد و بالندگى او را بسته‏اى؟

 تحقير آن‏جايى است كه تو راه را ببندى و آدمى را مجبور به بازگشت به غريزه و انحطاط و به طبيعت بدانى، نه آن‏جا كه با محدوديت علم و عقل و عرفان و غريزه، او را به وحى پيوند مى‏زنى و از احاطه ربوى و آگاهى الهى بهره‏مند مى‏سازى.

 خيلى سال‏ها پيش از انقلاب، نمايشنامه‏اى خواندم. گويا به نام عمو زنجيرباف بود كه از ديوانه خانه‏اى و ديوانگانى گفت‏وگو مى‏كرد كه بلبشو و آشفته بودند و به سرپرستى و رهبرى و مديريتى روى آوردند و مديريتى انتخاب كردند و مدير از وضع موجود و فقر و گرسنگى مجمع ديوانگان سخن گفت و همه گفتند كه راستى گرسنه‏ايم و فرياد زدند و شوريدند؛ ولى كار سامانى نيافت و احساس معلوم گرسنگى درد آورتر شد. به شور پرداختند كه چه كس ما را آگاه كرد و به ما گفت كه گرسنه‏ايم. او دشمن ماست و همان بايد مجازات شود، پس مدير منتخب را به دار كشيدند تا نجات يابند و گرسنگى را درمان سازند.

 آيا بازگو كردن راه بلند و امكانات محدود و گرفتارى‏هاى آدمى تحقير او است؟ و جرم است؟ و مجازات دار مى‏خواهد؟ با اين كه امكان انتخاب و تهيه مقدمات و تأمين نيازها، براى ما هست و مى‏توانيم زنجيرها را برداريم و ديوارها را بشكافيم و بكاريم و بكاويم؛ چون آدمى با تفكر و تعقل به اضطرار و به وحى مى‏رسد. و وحى در اصول و فروع، دفاع عقلانى دارد: اصول با بينات و حضوريات و فروع با ناتوانى غريزه و فكر و عقل و تجربه جمعى، برهانى مى‏شود.

۴- مى‏رسيم به حقوق كافر و اقليت‏هاى پذيرفته شده و مخالفين سياسى و يا مبارزين انقلابى و غير انقلابى.

 اين مقدمه كه آدمى از دوره تكليف به دوره حق رسيده، چندان اصالتى ندارد؛ چون آدمى در گذشته تا آن‏جا به تفرعن و خودخواهى رسيده بود كه هيچ تكليفى و هيچ حقى را از كسى نمى‏پذيرفت و خود را حق دار همه مى‏شناخت و صاحب اختيار هم مى‏دانست. همين طور در امروز هم آدمى به بينشى رسيده كه بيان تكاليف و اشاره به ضوابط سلوك خود را از حقوق خود مى‏شناسد و با اين حق عنايت و رعايت و لطف، به هدايت حق روى آورده و منتظر بينات و هدايت و ميزان او است.

 اين تقسيم‏بندى‏هاى بى‏اساس و مرزبندى‏هاى تاريخى - از كسى كه اندازه گام‏هاى خودش را نمى‏شناسد و چيزى از تمامى آدم‏ها و دوره‏ها نمى‏داند، و از حالت‏ها و انگيزه‏هاى آن‏ها بى خبر است - دردى را دوا نمى‏كند. در هر حال و در هر دوره - چه در برابر خدا و دين، و چه در برابر اجتماع و حكومت‏ها - آدمى مى‏تواند به تكليف و يا به حق خود روى بياورد، بخصوص آن‏جا كه تكليف بر اساس قدر و حد و حق است و اندازه‏ها به حدود و حقوق راه مى‏دهد، نه اعتبارها و سود و زيان‏ها. آدمى با نعمت حيات و شعور و بلوغ، به حق هدايت مى‏رسد؛ كه:"ان علينا للهدى". اين هدايت، حق انسانى است كه حكيمى او را به دنيايى آورده كه هدف‏دار و نظام‏مند است و اجل و مرحله دارد و زيبا است و هماهنگى دارد.

 در برابر اين هدايت، آدمى كه آگاه مى‏شود و مى‏يابد، گاهى چشم مى‏پوشد و با آگاهى چشم مى‏پوشد و انكار مى‏كند و گاهى مى‏گرايد و روى مى‏آورد و با آگاهى به عشق و عمل مى‏رسد. بدون بينات، ايمان و كفر مطرح نمى‏شود. بدون معرفت و آن‏هم معرفتى بدون ابهام، كفر و چشم‏پوشى مطرح نمى‏شود. كسى كه خبر ندارد و يا با خبر به معرفتى نرسيده و يا در باطلى متوقف شده و آن را حق مى‏شناسد، كافر نيست، كه مستضعف است و سهمى از حقيقت و سعادت دارد؛ اما با كفر و چشم‏پوشى و يا نفاق و تذبذب و بازى، آدمى كه خودش به خودش حرمتى نداده و از معرفت و فكر و عقل خود چشم پوشيده و ركن وجود انسانى خود را خراب كرده و ويران گذاشته و كفر ورزيده و انكار كرده - چه به خاطر ظلم و تجاوز كه ميخواهد جلويش باز باشد و رها باشد: " يريد الانسان ليفجر امامه" و يا به خاطر استكبار و غرور كه نمى‏خواهد زير بار رسولان و پيامبران با دست‏هاى خالى و بدون جلوه‏هاى چشم‏گير، برود - در هر دو صورت ظلم و علو، اين آدمى كه خودش را زير پا گذاشته، ديگر از چه كسى انتظار دارد كه او را تكريم كند و بر صدر بنشاند.

 پس از بينات و تبيين، كفر و ايمان مطرح مى‏شود و با اين تبيين، صف و دسته‏بندى آغاز مى‏شود. و اين دسته‏بندى بر اساس خاك و رنگ وزبان نيست كه بر اساس معرفت و آگاهى و گرايش يا چشم‏پوشى است. با صف و دسته‏بندى، مرحله‏ى درگيرى و قتال است و اگر در اين مرحله بر اساس مصالح و يا به خاطر اضطرار و شرايطى با كافر و يا اقليتى قرارداد بسته شد، اين قرارداد و پيمان معتبر است، تا آن‏جا كه سبيلى و سلطه‏اى و ذلتى براى مؤمنين نياورده كه: "لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا". اساس مشروعيت قرار داد، عزت و مصلحت مؤمنين است، پس باعث سلطه و عامل راهيابى عليه مؤمنين نخواهد بود.

 با هدايت و بينات، كفر و ايمان و قراردادها مطرح هستند و اين طبيعى است كه هيچ جريانى - حتى اگر طرفدار آزادى باشد - به كافران و چشم‏پوشان و دشمنان قسم خورده‏ى خود، امكان ندهد و آن‏ها را در آستين خود و در ميان دامان خود بزرگ نكند. هيچ آزاده‏اى، دشمنان آزادى را بارور نمى‏كند، مگر آن كه با حماقت پيمان بسته باشد و شعور را برگردانده باشد.

 ما فرض را بر اين گذاشته‏ايم كه چشم‏پوش‏ها و كافرها، همه مستضعف و بزرگوار هستند و همه از عاطفه و حق‏شناسى برخوردارند، پس چگونه مى‏توانيم آن‏ها را از حق حيات و امنيت و آزادى و نظارت و حتى بازخواست و محاكمه، جدا كنيم؟ در حالى كه اگر به ايمان و استضعاف و كفر و نفاق توجه كنيم، تنها كافر است كه محكوم است و بدون قرارداد جايى ندارد. حتى منافق مى‏تواند به كفر يا ايمان باز گردد و مستضعف هم مى‏تواند به بينات و آگاهى راه بيابد. و اين گونه نيست كه فرقه‏ى ناجيه تمامى مستضعفين را كه حق را در اعتقادى يافته‏اند و از آن دفاع مى‏كنند، اهل آتش بداند. آتش را كسى مى‏افروزد كه از آگاهى خود چشم پوشيده و با چشم بسته در دنيايى كه نظام‏مند و جهت دار است راه افتاده و برخوردها و درگيرى‏ها و آتش افروزى‏ها را رها نكرده و حتى خود:"حمالة الحطب" بوده و هيزم آتش خود را بر شانه‏هاى خود گرفته است. اگر ما درباره كسى در شبى حتى سرد، احتمال دزدى و شرارت بدهيم و احتمال جاسوسى و نفوذ بدهيم و احتمال دهان لق و زبان باز و نشت اطلاعات بدهيم، چه خواهيم كرد؟ آيا حقوق اين بشر و عاطفه خود را در نظر مى‏گيريم؟ و يا حقوق بشرهايى كه بر معرفتشان و بر آگاهيشان ايستاده‏اند و از آن‏چه كه فهميده‏اند پيروى كرده‏اند و ايمان آورده‏اند؟ آيا ما حقوق اين‏ها را نديده مى‏گيريم؟ و كليد اسرار و مقدار اطلاعات را به كسانى مى‏دهيم كه در هنگام ضعف، متملق و در هنگام قدرت قساوت پيرو سنگدل هستند؟ بايد همه را در نظر گرفت و در هنگام تزاحم، اولويت‏ها را فراموش نكرد. مگر آدمى از يك سوراخ چند بار گزيده مى‏شود؟ و در برابر احتمال نفوذ و دشمنى، چه قدر به عاطفه‏ى ابلهانه و يا ساده‏لوحانه روى مى‏آورد؟

 آن‏جا كه دشمن از اطلاعات دور و از تعداد نان و نوع ته سيگار و دگمه افتاده مى‏تواند بدون توجه تو، از تو بهره بردارد، چه طور به اقليت‏هايى كه از آن دست برخاسته وبر آن دامان نشسته و هنوز هم در همان جا آرام مى‏گيرند،

اعتماد مى‏كنى؟ و از حقوق ديگران چشم مى‏پوشى؟ حق حيات و حق امنيت و حق آزادى و حق انتخاب و حق نظارت، براى كسى است كه حق معرفت و فهم خويش را پرداخته و حق خود و حرمت آگاهى خود را گرفته و از چشم‏پوشى و عناد و لجاج، چه به خاطر ظلم و يا استكبار، جدا گرديده است. كسى كه با لجاج از تو جدا مى‏شود چگونه بدون اضطرار و يا قرارداد با تو جمع مى‏شود و همراه مى‏گردد؟

 به راستى اين مرزبندى و صف و قتال نتيجه طبيعى هر آرمانى، حتى آرمان آزادى است؛ چون هيچ آزاده‏اى به دشمن خود و دشمن آزادى، سرويس نمى‏دهد و برايش لحاف و كرسى پهن نمى‏كند و بوق و كرنا دم دهانش نمى‏گيرد و كاغذ ارزان و قلم گران به دستش نمى‏دهد. بلى، براى انتخاب آدم‏ها، عقل و هوس، و رسول و شيطان، و خوب و بد، و امكان دو راه، و هدايت نجدين، مطرح است؛ ولى پس از انتخاب و چشم‏پوشى از معرفت، ديگر نمى‏توان از مرز ايمان و كفر، چشم پوشيد.

 مى‏ماند اين سؤال كه كفر را چگونه اثبات مى‏كنيم؟ جواب اين كه با شك، حد كفر و حكم كفر بار نمى‏شود. آنجا كه چشم‏پوشى و عناد را يقين كرديم، صف و دسته‏بندى را آغاز مى‏كنيم.ص۲۱۳-۲۰۱

 

کتاب "از معرفت دینی تا حکومت دینی" اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


انسان در دو فصل اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب انسان در دو فصل

.....اين درست است كه فلسفه مادر عرفان و علم است؛ ولى تربيت، مادر فلسفه است؛ كه منطق فلسفه در منطق صورى خلاصه نمى‏شود و روش شناخت بر شناخت مقدم است و در اين روش به مواد فكر و شكل فكر و شرايط فكر بايد توجه داشت.

 گرچه مباحث از وجود و مراتب آن آغاز مى‏شود، ولى شناخت وجود عام، در ذهن انسان شكل مى‏گيرد و تجريد و تعميم مى‏يابد، ولى شناخت انسان و شناخت بلاواسطه‏ى انسان از وجود خودش و از جهان بيرون و از وجود مطلق، و زاياندن اين شناخت‏ها مربى مى‏خواهد و روش مى‏خواهد. و اين روش را در مبحث تربيت بايد ارزيابى كرد و به دست آورد. آن هم تربيتى كه بتواند در بلبشوى درون و بيرون انسان دست به كار شود؛ و منتظر فرصت‏هاى بلامزاحم نماند كه انسان از آغاز تا فرجام با شيطان و نفس و دنيا همراه و همگام است. حتى در بهشت با اينها بوده است.

 تربيت در اجراء و عمل بر فلسفه و عرفان و علم مقدم است، گرچه در طرح پس از شناسايى وجود مطلق و وجود انسان و استعدادها، آفت‏ها و مشكلات و موانع مشخص مى‏شود و سپس با شكر و كفر و معرفت و عبرت تغذيه مى‏كند و به شهود مى‏رسد و با علم و تجربه‏ها داد و ستد مى‏نمايد؛ ولى خود به حكم اين كه روش است بر اين همه تقدم دارد و بنياد و اصل آنهاست. و همين است كه انبياء پيش از آن كه از فلسفه و عرفان و هنر و علم حرف بزنند، همين روش را به كار گرفته‏اند واز ادراكات حضورى انسان، قدر انسان و استمرار انسان و تركيب انسان را به دست او داده‏اند؛ و با اين كليدها جهان بيرون حق و اجل و نظم و جمال آن را رقم زده‏اند و رب العالمين و مبدأ و منتهاى هستى را نشان داده‏اند و به حكومت او دعوت كرده‏اند و كمر هم بسته‏اند.

 و همين نكته باعث شده كه ما تربيت را اصل بينش دينى و بينش دينى را اصل فلسفه و عرفان و علم معرفى كنيم كه دين آمده تا به عقل و قلب و تجربه‏ى انسان بدهد و بياموزد و نيامده كه از اينها عصا و ردا و دستار بگيرد.ص۱۳-۱۲

 

.....عمل هنگامى كه زياد مى‏شود، غرور و توقع مى‏آورد و هنگامى كه كم و بى‏حال مى‏شود، يأس و نفرت و رجعت و بازگشت را باعث مى‏شود. براى نجات از استكثار و زياد شمردن عمل و براى رهايى از آفت‏هاى گوناگون عمل بايد به مقايسه‏ها و نسبت‏هايى توجه داشت:

 الف - نسبت عمل با عامل‏ها و انگيزه‏هايش

 ب - نسبت عمل با توان و وسعت او

 ج - نسبت عمل با جايگاه و زمان و مكانش

 د - نسبت عمل با هدف‏هاى مطلوب

 هـ  - نسبت عمل با عمل‏ها و كارهاى ممكن ديگر

 

 الف - عمل مثل اسكناس است؛ ارزش آن به انگيزه‏ها و عامل‏هاى آن است كه مى‏گويند: "‏حاسبوا انفسكم "  ‏، نمى‏گويند: حاسبوا اعمالكم، چون هر عملى مطابق عامل آن شكل مى‏گيرد و از اين سرزمين برمى خيزد.

 ب - در اين مكتب سعى مطرح است نه عمل. و سعى عملى است كه با توان و قدرت انسان سنجيده شده. عمل با توانايى تو مقايسه مى‏شود، نه با دارايى و مكنت تو. ممكن است من ده هزار تن بار را بردارم، در حالى كه ظرفيت بيست هزار تن را دارم. اين مقدار عمل نبايد در چشم من بزرگ شود، و حجم عمل نبايد من را گول بزند، كه تكليف به اندازه‏ى وسعت انسان است نه مكنت و دارايى او؛ "‏ لايكلف اللَّه نفساً الاّ وسعها".

 

ج - نسبت سوم، مقايسه‏ى عمل با جايگاه آن است. در طول تاريخ خيلى‏ها از حسين ياد كردند و خون هم دادند. بعد از عاشورا چهار هزار خون از توابين بر روى زمين ريخت. ولى اين خون‏ها چه كرد؟ قطره‏هاى بنزين اگر در جايگاه خودش بنشيند حركت ايجاد مى‏كند، اما خروارها بنزين آزاد، جز حرارت اثرى ندارد. اين مهم است كه عمل را بازمان و مكان خودش بسنجيم و شتاب كنيم. فقط به عمل و اقدام قانع نباشيم كه:  " ‏سارعوا الى مغفرة " ، " ‏فاستبقوا الخيرات " ‏. بايد شتاب داشت و مسابقه داد و كار را در زمان و مكان مناسبش ارائه داد.

 د - وقتى كه ما كارهاى بزرگ را براى هدف‏هاى محدود و كوچك انجام مى‏دهيم، ارزش عمل‏هاى ما را هدف‏هاى ما تعيين مى‏كند. ارزش عمل مربوط به هدف و انگيزه و بينش تو از آثار و روابط آن است كه اين همه بر شكل عمل هم اثر مى‏گذارند.

 خيلى‏ها به صداقت و شهادت بعضى‏ها مغرور شده‏اند، در حالى كه صداقت و شهادت به اندازه‏ى ارزشى كه براى

 

آن كوشيده ارزش پيدا مى‏كند. كسانى كه در راه هيتلر و حتى در راه آزادى جان دادند، با كسانى كه در راه هدف‏هاى بالاتر و ارزش‏هاى عظيم‏تر قدم گذاشتند، برابر نيستند. اغفال نشويم كه فلان مجاهد ماركسيست زده چه كرد و با شهادتش چگونه ايستاده جان داد. ارزش شهادت انسان، به اندازه‏ى شهادت اوست. ارزش خون‏ها به اندازه‏ى ارزش بينش‏هاست. صداقت و شهادت اين گونه نقد مى‏خورد، و جرم آنهايى كه براى هيتلر با صداقت جان دادند بيشتر است.

 هـ - اين كافى نيست كه يك عمل همراه نيت و سنت و وسع و زمان و مكان مناسب باشد، كه بايد عمل در مقايسه‏ى با اعمال ديگر به اهميت هم رسيده باشد. چون هنگام تزاحم تكاليف و كارها چاره‏اى جز انتخاب مهم‏تر نيست.

 خودسازى همين است كه محرك‏ها و حركت‏ها را كنترل كنيم. كنترل محرك‏ها به تنهايى كافى نيست. منى كه مى‏توانم طبيب بشوم اگر به خاطر خدا هم تزريقاتچى بشوم از من نمى‏خرند.

 

 گذشته از اين تأثيرها كه تربيت اسلامى در اين نسبت‏گيرى‏ها دارد، اين تربيت در دو زمينه‏ى ديگر هم بر عمل اثر مى‏گذارد. يكى در هنگام شك و ترديد و ديگرى در هنگام خستگى و بى‏علاقگى.

 در هنگام شك، اصول عمليه را دارد. استصحاب، برائت، احتياط و تخيير قواعدى هستند كه در بن‏بست شك و ترديد راهگشا هستند.

 اگر با يقين به كارى روى آوردم، مادام كه به يقين مخالف و جديدى نرسم نمى‏توانم از آن يقين سابق صرف‏نظر كنم، كه دستور است: " ‏لاتنقض اليقين بالشك ".

اگر در اصل تكليفى شك داشتم كه لازم است يا نه، مادام كه يقين به تكليف ندارم، راحتم كه:" ‏رُفِعَ عَنْ اُمتى مالايَعْلمَوُن ".

اگر در مورد تكليف شك داشتم ولى به اصل تكليف مطمئنم، بايد به تمامى موردها عمل كنم و احتياط كنم. احتياط كنار كشيدن از عمل نيست، كه جمع كردن ميان اطراف يقين است.

 در صورتى كه ميان دو محذور گير كردم و هيچ‏ترجيحى و رجحانى را نشناختم، در اين هنگام باز تكليف من مشخص است و مخيرم.

 اين در هنگام شك، كه معلق و بلاتكليف نبودى، و همين طور در مورد خستگى و بى‏علاقگى معلق و در بن‏بست نمى‏مانى. چون محرك تو عوض شده و علاقه‏ها با وظيفه‏ها جا عوض كرده‏اند. انسانى كه از طبيعتش فراتر آمده و به مرحله‏ى تبديل رسيده، او ديگر از بن‏بست نجات يافته، امر و دستور به او نيرو مى‏بخشد، نه علاقه و كشش‏هاى خودش.

 به رسول دستور مى‏دهند: " ‏استقم كما امرت "، نه فيما امرت؛

 

نمى‏گويند در مأموريت‏ها استقامت كن كه مى‏خواهند استقامت مثل امر باشد. مسئله اين نيست كه از هر راهى استقامت را به دست بياور، كه بايد استقامت تو از امر تو مايه بگيرد. عامل استقامت بايد امر تو باشد.

 آيا خيال مى‏كنى كسى كه اين چنين كار مى‏كند خسته مى‏شود؟ اينها در متن خستگى شروع مى‏كنند. نيروى آنها از وظيفه سرچشمه مى‏گيرد، نه از غريزه. اينها در عمل خسته و عمل زده نمى‏شوند، كه يك جريان را طى كرده‏اند و تمامى پل‏ها را پشت‏سر شكسته‏اند، و ديگر راه بازگشت برايشان نيست.

 و اين چنين عملى است كه  بالا مى‏رود و بالا مى‏برد؛"  والعمل الصالح يرفعه ".ص۷۹-۷۴

 کتاب انسان در دو فصل اثر استاد علی صفایی حائری (ره)عین.صاد را از اینجا  دانلود کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


حقیقت حج اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب حقیقت حج

.......    مرده‏ى زمين...

 ذبح

 

    عامل حيات برتر

 

 

 

 الهى فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَرَسَّختْ اَشْجارُ الشَّوْقِ اِلَيْكَ في حَدائِقِ صُدُرِهِمْ...

 

هر جور فكر مى‏كنم، او را بهتر مى‏يابم. كسانى كه ريشه‏اى نداشته باشند مى‏خشكند و كسانى كه مانده باشند، گند مى‏گيرند و مى‏ميرند. ما خواه و ناخواه مردار زمين هستيم و مرده‏ى زمان. زمانه ما را به مرگ مى‏سپرد و زمين از ما مردارى تهيه مى‏كند؛ مگر قبل از اينكه زمانه نيروى ما را بگيرد و ما را به خاك مبدل كند و بگنداند، خودمان را ذبح كنيم.

 

 مرده‏ى زمين، مردار زمان

 گفت‏وگو اين بود كه، ما خواه ناخواه مرده‏اى مى‏شويم و گند مى‏گيريم. مرده‏ى زمين و مردار زمان، مگر هنگامى كه ريشه‏هايى را داشته باشيم و ركودها را پشت سر گذاشته باشيم. اين مسأله، قطعى است.

 بخواهيم يا نخواهيم حركت‏ها و گذشت زمانه از ما مى‏كاهد و زمين ما را به گند مى‏رساند، مگر اينكه خودمان را قبل از اينكه زمان بگيرد، قبل از اينكه زمين بگنداند، ذبح كنيم. ما قطعاً در اين هستى، مردار هستيم.

 آنهايى كه گوسفندهايى دارند و اين گوسفندها در معرض خطرى قرار مى‏گيرند، زود كاردها را تيز مى‏كنند تا آنها را ذبح كنند، تا از مرگ آنها و ضايع شدن و از دست رفتن آنها جلوگيرى كنند.

 ما در اين هستى، خواه ناخواه مرداريم، مگر اينكه كاردى را به گلوها بگذاريم و ذبح كنيم. مهم اين است كه ذبيح چه كسى باشيم و مذبوح در راه چه كسى؟ و با چه چيزى خودمان را ذبح كنيم و رو به چه قبله‏اى؟

 مرگ، قطعى است. از دست رفتن، قطعى است. روزها كه مى‏گذرند، مثل موش‏هايى هستند كه طناب عمر ما را مى‏جوند. خواه ناخواه سرنگون مى‏شويم و در چاه‏هايى مى‏افتيم و مى‏گنديم. گذشت زمانه، ما را به خاك بر مى‏گرداند، مگر اينكه قبلاً خودمان را بقايى داده باشيم و ذبح كرده باشيم. آنهايى كه ذبيح نيستند، مذبوح نيستند، مردار هستند. مرده هستند. ارزش ندارند. از دست رفته هستند.

 

   شرايط ذبح

 

 حالا كه بنا شده ذبح كنيم؛ بنا شده قبل از اينكه زمانه ما را بگيرد ما از خودمان بهره بگيريم، به اين بايد فكر كرد كه در راه چه كسى خودمان را ذبح كنيم و با چه حربه‏اى و با چه نيتى؟

 

 شرايط ذبح

 

 وقتى كه مى‏خواهند گوسفندى را ذبح كنند، بايد شرايطى فراهم باشد:

 بايد رو به قبله باشد. وسيله‏ى بريدن آهن باشد. ذابح بايد مسلم باشد. و به نام حق كشته شود. براى حق و در راه حق كشته شود، نه در راه بت‏ها و هواها و هوس‏ها.

 ما در اين هستى يا صبر مى‏كنيم تا بميريم و مى‏گذاريم گذشت زمانه خاكمان كند و يا اگر بنا شد از خودمان بهره بگيريم، قبله‏اى نداريم. جهت‏هاى ما و قبله‏هاى ما، ما را مردار مى‏كنند؛ قبله‏هايى كه ما خودمان را در آن راه ذبح كرديم و عمرى را از دست داديم، يا ثروت‏ها بوده و يا قدرت‏ها و شهرت‏ها و يا فرزندها. خودمان را براى آنها فدا كرده‏ايم. و خودمان را براى آنها مردار كرده‏ايم و آنها هم ما را به هيچ هم نگرفته‏اند. و ما هم جز حسرت چيزى به دل نگرفتيم. و با آن همه ضربه‏اى كه مى‏خورديم، بيدار نشديم.

 آنهايى كه بناى ذبح خودشان را دارند و بناست ذبيح شوند، بايد ذبيح اللَّه باشند. اين است كه اسماعيل‏هايى كه ذبيح حقند، پايدار باقى مى‏مانند. كسى كه ذبيح او نباشد و با دست ابراهيمى كشته نشود و در هنگام كشتنش تمام رگ‏ها را قطع نكند و تمام پيوندها را نبرد، مردار است. ذبيح نيست؛ جيفه است. مرده است. حياتى ندارد.

 

حيات انسانى

 

 ما بايد در فاصله‏ى تولد و مرگمان، حياتى را به دست بياوريم. و بعد از اين، نگذاريم كه زندگى در چاله‏ى مرگ بيفتد و طعمه‏ى لاشخورها شود. بعد از اينكه به حيات رسيديم، خودمان را ذبح كنيم. تمام درس‏ها در همين يك جمله خلاصه مى‏شود. تمام حركت‏هاى پر زير و بم، در همين يك مسأله خوابيده است.

 يكى از بزرگان كه به او گفته بودند به من درسى بده، گفته بود به تو درسى مى‏دهم كه اگر تو، همه‏اش را در كتابى جمع كنى، كتاب‏ها آن را نمى‏تواند در خود بگيرند و اگر بخواهى خلاصه‏اش كنى پشت يك ناخن مى‏توانى بنويسى. آنچه كه در همه كتاب‏ها هست اگر در يك خط خلاصه بشود و آن خط در دو كلمه خلاصه شود و آن كلمه را بتوان در پشت ناخن نوشت، چيزى نيست جز " ذبحُ النفس" .

 ذبح شرعى يك چيز هنگامى صورت مى‏گيرد كه از مرده‏ى چيزى بخواهيم بهره‏بردارى كنيم. بخواهيم زندگى او را با بهره‏هاى بعدى مرتبط كنيم. از مردار شدن او جلوگيرى كنيم. ذبح نَفس، از بين بردن و هدر كردن نفس نيست. ذبح نفس، معنى‏اش اين نيست كه انسان خودش را ول كند. تن را رها كند و بهره‏ها را رها كند. نه، مهم اين است كه بهره‏ها را تزكيه كند، پاك كند. و اين پاكى و تزكيه، هنگامى تحقق پيدا مى‏كند كه ذبيح رو به قبله باشد و حربه‏ى ذبح آهن باشد و تمام رگ‏ها قطع شده باشد. ذابح مسلم باشد و اين قطع شدن‏ها با ياد حق باشد.

 وقتى كه بنى‏اسرائيل عصيان و سركشى مى‏كنند و بنا مى‏شود كه از اينها بهره‏بردارى شود، دستور اين است كه: " اقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ "؛ خودتان را بكشيد. اين قتل‏ها ذبح است. آنهايى كه مى‏روند و زندگى را از دست مى‏دهند، مفت زنده بودند و مفت مى‏ميرند، مى‏خواهد از آن چيزى كه به زودى از دست مى‏رود، براى هميشه بهره را به دست بياورند. اين است كه بنا مى‏گذارند كه حياتى پيدا كنند. اين مرحله‏ى اول است. پس سؤال اول اين است كه چه چيز به ما حيات مى‏دهد؟ چه چيز به ما زندگى مى‏دهد؟ و سؤال بعد اين است كه چگونه از اين حيات بهره‏بردارى كنيم تا در چاله‏ى مرگ مدفون نشويم.

 پس اين دو سؤال مطرح است؛ چگونه حيات پيدا كنيم و زنده شويم؟ و چگونه از زندگى‏ها و مرگمان بهره‏مند شويم؟

 زندگى‏اى كه زمانه مى‏گيرد و زمين مى‏پوساندش، اين زندگى را ذبح كنيم تا مردار نشويم. و اين اصلى‏ترين مسأله است براى كسانى كه يافته‏اند و فكر كرده‏اند كه بى‏ريشه خشك مى‏شوند و با ركود مى‏ميرند.

 ما تا حياتى به دست نياورده‏ايم و ريشه‏هايى پيدا نكره‏ايم تا از خاك‏ها نيرو بگيريم و ريشه بدوانيم و از بارش‏ها رويش پيدا كنيم، يا بى‏ريشه‏ايم و يا هنگامى كه ريشه پيدا مى‏كنيم و رشد مى‏كنيم و حيات پيدا مى‏كنيم، باز ذبيح نمى‏شويم. مرداريم. و اگر ذبح شويم با شرايط ذبح همراه نيستيم و باز هم مرداريم. تازه اگر از ما بخواهند بهره‏بردارى كنند و ما را نگهدارى كنند، گوشت يخ زده‏ايم و به كارى و به جايى نمى‏آييم.

 اين دو سؤال است كه هر كس كه يافت در ركود مى‏گندد و بى‏ريشه مى‏خشكد، مجبور است به اين دو سؤال فكر كند كه چه كند تا بتواند از اين گنديدن و مردار شدن نجات پيدا كند. و چه كند كه تا قبل از اين مرحله، به حيات دست پيدا كند؟ آن هم نه حياتى كه فقط در حدّ نفس كشيدن باشد؛ چه بسا كسانى كه با نفس كشيدن‏شان مرده‏اند. آنهايى كه مرده‏ها را انتخاب كرده‏اند، حتى هنگامى كه نفس مى‏كشند، مرده‏اند. و آدم‏هايى كه زنده‏ها را انتخاب كرده‏اند، حتّى با مرگشان زنده‏اند؛ كه انسان، در انتخابش زنده است. حيات انسانى ما وابسته به انتخاب ماست؛ گرچه ما رشد و نمو سلول‏ها را داشته باشيم و از احساس و عاطفه و غريزه برخوردار باشيم اما اين حيات انسانى ما نيست. اين زندگى و جانى است كه هر بزغاله‏اى دارد و هر سگى بارش را به دوش مى‏كشد. اين جانى نيست كه ارزش داشته باشد. جان و حيات انسان در انتخاب اوست. آنهايى كه مرده‏ها را انتخاب كرده‏اند، مرده‏اند هر چند نفس بكشند.

 

 چگونه به حيات برسم؟

 

 چطور به اين حيات دست پيدا كنيم؟ حياتى بالاتر از حيات سلول‏ها و حيات عاطفه‏ها. حياتى كه در انتخاب ما شكل بگيرد و زندگى‏اى كه در اتخاذ ما، تبلور و قالب پيدا كند.

 " يأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ " . اين حياتى است كه حتى مؤمن بايد آن را به دست بياورد. اين روحى است كه فقط در يك مرحله و به يك عدّه داده مى‏شود. " يأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ " ؛ بپذيريد از خدا و از پيامبرش هنگامى كه شما را دعوت مى‏كند تا به شما حيات بدهد. حى شويد و زنده شويد،... شما را سرشار از روح خودش كند و مى‏خواهد شما را آدم كند. انسان تنها با شكل گرفتنش آدم نمى‏شود، وقتى آدم مى‏شود كه به روح حق پيوند بخورد. و آنجاست كه مسجود فرشته‏هاست. " وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُواْ لِآَدَمَ " . بعد از اينكه انسان‏ها همگى شكل گرفتند و خلق شدند، در مرحله‏اى كه شكل گرفتند، در آن مرحله است كه مسجود فرشته‏ها مى‏شوند. در اين آيه است: " فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ " . و در آن آيه هم كسانى به اين حيات مى‏رسند، كسانى به اين روح دست پيدا مى‏كنند كه از غير او بريده باشند: " لاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوَنَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ". نمى‏يابيد كسى كه با حق پيوند پيدا كرده باشد، به دستگيره‏هاى ديگر خودش را بند كند.

 وقتى كه ما به دستگيره‏ى محكمى چنگ مى‏زنيم و در مسير مطمئنى قدم بر مى‏داريم، ديگر به اين طرف و آن طرف نگاه نمى‏كنيم. دستاويز ديگر را نمى‏خواهيم. كسانى كه حق را يافتند و عروة الوثقى را در دست دارند، با رشته‏هاى ديگر كارى ندارند. »لاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ«؛ نمى‏يابى كسانى كه به او گرويده باشند؛ »يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّه وَ رَسُوله«؛ دوستدار كسانى باشند كه دشمنند، گرچه اينها فرزند و پدرِ خويش و قوم باشند. در اين حد كه انسان پيوندهايش را از همه بريده، در اين حد است كه: »اولئك كتب في قلوبهم الايمان«؛ آنها كسانى هستند كه به ثبت مى‏رسند. ديگر زمين‏خوارها نمى‏توانند آنها را ببلعند. آدم‏خوارها نمى‏توانند آنها را فرو ببرند. »كتب في قلوبهم الايمان«؛ اينها كسانى هستند كه ايمان در دلشان، ثبت شده و محضرى شده‏اند. »وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْه«؛ و اينها كسانى هستند كه با روح او تأييد شده‏اند. اينها كسانى هستند كه به حيات رسيده‏اند.

 مؤمن مادامى كه رشته‏ها را از غير حق نبُرد، به حيات نمى‏رسد. زنده نمى‏شود. ممكن است رشد و نمو سلول‏ها را داشته باشد، همانطورى كه شمعدانى‏ها رشد مى‏كنند؛ ممكن است كه عاطفه‏ها و نفس كشيدن‏ها را داشته باشد، همانطور كه بزغاله‏ها نفس مى‏كشند؛ ولى انسان نيست و حيات ندارد. مردار است. و مردار، سنگ است.

    حيات دل

 پس براى رسيدن به حيات چاره‏اى نيست، جز اينكه از غير او ببرند و از روح حق برخوردار شوند و پيوندشان را از غير حق ببرند. و در اين حد كسانى كه به اين روح رسيدند، به حيات رسيده‏اند. حتى اينها با مرگ از بين نمى‏روند و از دست نمى‏روند؛ چون حيات انسان در انتخاب او خلاصه مى‏شود.

 

 حيات دل

 مرحله‏ى ديگرى از حيات، حيات قلب و دل انسان است. اين حيات در برخوردها و ديدارها به وجود مى‏آيد.    " تَزاوَرُوا فَاِنَّ في زِيارَتِكُمْ اِحْياءاً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحادِيثِنا ".

در برخوردهاست كه جرقه‏ها سر مى‏گيرد و با اين نور است كه دل‏ها راه زندگى خودشان را پيدا مى‏كنند و به حيات مى‏رسند. با شناخت‏هاست كه مغزها و فكرها به حيات مى‏رسند و با يقين است كه عقل براى سنجش، راهى را پيدا مى‏كند. و با وسعت‏هاست كه روح به حيات مى‏رسد. و در قرب اوست كه انسان به مراحل بالاتر و حيات‏هاى متعالى‏ترى دست پيدا مى‏كند.

" أِنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه ". كسانى كه دل‏ها را و مغزها و قلب‏ها و عقل‏ها را و روح‏ها را به مرگ نمى‏توانند برسانند، بايد بدانند كه؛ زمينى كه بدن انسان را از بين مى‏برد و تبديل مى‏كند و تلّى از خاك از آن به جاى مى‏گذارد، دل او را نمى‏گيرد؛ چون خدا بين انسان و دلش فاصل و حائل است. و آن حيات دل، چيزى نيست كه حتى با مرگ از بين برود. " وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ " ؛ آنهايى كه زنده را انتخاب

 كرده‏اند، حتى اگر بميرند، زنده هستند. " أَحْياءٌ "  زنده هستند. حيات دارند. " عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ". چرا حيات دارند؟ چون آنها ذبح شده‏اند و مردار نيستند. گوسفند وقتى ذبح مى‏شود درست است كه خونش را از دست مى‏دهد، ولى حياتى پيدا مى‏كند و در جزء عالى‏ترى، در مجموعه‏ى بدن متعالى‏ترى راه پيدا مى‏كند.

 انسان با آن گسستن از غير حق، به روح مى‏رسد و با ديدارها، دل زندگى پيدا مى‏كند. دل مردگى‏هايش از بين مى‏رود و با شناخت و يقين، حيات برترى پيدا مى‏كند. و اين حيات، حياتى است كه حتى با مرگ از بين نمى‏رود و دوام دارد. كسانى كه حيات پيدا كرده‏اند و با دعوت رسول و دعوت اللَّه، به اين زندگى خودشان دست پيدا كرده‏اند، آنها مى‏توانند از خودشان بهره بگيرند. آنها مى‏توانند از اين حيات نتيجه بگيرند و مى‏توانند نگذارند كه اين حيات طعمه‏ى زمان و مرده‏ى زمين بشود.

 

    مراحل حيات انسانى

 

 پس سؤال اول، كه چگونه به حيات برسيم، آنهم حياتى در اين وسعت، جواب خودش را پيدا كرد. حياتى كه مرگ آن را از بين نمى‏برد. خدا بين مرگ و دل او حائل است و انسان ادامه پيدا مى‏كند.

 انسان در انتخابش زنده است. تفاوت ما با ديگران در اين تدبّر و تفكّر و سنجش‏مان و در اين انتخابمان است. و انتخابى كه ادامه پيدا كند، به حيات مى‏رسد، هر چند بدن‏ها رفته باشد. كسى كه به اين حيات مى‏رسد، كلامش زنده مى‏شود، نگاهش زنده مى‏شود، سكوتش زنده مى‏شود، زندگى‏اش حيات دارد، مرگش هم حيات دارد. پس تعجب ندارد كه كلام او هم حياتى داشته باشد. مُجالست او هم حياتى داشته باشد؛ حتى محبّت او، دوستى او حيات داشته باشد و انسان را زنده كند. اين است كه مجموعه‏ى آنهايى كه به اين حيات رسيده‏اند، بايد مواظبشان بود كه مردار نشوند. و كلام‏ها به خاطر غير او گفته نشود. و در راه قبله‏اى جز قبله حق ذبح نشود. دوستى‏ها و دشمنى‏ها براى غير او نباشد، كه مردار است.

 

 مراحل حيات انسانى

 اينجاست كه بايد از اين گفت و گو كرد كه چگونه ذبح كنيم. چگونه قبله‏ها را پيدا كنيم. چگونه جهت‏گيرى‏ها را مرتفع كنيم و بالاتر ببريم. چگونه از قبله‏ى قدرت، ثروت، شهرت، رياست، اعتبارها و عنوان‏ها، هواها و هوس‏ها و جلوه‏ها، هواهاى دل، حرف‏هاى خلق و جلوه‏هاى دنيا آزاد شويم؟ چگونه از قبله‏هاى زر و زور و تزوير آزاد شويم؟ نباشيم از آنهايى كه مى‏گويند: »نسائهم قبلتهم«؛ همسرانشان قبله‏شان هستند. رو به آن جهت دارند. در آن راه ذبح و مردار شده‏اند و از استفاده مانده‏اند.

 مرحله‏ى اول، پيدا كردن قبله‏ها و جهت‏گيرى‏هاست. تا انسان قبله‏اش را نيابد نمى‏تواند گوسفند بُكُشد. رو به چه كسى بياوريم؟ زندگى و مرگ ما و حركت و سكون ما براى چه كسى باشد كه كاسته نشويم، افزوده بشويم. كسانى كه زندگيشان از زندگى عادى بالاتر آمده و به حياتى كه محمّد و آل محمّد دست يافته بوده‏اند، دست يافته. و آن حيات را تقاضا كرد كه؛ " اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيايَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتِي مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ " .

 زندگى و مرگشان در اين حد و در اين اوج قرار گرفته باشد؛ كه زندگى آنها در اوج است. جهت‏گيرى شده و قبله دارد. و قبله‏اش كعبه است. و قبله‏اش اللَّه است. " إنَّ صَلاتِى وَ نُسُكِى وَمَحْياىَ وَ مَماتِى للَّهِِ رَبِّ الْعالَمين ".

مرحله‏ى اول قبله است. در مرحله‏ى بعد، مسلم باشد. انسان به حد تسليم رسيده باشد. ابراهيم باشد كه اسماعليش را ذبح مى‏كند. كسى كه مسلم نيست، هر چند ذبح كند و رو به قبله هم ذبح كند، اثرى ندارد. كسى كه رو به قبله هست، ولى تسليم نيست، ابراهيم نيست؛ از ذبحش بهره‏اى نمى‏گيرد. حتى اگر ابراهيم براى حق نگويد و با علامت او ذبحش را علامت نزند و آن مارك را بر روى آن گوشت نكوبد، خريدار ندارد. بسم اللَّه مى‏خواهد. بسم اللَّه؛ يعنى به آن علامت و به آن اسم خودم را علامت گذارى مى‏كنم.      " اَتَوَسَّمُ بِبِسْمِ اللَّهِ " ؛ من مارك او را بر خود بزنم. چرا؟ چون او رحمان است، مى‏دهد. ديگران مى‏گيرند؛ دهنده نيستند، رحمان نيستند، بلكه گيرنده‏اند. بت‏هاى ديگرى كه من مى‏خواهم براى آنها باشم و قبله‏هاى ديگرى كه مى‏خواهم رو به آنها بياورم، به من نمى‏دهند. رحمان نيستند. اخّاذ هستند. از من مى‏گيرند.

 خدا با رحمتش، پرورش دهنده و رب است. دوستى خاله خرسه نيست كه از من كم كند. رحمان و رحيم است. رب است. پرورش مى‏دهد، آن هم نه در يك محدوده و نه يك نفر را، كه رب العالمين است. همه را پرورش مى‏دهد و همه را براى مجموعه‏ى راه پرورش دهد.

 اگر كسى پرورش او را پذيرفت و او را خواست، باز او شكر مى‏كند، به او اضافه مى‏دهد و دوباره مى‏دهد و دوباره محبت مى‏كند. الرحمان، الرحيم، تكرار مى‏شود؛ چون او رو به اين قبله آورده و به ياد حق اين مارك را بر خودش زده است. او نمى‏گيرد، او مى‏دهد. و دادن‏هايش به خاطر رحمت و محبت اوست. محبت او محبت آگاهانه است. او خبير است. او ربّ است. پرورش دهنده است. با هر پذيرش، دوباره تكرار مى‏كند: " إنّ اللَّه شاكر عليمْ " .

 اگر نمى‏دهد به خاطر اين است كه دادن‏هايش ما را تلف مى‏كند؛ اما اگر داده‏ها را در مسير به جريان انداختيم، ديگر كوتاهى نمى‏كند، سپاس مى‏گويد، از آنچه كه سپاس او كرديم. و اضافه مى‏كند به آنچه كه در مسير، مصرفش كرديم.

 وقتى كه بنّاها، آجرها را در جاى خودش كار گذاشتند، سپاسى كه از آنهاست اين است كه آجرهاى ديگر را به دستش بدهند. در آن لحظه‏اى كه هنوز آجر قبل در دستان اوست، آجرهاى بعدى، جز اينكه بار او را سنگين كند، جز اينكه كمر او را خم كند، چه نتيجه‏اى مى‏تواند داشته باشد؟! ما بارى را به دوش گرفته‏ايم كه نه تنها بهره نبرده‏ايم، كه كمرمان را خرد كرده‏ايم. آگاهى‏هايى را با خودمان حمل كرده‏ايم، بدون اينكه از آن تغذيه كرده باشيم. شناخت‏هايى را انبار كرده‏ايم، بدون اينكه اين شناخت به احساس و عقيده‏اى گره خورده باشد. كتاب‏هايى را به دوش كشيده‏ايم بدون اينكه از آنها بهره‏مند شده باشيم. احساس ما با شناخت ما گره نخورده. عقيده نشده. شناخت مجرد است. عُقده و گره پيدا نكرده. گره خورده نيست. شناخت مجردى است كه در احساس من جا ندارد. احساس راكدى است كه در عمل جلوه نمى‏كند.

 بارها گفته‏ام، براى حركت كسانى كه مى‏خواهند به حياتى دست پيدا كنند و مى‏خواهند ركودشان را كنار بگذارند و حركتشان را شروع كنند و پيش برانند و در اين حركت به حياتى برسند تنها شناخت كافى نيست. شناخت تا به طلب تبديل نشود، اثر نمى‏گذارد و تا تبديل به احساس و طلب نشود تأثير نمى‏گذارد. و مادامى كه اين طلب شكل جديدترى پيدا نكند و با ورزيدگى ما همراه نشود، باز نتيجه‏اى نمى‏دهد.

 اين است كه ما يك چيزهايى را دوست داريم و مى‏خواهيم بارى را بلند كنيم، ولى توانش را نداريم و تمرينش را نكرده‏ايم، در نتيجه، مى‏مانيم.

 اگر داده‏هاى حق را در مسير به جريان نينداخته باشيم، از ما مى‏گيرد. آجرهايى كه كار نگذاشته‏ايم از ما مى‏گيرد. و اين پس گرفتن، نه از بخل است و نه از تنگ چشمى و نه از انتقام و كينه، بلكه محبت است به كسانى كه بار را نگذاشتند و زير بار نفس نفس زدند. ايستادن شده بارشان، زندگى شده بارشان، دوستى و دشمنى‏ها و رفت و آمدهاشان، وَبالشان شده. اجتماعاتشان، نسبتشان و تكلمشان و سكوتشان، همه و همه، بارهاى سنگين و اُوزار است.

 پس ذبح، هم قبله مى‏خواهد، هم ذابحِ مسلم مى‏خواهد و هم بايد به نام حق و به اسم او باشد و نه به اسم ديگرى. نه به اسم بت‏ها و براى غير او. و از اين گذشته، بايد با آهن ببرد؛ آهنى كه »فيه باسٌ شديد« است. بُرّنده است. و  بايد تمام پيوندها و رگ‏ها را قطع كند، نه در يك بُعد، وگرنه باز مردار است.

 ذبيح كسى است كه در منى، بعد از عرفات و مشعر ذبحش كرده‏اند. بعد از رسيدن به كعبه و كناره‏گيرى از كعبه، بعد از رسيدن به مشعر و عرفات، بعد از رسيدن به منى‏ها و علاقه‏ها، ذبح شده، آن هم با دست ابراهيم، و به ياد حق. اين ذبيح، لزومى ندارد كه حتى رگ‏هايش پاره شود، كه اين رگ‏ها را قبل از آنكه ابراهيم با چاقو پاره كند، با تسليم پاره كرده. خداى ابراهيم نمى‏خواهد كه اسماعيل‏ها از بين بروند، مى‏خواهد كه ابراهيم‏ها آزاد شوند.

 وقتى كه ابراهيم آن بندها را بريد و آن رشته‏ها را جدا كرد، ذبيح، ذبيح است و ابراهيم ابراهيم. او نمى‏خواست كه اسماعيل‏ها از بين بروند، كه مى‏خواست پيام‏ها به وجود بيايند. اين است كه قبل از اينكه اسماعيل حتى رگ‏هايش بريده شود، اسم ذبيح را دارد. و آن هم ذبيح اللَّه، نه ذبيح زمان و مذبوح زمين. نه مرده‏ى زمان و مردار زمين.

 كسانى كه به حيات رسيده‏اند و ارزش حيات را مى‏دانند، نمى‏گذارند حياتشان مفت از دست برود. نمى‏گذارند اين حيات در آغوش مرگ، مردارى بشود؛ چون حيات نعمت است و نعمتها مسئوليت به بار مى‏آورند؛ كه: " لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ " ؛ از نعمت‏ها باز خواست مى‏شود.

اين است كه اينها در اين حد، حتى كلماتشان ذبيح است. دوستى‏هايشان ذبيح است. پاك است. تزكيه شده است. ميته و مردار نيست. اين است كه قابل خوردن است. قابل پذيرفتن است. آن گوسفندى را كه در اين شرايط ذبحش كرده‏اند، مى‏تواند تغذيه‏اى باشد براى انسان برتر. و انسانى هم كه با آن شرايط ذبيح شده مى‏تواند باقى مانده‏اى باشد به ياد حق و وجود عاليقدر. »سبحان ربي الأعلى و بحمده«. آنهايى كه نعمت حيات را درك كرده‏اند و مسئوليت نعمت‏ها را درك كرده‏اند، مى‏خواهند از اين نعمت‏ها بهره‏بردارى كنند؛ اين حيات را گسترش بدهند و در تمام وجودشان، جوانه‏هايش را سبز كنند و بعد تمام اين وجود سبز شده و حيات يافته را ذبح كنند و تزكيه كنند. رو به قبله‏اى، و با حق و به نام حقى و با تسليم و اسلامى، بدون اينكه غرورى در آنها به وجود بيايد؛ كه اگر ذبيح غرورمان باشيم و مذبوح كبر و عجب و نخوتمان، باز هم مرداريم.

 كسانى كه خودشان، رو به خودشان ذبح مى‏شوند و كسانى كه خودشان را رو به قبله خودشان ذبح مى‏كنند، باز هم مردارند. هر چه فكر كنند، چاره‏اى جز اين ندارند كه بروند و گوشه بگيرند تا حياتى بيابند و حركت كنند، وگرنه ركودها گند آنها را بالا مى‏آورند و مردار مى‏شوند.

 درس اول همين است كه پيش از آن كه بميريم، پيش از اين كه مردار شويم، به حيات برسيم. پيش از آن كه بميريم ذبيح شويم؛ كه اسماعيل ذبيح، نمرده است؛ چون رگ‏هايى كه در انسان بريده مى‏شود، غير از رگ‏هايى است كه در ديگران بريده مى‏شود.

 رگ‏هاى چهار گانه كه در انسان هست و بايد بريده شود:

 هواهاى دل و حرف‏هاى خلق و جلوه‏هاى دنيا و وسوسه‏هاى شيطان است. كسى كه رگ‏هاى چهار گانه را قطع كرد، قبل از اين كه حتى سر از تنش جدا شود، ذبيح است.

 چقدر هماهنگى است بين ذبح و ذابح و بريدن رگ‏هاى چهار گانه، كه تا اينها بريده نشود، شرك هست. و تا شخص مشرك است، ذبيح نيست. مردار است. به همان نسبت مرده است. به همان نسبت از دست رفته است.

 كسانى كه حيات را پيدا كرده‏اند، بايد دقت كنند كه در طول حياتشان بويى سراغشان نيايد. اين است كه بايد عامل‏هاى ديگر؛ امراضى كه مرگ را به وجود مى‏آورند، شناسايى شوند و راه درمانش مشخص شود؛ كه در اين جمله است:" اِلهى اَلْبَسَتْنِى الْخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى وَ جَلَّلَنِى التَّباعُدَ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتى وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ يا أَمَلِى وَ بُغْيَتى وَ يا سُؤْلِى و مُنْيَتِى" .

كسى اين الهى را مى‏گويد كه هيچ پناهى و هيچ انسى با غير ندارد. الهى! تكيه گاه من! " اَلْبَسَتْنِى الْخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى " ؛ گناه‏ها و اشتباه‏ها لباس ذلت را بر تن من كرده است؛ چون عزت هستى تويى و من با گناهانم، با اين گام‏هاى بلندم از تو دور شده‏ام و به ذلت رسيده‏ام. " اِلهى اَلْبَسَتْنِى الْخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى وَ جَلَّلَنِى التَّباعُدَ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتى "؛ تو غناى هستى، هستى. دورى از تو مرا به فقر مى‏كشاند و من ذليل به مرگ مى‏رسم.

" وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى " ؛ دلم را جنايت‏هاى بزرگم ميراند. دور شدن‏ها و فاصله گرفتن‏ها ريشه‏ها را از زمينه‏ها جدا كردن و از زمين‏ها بيرون كشيدن، مرگ است. " وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى "؛ جنايت من، قلب من را ميراند و نابود كرد. " فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ " ؛ تو به من حيات بده. من دلگير و مرده‏ام. شور آمدن در من مرده است. اينجاست كه تو بايد به سمت من برگردى. وقتى كه انسان در راه ماند، موتور انسان مى‏ماند؛ اينجاست كه ديگران بايد او را يَدَك كنند و او را حركت بدهند. او نمى‏تواند بيايد ولى طلب و شور رفتن دارد.

 اين است كه اين شور اگر به عمل هم نتواند منتهى شود، به دعا منتهى مى‏شود. كنار جاده فرياد مى‏زند، جلوى هر كسى را مى‏گيردتا مگر راهى بيابد. كسى كه عشق رفتن دارد و ترس ماندن و هيچ جايى هم براى درنگش نيست، طلب دارد. شوق دارد. اين طلب يا به عمل مى‏رسد، كه خودش هل بدهد و اگر خودش كوتاه شود، چنگ بزند به كسانى كه كنار راهند و چنگ بزند به كسى كه نگهدار راه هستند. " فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ" ؛ تو برگرد، تو به من برگرد. تو به من حيات بده.

"يا اَمَلى"؛ اى آرزوى من! " وَ بُغْيَتِى" ؛ اى مطلوب من. " وَ يا سُؤْلِى" ؛ اى تنها خواسته‏ى من، " وَ مُنْيَتِى" .

 اين جمله‏ى " اى تمناى من! "  را كسى بايد بگويد كه جز او آرزويى و جز او مطلوبى ندارد. به وسعتى رسيده كه قطره‏ها او را سيراب نمى‏كند. انگشتانه نيست كه با يك قطره پر شود و از يك قطره سرشار شود. دريايى است كه حتى رودها آن را پر نمى‏كنند؛ كه رودها از خود دريا هستند، همان بخارهاى درياست كه باريده و سيلاب شده و رود شده. " وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى ".

 كسى كه ضرورت زندگى را درك كرده، ضرورت حيات را درك كرده و مرگ را احساس كرده؛ توبه و بازگشت حق را مى‏خواهد؛ " فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ يا أملي ". انسان در اين حد ديگر آرزويى ندارد. ما بقى آرزوها كمرنگ و محو است. ديگر تمنائى ندارد، حتّى بهشت براى او كم است، كه بهشت گام اول اوست. اما اگر كسى مرد و اگر كسى زندانى و قبرستان خودش شد و اگر كسى پاسدار قبرستان خودش شد، حتى رسول او را نمى‏تواند بيرون بكشد. " وَما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَّنْ فِى الْقُبُور "؛ به آنهايى كه در قبرهاى خودشان پنهانند و در

 قبرستان‏ها نهفته هستند، نمى‏توانى چيزى برسانى، نمى‏توانى به گوششان چيزى بخوانى؛" وَما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِى الْقُبُورِ". حىّ، فقط اوست. " هو يحيى و يميت "؛ اوست كه حيات دارد. او كسانى را زنده مى‏كند و كسانى را حيات مى‏دهد، كه از حياتشان بهره گرفته‏اند، نه اينكه در حياتشان، مرگ را خريده‏اند و با دست خودشان، خودشان را مردار كرده‏اند؛"  هُوَ يُحْيِى وَ يُمِيتُ " ، " وَ هُوَ حَىٌّ لايَمُوتُ " ،" بِيَدِكَ الْخَيْر وَ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِير " . تواناست كه حتى مرده‏ها را زنده كند و حيات بدهد و حيات‏ها را بارور كند...

 

موانع حيات

 

 هر كدام از ما كه مى‏خواهيم از ركودها فرار كنيم و از تنوع زندگى و تكرار زندگى فرار كنيم، بايد مراقب باشيم كه خودمان چاله‏هاى تكرار و تنوع‏ها نباشيم. دقيق باشيم كه ركودها، شكل‏هايى در خودش دارد و عواملى هست كه اين ركود را ايجاد مى‏كند. اين عوامل را شناسايى كنيم تا درنگ ما كم شود. وقتى كه انسان كارى و هدفى ندارد، درنگ مى‏كند؛ چون واهمه‏اى ندارد. وقتى كه همراه ندارد و راهش سخت و خطرناك است، حركت نمى‏كند. و وقتى كه اميدى به رسيدن ندارد حركت نمى‏كند. كسى كه مغرور رسيدن است، حركت نمى‏كند. اين مجموعه، ما را از حركت‏هامان جدا مى‏كند و ركود را به ما هديه مى‏كند. هر آبى كه راكد بماند، گند مى‏زند. هر چيزى كه حركتش را از دست بدهد، مى‏ماند. و هر درختى كه از ريشه‏ى خودش جدا شود و هر برگى كه از شاخه‏اش جدا شود، حتى در دست انسان هم باشد، پلاسيده مى‏شود. وقتى كه انسان حركتى را شروع مى‏كند، بايد آنقدر دقت داشته باشد كه ركود غرور، او را در خودش نگيرد.

 به دنيا قناعت نكند، كه قناعت‏ها مرگ است. من كه خيالم اين است كه رسيده‏ام، ديگر حركت نمى‏كنم، بلكه ورم مى‏كنم و ناز مى‏كنم.

 كسانى كه به سرمايه‏هاشان مغرورند و خيال مى‏كنند داده‏ها ملاك افتخارند، زبانشان، فكر و عقلشان و زيبايى‏هايشان، باعث غرورشان شده، اينها غافل مى‏مانند. غرور، آنها را به ركود مى‏رساند. خيال مى‏كنند كه كسى هستند. اينها خيال مى‏كنند اگر كسى به آنها چيزى داد، به خاطر عظمتشان است! خيال مى‏كنند كه داده‏ها ملاك افتخار است؛ اين است كه با غرور مى‏گويند:" ما أَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً "؛ من باور نمى‏كنم كه براى انسان ادامه‏اى باشد. " وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلى رَبِّي"؛ و اگر انسان بازگشتى و ادامه‏اى هم داشته باشم، " اِنَّ لى عِنْدَهُ لَلْحُسْنى". من همين طور كه در اين مرحله سرمايه‏هايم را زياد كرده‏ام، در آن مرحله هم به خوبى‏ها مى‏رسم...

 غافل از اين كه سرمايه‏ها ملاك افتخار نيست. داده‏اند، تا بازدهى ما مشخص شود. و حتى بزرگ‏تر از آن، مقدار كاركرد ما مطرح است؛ كه بايد نسبت‏ها را در نظر بگيريم. چه كرديم با سرمايه‏ها؟ چه قدم‏هاى بزرگى مى‏توانستيم برداريم و برنداشتيم؟! چگونه عقب افتاديم! چه كرديم در مجموعه‏ى زندگيمان؟! با اين ديد و با توجّه به اين كه سرمايه‏ها ملاك نيست و با توجه به اينكه محاسبه‏ى سودها با سرمايه‏ها ملاك عمل است، غرورها از بين مى‏روند و ركودها نيز، در غبن زندگى‏ها و گنديدگى‏ها هم، كنار مى‏روند. ما الآن سرخوش دارايى‏ها هستيم. مستيم كه داريم. و مستيم كه با دارايى‏هامان، ديگران را هم به مرگ بفرستيم. نه تنها خودمان مردار خودمان شده‏ايم، بلكه مى‏خواهيم ديگران را هم به مرگ برسانيم! با علم‏مان، قدرتمان، ثروتمان، با زيبايى‏مان مى‏خواهيم ديگران را صيد كنيم، بدون اينكه اين صيد را تزكيه كرده باشيم. كسانى كه به آن حد رسيدند كه خودشان را از دست مرگ گرفتند و ذبيح شدند، تازه آن وقت نوبت آن مى‏شود كه نگذارند كوچك‏ترين كسان آنها هم مردار شوند و گند بزنند.

 ابراهيم نمى‏گذاشت حتى اسماعيلش مردار شود. نه تنها خودش را ذبح كرده و خودش، رو به او آورده و از هر چه غير اوست بريده، حتى اسماعيلش را هم ذبح كرده." إِنّى أَرى في الْمَنامِ أَنِّى أَذْبَحُكَ " ؛ من مى‏بينم كه مأمورم تا تو را ذبح كنم. نگذارم تا تو بگندى. تو اين هستى كه با سُم اسبى، آوار ديوارى، يا يك تصادف سطحى، تو را به مرگ مى‏رساند و نابودت مى‏كند، من باشم كه به تو حيات بدهم. " فَانْظُرْ ماذا تَرى " ؛ نگاه كن، ببين رأى تو چيست؟ چه مى‏توانى تصميم بگيرى. " قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرْ "؛ آنچه كه تو به آن مأمورى انجام  بده؛ چون مأموريت تو، نجات من است.

 " سَتَجِدُنِى إِْن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرينَ"؛ مى‏يابى كه من در اين ذبح، نه عاجز، كه صابر هستم.

 كسى كه فهميده كيست و به خودش علاقه دارد. و به هستى خودش اعتقاد دارد و خودش را دوست دارد، بايد به خودش بها بدهد. هستى‏اش را ادامه بدهد. و بداند آنچه كه پيش ما مى‏ماند، آن نفس و آن دوستى و دشمنى كه به خاطر خودمان است، آنچه كه رگ‏هايش به ما وصل است، مردار است. فانى است؛          " ما عندكم ينفد" ؛ آنچه كه پيش ما بماند، همه‏اش خاك شده است. و ما عند اللَّه باق ؛ و آنچه كه به او رسيده، باقى مى‏ماند. كُلُّ شَي‏ءٍ هالِكٌ إِلّا وَجْهَهُ ؛ هر چيزى هلاك است، مگر آنچه كه براى او و به خاطر او و در وجه و در جهت اوست.ص۱۳۷-۱۱۵

 کتاب حقیقت حج اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجادانلود کنید.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


إخبات(مجموعه سخنرانی ها-مباحث شبهای قدر)اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب إخبات از مجموعه سخنرانی ها-مباحث شبهای قدر

......  بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ 

 أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا أَمينَ اللَّهِ فى أَرْضِهِ وَ حُجَّتَهُ عَلى عِبادِهِ أَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا وَلِىّ‏اللَّهِ

 

 طرح بحث

 

 بعضى وقت‏ها در شب‏هاى ماه مبارك، حالتى بر من مى‏گذرد كه اميدوارم بتوانم شما را هم در آن حالت داخل و سهيم كنم تا هم كمكى به شما و هم شكر نعمت و عنايتى كه به من شده، باشد.

 من دوست دارم شما هم در اين حال شريك باشيد و خلاصه تأملاتى را كه در چند آيه داشته‏ام، برايتان بيان مى‏كنم تا شايد شما هم دعايى بكنيد و قدمى برداريد و كارى كنيد.

 اعتماد من به طلب و اقدام خودِ شماست كه هر كدام با نيت و توجهى آمده‏ايد و ساعاتى هم منتظر شده‏ايد. چه بسا همين، رزقى را براى خودِ ما فراهم كند و ما نيز از ناحيه شما مرزوق و مورد عنايت بيشترى قرار گيريم.

 

 از هيچ گناهى دور نيستيم

 

 حالى كه بر من گذشت اين بود كه انسان از هيچ يك از ذنوب و سيئات و گرفتارى‏ها دور نيست؛ گرفتارى‏هايى كه اساساً از شك و شرك و نفاق شروع مى‏شود و تا كفر و انواع ديگر فجور و گرفتارى‏هايى كه به قلب ما، به خيال ما، به وهم ما و به تفكرات و تأملات ما و به ساير اعضاء و جوارح ما؛ در بطن و فرج و سمع و بصر و دست و پا و ... برمى‏گردد. آدمى با هيچ يك از اينها فاصله‏اى ندارد.

 اگر روزى به ما بگويند آيا حاضرى نبى‏اى از انبياء الهى و ولى‏اى از اولياى الهى را بكشى؟ جواب ما منفى است و حتى از اين سؤال، وحشت هم مى‏كنيم.

 اگر بگويند آيا حاضرى با مَحرم خودت در كنار كعبه زنا كنى؟ آيا حاضرى حلقوم على اصغر ابا عبداللَّه الحسين(ع) را بِبُرى؟ آيا مى‏توانى حسين فاطمه(س) را تكّه تكّه كنى و فرق على(ع) را بشكافى؟ مى‏گوييم خير! تمام جواب‏ها منفى است و خودمان را از اين اعمال بسيار دور مى‏بينيم. احساس مى‏كنيم كه اين گناهان، گناهان ما نيست و بين ما و آنها، حائل‏ها و واسطه‏هاى زيادى وجود دارد.

 اعتقادم اين است كه ما هنوز در فضاى اين گناهان قرار نگرفته‏ايم. هنوز مجبور نشده‏ايم كه به خاطر محبوب‏هامان دست به هركارى بزنيم، در حالى كه همه فرعونيم، فقط مصرهاى ما كوچك و بزرگ مى‏شود.

 من در محدوده خانه‏ام، مادر و پدرم، فرزند و عيالم، فرعونى هستم و" أَنَا رَبُّكُمُ الاَعْلى " را در آن حد دارم و در اين زمينه قدم برمى‏دارم.

 

 گاهى كه با چند نفر همراه مى‏شوم و در ماشينى مى‏نشينيم، تفرعن مى‏كنم و زير بار نمى‏روم و جبروت و كبريا و خودخواهى‏هايم در آن مرحله، ظهور و بروز مى‏كند.

 و گاهى هم اين اتفاقات و اين حالت‏ها در محيط كارم متجلّى مى‏شود.

 جريانى بود كه براى خود من تذكر زيادى داشت. بقالى بود كه گاهى از او شير مى‏خريدم. من دو شيشه شير مى‏خواستم، اما او مى‏گفت بايد يك ظرف ماست هم ببرى، در حالى كه مى‏ديدم بعضى مى‏آمدند و بدون اينكه او به آنها چيزى بگويد، ده تا ده تا شير مى‏بردند. با خنده گفتم پس يك شيشه شير بيشتر نمى‏خواهم. او هم گفت: نه آقا! همين كه گفتم!

 وقتى به انسان اختيار چهار تا شير، چهار تا آفتابه، چهار تا آدم، چهار تا لباس و ... را مى‏دهند، او مقرراتى را به دلخواه و از پيش خود مى‏آورد، در حالى كه خداوند حكمى را براى آن قرار نداده است، بلكه حكم را خودِ من تشريع مى‏كنم. كاش اين مجعولات و اين منزّلات، لااقل مساوى و براى همه بود، اما اين طور نيست بلكه حدود و ثغور آن را، تفرعن من، ضعف‏ها و قدرت‏هاى من، اينكه به چه كسى بستگى دارم و در گرو چه كسى هستم، اندازه مى‏گيرد.

 ما بايد اين حالت را براى خود تصور كنيم كه ممكن است در همين مجلس، شرايط طورى شود كه تصميم بگيريم ولىِّ خدا را تكه تكه كنيم.

 واقعيت امر اين است كه شايد بُغض‏ها آن چنان بالا رود، حسادت‏ها آن چنان تحريك شود كه به خاطر اينكه كم نياوريم، به خاطر اينكه اُفت نكنيم، به خاطر اينكه ذليل نشويم، همه عزيزان حق را ذليل مى‏كنيم تا آنچه را كه به آن وابسته‏ايم از بين نرود؛ مثل همان حرفى كه هارون الرشيد به پسرش گفت.

 در تاريخ آمده است وقتى به هارون گفتند كه اينها پسر عموهاى تو هستند، بستگان تو هستند، پس چطور آنها را تكه تكه مى‏كنى؟! او به پسرش گفت تويى كه فرزندم هستى و از چشمم عزيزتر، اگر روزى ببينم در آنچه من دارم طمع كرده‏اى، چشم‏هاى تو را هم در خواهم آورد.

 

 اگر اين معنا را از خود دور نديديم، اين سؤال مطرح مى‏شود كه پس چه چيزى ما را سر پا نگاه مى‏دارد و به ما استقامت مى‏دهد؟

 توضيح مطلب اينكه در دعا مى‏خوانيم:" وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ كُلَّ شَىْ‏ءٍ "؛ يعنى خدا عاشق است و عشق او همه هستى را در برگرفته تا آنجا كه:" سَبَقَتْ رَحْمَتُهُ غَضَبَهُ "؛ اگر كسى را مى‏زند و بر كسى مى‏شورد، به خاطر عشق و دوستى‏اش، اين كا را مى‏كند. به خاطر عشقش، او را گوشمالى مى‏دهد و به او فشار مى‏آورد و حتى به خاطر عشقش، او را عذاب مى‏كند. از روى عشق، غضب مى‏كند؛ يعنى عاشقِ مهربان است و حتى تجلّىِ عذاب، تجلّىِ رحمت اوست.

 اگر اين نكته را تصوّر كرديم، اگر محبت و مهربانى و وسعت رحمت حق را تا اين حد باور كرديم، حال اين آيه را چطور مى‏فهميم و معنا مى‏كنيم كه: " اِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ "؛ رحمت حق به محسنين - كسانى كه تا حد احسان و حتى بالاتر از تقوا پيش آمده‏اند - نزديك است.

 

 محسن در اصطلاح و سير واژه‏شناسى قرآن يا مراحل تحولِ فلاح و رويشى كه قرآن از آن حكايت مى‏كند، به كسى مى‏گويند كه خوب عمل مى‏كند. هم كار خوب و حَسَن را به خوبى انجام مى‏دهد و طاعت را با حُسن و زيبايى همراه مى‏كند و هم كار خوب را از روش خوب و منهج مناسبى مى‏آورد. محسن هم حُسن را مى‏آورد و هم حُسن را با حُسن و خوبى همراه مى‏كند.

 گاهى انسان اطعامى مى‏كند، ولى سر دستى است. زود آن را رد مى‏كند. با شتاب و سرسرى آن را انجام مى‏دهد و گاهى هم براى محبوب خود، بر سر سفره شمعى مى‏گذارد و روبانى مى‏بندد و فضايى ايجاد مى‏كند.

 گاهى پدرم به من مى‏گفت: برو خانه عمه‏ات و بگو فلانى بيايد. من كه با پسر عمه‏ام قهر بودم و برايم سخت بود كه به خانه‏شان بروم، مى‏رفتم و يواش، به طورى كه نشنوند و جواب ندهند، در مى‏زدم، بعد برمى‏گشتم و مى‏گفتم نيستند. كار را مى‏كردم، ولى نه به خوبى. كار خوب را، خوب انجام نمى‏دادم.

 

 در اين سير قرآنى، خداوند مى‏فرمايد: رحمت او به محسنين نزديك و قريب است نه واصل. از وصال رحمت گفتگو نمى‏كند، كه از قرب رحمت مى‏گويد و اين به اين معناست كه حتى با رحمت واسعه حق، با رحمتى كه به ما نزديك است - مايى كه در حد احسان و بالاتر از تقوا ايستاده‏ايم - مى‏توانيم محروم بمانيم.

 با توجه به اين نكته، خواه ناخواه حالتى از خوف و رجاء در آدمى شكل مى‏گيرد؛ خوفِ دورى و ابتعاد از رحمت حق، خوف از اينكه از هيچ گناهى دور نيست و لو در فرض اطاعت و احسان و رجاء به رحمت حق و اميد مزد و پاداش و لو در فرض تفريط و عصيان.

 

 با اين توضيح، انسان نه به اعمال خود مى‏تواند اميدوار باشد و نه به اعمال خود، چرا كه رحمت حق به محسن نزديك است. محسن تا به اينجا روييده و حركت كرده و گام برداشته، امّا با اين حال، رحمت حق به او نزديك شده، نه واصل.

 پس چه اميدى براى ما باقى مى‏ماند؟ براى مايى كه هيچ فاصله‏اى از اينكه با دست‏هاى خود على(ع) را تكه تكه كنيم، نداريم. اينها را شوخى نگيريم! كه هنوز گرو نرفته‏ايم و گير نكرده‏ايم.

 منى كه پنجاه سال دويده‏ام و پنجاه نفر را براى خود جمع كرده‏ام، به آنها علاقمند شده‏ام و آنها را براى خودم مى‏خواهم، اگر ببينم تو آمده‏اى تا آنها را كيش بدهى، نمى‏گذارم و به هر عنوانى ذليلت مى‏كنم؛ كه آدمى وقتى گرو برود، چه‏ها كه نمى‏كند!

 به هر حال با اين حالات و با اين تأملات كه مى‏خواهم شما را هم در آنها شريك كنم و به شما هديه بدهم، به اين نتيجه مى‏رسيم كه با هيچ گناهى فاصله نداريم؛ هر چند آن گناه به نظر ما دور و سنگين باشد.

 در قرآن آمده است:" زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ "؛ يعنى ما شهواتى داريم. اين شهوات، نيازها و احتياجات ما هستند. اين نيازها در يك مرحله، محبوب ما و در مرحله بعد هم تزيين و توجيه مى‏شوند. آيا مى‏شود از آنها فرار كرد؟ اين كه آمده است " حُبُّ الدُّنيا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ "، بماند؛ [نه حبِّ دنيا كه حبِّ شهوات براى انحراف كافى است.]

 وقتى كه من شهواتى دارم؛ يعنى به چيزى علاقمند مى‏شوم كه نياز و خواست من است. اين عشق (شهوت) كه در دل من آمد، محبوبيت پيدا مى‏كند و اين محبوبيت براى من توجيه مى‏شود و وقتى برايم موجَّه و مزيَّن شد، ديگر حقّ خودم مى‏دانم كه هر كارى را انجام دهم. اين زينت كار ساده شيطان است، كه خود قسم ياد كرده:" لَأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ "{با اين توجه، آيا خيال مى‏كنى قتل ابا عبداللَّه كار مشكلى است؟

 من شخصيتم را دوست دارم، عنوانم را دوست دارم، پرستيژم را دوست دارم، رفتارم را دوست دارم. اين نياز و احتياج، اگر مورد علاقه من شد و مزيّن هم شد، به اين نتيجه مى‏رسم كه بايد اين كار حتماً انجام شود.

 وقتى شهوت و نياز، تبديل به حبّ و محبت، تبديل به يك نوع جنبه عقلانى و ذهنى شد، كه تو بايد اين طور رفتار كنى و بايد اين گونه باشى، ديگر احتمال خلاف نمى‏دهى و ثنويتى هم كه ممكن است در درون تو تزاحم ايجاد كند و جهاد و مبارزه و درگيرى و اصطكاكى به وجود آورد، همه‏اش به يك هماهنگى كلى و يك سازمان يافتگى و يك جهت شدن مبدَّل مى‏شود، كه تو جز اين چاره‏اى ندارى.

 

 عقل، تجربه، توهّم، تخيّل، تفكّر، تأمّل، مشورت و قلب و شهوت تو، همه به يك نتيجه مى‏رسند، كه حسين را بكشى. آيا خيال مى‏كنيد بعد از اين انسان مى‏ايستد يا براى كشتن او از هر وسيله ممكن استفاده مى‏كند؟!

 اين نكته كه آدم‏هاى بدِ تاريخ يا آدم‏هاى بدِ موجودِ امروز را، خيلى بد مى‏بينيم و مى‏گوييم خدا لعنتشان كند، به خاطر اين است كه خودمان را در آن فضاء و در آن محيط حس نمى‏كنيم، در حالى كه هر كدام فرعونى هستيم، فقط مصرهاى ما كوچك و بزرگ شده است.

 اين وضعيت ماست. پس با خوفى كه در اينجا مى‏آيد، چه چيزى براى ما باقى مى‏ماند؟ به چه چيزى رجاء و اميد داشته باشيم؟ به رحمت حق؟ كه حتى به محسن قريب است، نه واصل.

 اغترار به رحمت

 پس بايد به دو چيز توجه كنيم:

 يكى اينكه از هيچ گناهى دور نيستيم.

 دوم اينكه غرور و اغترار به رحمت حق پيدا نكنيم، كه رحمت حق گرچه واسع است و همه را در برگرفته و قريب هم مى‏باشد، امّا واصل نيست.

 در آيه: " لا تُفْسِدُوا فِى الْاَرْضِ بَعْدَ اِصْلاحِها وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً اِنَّ رَحْمَةَ اللَّهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ "، خوف و طمع و تركيب اين دو، با چه چيزى تحقق پيدا مى‏كند؟

 " اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ" را هم داريم؛ يعنى خدا از متقين قبول مى‏كند. قبولى مال آنهاست. محسنين هم كه به رحمت حق نزديك‏اند.

 در آيه ديگرى هم آمده است:" أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَ لَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذينَ خَلَواْ مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللَّهِ أَلا اِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ "؛ يعنى خيال مى‏كنيد كه شما داخل بهشت مى‏شويد و به راحتى مى‏رسيد، در حالى كه هنوز آنچه بر گذشتگان رفته، بر شما جارى نشده است.

 داستان آنها چه بود؟ " مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ " ؛ گرفتارى‏ها و سختى‏ها آنها را مى‏گرفت، به حدى كه: " وَ زُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ "؛ رسول و مؤمنين همراه او مى‏گفتند:"مَتى نَصْرُاللَّهِ"؛ حركت مى‏كردند و دنبال نصر خدا بودند. تازه بعد از زلزله‏ها و طلب‏ها و حركت‏ها در جستجوى نصر خدا بودند.

 به آنها خطاب مى‏شود: " اَلا اِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَريبٌ ". نمى‏گويد پيروزى واصل شده، كه نزديك است؛ يعنى زير و رو شدن‏ها، زلزله‏ها، فراز و نشيب‏ها، همه اينها، براى وصال به نصر كافى نيست، كه مرحله ديگرى را هم مى‏خواهد. بعد از طلب، اقدام مى‏خواهد تا واصل شود.

 پس رحمت حق حتى به محسنين نزديك است و وصال آن، يك گام بالاترى را مى‏خواهد، كه آن اخبات است. و در سوره حج هم آمده است: " بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ " .

 

 البته حدى از بشارت، براى مؤمنين هم وجود دارد: " بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ " ؛ چون بشارت گاهى به امكان نصر، گاهى به قرب نصر و گاهى هم به وصال نصر است . اينها با يكديگر متفاوتند؛ چنان كه امكان رحمت و قرب رحمت و وصول رحمت با يكديگر تفاوت دارند.

 بشارت به ديگران، بشارت به اسلام، بشارت به ايمان، بشارت به تقوا، بشارت حتى به بعثت، بشارت به قرب است، نه بشارت به وصل. " وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتينَ " ، بشارتى بالاتر است.

 اخبات و راه وصول

 براى وصول به اخبات راه‏هاى مختلفى گفته شده است:

 يكى مى‏گويد بايد اطعام كرد. يكى مى‏گويد بايد محبت كرد. يكى مى‏گويد نماز شب بخوان و يكى هم مى‏گويد همه عبادت‏ها را انجام بده و همه معصيت‏ها را رها كن، در حالى كه انسان اگر همه عبادت‏ها را انجام دهد و همه معصيت‏ها را هم ترك كند، تازه مى‏شود متقى. و اگر آنها را خوب هم انجام دهد و كم نگذارد، تازه مى‏شود محسن. اخبات، گامى است جز اين چيزهايى كه تاكنون شنيده‏ايد.

 پس براى سلوك چه كنم؟ واجبات را بياورم؟ محرمات را ترك كنم؟ با اين نوع سلوك، در انسان غرور ايجاد مى‏شود؛ همان غرورى كه شيطان را با شش هزار سال عبادت رجيم كرد؛ چرا كه يك كبر داشت.

 گاهى به ما غرورى دست مى‏دهد و مى‏گوييم: اگر محبت و ولايت اهل بيت(ع) را داشته باشيم، كار تمام است. اين چه اغترارى است؟! به چه استنادى راهى را كه رسول(ص) و على(ع) با سر رفتند، ما مى‏خواهيم خزيده خزيده حركت كنيم و برسيم؟! اگر اين طور باشد، كه بايد تمام دين تعطيل شود!

 بعضى‏ها مى‏گويند: عبادت به جز خدمت خلق نيست، پس اديسون هم خدمت كرده است. خدمت يعنى چه؟ وقتى آدميت آدمى را مسدود كردند، وقتى چشم او را كور كردند، اگر نور افكن هم برايش درست كرده باشند، آيا به او خدمت كرده‏اند؟! وقتى دلش را كور كردند، اگر برايش چراغ آماده كنند، خدمت است؟!

 دنيايى كه چشم آدم‏ها را از كاسه در آورده، دل آنها را وارونه كرده، ذهنيت آنها را بسته و كور كرده، حال اگر به آنها نان بدهد، آب بدهد، زندگى كامپيوترى بدهد و همه چيز را براى آنها همان طور كه مى‏خواهند فراهم كند، آيا به آنها خدمت كرده است؟! چه كسى را فريب مى‏دهيد؟ در چه فضايى حرف مى‏زنيد؟

 خدمت به آدم اين نيست كه به او رفاه، امن و رهايى را بدهند، اگر اين سه آرمانِ انسانِ معاصرِ امروز را هم به او بدهند و براى او محقق سازند، تازه اين سه گام از اسلام پايين‏تر است.

 همه اين گام‏ها و همه كارهايى كه اديسون‏ها و دانشمندان كرده‏اند، در حوزه رفاه است. همه كارهايى كه همه روانشناسان كرده‏اند، در حوزه امن است و همه كارهايى كه هنوز هيچ كس راجع به رهايى و آزادگى انسان نكرده است تا چيزى گريبان‏گير او نباشد، در حوزه رهايى است. و با اين همه، اين سؤال مطرح است كه: " أَيَحْسَبُ الْاِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً ".

 همه اين سه گامِ رفاه و امن و رهايى هم كه فراهم شود، تازه همان سه گامى است كه صالح به قومش گفته بود: " أَتُتْرَكُونَ فِيما ههُنا آمِنينَ فِى جَنّاتٍ وَ عُيُونٍ وَ زُرُوعٍ و نَخْلٍ طَلْعُها هَضيمٌ وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهِينَ ".

 فارهين، رفاه و آمنين، أمن و تتركون، رهايى است.

 اين سه آرمانِ رفاه و امن و رهايى چيزى است كه با يك سؤال صالح از قومش - حدود پنج هزار سال قبل از ميلاد مسيح و حدود هفت هزار سال پيش - محكوم شده است. حال تو، حتى اگر انسانى باشى كه زندگى فوق مدرن را براى خودت فراهم كرده باشى، چه جوابى براى آن دارى؟ آيا مى‏گويى من همين‏ها را مى‏خواهم؟!

 آيا انسان مى‏تواند با اين امكاناتِ امن، رفاه، رهايى، دل خوش باشد؟ اين سؤالى است كه گريبان انسان معاصر را رها نمى‏كند. سؤال صالح، سؤالى نيست كه بتوان با »شايد« و »محتمل است« جواب داد.

 اگر بگويى من براى اينها آمده‏ام، بايد منتظر اين پاسخ باشى كه امن، با حضور و وقوف و خود آگاهى انسان سازگار نيست.

 اگر مى‏خواهى واقع گرا باشى، واقع گرا كسى است كه امن را با شرايط وقوف خود هماهنگ نمى‏داند. انسان در بهار يقين دارد كه پاييز در راه است. او حركت زمان را درك مى‏كند. او در امكانات و شرايط كامل و مطلوبش باز هم دغدغه دارد. دلهره دارد. اضطراب دارد، پس چطور مى‏تواند امنى داشته باشد؟!

 رفاه هم با تحول نعمت‏ها مطابق و هماهنگ نيست، كه آدمى مدام تحول نعمت‏ها را مى‏بيند.

 و رهايى هم با نظام و قانونمندى هستى هماهنگ نيست، كه نمى‏توان در اين معده همه چيز ريخت. نمى‏شود اين تن را به همه چيز بست، كه قندش بالا مى‏رود. اُوره مى‏گيرد. نقرس مى‏گيرد.

 اين طور نيست كه بتوان هر چيزى را خورد، كه تو در نظام هستى. و تو در هر حركتى، همراه هزار سنّت هستى. مگر مى‏توانى همين طور قدم بردارى؟! تو در يك ميدان مين حركت مى‏كنى، با هر گامى كه بر مى‏دارى، ممكن است انفجارى را ايجاد كنى.

 اگر ما بفهميم كه با هر كلمه‏اى كه مى‏گوييم، در دل‏ها انفجارى ايجاد مى‏كنيم، اگر بفهميم كه با هر گامى كه بر مى‏داريم، انفجارى ايجاد مى‏كنيم، اين طور دست و پايمان را رها نمى‏كنيم و يله نمى‏شويم كه در دنياى قانونمندى‏ها؛ آن هم قانونمندى‏هاى مرتبط و مترابط، نمى‏توانيم اين طور رها و ول باشيم.

 اين سه آرمان، از اسلام پايين‏تر است. اسلام چيزى وراى اين سه را به انسان داده است. اسلام آمده است تا حتى در هنگامى كه از رفاه دور هستى، امن را به تو هديه دهد و در متن تحول‏ها، امن تو را تأمين كند. اسلام اين تفاوت‏ها را دارد و مى‏خواهد تو را مطمئن به قَدَر كند، نه مطمئن به نِعَم. نمى‏خواهد تو را رها كند كه متروك نيستى، بلكه مسئولى:" حَتّى عَنِ الْبِقاعِ وَ الْبَهائِم " ؛ حتى در قبال زمين‏ها و حيوانات.

 يك قطعه زمينى كه مى‏توان از آن چند تُن ميوه گرفت، اگر يك تُن ميوه از آن برداشت كنى، باخته‏اى. گاوى كه مى‏توان از آن چند كيلو شير بدست آورد، اگر كمتر بگيرى، باخته‏اى.ص۲۲-۷

 کتاب إخبات اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


شهیدمحمدصفایی حائری فرزندمرحوم علی صفایی حائری عین.صادوصیتنامه شهیدمحمدصفایی حائری فرزند عزیز استاد

قال ا.. تعالی: "یا ایتها النفس المطمئنه  ارجعی الی ربک راضیة مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی." (فجر 27-30)

قال علی(ع): الجهاد عز الاسلام – خوشحال باشید که روحتان در میادین نبرد از بدنتان خارج می شود.

قالا السجاد (ع): الشهاده کرامتنا و القتل لنا عاده ...

قال الحسین (ع): الموت اولی من رکوب النار ...

"یا ایها الذین آمنو لا تتخذوا عدوی و عدوکم اولیاء بعض" (قرآن کریم)

بنام خدا: آرامش دهنده قلوب بذکرش، چنانچه فرمود: "الا بذکر الله تطمئن القلوب"

بنام خداوند که بندگانش را به زیباترین وجه آفرید و خود بر آن تصریح نمود، که بهترین مخلوقات را به احسن وجه بدست صنعتش بوجود آورد. آنجا که فرمود: لقد خلقنا الانسان فی احسن  تقویم تبارک الله احسن الخالقین. بنام معبودی که هر کس را اجلی مسمی قرار داد و به هنگام رسیدن، آنرا نه به تاخیر انداخت و نه به تقدیم، چنانچه فرمود:

"اذا جاء اجلهم لایستاخرون ساعه و لا یستقدمون"

و به نام معبودی که بنده را تذکر به موت داد و فرمود: "کل نفس ذائقه الموت و کل علیها فان و اذا حضر احدهم الموت و اذا یدرکه الموت."

و در نهایت بازگشت را به سوی خویش معرفی نمود (کرد). چنانچه فرمود: انا لله و انا الیه راجعون. الحمد الله الذی کما هو حقه – الحمد الله الذی جعل الشمس ضیاء و القمر نورا. الحمد الله الذی یبلغ مدحته القائلون.

بار خدایا! به پیشگاهت شهادت می دهم که خداوندی واحد و  احدی، وحی و قیوم و محیی و ممیت جز تو نیست، تنها تو را خدایی سزد و دیگران عاجزند از اظهار خدایی. تو قادر متعالی و هر چه را که اراده کنی همان شود، که خود فرمودی: "اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون." و هیچ تخلفی در وعده تو نیست که تو راستگوترینی. زیرا فرمودی: و من اوفی بعهده من الله و در دیگر جائی فرمودی: ان الله لا یخلف المیعاد. و شهادت می دهم که رسولت اشرف انبیاء و مخلوقات است که او را توفیق ملاقات در حیات و در شب معراج دادی و تا آنجا که او را مرتبه دادی و درجات عطاء فرمودی که او را رحمه للعالمین نامیدی و پدر امتش خواندی و صاحب شفاعت کبری. خدایا شهادت می دهم که برای بقاء آئینت حجت های پاک و معصومی را جانشین رسول اعظمت و پیامبر اکرمت کردی که از کوثر عظیم فاطمه (س) استخراج شدند و سکاندارن هدایت بشر، خاصه مسلمین شدند.

مخصوصاً اولین وصی نبی، حضرت مولی الموحدین و مولی المتقین علی بن ابی طالب المقلب به اسد الله الغالب که باب مدینه علم است و فاتح خیبر و برادر محمد (ص) خلق شد و شهادت می دهم که فاطمه (س) اولین و آخرین معصوم از نسوان است که دامنش پاک از هر آلایش و گناهی است و مقام رفعتش تا آنجا است که فرمود: اگر نبود فاطمه (س) و خلقت او، علی (ع) و محمد (ص) را خلق نمی کردم. شهادت می دهم که خلفای بلافصل و بر حق آخرین مبعوثین خداوند برسالت، 12 نفرند، اولشان علی (ع) و آخرشان بقیه الله فی الارضین حجه ابن الحسن المهدی (عج).

بار خدایا این آخرین نوشته من است، می خواهم چیزی بنگارم که هم یادگار باشد، هم فایده دنیوی و هم اخروی داشته باشد. هم به دیگران منفعت برساند، هم به وجود خودم سودی برسانم.

خدایا! تو فرمودی من بنده توبه کننده ام را بسیار دوست دارم. خدایا ! مرا جزء توابین قرار بده: اللهم اجعلنا من التوابین (خدایا! بعنوان آخرین استغفار نامه خود با تمام وجودم و تمام عجز و زبونی خویش، از تو می خواهم که مرا ببخشی و رسوایم نکنی و مرا شهید قرار دهی و آنی به خود وانگذاری). (خدایا!‌ تو فرمودی که بنده مقرب درگاهش را دوست داری. من نیز به خطای خویش معتقدم و از تو می خواهم که قلم عفو بر جرائم اعمالم بکشی و پس از طهارت وجودم از فساد و تباه ها، توفیق درک محضرت را و شهادت در راهت را و سعادت نظارت بر وجهت را عطایم کنی که تنها راه رستگاری را در شهادتم می بینم؛ چنانکه معصوم فرمود: الجنه تحت ظلال السیوف (با عرض سلام خدمت پیغمبر ناجی و مرشد امت و دلسوز امت که براستی هدایتگر گمراهان در وادی جهالت و ضلالت بوده و هست. با عرض سلام بر ائمه معصومین که حقشان در راه تحقق آرمان عالیه اسلام ضایع گشت. با عرض سلام بر فاطمه (س) تنها حامی علی(ع) در وقت یکه  و تنهایی مولا علی (ع). با عرض سلام بر امام امت و امت امام هادی نسل جوان و امید مستضعفان جهان. تنها فریادگر و خروشنده در عصر ظلمات و تنها سکاندار کشتی انتظار در دریای متلاطم و فتن ابتلائات.

با عرض سلام به شهیدان، ظفرمندان در خون خفته و منادیان طریقت راستین زندگانی سعادتمندانه و جاودنه. چند نکته را از باب تذکر متذکر می شوم:

امام حسین (ع) فرمود: "ان الحیاه عقیده و جهاد." و در بحبوحه نبرد عاشورا فرمود: که من مرگ خونین را از زندگانی ننگین و در زیر سایه جباران و ظالمان، شرافتمندانه تر می دانم و ترجیح می دهم. حال سخن این است که تا وقتی زندگی بتواند گسترش عقیده صحیح باشد و حکومت ظالمی نباشد، احتیاجی به جهاد نیست و می شود زندگی را توام با عقیده کرد. ولی اینگونه زمان ها بسیار کم است و اینکه امام علی (ع) صراحتاً می فرماید: زندگی توام است با عقیده و جهاد، به خاطر این است که بفهماند انسان معتقد نمی تواند زیر بار ستم برود. و نیز نشانگر این است که همیشه در طول تاریخ دو طیف حق و باطل بوده است که هر دو یک خط مشی بخصوصی داشته و جبهه حق نیز طبق صریح آیه قرآن، ملزم به مسلح کردن خویش در قبال دشمنان دین است و اعدوالهم ما استطعتم من قوه و ....

حال بیائیم سر مطلب خودمان، جنگ ما نیز همان صف بندی هابیلیان در مقابل قابیلیان و حسینیان در مقابل یزیدیان است. همان حماسه ها در صف حق و همان خیانتها و دیانتها در جبهه باطل و حق بروز کرده است و می کند. و همان ایثارها و جانبازی ها در مردان خدا جلوه می کند. و همان قساوتها و عداوتها و قتل و غارتها در لشکریان شیطان بروز نموده است. جنگ ما دفاع از حیثیت و شرف و ناموس خویش است و تنها جرممان این است که خواهان صدور و عمل به احکام اصیل و ناب اسلام و رسول خدا هستیم همانطور که امام فرمود: ما سر جنگ با کسی نداریم ولی دهان متجاوز را خرد می کنیم. در ابتدای قیام و انقلاب به سر و سامان دادن اوضاع مملکت مشغول شدیم. لیکن معاندین با دین و انقلاب و آرمان نگذاشتند . هر توطئه ای، کودتایی، فاجعه ای و بالاخره جنگ طویل و لیکن انسان ساز را به راه انداختند. هر چند جنگ خساراتی چه مالی و چه جانی در برداشت ولی اگر عمق و معنا و حقیقت مطلب را بنگریم. خواهیم دید که بفرموده امام امت، این جنگ برای ما نعمت بوده است: زیرا شهادت که به فرموده امام عزیزمان پیروزی بزرگتر از پیروزی ظاهری است. نصیب کثیری از جوانان شد.

"(شهادت)" و علاوه بر این چه بسیار انسانها که راه حقیقی کمال را یاد گرفتند و پیمودند تا به شهادت رسیدند و یا از انسانهای واقعاً عارف بحق خداوند شدند. و دیگر اینکه دشمن را متنبه کردند و حقانیت و مظلومیت انقلاب و مردم را به جهانیان فهماندند.

به هر حال وقتی که جنگ شروع شد، بر ملت ما نیز دفاع واجب شد و ما مطیع رهبریم، هر آنچه او بگوید همان را خواهیم کرد. امام فرمودند: باید ریشه صدام و حزب بعث خشکانده شود.باید صدام از منطقه محو شود. باید اسلام پیروز شود. اگر ایران در جنگ شکست بخورد، اسلام آنچنان سیلی خواهد خورد که تا مدت مدیدی سر بلند نخواهد کرد. حال ما می گوئیم چون امام فرمود: هدف، آزاد سازی قدس است و لیکن بدون رفع شر صدام و حزب بعث نمی توانیم، لذا تا آزاد سازی قدس خواهیم جنگید؛ که قرآن فرمود: «و قاتلوهم حتی لا تکون فتنه» و بزرگترین فتنه، ظهور و حضور یهود جهود که پیغمبر و قرآن ایشان را بدترین دشمنان اسلام معرفی کرده اند می باشد، و تا محو اسرائیل از پا نخواهیم نشست و قرآن فرمود: «وقاتلو ائمه الکفر» و رأس همه کفار در اینجا اسرائیل است و چون در پیشاپیش اسرائیل، ضد اسلامیان ملبس به اسلام صف بندی کرده اند، لذا بر ما واجب است که در ابتدا آنان را از سر راه خود دفع کنیم و بعد به مصاف جنگ با اسرائیل برویم و وای بر روزی که برای حفظ جان، راضی به تسلط یهودیان تشنه به خون مسلمانان و غده سرطانی در تمام ملل مستضعف بر مردم جهان شویم. آری این است معیارها در جنگ و جهاد و دفاعمان.

و اما سخنی در باب شهادت بگویم: اشرف الموت القتل. بهترین مرگها، شهادت در راه خدا است. همچنین علی (ع) فرمود: من هزار ضربه شمشیر را از مرگ در بستر ترجیح می دهم. قرآن نیز شهیدان را اعزاز و اکرام فوق العاده نموده است که در حد تصور ما نیست. چه تصویر خوبی است از شهادت که علی (ع) فرمود: من به مرگ و شهادت از طفل به پستان مادر، مانوس تر و مالوف تر و بیشتر علاقه و وابستگی دارم و به همین سبب است که در ضربت شهادت فرمود: فزت و رب الکعبه.

شهادت زیباترین سروده خلقت است. شهادت هنر مردان خداست، شهیدان قلب تاریخ هستند و شمع محفل بشریتند و گل سر سبد جامعه. شهید گل است چرا که لطافت روحش او را همچون گل بوئیدنی و بوسیدنی کرده است. شهید معلم است: زیرا که خونش تزریقی است بر پیکره مرده اجتماع و باعث روشنی و روشنگری نسل ها است. شهید امروزش نور ایمان در ظلمات و تاریکی هاست. شهادت ارثی است که از اولیاء به ما رسیده است. شهادت هدیه ای خداوندی است که هر کس را لیاقت دریافت آن نیست و هر کسی را برازنده پوشیدن این خلعت مقدس و خونین نیست. شهادت تحفه ای است از بارکه لطف الهی که شامل آن کس که بخواهد می کند و شهید همان است که خداوند فرمود: ای نفس مطمئن! در حالی که تو راضی و خداوند نیز از تو راضی است به سوی کعبه آمال برگشته و شهید آن کسی است که با اولین قطره خونش آمرزیده می شود و نظارت بر وجه ا... از جوار ا... نصیب او می شود. همان قیام و مرتبه و درجه ای که انبیاء به آن غبطه می خورند. پس در قاموس شهادت، واژه وحشت نیست: چرا که آن فوز عظیم است و سعادت ابدی. و در مقام شهدا باید گفت: "و لاتخافوا و لا تحزنوا انتم الاعلون".

آری آنان بالا و برترند از آنچه که توصیف شوند. و به عنوان وصیت می گویم که در صورت شهادت من. غم و اندوه و خوفی به خود راه ندهید که مرا روح و حیات و جنت عظیم شامل است. انشا ا... و رضوان ا... اکبر نصیب این بنده خداوند گشته است.

 

و اما چند سخن با خانواده عزیزم

می دانم چه سختی ها و چه مشکلاتی را در به ثمر رساندن من تحمل کرده اید، ولی این را بدانید که انسان همانند آهن است. هماهنگونه که آهن در مقابل آتش تف دیده و مقاوم میگردد، انسان نیز در مقابل مصائب و سختی ها مقاوم تر و آگاه تر خواهد شد. پس به خاطر خدا تحمل کنید که قسمتی از این فوز عظیم به شما برسد.

مادرم هر چند در این لحظه که می خواهم این وصیت که برای هر انسان تقریباً واجب است بنویسم و به اتمام برسانم. هر گز نمی دانم از زحمات تو چشم پوشی نمایم؛ چرا که چه شبها از خواب خود زدی و به پرورش و آموزش من، نه تنها من، بلکه فرزندان دیگرت پرداختی. امید است خداوند در این مورد نیز به تو صبر عنایت کند؛ که «ان الله یحب الصابرین» پس باز هم به خاطر خدا صبر کن. و اما پدرم چون وظیفه امر می کند، شما را هم هرگز فراموش نمی کنم؛ چرا که شما دو تن در به ثمر رساندن این نهال تلاش کرده اید و بالاخره به یاری خدا موفق شدید. شما دارای روحیه عالی هستید، من همیشه به خاطر همین امر بر دیگران خوشحال بودم و همیشه سخن شما در گوشم طنین افکنده که می گفتید: اول باید شهید شد بعد به جبهه رفت نه اینکه به جبهه برویم تا شهید شویم. من هم سعی کردم چنین باشم. شما، هم همیشه برای من روحیه دهنده بودید و هم برای تمامی اهالی خانه و خانواده. چه بسیار مشکلاتی که با تدبیر شما و عنایت خدا به آسانی حل گشته است. شما هم در مورد صبر با مادرم صحبت کنید.

و اما برادر و خواهرانم: هر چند که شما را اذیت کردم و از دستم نگرانید ولی شما مرا حلال کنید. تو ای موسی توجه داشته باش در این راه که انتخاب کرده ای هرگز نباید راحت بنشینی و شبی را بدون یاد خدا و ذکر او بگذرانی؛ چرا که تو در این جامعه حتما وظیفه ات مشکل تر است، سعی کن آن جزوه ای که آقا جان نوشته، هر چه بهتر و خوبتر بخوانی که ضرر نمی کنی.

و تو ای منیره هرگز از درست باز نمان و مثل ثلث اول سال دومت درس بخوان؛ انشا ا... خداوند تو را هم یاری کند.

از مهدیه هر چه بهتر مواظبت کنید تا او نیز بتواند همانند زنان با شعور اسلامی دارای غرور زنانه خود باشد.

یادتان نرود که از تمام اقوام بخصوص عمه ها، خاله، دایی ها حلالیت بطلبید. و اما مادر بزرگ خوب و مهربانم در اینجا همیشه به یاد شما و بابا بودم. انشا الله ما را از دعای خیر فراموش نکنید. شما هم همچون مادرم صبر کنید که هیچ مصیبتی سخت تر برای زینب از شهادت فرزندانش و فرزاندن برادرش چون امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) نبود. ولی زینب در آن روزهای سخت چه کرد؟ شما هم چنین کنید. نمی گویم بر سر قبر، برایم گریه نکنید. هرگز چنین نیست؛ چرا که اولین کسی که گفت برای شهید گریه کنید، خود خدا بود و اولین نفری که با روضه جبرئیل به گریه درآمد، حضرت آم صفوه الله بود.

ولی نکته اینجا است که این مهم نباید آنقدر باشد که باعث تضعیف روحیه برای اسلام باشد. و سوژه دست منافقین بدهد؛ چرا که اینان منتظرند از اینگونه مسائل سوء استفاده کنند.

و اما: ما در این راه خیلی خون داده ایم؛ چرا که خواستیم اسلام رشد کند و اسلام به خون احتیاج دارد، ولی موضوع مهم این است که بعضی از خدا بی خبران در طول این چند سال نقشه های زیادی کشیدند و سدهایی در جلوی این سیل خروشان بوجود آوردند. بالاخره .... ، می دانم که دست خودت نیست. هر چند تو این چنین می گویی، و اصل کاری آن اراده است که باید بالاخره ریشه این لعنتی را از سر خودت برکنی، ببین؛ بنشین فکر کن، چقدر جوان های این مملکت که آینده سازان این انقلابند، به آسانی دارند از بین می روند. آیا موقع آن نشده که از خواب غفلت بیدار شویم؟ "الم بان الذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکرالله ". از این کارها دست بردار و در راه راست قدم گذار، تا لااقل  برای یکبار طعم خدایی خدا را بچشی. امید است تو هم از این کارهایت دست برداری.

اما شما خاله گرامیم از شما تشکر می کنم. شما دارای قلبی مهربان و ضعیف هستید. شما نیز همانند دیگران تحمل کنید.

همکلاسی هایم: شما دانش آموزان در پشت جبهه دو هدف کلی بیشتر ندارید، ولی دانش آموزان جبهه دارای چندین هدف اند:

اهداف شما: 1- درس خواندن              2- جهاد، تا جهاد نباشد آیا شما می توانید درس بخوانید و آیا می توانید بکار ببندید؟

پس تا می توانید به جبهه بیایید تا اول در اینجا احتیاجات آنها را برطرف کنید، سپس به ادامه اهدافتان بپردازید.

و اما سخن دیگرم؛ هرگز دست از درستان بر ندارید و همچنین جهاد، چرا که این دو چیز لازمه پیروزی و عظمت اسلام است. تا اسلام احتیاج دارد جبهه ها و سنگرهای دیگر درسی را پر کنید، که ما هر چه داریم از اسلام است. "والسلام".

و اما مسائل واجب تر از اینها:

حدوداً 30 روز یا 1 ماه نماز و روزه اگر توانستید نماز بیشتری برایم بخوانید.

تاریخ تکمیل: 29/12/1366

تاریخ اولیه: 22/10/1366

ساعت 53/7 دقیقه بعد از ظهر در لشکر 17 علی ابن ابی طالب (ع)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


غدیر اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب غدیر(از سری مباحث امامت و ولایت)

...... ولايت چيست؟

 اين ولايت، بالاتر از محبت و دوستى و عشق است؛ كه عشق على در دل دشمنان او هم خانه داشت. آنها كه شكوه و وقار كوه و زيبايى دشت و عظمت كوير و دريا و جلوه‏ى طلوع و غروب، اسيرشان مى‏كند و چشمشان را مى‏گيرد و دلشان را به بند مى‏كشد، چگونه مى‏شود شكوه و عظمت آن روح بزرگتر از كوه، زيبايى و گستردگى آن قلب وسيع‏تر از هستى و عظمت و ناپيدايى آن سينه‏ى ناپيداتر از كوير و عميق‏تر از دريا و جلوه‏ى آن طلوع بى غروب، چشم و دل و عشق و احساسشان را پر نكند.

 هر كس با هر مشربى و عقيده‏اى، مى‏تواند دوستدار على باشد.

 در على، علم و عشق،

 تدبير و شمشير،

 حريت و عبوديت،

 نجواى دل و آتش سخن،

 زمزمه‏ى شب و فرياد روز،

 قدرت و عزت و تواضع و ذلت،

 

 نرمش و آشنايى و خشونت و پايدارى، در على اين همه هست و اين همه بخاطر حق است و براى اوست و اين است كه همه‏ى او دوست داشتنى است و حتى دشمنش در دل شيفته‏ى اوست و مخالفش در پنهان شيداى او.

 ولايت على، نه على را دوست داشتن كه فقط على را دوست داشتن است.

 

 ولايت على، على را سرپرست گرفتن و از هواها و حرف‏ها و جلوه‏ها بريدن است. و اين ولايت، ادامه‏ى ولايت حق است و دنباله‏ى توحيد، آن هم توحيدى در سه بعد؛ در درون و در هستى و در جامعه؛ كه توحيد در درون انسان، هواها و حرف‏ها و جلوه‏ها را مى‏شكند؛ هواهاى دل و حرف‏هاى خلق و جلوه‏هاى دنيا را.

 و در جامعه طاغوت‏ها را كنار مى‏ريزد

 و در هستى خدايان و بت‏ها را.

 در اين حد، موحد، جز خدا كسى را حاكم نمى‏گيرد. جز وظيفه چيزى او را حركت نمى‏دهد. هيچ قدرت و ثروت و جلوه‏اى در روح او موجى نمى‏آورد و هيچ دستورى او را از جا نمى‏كَنَد. جز دستور حق و امرِ اللّه، از هر زبانى كه اين دستور برخيزد و از هر راهى كه اين امر برسد.

 و هنگامى كه روحى به آزادى رسيد و جز امر حق امرى نداشت و جز خواست او خواهشى نداشت، اين روح به ولايت مى‏رسد و به سرپرستى مى‏رسد و دستور او و حتى نگاه او در دل‏هاى موحد عاشق، حركت مى‏آفريند.

 و اين است كه رسول به ولايت رسيد و به اولويت رسيد؛ كه النَّبىُ أَوْلى بِالمُؤمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ.

 

 و اين است كه على به ولايت مى‏رسد؛ كه: مَنْ كُنْتُ مَولاه فَهذا عَلىٌّ مَولاه. اين هم پس از آن جمله‏ى استفهامى و اقرارى أَلَسْتُ أَوْلى بِكُمْ مِنْ

 معناى ولايت است.

 ولايت يعنى تنها على را حاكم گرفتن و تنها او را دوست داشتن و اين ولايت و سرپرستى است كه معاويه و احمد حنبل و جرج جرداق و و و از آن بهره‏اى ندارند، كه حاكم در درون آنها و محرك در وجود آنها امر على و دستور على نيست؛ كه هواها و حرف‏ها و جلوه‏ها در آنها حكومت دارند.

 معاويه گر چه على را دوست دارد، ولى سلطنت را بيشتر از على خواهان است و دوستدار آن است.

 و احمد حنبل گر چه براى على شعر مى‏سرايد اما حكومت ديگرى را به عهده دارد.

 و جرج جرداق گر چه از على مى‏نويسد، اما براى على نمى‏نويسد؛ كه محركى ديگر دارد و عاطفه‏اى فقط او را به چرخ انداخته است.

 اما مالك؟

 اين مالك است كه ولايت على را به عهده دارد و اين بار گران را به آسانى مى‏كشد.

 مالك چند سال براى نابودى معاويه رنج كشيده و كوشش كرده است. خويش و فاميل و قبيله‏اش را به خون كشيده، شب‏ها و روزها را بر روى لبه‏ى تيغ و سرِ نيزه‏ها گذرانده و شمشير زده و شمشير زده تا اين كه لشگر شام را عقب رانده و معاويه را به حركت وادار كرده و در بيرون از خيمه آماده‏ى فرار نموده، هان چيزى نمانده تا اين بت بزرگ بشكند و اين طاغوت سركش بميرد و يا فرارى شود و مالك به هدف نهايى، به پيروزى محبوب دست بيابد و در ميان قومش و در ميان تمام مردم به بزرگى معرفى شود و بر رقيب خودش، اشعث و بر قبيله‏ى رقيبش، كِنده، پيروز شود.

 درست در اين هنگام، در اين هنگام، على او را ميخواند، على او را مى‏طلبد. على مى‏گويد كه برگرد.

 و اين از مرگ سخت‏تر و اين از مرگ جانكاه‏تر است.

 مخالفت يك هوى، مخالفت يك هوس، مخالفت با يك حرف و گذشتن از حرف‏هاى خلق، مخالفت با يك جلوه از جلوه‏هاى دنيا ما را مى‏شكند، ما را از پاى در مى‏آورد. ما از راه حق با يك حرف با يك فحش با يك پشيز باز مى‏گرديم و اما مالك؟ و اما مالك؟

 او از تمام هواهاى چند ساله و تمام حرف‏هاى تمام مردها و زن‏هاى عرب و از زمزمه‏ى خفيف زبان‏ها بر سر راه مردان فاتح و از نگاه‏هاى شيفته‏ى سرداران پيروز و از تمام جلوه‏هاى دنيا، از اين همه مى‏گذرد و باز مى‏گردد و به على اين سرپرست آگاه ملحق مى‏شود. چرا؟ چون در درون مالك، ديگر هواها و غريزه‏ها حرف‏ها و زمزمه‏هاى زن‏هاى عرب جلوه‏هاى پررنگ و برق دنيا حاكم نيست، اينها كوچكتر از اين هستند كه در روح بزرگ مالك موجى و حركتى ايجاد كنند.

 اين بادهاى بى رمق بيچارتر از اين است كه در اين درياى بزرگ، طوفانى بپا كند: مالك از هواها از حرف‏ها از جلوه‏هاى دنيا بزرگتر است و عظمت او اسير اين حقارت‏ها نيست. او در سطح غريزه نيست. او انسانى است كه در حد وظيفه زندگى مى‏كند و زندگى و مرگ او با اين معيار ميخواند، او كوه است از طوفان نمى‏لرزد. او كاه نيست تا با نسيمى از دهنى زير و رو شود.

 او به ولايت رسيده و از نعمت ولايت برخوردار است. نشستن و ايستادن و آمدن و رفتن و دوست داشتن و دشمن داشتن او همه از سمت ولىّ كنترل مى‏شود؛ نه از طرف هواها و حرف‏ها و جلوه‏ها. مالك اين را يافته كه على اين مرد آزاد از غير حق و اين انسان آگاه حق، بيش از مالك به مالك علاقه دارد و بيش از مالك از مصالح و منافع مالك آگاهى دارد و بيشتر از مالك به منافع او مى‏انديشد و بهتر به منافع او مى‏انديشد؛ پس ديگر جاى درنگ نيست و جاى سركشى نيست؛ كه سركشى‏ها حماقت‏هاى زيان آورى بيش نيستند. جاى تسليم است و اطاعت و پيروى و تشيع و دنباله روى.ص۱۶-۱۱

 

کتاب غدیر اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


استاد و درس(صرف و نحو)از سری روش ها اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب استاد و درس (صرف و نحو)از سری روش ها

...... استاد خوب كسى نيست كه فقط درسش را خوب بدهد و برود. يك استاد بايد بيشتر از اين كه مدرس خوبى باشد مربى خوبى هم باشد. بتواند در دانش آموزان خود شناخت، عشق و استقامت و پشتكار و هماهنگى بوجود بياورد. درس خوب هنگامى كه در جايگاه خوبى ننشيند و با طلب و آمادگى نباشد، همچون وردى است با زبان بيگانه و يا سرودى و زمزمه‏اى در بازار مسگرها. آن درس در ميان غوغاى درونى دانشجو گم مى‏شود و يا مفهوم نمى‏گردد.

 اما هنگامى كه در شاگرد آمادگى و طلب آمد، او خودش كمك مى‏كند و حتى كسرى استاد را با فكر و بحث و سؤال و پرسش جبران مى‏نمايد.

 براى ايجاد آمادگى و طلب بايد به دانشجو شناخت‏هايى داد:

 ۱ - هدف

 ۲ - وظيفه

۳- مراحل تا هدف

۴- مسائل و سختى‏هاى راه

 

 هدف

 

 ۱- هنگامى كه هدف روشن نباشد، بر فرض جنبشى و شورى باشد تقليدى و سنتى است، ريشه‏اى ندارد و بارى نمى‏آورد. بگذر از اين كه طالب مجهول حتى از روى تقليد و عادت هم نمى‏تواند جنبشى داشته باشد، مگر اين كه بوزينه باشد و يا بى‏شخصيت و پست.

 من افرادى را ديده‏ام كه در دوره‏هاى بالا به حيرت رسيده‏اند كه آخر چه كاره‏ايم و چه خاصيتى داريم و يا به نفرت دست داده‏اند كه ما بى‏فايده‏ايم و انگل و حتى مضر و مفسديم.

 و چرا؟

 چون اين سؤال‏ها بايد از روز اول طرح شده باشد و جواب گرفته باشد. و بايد استاد اين مسأله را حل كرده باشد آن هم نه بطور كلاسيك كه بدان أَيَّدَكَ أللّه تَعالى، و تو بايد اين هدف را داشته باشى.

 هدف تزريقى نيست و تحميلى نيست و مربى آن نيست كه هدف را به زور بقبولاند. مربى كسى است كه مقدمات تصميم را فراهم مى‏كند و زمينه را مى‏چيند تا طرف، خود تصميم بگيرد و بيابد.

 مى‏گويند پادشاهى بازى داشت و به آن سخت علاقمند بود و گفته بود اگر كسى خبر مرگش را به من بدهد خود به مرگش مى‏رسد.

 از قضا باز افتاد و مرد و همه از ترس سر به گريبان كه چه كنيم و چه بگوييم كه اين مرگ، مرگى براى ما سبز نكند. رندى از اطرافيان عهده دار شد كه در برابر جايزه‏اى هنگفت اين كار را به عهده بگيرد و خبر مرگ رإ؛ل‏ل به شاه برساند.

 يك روز گفت و گو از بازهاى شكارى به ميان آورد و شاه از باز خود گفت. رند زمزمه كرد؛ اما غذا نمى‏خورد. شاه پرسيد چرا؟ و او ادامه داد كه آب هم نمى‏خورد. شاه برپا نشست كه آخر چرا؟ و او به آرامى گفت حتى پرواز هم نمى‏كند. شاه گفت لابد مرده است. رند با شتاب گفت: قربان من نگفتم خودتان فرموديد.

 مربى كسى است كه چيزى نمى‏گويد اما چيزهايى مى‏گويد كه چنين برداشتى را آسان مى‏كند و هدف را بدست مى‏دهد و آنگاه اين هدف را با هدف‏هاى ديگر مقايسه مى‏كند تا طرف خود رجحان آن را بيابد و آگاهانه انتخاب كند و به سويش بشتابد.

 مربى مى‏تواند با تندى سؤال كند كه چرا آخوند شده‏اى يا چرا به اين راه آمده‏اى و آنگاه از سختى‏هايش بگويد نه از خوبى‏هايش. هنگامى كه شاگرد خود عكس العمل نشان داد و مقاومت كرد، مربى خود خوبى‏ها و سختى‏هايش را بيان كند. آنچه را كه مى‏دهد و آنچه را كه بدست مى‏آورد مقايسه كند كه جوانى از دست مى‏رود. شهرت، اعتبار، ارزش، زن‏ها و آزادى‏ها و بگو مگوها و خارج رفتن‏ها و بر سر دست گرفتن‏ها از دست مى‏رود. آنچه بدست مى‏آيد اگر درست شروع كنى و درست حركت كنى، آگاهى و شناختى از خودت و از هستى و از جهت حركت تو در اين هستى است و بر اساس اين شناخت‏ها به عقيده‏ها و جبهه‏گيرى‏هايى مى‏رسى و بر اساس اين عقيده‏ها زندگى مى‏كنى و مى‏ميرى و بر اساس اين شناخت و عقيده از سطح غرائز تا حد وظيفه بالا مى‏آيى و از بشر بودن به آدم شدن مى‏رسى و به رشد و آگاهى مى‏رسى و در حدى مى‏نشينى كه بتوانى به ديگران رشد بدهى، در حالى كه در راه‏هاى ديگر حداكثر دندانشان را خوب كنى و يا اسهالشان را بند بياورى و يا نيروهايى به آنها بدهى و صنعت‏هايى برايشان بسازى و رفاهى برايشان بيافرينى. اين قدرت و اين تكنيك و اين رفاه مادام كه با رشد و آگاهى همراه نباشد، جز به نابودى آنها كمك نمى‏كند و مى‏شود همانند تيغ تيز در كف زنگى مست.

 مربى مى‏تواند با شوخى حرف‏هاى ديگران و متلك‏ها را نقل كند و گوش طرف را پر كند و او را واكسنيزه كند و مقاومت بدهد و در ضمن نقل داستان‏هايى، او را به شناخت از هدف و وظيفه برساند، كه او در اين هستى سرمايه‏هايى دارد كه بايد زياد شوند و مصرف‏هايى دارد كه بايد سنجيده شوند و عمرى دارد كه ناچار بايد برچيده شود. در اين عمر و با اين سرمايه‏ها چه مى‏كنى و در كدام راه مصرف مى‏كنى كه سود بيشترى بدست بياورى؟

 ما داده‏ها و نعمت‏هايى داريم و از آنچه داده‏اند بازدهى مى‏خواهند و نعمت‏ها مسؤوليت دارد. اين‏ها از تو نيست تا به اختيار دل تو باشد، اين‏ها از اوست و براى او بايد خرج شود؛ يعنى براى خلق او؛ يعنى براى نياز خلق او. ببين اگر اين‏ها بقال مى‏خواهند، مقنى مى‏خواهند، طبيب مى‏خواهند، مهندس مى‏خواهند، برايشان كار را شروع كن و آن هم با اين ديد.

 و اگر ديدى كه نيازها متفاوت و متعدد است و تو نمى‏توانى بيش از يكى را برآورى، در اين صورت بر اساس اهميت كار و ظرفيت خودت انتخاب كن و ببين شديدترين نيازها كدام است.

 آنگاه در هر پُستى و در هر مقامى و در هر شغلى كه امكانات براى تو پيش آمد، بكوش كه اين نياز را برطرف كنى كه كار اصلى تو اين است و شغل اساسى تو همين. حتى اگر مجبور شدى كه از شغل‏هايت دست بكشى، بكش. مسأله‏ى تأمين، مهم نيست؛ چون هنگامى كه در اين هستى به اندازه‏ى استعدادت كوشيدى مى‏توانى به اندازه‏ى نيازت برداشت كنى كه خدا رزق‏ها را به عهده گرفته است. تو بايد مهم‏ترين نيازها و شديدترين آنها را در نظر بگيرى كه چيست؟ تو در اين فرصت زندگى تا مرگ ناچار به كارى دست مى‏زنى. فكر كن چه كارى بايد انتخاب كنى كه از روى عادت و تقليد نباشد.

 و آنگاه كارى را با فكر انتخاب كن كه بر اساس استعداهاى تو باشد. پس تو پيش از آنكه كارت را انتخاب كنى بايد سرمايه‏ات را بشناسى؛ چون اگر در خودت يك ميليارد سرمايه سراغ داشته باشى قطعا به كارهاى بزرگتر روى مى‏آورى و به كارهاى كوچك قانع نمى‏شوى.

 و سپس براى شناخت سرمايه‏ها1 به او گوشزد كن كه سرمايه‏ى تو بيش از بقال شدن و كارگر شدن و كارمند شدن است. تو مى‏توانى انسان باشى و انسان بسازى، تو استعدادهايى دارى بى‏نهايت، پس بايد كارى رإ؛سط شروع كنى تا بى‏نهايت. نه براى يك روز و دو روز و يك عمر، كه عمر تو شصت سال و هفتاد سال نيست. چرا؟ چون مايه‏هاى تو بيش از اين شصت سال و هفتاد سال است. تو براى اين زندگى به اين همه استعداد احتياج نداشتى. زندگى يك بزغاله بيش از غريزه فردى نمى‏خواهد و زندگى اجتماعى نمى‏خواهد، در حالى كه تو گذشته از استعدادهاى بزغاله و زنبور عسل، فكر و عقل دارى، انتخاب و اختيار و اراده دارى، وجدان و فرقان هم مى‏توانى داشته باشى و به نيروهاى بيشتر مى‏توانى دست يابى. پس كار تو نبايد محدود به يك روز و يك سال و چند سال باشد و به اندازه‏ى كار بزغاله و زنبور. تو سرمايه‏هايى انسانى دارى، بايد اين‏ها را هم به جريان بيندازى و نه تنها در خودت كه در خلق محبوب و آفريده‏هاى معشوق خودت بايد اين كارها را ادامه بدهى؛ چون كسى كه عاشق حق شد عاشق خلق مى‏شود.

 عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست. و كسى كه عاشق شد عاشق رشد و بهروزى و پيشرفت آنها مى‏شود. پس بايد از عوامل رشد و عوامل انحطاط آگاه باشد، دردها و درمان‏ها را بشناسد و از مزاج‏ها و طبع‏ها با خبر باشد تا بتواند كار خود را به انجام برساند. و بايد از استعدادهاى انسان با خبر باشد؛ چون دردها چيزى جز كم كارى و يا پركارى، افراط و تفريط يك استعداد نيست. كسى كه مى‏خواهد دردهاى يك اندام را بشناسد بايد از پيش اجزاء اين اندام، حد اعتدال و مايه‏ى هر يك را بشناسد و طرز كار هر يك را بداند، كه چشم كارش چيست و دردش كدام است و دست و پا و هر عضوى همين طور.

 خلاصه آن كس كه مى‏خواهد خودش را بسازد و خلق را بسازد و رشد بدهد و تربيت كند و مربى باشد؛

 ۱-بايد به تمام استعدادها آگاهى داشته باشد.

 ۲- بايد ميدان كار اين استعدادها را شناخته باشد.

 ۳ - بايد به قانون‏هايى كه در اين ميدان و بر اين استعدادها حاكمند احاطه داشته باشد. مربى، جز اين آگاه مهربان نمى‏تواند باشد. و گرنه استعدادهاى عظيم ما را به كار گل مى‏گمارد و ما با اين همه سرمايه اگر يك بزغاله‏ى سر به راه باشيم، عصيان مى‏كنيم و بندها را پاره مى‏كنيم.

و اگر نمى‏كرديم، اين نشانه‏ى مرگ ما و مرگ استعدادهاى ما بود. مربى جز الله - رب العالمين - نيست و كسى كه مى‏خواهد انسان را بسازد بايد از او ياد بگيرد و از او بستاند و در نتيجه، مربى به وحى و به فرقان نيازمند است.

 با وحى دردها و داروها شناخته مى‏شوند و استعدادها و ميدان كارشان بدست مى‏آيد. و با فرقان روحيه‏ها و مزاج‏ها مشخص مى‏گردد و طرز برخورد با هر كس روشن مى‏شود. مربى بايد در اين دو زمينه بكوشد.

 با اين توضيح‏ها دانش آموز مى‏تواند بيابد، كه ناچار در طول زندگى حركت‏هايى دارد. و در اين حركت‏ها مقصدها و قله‏ها و مانع‏ها و پرتگاه‏هايى به راهش نشسته‏اند. با شروع حركت، شروع درگيرى است. و اين درگيرى‏ها آفريدگار ورزيدگى و بارورى هستند و آموزگار چگونه پيش رفتن... و چگونه كمبودها را تأمين نمودن. تا در جريان نيفتيم و كمبودها را لمس نكنيم براى تأمين آن نمى‏كوشيم.

 قله‏هاى بلندتر نيازهاى بيشترى را فراهم مى‏كنند. و هدف‏هاى عالى‏تر گام‏هاى بلندترى مى‏خواهند.

 و اين هدف‏ها همت‏ها را بدنبال مى‏آورند. و همت‏ها نيازها را و نيازها حركت‏ها را. و حركت درگيرى‏ها را و درگيرى‏ها ورزيدگى و نيروهاى بيشتر براى رفتن بيشتر را.

 كسانى كه خود را شناخته‏اند و خود را باور كرده‏اند و فهميده‏اند، نه فقط براى شكم خودشان كه براى تمام خودشان و تمام خلق استعداد دارند به اندازه همه وجود خود و همه وجودهاى ديگر مايه دارند براى همه مى‏كوشند.

 اين شناخت هدف‏ها را بالاتر مى‏آورد و همت‏ها را عالى‏تر مى‏سازد. و همت عالى نيازهاى بيشتر را خلق مى‏كند. و نيازها تو را به خويش مى‏خوانند و حركت مى‏دهند. و در حركت‏ها بايد تو به تمام راه و تمام قله‏ها و مانع‏ها آگاه باشى وگرنه عقب گرد خواهى داشت.

 با اين شناخت و همراه اين بينش تو مى‏توانى به تحصيل رو بياورى. تو پيش از آنكه عربى را شروع كنى، از خودت شروع كرده‏اى و با تفكرهايت به اين همه رسيده‏اى كه بايد به اندازه‏ى تمام ابعاد خودت و تمام ابعاد ديگران گام بردارى. و بايد بيشتر از آجرها به ياد آدم‏ها باشى و بيشتر از شكم آنها به مغز و قلب و روحشان بينديشى.

 محصل بايد پيش از شروع به درس از مسائل بينادى فارغ شده باشد و يافته باشد كه ما محكوميم و حاكمى داريم، از ما به ما نزديك‏تر و آگاه‏تر و مهربان‏تر...

 حال اين آگاه مهربان نزديك به ما...

 به ما چه داده...؟

 براى ما چه كرده...؟

 از ما چه مى‏خواهد...؟

 اين سؤال‏ها بايد براى محصل حل شده باشد وگرنه قرآن و دين و عربى مى‏شود يك سؤال بزرگ كه به عصيان و انزجار منتهى مى‏گردد و به نفرت دست مى‏دهد.

 يك روز در راه با جوانى روبرو شدم كه همراهم با او گفت و گوهايى داشت. من كنار بودم و آنها با هم مى‏رفتند. جوانك خيلى فانتزى و حساب شده بود. موهاى بلندش و حركت سر و گردن و شانه‏ها و باسن و قدم‏هايش همه حساب شده بودند. من حدس مى‏زدم كه الان از خارج واردش كرده‏اند و از زرورق بيرونش آورده‏اند.

 وقتى آنها از هم جدا شدند همراهم گفت: اين را شناختى گفتم: شوخى مى‏كنى؟ گفت: بابا تا چند ماه پيش در فلان مدرسه تا رسائل هم خوانده بود ولى حالا مى‏گويد: اصلاً براى چه ادامه بدهم و اين راه چه فايده‏اى دارد.

 من گفتم اين سؤال، سؤال درستى است ولى خيلى دير طرحش كرده است. او بايد پيش از شروع اين را مطرح مى‏كرد و قبل از شروع تمام راه را مى‏ديد و هدفش را مى‏شناخت.

 اين سه سؤال پس از اين بينش و ديد، از حاكم مهربان و نزديك و آگاه بايد جواب بگيرد تا سؤال‏هايى كه بعداً طرح مى‏شوند بدون جواب نمانند و عقب گرد و سستى را در ما سبز نكنند. راجع به دو سؤال بايد توضيح بدهم كه:

 به ما چه داده؟ و براى ما چه كرده؟ با هم يكى نيستند. او در ما نعمت‏هايى گذاشته و پيش از آگاهى ما، ما را از آنها بهره‏مند نموده... و سپس، براى ما كارهايى كرده و رسولانى فرستاده كه بايد به سوى آنها بياييم و از آنها بهره بگيريم. يكى نعمت‏هايى است كه در خود ما و همراه ماست و ديگر نعمتى است كه بيرون از ما و در دسترس ماست.

 با اين توضيح مى‏توانيم به سراغ جواب‏هايش بياييم.

 كه او به ما چه داده...؟

 ما تركيبى هستيم از جبرها و معجونى هستيم از نعمت‏ها كه به نعمت آزادى و انتخاب و اتخاذ راه پيدا مى‏كنيم... و به حركت‏ها و تحرك‏ها و يا تنوع‏ها و خود فريبى‏ها برخورد مى‏نماييم.

 اين نعمت‏هاى ما تقويم حَسَن و شكل دادن بهترى است كه انسان را از آن بهره‏مند ساخته است و بر بسيارى از پديده‏ها او را برترى داده است.

 براى ما چه كرده...؟

 او براى ما رسول را همراه كتاب و ميزان فرستاده است. كتاب و سنت دو نعمتى است كه در دسترس ما گذاشته. وحى و رسول اين دو مانع گمراهى ماست و هدايتى در سرزمين آزادى و انتخاب ما.

 از ما چه مى‏خواهد...؟

 از ما مى‏خواهد كه داده‏هاى او را مطابق با كرده‏ها و هماهنگ با فرستاده‏هاى او بسازيم تا خود ما و نسل ما و هستى به رنج و زحمت نيفتد؛ چون ما در اين هستى با تمام جهان رابطه داريم ولى از تمام رابطه‏ها آگاهى نداريم. از ما مى‏خواهد تا تمام نعمت‏هاى او را مطابق وحى و كتاب و سنت قرار بدهيم و با سنت هماهنگ شويم تا در اين هماهنگى صدمه نبينيم و رنج نبريم كه، يُريدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لايُريدُ بِكُمُ الْعُسْر؛  و راحتى را براى ما مى‏خواهد نه رنج و گرفتارى را، أَرادَ بهِم رَبُّهم رَشَدا؛ پروردگار آنها براى آنها رشد را مى‏خواهد، نه تنها رفاه و 

عدالت و تكامل را...

با اين توضيح‏ها محصل مى‏تواند قله‏هايش را ببيند و نيازهايش را بشناسد و قدم در راه بگذارد.

 اين كارى است كه مربى بايد پيش از اولين درس به دانش آموزان ياد بدهد.

 نه اين كه زود درس را شروع كند و طرف را مشغول بدارد، كه اين اشتغال‏هاى سريع دوامى نخواهد داشت.

 اين درست است كه گاهى به ثمر رسيده و افرادى كه اول آگاه نبوده‏اند سپس به آگاهى و بينش رسيده‏اند ولى اين افتخار را نمى‏توان براى فرار از مرگ تجويز كرد. اگر اين‏ها با آگاهى شروع مى‏كردند بهره‏هاى بيشترى بدست مى‏آوردند و در وقت كمتر راه زيادترى را طى مى‏نمودند.

 

 وظيفه

 

۲- با اين توضيح هدف دانشجو معلوم مى‏شود و از ابهام بيرون مى‏آيد. و اما وظيفه‏ى او دو چيز است: يكى بارگيرى و ديگرى بازدهى كه در قرآن است، از هر دسته عده‏اى كوچ كنند تا به دو وظيفه برسند.

 لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّين وَ لْيُنْذِرُوا...

 آشنايى به دين، به روش برداشت از استعدادها، به روش زندگى كردن و مردن كه حتى از چشم، از گوش، از دست و پا و فكر و عقل و هوش و حافظه، چگونه برداشت كنيم؛ لِيَتَفَقَّهوا فى الدّين. و سپس همين آگاهى‏ها را به ديگران برسانند قبل از اين كه استعدادها هدر شود، ضايع شود، فاسد شود و گند بگيرد و هستى را بگند بكشد.

 

 مراحل

 

۳- مربى بايد مراحل را تا هدف، فاصله‏ى شروع تا رسيدن را شرح داده باشد.

 يادم نمى‏رود هنگامى كه كوچكتر بوديم و مى‏خواستيم براى اولين بار به تهران بياييم و به مشهد برويم از تهران زياد شنيده بوديم كه ماشين‏هايى دارد و خيابان‏هايى  و مردمانى و... اما فاصله قم تا هدف را نمى‏دانستيم و مراحلش را نمى‏شناختيم. همين كه به حدود منظريه رسيديم از پدرم پرسيدم آيا به تهران رسيده‏ايم و او آرام گفت نه. مقدارى راه آمديم و در كنار يك رستوران ايستاديم و من گفتم حتماً اينجا تهران است چون ماشين‏هايى داشت و جاده‏اى و مردمانى و... و با خوشحالى به پدرم گفتم اينجا تهران است. او كه كلافه شده بود با تندى گفت، نه. من با خودم گفتم شايد اصلا تهران دروغ است و تهرانى نيست.

 هنگامى كه يك دانشجو مراحلش را نشناسد مى‏خواهد از روز اول در كتاب امثله مسائل رشد و تربيت و استعدادها و آگاهى‏ها را ببيند. مى‏خواهد چهره‏ى زراره و ابوذر را ببيند. اما هنگامى كه نمى‏بيند و مى‏گويند اينجا تهران نيست رفته رفته نااميد مى‏شود كه شايد تهرانى نيست و رشدى نيست و راهى نيست. گفتيم:

۱-هدف به رشد رسيدن و به رشد رساندن است.

۲- هدف هماهنگ كردن نعمت‏ها با رسالت‏هاست.

 مربى براى اين كار به وحى و فرقان نيازمند است. و به كتاب و سنت نياز دارد.

 آشنايى با وحى؛ كتاب و سنت خود مراحلى دارد:

۱-آشنايى با ترجمه قرآن،

۲-با تفسير قرآن،

۳ - با روح آن،

۴- با نور آن.

قرآن يك مفهوم دارد كه صراط يعنى چه ؟ و يك مصداق دارد كه صراط كدام است و روحى دارد كه با آن روح انسان راه را مى‏خواهد و نورى دارد كه با آن نور راه را مى‏بيند و مى‏رسد و پيش مى‏رود و حتى با آن نور، با نور يك آيه، تمام هستى از ابهام بيرون مى‏آيد.

 و يك مربى بايد با تمام اين مفهوم، ترجمه، مصداق، تفسير، روح و نور آشنا شود.

 آشنايى با ترجمه به چند مقدمه احتياج دارد:

۱-آشنايى با ساختمان كلمه‏ها "صرف"

۲-آشنايى با تركيب كلمه‏ها "نحو"

۳- آشنايى با نقشه‏ها و راه‏هاى ساختمان"بيان"

۴- آشنايى با آرايش و تزيين ساختمان " بديع"

۵-- آشنايى با لغت.

 براى تفسير هم با آشنايى به اصول و؛

۱- تسلط بر تمام آيه‏ها

۲ - تفكر در آيه‏ها

۳- آزادى از حجاب‏ها، نيازمند است.

 براى رسيدن به روح و نور قرآن هم به رشد روحى و تقوا احتياج است. اين‏ها مربوط به وحى بود. براى رسيدن به فرقان، به رشد روحى و تقوا بايد برسد؛ چون فرقان در اين مرحله دست مى‏آيد كه اِن تَتَّقُوا اللَّهَ يَجْعَلْ لَكُم فُرقاناً؛ اگر از خدا اطاعت كنيد به فرقان مى‏رسيد و اطاعت به عشق و عشق به شناخت و شناخت به تفكر و تفكر به آزادى از عادت‏ها و تقليدها و محيط و تعصب نيازمند است.

 و اين است كه يك نفر براى رسيدن به آن هدف بايد به اين رشد فكرى و آن تسلط و آن آشنايى با ادبيات صرف و نحو و معانى و بيان و بديع برسد.

 و يك نفر دانشجو و طلبه نه فقط بايد از صرف شروع كند كه بايد به موازات آن به فكر و تسلط بر قرآن دست بيابد تا رفته رفته ترجمه و تفسير و روح و نور قرآن و فرقان بدست بيايد و بتواند دردها و داروها و روحيه‏ها را بشناسد و آنها را تربيت كند و رشد بدهد و جلو براند. آنگاه از درس‏ها توضيح بدهد. 

 مثلاً بگويد صرف مربوط به ساختن كلمه‏هاست و كلمه، اسم و فعل و حرف هستند و حرف احتياج به ساختن ندارد؛ چون ساخته شده است پس در صرف فقط به اسم و فعل مى‏پردازيم. از اين رو:

۱-اين‏ها را دسته بندى مى‏كنيم.

۲- وزن‏ها و قالب‏هايشان را نشان مى‏دهيم.

۳ - طرز ساختن اين قالب‏ها، صيغه‏ها و اين نمونه‏ها را بازگو مى‏كنيم.

۴ - اگر در جايى ديديم كه يك كلمه بر وزن اصليش نيست آن وقت مى‏فهميم كه جراحى شده و اعلال شده.

 پس اگر قواعد اعلال را هم بشناسيم كه دوازده قاعده است ديگر بر تمام صرف تسلط داريم.

 در نحو از دو مسأله بحث مى‏كنيم: اعراب و تركيب.

 اعراب، عوامل و علائم و اقسامى دارد.

 و درباره عوامل مى‏گويد كه آخرِ كلمه‏ها ناچار حركتى دارد. اين حركت‏ها گاهى هميشه ثابت و ساخته شده هستند؛ مبنى و گاهى تغيير مى‏كنند و دگرگون مى‏شود؛ معرب. آنجا كه تغيير و دگرگونى پيش مى‏آيد ناچار بايد دنبال علتى و عاملى گشت. تمام اين عوامل كه در زبان عرب كلمه‏ها را دگرگون مى‏كنند صد تا هستند و كار اين‏ها دسته بندى مى‏شود. بعضى‏ها در ظاهر پيدا هستند؛ لفظى و بعضى در ظاهر اثرى ازشان نيست؛ معنوى. و لفظى‏ها هم گاهى كارشان و تعدادشان حساب شده است؛ سماعى و گاهى تعدادشان مشخص نيست بلكه نوعشان معلوم است؛ قياسى.

 درباره‏ى تركيب در نحو مى‏خوانيم كه چگونه بايد كلمه‏ها را: فعل و فاعل، فعل و مفعول، فعل و نايب فاعل، مبتدا و خبر، عوامل و معلول‏هايشان را تركيب كنيم و چگونه حال و تميز را در كلام بياوريم و چگونه جمله‏ها را بسازيم و چگونه آنها را بخوانيم.

 در معانى به ما ياد مى‏دهند كه اين جمله‏ها را كجا به كار ببريم؛ چه وقت جمله را اسمى و چه وقت فعلى بياوريم و چه وقت آن را بياوريم، چه وقت واو عطف را بياويم، چه وقت جمله را طولانى كنيم و چه وقت جمله را طولانى نكنيم و چه وقت كوتاه و چه وقت بدون تأكيد كنيم و چه وقت تأكيد كنيم، چه وقت فاعل و مفعول و حال و تميز را در كلام بياوريم و چه وقت حذف كنيم. مسند و مسندٌاليه را چه موقع ذكر كنيم و چه موقع بيندازيم.

 در بيان مى‏آوريم كه چگونه يك مطلب را به صورت‏هاى گوناگون برسانيم و آشكار كنيم كه محمود سخاوتمند است و يا محمود حاتم است و يا مثل حاتم است و يا سفره‏اش پهن است و خاكسترش زياد. خلاصه از چه طريقى مطلب را برسانيم، از حقيقت يا مجاز يا استعاره يا تشبيه و يا كنايه.

 در بديع با آرايش‏ها و زيبايى‏هاى لفظى و زيبايى‏هاى معنوى آشنا مى‏شويم.

 استاد مى‏تواند در ضمن از جريان نثر و شعر عرب و از ادبيات جديد عرب و از روش نقد ادبيات در امروز گفت و گوهايى داشته باشد كه دانش‏آموز بتواند با وضع معاصر آشنا شود و در سطح ششصد سال پيش قرار نگيرد.

 در قسمت تفسير و تاريخ و نهج البلاغه؛ چون مسائل زيادترى مطرح است، از آن در جاى ديگرى گفت و گو مى‏كنيم.

 يك استاد بايد شاگرد را بر درس مسلط كند و در نتيجه علاقمند بنمايد و به پشتكار و جديت برساند.

 

 مسائل

 

۴- هنگامى كه انسان گرفتارى‏ها و سختى‏ها و مسائل موجود در راهى را براى رسيدن به هدفى در نظر بگيرد، ناچار آماده شده و توانايى درگيرى و حتى بهره‏بردارى در او بوجود مى‏آيد. اما هنگامى كه مسائلش را نشناخته باشد، با برخورد ناگهانى به مشكلات و سختى‏ها غافلگير مى‏شود و ضربه مى‏خورد و عقب مى‏نشيند.

 توجه به مشكلات خود باعث مجهز شدن و درگير شدن و استفاده كردن مى‏شود. هنگامى كه من مى‏دانم ازدواج و يا مسافرت به تهران چه سختى‏هايى دارد از اول وسائل رفاهيم را برمى‏دارم و يا توانايى بدنم را مى‏سنجم و حركت مى‏كنم. و هنگام برخورد آماده‏ام و منتظرم و تحمل مشكلى كه در انتظارش بوده‏اى خيلى آسان‏تر از برخورد با مشكلِ از راه رسيده و ناگهانى است. و مشكلات در مسير تحصيل و تفقه؛ مشكلات تأمينى و تحصيلى و معاشرتى و تربيتى بر سر راه است. فقرها، احتياج به ازدواج و محروم شدن از امتيازها و حتى برخوردارى از ذلت‏ها، چه بسا در اولين حمله انسان را از پاى درآورند.

 دوستى داشتم كه از هنر نقاشى و خط و مونتاژ هم برخوردار بود. وارد صحنه شده بود و با هم پيمان بسته بوديم كه از فلان تدريس دست بكشد و با هم حركت بكنيم و حتى در غذا با هم باشيم. او گفت: من خودم هنرهايى دارم و مسائل تأمينى برايم مطرح نيست. گفتمش باش كه اين بت‏ها را هم خواهند شكست و هنرت تو را به جايى نخواهد رساند. او شروع كرد. از تدريس دست كشيد و در اوائل كارش بود كه تابلوهاى سابقش مرجوع شد و به جاى اين كه هنرش خريدارى داشته باشد خريدارهاى سابق هم عقب كشيدند و پس آوردند و دوستم فصل عدس را شروع كرد.

 در يكى از حجره‏هاى يكى از مدارس ورشكسته سكنى گرفته بود و روز را با يك نان مى‏گذراند و حتى گاهى هم همفكرى را تور مى‏زد و نان را با او مى‏خورد. خودش مى‏گفت گاهى ديگر نان هم نداشتم و اين بود كه در حجره به جست و جو مى‏پرداختم و ته پاكت‏ها را بررسى مى‏نمودم. گاهى به عدسى و ماشى و خرت و پرتى برخورد مى‏كردم و آن را مى‏پختم و با آن زندگى را مى‏گذراندم. در همين دوره بود كه دوستم به ازدواج رسيد و رفته رفته پس از ويران شدن بتخانه و شكسته شدن بت‏ها آبادى برگرفت و جلوه‏ها شروع شد و الله خودش را نشان داد و در دل جا گرفت و بزرگ شد. راستى عجب دنيايى است؛ بت‏ها را مى‏شكنند و بتخانه را ويران مى‏كنند و آنگاه در اين دل ويران و از اين دل خراب گنج‏ها را بيرون مى‏كشند و آبادى‏ها مى‏آورند.

 هنگامى كه دوست من پيش بينى كرده وارد مى‏شود و آزاد، حتى از هنرش به كار مى‏پردازد، مى‏تواند روزهايش را بگذراند و در اين گذران يك دروه‏ى توحيدى را هم طى كند و جلوه‏هاى حق را هم ببيند و پس از اين دوره به زن و زندگى و رفاه هم برسد. در حالى كه اسير اين دام هم نيست و در فكر ديگران هم هست و به ياد فصل عدس خودش به عدسى‏ها سر مى‏زند و مساوات و ايثار را به دست مى‏آورد.

 اما اگر اين پيش بينى نبود، شايد در اولين حمله سنگر را خالى مى‏كرد و مى‏رفت به آنجا كه عرب نى بيندازد و يا از ترس بدبختى مى‏افتاد به دامن دوست و بيگانه و مى‏شد مريد باز، مريد ساز و يا واسطه‏ى خير، دلال وجوه شرعى و يا گرفتار منبر و خطابه به خاطر گذراندن زندگى.

 مشكلات تحصيلى هم چيزى كمتر از مشكلات تأمينى نيست. من خودم آنقدر به خاطر درس و استاد گريه كرده‏ام و آنقدر رنج كشيده‏ام و آنقدر از همراهانم بى‏اعتنايى ديده‏ام و ضربه خورده‏ام. البته اين گرفتارى‏ها مربوط به دوره‏هاى پايين است كه كسى به آن نمى‏پردازد؛ چون امثله گفتن و صرف و نحو را درس دادن كسر شأن است و در خور استعداد آقا نيست، در حالى كه در همين دوره‏هاى پايين، دوره‏ى سازندگى و دوره‏ى شكل گرفتن يك طلبه آغاز مى‏شود و در همين دوره‏هاست كه عاطفه‏ها و يا نفرت‏ها، ايثار و مساوات و يا خودخواهى‏ها و خوديابى‏ها، توحيد و يا شرك، آزادى يا اسارت، قدرت روحى و يا ضعف و زبونى، رشد يا انحطاط در طلبه شكل مى‏گيرد. و اگر مدرس خودش را مربى هم مى‏شناخت و اگر سازندگى را در حد لياقت خود مى‏ديد، ناچار وضع عوض مى‏شد و به اين دوره نيز مى‏پرداخت. در اين دوره، مى‏توان در نهاد پاك و خالى طلبه، هر چيزى را كاشت و بارور كرد؛ خدمت و يا خيانت، سازندگى و يا بى‏تفاوتى، توجه به خلق و يا توجه به خود را.

 و اين همه نه با حرف امكان دارد و نه با خواندن چند روايت در روزهاى پنجشنبه و جمعه.

 چون در مقاله ديگر به اين مسائل پرداختيم، اكنون از آن مى‏گذريم. اما مسأله‏ى معاشرت فرع مسأله‏ى تربيت است؛ چون هنگامى كه افراد ساخته نشده باشند و ملاك بدست نياورده باشند، در نتيجه به هر كجا سر مى‏گذارند و با هر كس دمخور مى‏شوند و در هر دامى مى‏نشينند. اما اگر مربى به طلبه‏اش ديد بدهد و او را متوجه و زرنگ بار بياورد و همچون نهنگ آماده‏اش كند و با ملاك، نه فقط با حرف‏ها و دستورها و بكن نكن‏ها آشنايش بنمايد، او مى‏تواند دوست و معاشر خود را بشناسد و حتى مهمانى رفتن و مهمان آوردن خود را رهبرى كند. و حتى لباس و رنگ لباس خود را بشناسد.

 ما استادى داشتيم كه در آخر هفته گاهى حرف مى‏زد و درد دلى مى‏كرد، بيشتر حرفش اين بود كه چرا طلبه‏ها ژيگول شده‏اند و شورت‏هاى عجيب و غريب و لباس‏ها و كفش‏ها و فكل‏ها را به خود آويخته‏اند. او از اين رنج مى‏برد و از معلول بازپرسى مى‏كرد. اما من مى‏ديدم كه چه عوامل و انگيزه‏هايى در ميان است و مى‏ديدم كه مادام كه اين‏ها بررسى نشوند و درمان نشوند، هيچ فريادى اثرى نخواهد داشت. آخر طلبه‏اى كه از شهوت سرشار است و به خاطر رسيدن به زن ديوانه است چگونه مى‏تواند به خدا برسد.

 آخر طلبه‏اى كه ملاكى براى لباس پوشيدن ندارد و هدفى براى درس خواندن كه هيچ، براى زنده ماندن هم ندارد و عشقى و شناختى در سر و دلش ننشسته چگونه مى‏تواند آن باشد كه استاد مى‏خواهد و استاد مى‏طلبد. اما اگر طلبه فهميد كه بايد رشد كند و در نتيجه با كسانى مى‏نشيند كه يا به آنها رشد بدهد و يا از آنها رشد بگيرد. به يكى از دوستانم كه گرفتار بعضى حرف‏ها شده بود گفتم: با كسانى باش كه تو را زياد كنند و گفتم: هر كس جز حق از تو مى‏كاهد و گفتم: ببين كه هنگامى كه با فلان شخص يا بهمان نفر مى‏نشينى او چه چيزى را در تو بزرگ مى‏كند، خودش را و يا خودت را و يا دنيا را يا خدا را. تو با اين ملاك دوست بگير و رفيق انتخاب كن و يا مرشد و پير و مرجع بگير.

 راستى اگر در افراد هدفى نُضج بگيرد اين هدف مى‏تواند آنها را رهبرى كند؛ خواه هدف پول باشد و يا قدرت و يا شهوت و يا قرب حق و تعالى و تكامل و رشد.

 ما به جاى اين كه در لباس پوشيدن دخالت كنيم، بايد اين ملاك‏ها و هدف‏ها را در دل‏ها بگذاريم و افراد را از ريشه عوض كنيم.

 يكى از دوستان شمالى من براى من درسى و عبرتى شده.

 يك روز عصر كسى درِ منزل را مى‏كوبيد. بيرون آمدم؛ يكى از آقايان شمالى بود كه در آنجا مدرسه‏اى دارد و طلبه‏هايى را جمع آورى مى‏نمايد و مردى بود خوش قيافه و خوش زبان.

 و طلبه‏اش جوانى بود شايد هفده ساله كه چند سال را در همان حدود به تحصيل گذرانده بود و تازه به سيوطى رسيده بود. آن هم جوانى بود تيز و شيطان و عاصى، با يك لباس بلند آخوندى منهاى عمامه كه شايد تا چند روز ديگر به آن هم مى‏رسيد.

 آقا پيشنهاد مى‏داد كه اين شاگرد را من عهده دار شوم و به او برسم. من نه براى اين پيشنهاد، كه به خاطر استعداد اين جوان عاصى قبول كردم؛ چون به خوبى مى‏ديدم او در اين قالب‏ها نمى‏گنجد و عاقبت عصيان مى‏كند و بيرون مى‏رود؛ نه تنها خودش فاسد مى‏شود كه به فساد مى‏پردازد.

 من در آن چند روز، بيشتر با او دوست شده بودم و به روحش راه يافته بودم كه خودش و پدرش و فاميلش چه بوده‏اند و چه هستند و چه مى‏خواهند. و فهميده بودم كه چگونه آمده بود، چگونه تا به حال رشد كرده و فهميده بودم كه چه دوستانى دارد و چه آرزوهايى و چه نقطه ضعف‏هايى. در اين مدت دوستى كامل او را جلب كردم و حتى به خاطر نقطه ضعف‏هايش به او پول مى‏رساندم. شايد براى اولين بار بود كه او با اين روش پول مى‏گرفت و شايد اولين بار بود كه با اين پول گرفتن مسئوليت‏هايى را مى‏پذيرفت و درس‏هايى را به جان مى‏خريد؛ چون برايش شرح داده بودم كه چگونه بايد به يكديگر رسيد و چگونه بايد حتى در مسائل خصوصى همنوا بود.

 در اين مدت يافته بودم كه اول لباسش را تنش كرده‏اند. برنامه‏ى مدرسه اين بود و يافتم كه به همين زودى مى‏خواهد در بياورد.

 چند مدتى كه تابستان پيش آمده بود از هم جدا شديم. پس از مدتى كه او آمد نه لباس بر تنش بود و نه آن سر به زيريش همراهش. ژيگول بود، به اصطلاح استاد ما قرتى.

 با اين وصف من پذيرفتمش و با او همان دوستى را ادامه دادم تا حدى كه بنا شد ازدواج كند و زن بگيرد، در حالى كه تا چندى پيش به قدرى بى‏شخصيت بود كه نمى‏توانست خودش را تحمل كند.

 او يافته بود كه ازدواج نه به خاطر راحتى بلكه به خاطر فشارهايش و به خاطر كلاس بودنش بايد عملى شود و يافته بود كه زن چه نيازهايى دارد و اين نيازها چگونه و در چه زمانى بايد برآورده شوند. او حتى فهميده بود كه چگونه و چه وقت صلح كند و يا قهر كند و تندى كند و يا نرمش نشان دهد.

 ازدواج كرد و با چند نفر ديگر از رفقايش كه خود آنها را جمع آورى كرده بود و به خود بسته بود و با هم راه افتاده بودند ازدواج كردند و تا امروز كاملاً موفق هستند.

 از زمانى كه ژيگول شده بود آن آقاى مسؤول شمالى به او بى‏اعتنايى كرد و حتى برايش بدى‏ها گفت و در هر مجلس تخطئه‏اش كرد.

 خودش به من مى‏گفت كه همه به من حمله كردند، اگر شما هم با من اين كار را مى‏كردى، تصميم داشتم كه بيرون بروم و كنار بروم. و خودش مى‏گويد كه امروز خودم را سرزنش مى‏كنم و رنج مى‏برم و بسيار ناراحتم كه چرا فلان لباس را با فلان قيمت در آن موقع خريده‏ام و خودش مى‏گويد حالا مى‏فهم كه چرا با من سخت‏گيرى نمى‏كردى. و جوابش دادم كه چرا سخت گيرى كنم؟ من بايد به تو هدفى مى‏دادم و ملاكى و عشقى و شناختى و دردى تا تو خودت بر خودت سخت گيرى كنى.

 غرضم از اين داستان اين بود كه ما نبايد مسائل تربيتى و معاشرتى را سطحى حل كنيم و با چند تا حرف كارش را بسازيم و از علت‏ها و عوامل غافل بمانيم و فقط معلول‏ها را محاكمه كنيم. وگرنه روح‏هاى عاصى از راه مى‏گريزند و روح‏هاى معتدل، سست بار مى‏آيند و مرده و بى‏تفاوت و يا سازشگر و بازيگر مى‏گردند.

 براى تربيت دانش آموز هنگامى كه به او ملاك‏ها را نشان داديم و برايش زمينه‏ها را فراهم كرديم خود او بهتر مى‏تواند حركت كند و بهتر مى‏تواند در برابر مانع‏ها ايستادگى كند و از آنها بگذرد. آنها كه تمام راه را ديده‏اند و آمده‏اند ديگر آماده هستند. اما آنهايى كه آمده‏اند تا ببينند، به جايى نمى‏رسند و در اولين برخورد از پاى مى‏افتند...

 بايد ديد و آمد نه اين كه آمد و ديد...

 براى اين ديدار پيش از عمل به طرح كلى نياز هست. ما در اين طرح مجموعه‏ى عمل را مى‏بينيم و در عمل اين مجموعه را پياده مى‏كنيم و در نتيجه گرفتار خرابكارى و دوباره كارى و كند كارى نمى‏شويم و همانطور كه گذشت طرح براساس هدف استوار مى‏شود و به شناخت وظيفه‏ها و نيازها و مراحل و مسائل مى‏انجامد.

 آنها كه در طرح ريزى از بالا تا پايين‏ترين مرحله را طى كرده‏اند مى‏توانند در عمل از پايين‏ترين مرحله تا اوج را به راحتى پشت سر بگذارند. اين‏ها به شهادت رسيده‏اند و شاهد شهيد و گواه راه خويش هستند و در آن حضور دارند، نه آنكه غايب و چشم بسته باشند.

 آنها كه مى‏گويند تو شروع كن تا راه به تو بگويد كه چگونه بايد بروى غافل هستند كه اگر تمام راه در طرح مشخص نشده باشد، شروعى امكان ندارد.

 من در يك مرحله مى‏فهم كه بايد خانه‏اى بسازم؛ چون دربدرى و اسباب كشى پدرم را در آورده. آنگاه براى ساختمان به طرح و نقشه روى مى‏آورم و در طرح تمام عمل را مى‏بينم و آنگاه به عمل دست مى‏زنم تا راهم را كه ديده‏ام طى كنم و تمام كنم.

 ولى ما نه طرح داريم و نه تمام راه را ديده‏ايم. و اين است كه واپس مى‏رويم و پشت مى‏كنيم.

 ما براى ساختمان يك بنا در اجزاء اين ساختمان زياد فكر مى‏كنيم كه آجرش چطور باشد، سنگش چطور باشد، و در و پنجره‏اش فلان و بيسار. ما بر روى مواد و اجزائش زياد فكر مى‏كنيم اما به نقشه و طرح كلى ساختمان كمتر توجه داريم. در نتيجه اين اجزاء عالى بدون نقشه و يا در يك نقشه‏ى لجن و بى‏حساب سخت باعث رنج و خود خورى خواهد شد.

 در مسير تحصيل و تعليم و تربيت در قسمت اجزاء و مصالح (صرف و نحو و اصول و...) زيادى فكر مى‏كنيم اما به يك نقشه جامع كه اين مصالح را به بهترين وجه و در جاى خود به كار گرفته باشد كمتر فكر كرده‏ايم و در نتيجه بيشتر ضرر داده‏ايم.

 اين جزئى نگرى‏ها كه با نگرش كلى و نقشه‏ى جامع همراه نبوده چيزى جز رنج و مزاحمت نيافريده است. و حتى باعث پراكندگى و تشتت هم شده است. و به دنبال آن جزئى نگرى و تورم بى‏حساب و اين تشتت و پراكندگى، ناچار مسأله‏ى تخصص مطرح مى‏شود كه مى‏بينيم مطرح شده است. و اين تخصص از يك سو باعث دقت و عمق بيشتر علوم گرديده و از سوى ديگر ناهماهنگى و هرج و مرج را به دنبال آورده است تا آنجا كه شايد مجبور شويم براى قسمت اسم در صرف و نحو بيست تخصص بگذاريم. همانطور كه در علوم جديد براى يك دندان شايد بيست تخصص گذاشته‏اند.

 و اين است كه اين تخصص و آن تشتت و آن تورم، خود باعث يأس‏ها و بدبينى‏ها و شتاب‏ها و بى‏حوصلگى‏ها شده تا آنجا كه به خاطر دست يافتن به يك راه ميان‏بر، افراد دلسوز و ناآشنا خود را به دره‏ها زده‏اند و به بن‏بست رسيده‏اند و از دست رفته‏اند.

 ما بايد افراد را و دانش آموزان را با طرح كلى و نقشه‏ى جامع همراه كنيم و براى تربيت و ساختن آنها بجاى اين روش متداول، حفظ قرآن و تفسير و نهج البلاغه و تاريخ... او را با كليدها و ملاك‏ها و روش‏ها آشنا كنيم.

 

 كليدها

 

 كليدهايى كه او را به شناخت خودش و كارش و در نتيجه شناخت كارگاهش آگاه مى‏كند. كليدهايى كه او را به جهان بينى اسلام و عقايد و ايدئولوژى اسلام رهنمون مى‏شود (در مقاله‏ى مسؤوليت و سازندگى از اين كليدها گفت و گو شده كه تفكر در استعدادها و در آفرينش و در خلقت...) كليدهايى هستند كه ما را به شناخت خود و كار خود و مقدار ادامه‏ى خود و در نتيجه وسعت هستى آشنا مى‏كنند.

 

 ملاك‏ها

 

 با شناخت استعدادهاى انسان و با شناخت رقابت و تضاد استعدادها، به نقش انسان پى مى‏بريم كه بيش از رفاه و خوش بودن است؛ چون براى خوشى به فكر و عقل نياز نداشت و غرائز كافى بودند. در نتيجه از رقابت فكر و عقل و غرائز مى‏يابيم كه كار انسان حركت است و آن هم حركتى به سوى برتر و در نتيجه رشد.

 با اين شناخت از كار انسان به ملاك‏ها مى‏رسيم كه:

 ۱ - ملاك اول در هر كار و در صحنه همين رشد است و نه خوشى و دلخواهى. بايد انفاق و سلام كردن و احترام مؤمن و... با اين ملاك بخواند و براى دو طرف رشد و حركت بياورد، نه ركود و خسارت.

۲ - ملاك دوم، توحيد و تقوا است؛ چون با غير او بودن و براى غير او حركت كردن خسارت است و باخت است.

 در نتيجه به حالى مى‏رسيم كه جز او در درون ما نباشد؛ چون به عظمتى رسيده‏ايم كه هر نسيمى ما را حركت ندهد. اين كاه است كه با فوت بچه‏ها حركت مى‏كند. اما كوه را حتى طوفان‏ها تكان نمى‏دهند. و در آنجا كه با اعمالى برخورد مى‏كنيم كه در يك زمان جمع شده‏اند و امكان جمع كردن ندارند، در اين مرحله اهميت‏ها را نظر مى‏گيريم.

۳- ملاك سوم ملاك اهميت است و اگر همه در يك سطح از اهميت بودند، ملاك چهارم مطرح مى‏شود.

۴- ملاك چهارم صعوبت است.

 چون كارها به اندازه فشارى كه بر ما مى‏گذارند به ما رشد مى‏دهند. و در نهج البلاغه است كه على مى‏فرمايد: " هر گاه برايم دو كار پيش مى‏آمد به آن روى مى‏آوردم كه براى خدا محبوب‏تر بود و اگر در يك سطح بودند به آن روى مى‏آوردم كه بر من سخت‏تر بود ".

 با شناخت اين ملاك ديگر انسان اسير اعمال و جزئيات باقى نمى‏ماند و در هر بن‏بست راه خودش را مى‏يابد و وظيفه‏اش را مى‏شناسد.

 

 روش‏ها

 

 و براى رسيدن به تفسير و تاريخ و نهج البلاغه و روايت، بجاى اين كه از مطالب تفسيرى بگوييم بهتر است كه روش‏ها را به دست بدهيم؛ چون مطالب تفسيرى احتياج به تخصص دارند و سال‏ها طول مى‏كشد، در حالى كه به دست دادن روش‏ها در زمان كمى انجام مى‏گيرد و سود زيادترى به دست مى‏دهد.

 اين روش‏ها در چند قسمت خلاصه مى‏شوند:

۱- روش تربيتى

۲- روش تفكر و برداشت از مطالعه

 ۳- روش تدريس

 ۴- روش برخورد و بحث

۵- روش تفسير

۶- روش برداشت از نهج البلاغه و روايت

۷- روش برداشت از تاريخ

۸- روش استنباط از منابع.                    ص۵۱-۲۳

 

 

 

 

 

 

 

 کتاب استاد و درس (صرف و نحو)از سری روش ها اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386 ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |