تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










در آمدی بر علم اصول و جایگاه فقه و شئوون فقیه

 از کتاب درآمدی بر علم اصول و جایگاه فقه و شؤون فقیه

......فقه مراحلى دارد؛ فقه دين، فقه مقاصد، فقه كلام، فقه احكام.

 و هر كدام از اين مراحل فقه به اصول و روشهايى نياز دارد. همانطور كه هر مرحله از فقه دين همراه اصول و روشهاى خاصى مى‏گرديد، مرحله‏ى اسلام، با سؤال و درك حضورى و ميزان و توجه به تركيب در مجموعه‏ها.

 مرحله‏ى ايمان با شكر و بلاء و تمحيص.

 مرحله‏ى تقوا و عمل با فرقان و مراحل ديگر با تثبيت و تسديد و كفايت و بلوغ و تمتع همراه است كه در آيه‏هاى قرآن به اين تثبيت قلب و ربط قلب و تثبيت اقدام و تسديد قول و عمل و كفايت، هنگام عجز و بلوغ و تمتع حسن، اشاره شده است.

 

 فقه مقاصد، درك اين نكته است كه چرا فرموده‏اند، نه چه فرموده‏اند چرا امام امير المؤمنين در نهج البلاغه مثلاً به اين مباحث مختلف از دنيا و جهاد از مرگ و زهد و قتال و از بلاء و مصيبت و از عظمت حق و حقارت ماسوا و عظمت آفرينش جهان و انسان پرداخته‏اند.

 اين درك مقاصد و فقه به معانى و آشنايى با عنايتها و اهداف است كه بالاترين فقه‏ها نام گرفته است؛ «أنتُم أَفْقَهُ النّاسِ اذا عَرَفْتُمْ مَعانىَ كَلامِنا» يا «مَعاريض كَلامِنا»۱، شما فقيه‏ترين مردم هستيد اگر به معانى و مقاصد و يا پوششها و چهره‏هاى كلام ما آشنا باشيد. همين فقه است كه اختلاف كلام و تفاوت جوابها را مى‏شناسد و با توجه به اسلوب كلام، انحرافهاى از اين اسلوب را به خاطر تقيه و يا ضعف سائل مى‏فهمد و جراب النورة را بر نمى‏دارد.

 فقه مقاصد، اصول ديگرى مى‏خواهد كه تو را به خانه بياورد و از داخل خانه آگاه كند. «منا» بشوى و از آنها بشوى تا مقاصدشان را بفهمى و اين معيت و همراهى، محتاج تبعيّت است كه؛ «مَنْ تَبِعَنى فَانَّهُ مِنّى وَمَنْ عَصانى فَانَّكَ غَفُورٌ رَحيمٌ»۲.

و اين تبعيت، معرفت به حق آنها و تولى و تبرى را مى‏خواهد«عارفاً بِحَقِّكَ مُوالياً لاَِولِيائكَ مُعادِياً لاَِعْدائِكَ»۳. اين سه مرحله، معيت و همراهى در دنيا و آخرت را به وجود مى‏آورد.  حق آنها اولويت و ولايت آنهاست و اين كه ولى از من به من سزاوارتر است. عشق و غضب و مال و جان من را آنها سزاوارترند. حركت و سكون من نه از ناحيه‏ى نفس و هواى من كه با امر و اشاره‏ى آنها تحقق بيابد و لازمه‏ى اين ولايت پذيرى و تسليم و اساس اين حق،در اين معنا استوار است كه من ولى را آگاه‏تر و مهربان‏تر و آزادتر بشناسم. چون مهربانى من از حب نفس و غريزه است و محبت ولى از سعه‏ى وجود و رحمت واسع و آگاهى من از محدوديت برخوردار است و آگاهى او به تمامى عوالم نظر دارد و با احاطه‏ى ربوبى پيوند خورده است. من محدود و اسير هستم و او محيط و مسلط و فارغ و تركيب اين آگاهى و آزادى، عصمت ساز است. و اين عصمت، تسليم و تبعيت را آسان مى‏نمايد و وفا و سبقت را به دنبال مى‏آورد چه سبقت در اعمال خير و چه سبقت در درجات اخلاص و بالاترين حدود نيت و احسن النيات، كه اين دو سبقت به قرب مى‏انجامد. «السابِقونَ السَّابِقُونَ اُولئك الْمُقَرَّبُونَ»۴. كه اين دو سبقت امتثال اين دو امر است. «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ»۵، «فَاسْتَبِقُوا الصِّراطَ»۶

اين فقه، به تبعيت و تسليم و سبقت و وفا محتاج است. وفا يعنى سرشار كردن و لبريز كردن و اين وفا گاهى از روى غريزه و گاهى به خاطر عادت و گاهى به خاطر دنياست. و گاهى نتيجه‏ى محبت و زهد، نتيجه‏ى ايمان و آزادى است. آنجا كه مشك تو سوراخ است و آنجا كه دل تو گرفتار است، تو كم مى‏آورى و كم مى‏گذارى و در نتيجه به مقام اخوت و طيران و باب الحوائجى، نمى‏رسى.ص ۲۹-۲۶


۱-      معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص ۱ و ص۲و اختصاص، شيخ مفيد، ص ۲۸۸.

۲-      ابراهيم، ۳۶.

۳-     بحار الانوار، ج ۱۰۰، ص ۲۹۳ح۱۹و ح ۲۰

۴-      واقعه،۱۰و ۱۱.

۵-  بقره، ۴۸ و مائده، ۴۸.

۶-    يس، ۶۶.

 

 

......از مبحث  جایگاه فقه و شؤون فقیه

 

..... حركت

 

۱ ـ در كنار برخوردهاست كه جرقّه‏ها سر مى‏كشند و شعله‏ها گسترده مى‏شوند و روشنايى و شناخت، راه ما و كار ما و روش ما را فرا مى‏گيرد.

 من تصميم داشته‏ام كه برخوردها وتجمع‏هايم را به گونه‏اى قرار بدهم كه از اول نتيجه‏اش را گرفته باشم و بهره‏اش را برده باشم و بر همين اساس در برخوردهايم در انتظار نبوده‏ام و در هر صورت سود گرفته‏ام.

 هنگامى كه راهى دراز در پيش داريم بايد همه كارهاى ما حركت و رفتن باشد و يا لااقل در حال حركت و رفتن و پويايى و ناچار بايد تجمع ما و برخورد ما، خودش حركت باشد و كار باشد و لااقل در حال حركت و همراه كارها....

 دوستى داشتم  كه سؤال مى‏كرد اگر در فلان راه قدم بگذارم چه وقت به نتيجه مى‏رسم و اگر امروز راه بيفتم چه وقت، چند سال ديگر به فقه و اجتهاد و فلان دست مى‏يابم.

 از او پرسيدم چگونه مى‏خواهى وارد بشوى و با چه شناختى مى خواهى شروع كنى. اگر شروع تو از روى هوا و هوس و يا تقليد و تلقين باشد هيچ وقت به نتيجه نمى‏رسى هرچند به فقه و اجتهاد و عرفان و فلسفه و... هم رسيده باشى. چون اين‏ها خود بت تو و مانع تو و مايه‏ى غرور تو خواهند گرديد. اما اگر از روى شناخت وظيفه و در زمينه‏ى آزادى از هوس‏ها و حرف‏ها و جلوه‏هاى دنيا شروع كرده باشى از همين لحظه، تو به نتيجه رسيده‏اى و به انسانيت رسيده‏اى. چون انسان يعنى همين از سطح غريزه‏ها حركت كردن و تا حدّ وظيفه راه رفتن. و اين است كه هنگامى كه به اجتهاد و عرفان و دانش‏هاى ديگر هم برسى، اين‏ها برايت بت نمى‏شوند و در وجود گسترده‏ى تو توفان به‏پا نمى‏كنند و غرور تو را آب نمى‏دهند و پروار نمى‏سازند.

 كسى‏كه اين گونه شروع كند و كسى‏كه اين گونه برخورد داشته باشد ديگر در انتظار نيست كه به مقصد برسد چون اين مهم نيست كه برسيم، مهم اين است كه در راه باشيم و در حركت باشيم، كه؛ «من يخرج من بيته مهاجراً الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله». كسى كه هجرت كرد، هرچند نرسيده باشد و مرده باشد، در هر صورت به پاداش خود رسيده. در اين جمله خيلى لطافت هست كه؛ «فقد وقع اجره على الله» - نه يقع اجره عليه - گذشته است و بر عهده‏ى خدا قرار گرفته است.

  آن‏ها كه از روى وظيفه حركت مى‏كنند و آن‏ها كه برخوردهاشان و تجمع‏هاشان حركت است، ديگر در انتظار رسيدن به مقصد نيستند و هوس وصل ندارند، كه اين هم هوس است و اين هم اسارت است و در يك مرحله همين هم شرك است. 

  

چقدر فرق است ميان اين‏گونه حركت كه نتيجه‏اش به مقصد وابستگى ندارد، بلكه با كيفيت و چگونگى خودش مربوط مى‏شود و حركت‏هاى ديگر كه پس از رسيدن به مقصد هم نتيجه‏اى به دست نمى‏دهند و جز غرور و ظلمت چيزى نمى‏آفرينند. حركت از روى وظيفه و تجمع به خاطر وظيفه، نتيجه‏اش پيش‏خور شده و پاداشش گذشته است. 

 

 آزادى

 

 2 - هنگامى اين كيميا به دست مى‏آيد كه انسان از عوامل و انگيزه‏هاى ديگر آزاد شده باشد و به عظمتى رسيده باشد كه جز امر حق و دستور حق، هيچ امرى و دستورى در وجود عظيم او حركتى به وجود نياورد....

  هنگامى كه وجود ما سبك مانده باشد به ناچار همانند كاه دستخوش يك فوت، حتى فوت يك بچه خواهد شد و با هر حرفى و هر هوسى و هر جلوه‏اى به سويى خواهد رفت. اما هنگامى كه به عظمت خود رسيده باشد ديگر جز با عظيم سودا نخواهد كرد و جز با الله با كسى و چيزى نخواهد رفت. آن‏هايى كه كوه شده‏اند و از اين گذشته، رسوخ كرده‏اند و ريشه گرفته‏اند، باتوفان‏هاى بزرگ تكان نمى‏خورند و عواصف هم محرك آن‏ها نخواهد بود تا چه رسد به نسيمى از دهانى.

  تا ديروز ما به خاطر چيزها و ناچيزهايى حركت مى‏كرديم و حتى مى‏دويديم اما امروز كه به بلوغ رسيده‏ايم و عظمت خود را شناخته‏ايم، ديگر با آن تيله‏ها و فيلم‏ها و مدادها و بارك‏الله‏ها حركت نمى‏كنيم.

 آن‏ها كه يافته‏اند از تمام هستى بزرگ‏ترند و حتى از بهشت برتر هم هست ديگر حتى به خاطر بهشت حركت نمى‏كنند و اين پاداش هم محرك آن‏ها نمى‏شود، كه؛ «رضوان من الله اكبر».

  مادام كه اين شناخت از عظمت انسان و اين ديد به كمى و ناچيزى هستى ما را پر نكند، سخن از وظيفه گفتن، سخن است و حرف است و درگيرى با يك بت است و اسارت در يك حجاب است.

  اين كيميا جز در زمينه‏ى آزادى به دست نمى‏آيد و اين آزادى جز با اين شناخت، شناخت عظمت انسان و شناخت ناچيزى آنچه جز حق است، جلوه نمى‏كند و اين شناخت هم جز با تفكر در استعدادهاى انسان، ميسر نمى‏شود.

  كسى‏كه فهميد استعدادها و سرمايه‏هايش بيش از اين محدوده و بزرگ‏تر از بهشت است، ديگر به بهشت هم دلخوش نيست و در اين حد جز حق و جز امر او، براى اين روح بزرگ و عارف، حركتى نمى‏آورد و جز وظيفه چيزى او را پيش نمى‏برد.

 

 شناخت وظيفه

 

۳- پس  از رسيدن به اين آزادى و دست يافتن به اين زمينه، مى‏توان از وظيفه سخن گفت و اين جاست كه نوبت به شناخت وظيفه و راه شناسايى وظيفه مى‏رسد و البته اين روح بزرگ و آزاد، با ملاك اهميت و به كمك ميزان مى‏تواند وظيفه‏اش را بشناسد.

در جاى ديگر به اين اصل رسيده‏ايم كه اگر كسى در صراط عبوديت بود و از غير حق آزاد بود، ناچار به سبل و به وظيفه‏ها هدايت مى‏شود كه؛ «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا».

  پس ميزان و ملاك اهميت براى شناسايى وظيفه كافى است. البته هنگامى كه به آزادى رسيده باشيم و به عبوديت حق چنگ زده باشيم.

 در درون انسان ترازويى هست و ميزانى هست كه با آن مى‏سنجد و مسائل را مقايسه مى‏كند و اين ترازو هنگامى كه تحت تأثير عوامل درونى ما نباشد و آزاد شده باشد، مى‏تواند كارگشا باشد و اهميت‏ها را نشان بدهد و شك نيست كه اهميت وظيفه را مشخص مى‏سازد.

  با آزادى و با ميزان و با ملاك اهميت و ضرورت، مى‏توان به وظيفه دست يافت و با وظيفه از انتظارها رها شد و به بهترين نتيجه‏ها رسيد.

 

 حيات و رشد

 

 ۴ - ما امروز به مرگ‏هايى رسيده‏ايم. مرگ روح، مرگ دل، مرگ عقل، مرگ فكر، مرگ معرفت و عقيده و عمل. در نتيجه ضرورى‏ترين مسأله‏ى ما حيات است و ضرورى‏ترين حيات‏ها، حيات قلب و حيات روح است. چون تا زنده دل نباشيم از زندگى‏ها رشدى نخواهيم گرفت و از حيات‏ها بهره‏اى نخواهيم برد و حيات چيزى جز رشد نيست و اين‏كه گفتم ما به مرگ‏هايى رسيده‏ايم از همينجاست، چون ما به رشدى نرسيده‏ايم و حركتى نكرده‏ايم و اين است كه مرده‏ايم. هركس كه رشدى ندارد مرده است هر چند در هر دقيقه چند بار شش‏هايش از هوا خالى و پر شود.

 اين حيات و اين زندگى از كجا و از كدام چشمه به‏دست مى‏آيد؟

  در سوره‏ى انفال آمده است: «يا ايها الذين امنوا استجيبوا لله و الرسول اذا دعاكم لما يحييكم و اعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه و انه اليه تحشرون».

  اين حيات در گرو جواب گويى و استجابت رسول الله (ص) و اين حيات در دعوت رسول و دين رسول است و بر همين اساس است كه گفته‏اند: «تزاوروا، تلاقوا، فان فى زيارتكم احياء لقلوبكم و ذكراً لاحاديثنا».

  در برخوردهاست كه از گفته‏هاى نو و تازه‏ى امام ياد مى‏شود و دل‏ها زنده مى‏شود. ما امروز به روشنفكرى رسيده‏ايم اما همين روشنفكرى شده يك بت بزرگ ما و مانع رشد ما. چون روشندلى و عشق در ما جاى پا نداشته و تا اين روشندلى و عشق نيايد كارى از پيش نمى‏رود. چون اين عشق است كه ما را به عمل مى‏كشاند. عاشق بدون عمل نيست، هر چند عالم بى عمل مى‏ماند.

 

  و اين روشندلى و زنده‏دلى در گرو برخوردهاست. چون در برخوردهاست كه جرقه‏ها سر مى‏كشند و شعله‏ها گسترده مى‏شوند و استعدادهاى ما و كار ما و راه ما مشخص مى‏گردند. و با شناخت استعدادها، همت‏هاى ما سر مى‏كشند و ما را به راه مى‏اندازند.

  حيات در دعوت رسول است و در وسعت دين است. دينى كه از تفكر شروع مى‏شود؛ تفكر در آيه‏ها و در تاريخ و جامعه و در انسان و با اين تفكرها به شناخت‏هايى مى‏رسد. شناخت انسان و هستى و نقش انسان در آن. و با اين شناخت‏ها به عقيده‏هايى دست مى‏يابد. و براساس آن تفكرها و آن شناخت‏ها و اين عقيده‏ها، احكام و نظام‏هاى دين قرار مى گيرد.

  بايد اين دعوت را شناخت و در آن تفقّه داشت و پس از تفقّه به جواب دادن و استجابت پرداخت و به جهاد دست زد1. يك دوره، دوره‏ى آگاهى و تفقّه است و سپس دوره‏ى آگاهى دادن و انذار؛ «ليتفقهوا فى الدين و لينذروا». يك دوره، بارگيرى و يك دوره بازدهى و بارگذارى.

  و اين‏كه گفتم حيات در گرو اطاعت رسول و در گرو دعوت اوست، نه فقط حرفى است به تعبد، بل حقيقتى است برهانى كه در اين آيه مطرح شده است.

 حيات يعنى رشد و حيات انسان يعنى رشد تمام استعدادهاى او و زياد شدن تمام سرمايه‏هاى او. در اين جا بايد كمى دقت كرد كه چه كسى مى‏تواند به رشد اين استعدادها و به زياد شدن اين سرمايه‏ها كمك كند؟

 كسى كه در مرحله‏ى اول اين استعدادها را بشناسد و سپس قلمرو آن‏ها را بشناسد و سپس از قانون‏هايى كه بر آن‏ها حاكم است آگاهى داشته باشد.

  كسى مى‏تواند به حيات و رشد چشم من كمك كند كه در مرحله‏ى اول چشم را و دستگاه دقيق آن را بشناسد و سپس قلمرو ديد مرا بشناسد كه براى چند متر، چند كيلومتر و يا تا حدى بايد كار كند و سپس از عواملى كه بر چشم من اثر دارند و قانون‏هايى كه بر آن حاكم هستند آگاهى داشته باشد تا بتواند نور چشم مرا زياد كند و از چشم من بهترين بهره‏ها را بگيرد و در بهترين قلمروها آن را به جريان بياندازد.

  با اين توضيح آشكار مى‏شود كه جز الله و كسانى كه با او ارتباط دارند، هيچ كس نمى‏تواند به انسان زندگى ببخشد، چون اين‏ها نه از استعدادهاى عظيم انسان خبرى دارند و نه از قلمرو استعدادهاى او و از طول راه او و نه از قانون‏هاى حاكم بر اين استعدادها، آن هم در مجموعه‏ى اين راه دراز و قلمرو گسترده.

  بر اساس اين توضيح آشكار مى‏شود كه چرا حيات در گرو استجابت و همراه دعوت رسول و دين حق است.

  از آنجا كه مسأله‏ى حيات ضرورى‏ترين مسأله‏ى ماست، مسأله‏ى تفقّه در دين و انذار خلق، يعنى آگاه شدن و آگاهى دادن ضرورى‏ترين مسأله مى‏شود كه بايد در تجمع‏ها به آن پرداخت و در برخوردها به آن انديشيد. چون هر تيپى در برخوردها مسائلى را مطرح مى‏كند كه براى آن‏ها ضرورت دارد؛ عطارها و بقال‏ها و دزدها و تاجرها همه از مسائل ضرورى خود گفت‏وگو دارند. ص۱۰۸-۱۰۱

 

 

.....طرح جامع

 

 با روى كار آمدن مكاتب و استقرار آن‏ها در ملت‏هاى متمدن ناچار مذهب دچار رقيبى سرسخت شد و مذهبى‏ها گرفتار تضاد و بحران انتقال.

 باروى كار آمدن تضاد و آزادى ناچار دوره‏ى پذيرش قطعى مذهب گذشت و زمان انتخاب و مقايسه فرا رسيد.

  و دراين زمان، نياز ما طرح كلى مكتب اسلام و عرضه‏ى كامل مذهب حق است. ديگر نمى توان مذهب را به تدريج و هنگام عمل توضيح داد. چون شبهات، شبهات اصولى است و مسأله، مسأله‏ى انتخاب و مقايسه و در هنگام مقايسه بايد مجموعه را در نظر گرفت و سنجيد، نه تكه تكه و پراكنده.

 

 امروز مسائل اسلامى در زمينه‏هاى جهان‏بينى و ايدئولوژى و نظام‏هاى حقوقى و سياسى و حكومتى و اقتصادى و اجتماعى، مورد بررسى قرار گرفته و در اين زمينه طرح‏هايى داده شده البته سطحى و ناهماهنگ و چه بسا غيراسلامى.

 بر فرض اين طرح‏ها اسلامى و خالص هم بود، اين كفايت نمى‏كرد، چون بايد تمام مذهب مطرح مى‏شد و هر قسمت با روابطش بررسى مى‏گرديد و جايگاه حقيقى هر يك به دست مى‏آمد.

 در عرصه‏ى فقه اسلامى و دين بايد در جست‏وجوى طرح جامع و هماهنگ و عميق بود و در هر صورت مى‏توان گفت كه دين از معارف - جهان‏بينى - و عقايد - ايدئولوژى - و نظام‏ها و احكام برخورداراست و اين همه با تفكر به‏دست مى‏آيد.

 دين با تفكرآغاز مى‏شود كه؛ «قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموا لله مثنى و فرادى ثم تتفكروا».

تفكرى در جامعه و تاريخ و در پديده‏ها،آيه‏ها و در انسان، در استعدادهاى او و خلقتش.

 و براى رسيدن و شناخت دنيا و نظم و هدف و نقش انسان در جهان بايد از انسان شروع كرد. همانطور كه از آيه‏ى 80 سوره‏ى روم به دست مى‏آيد كه با تفكر در انسان، هدف هستى و حقيقت آن آشكار مى‏شود.

با تفكر در خلقت انسان به فقر و ضعف و عجز و جهل او پى مى‏بريم و سپس از دادن‏ها و گرفتن‏ها، دهنده و گيرنده را مى‏يابيم و در اين حد اين موجودِ هيچ، به سوى بى‏نياز نيرومند بالغ و حكيم، كشيده مى‏شود و با او پيمان مى‏بندد. چون او را از خود به خود نزديك‏تر مى‏بيند و او را از خود به خود آگاه‏تر مى‏يابد، اوست كه بر هستى احاطه دارد و اوست كه محبت‏ها را آفريده است.

 با تفكر در استعدادهاى انسان كار انسان مشخص مى‏شود كه خوردن و خوابيدن و خوش بودن نيست و نظم و عدالت و رفاه نيست. چون براى اين كارها به اين همه استعداد نياز نبود.

 از تضاد استعدادهاى عظيم انسان مى‏يابيم كه كار انسان حركت است، خوردن متحرك و نظم و عدالت و رفاه متحرك.

 و با اين ديد ناچار دنيا شناخته مى‏شود كه؛ عشرتكده نيست و آخور نيست و خوابگاه نيست، بل راه است و كلاس و كوره.

 و با مقدار استعدادهاى انسان مقدار حيات او و ادامه‏ى او مشخص مى‏شود و در نتيجه هستى و ادامه‏ى آن تا بى‏نهايت آشكار مى‏شود. از آنجا كه انسان بى‏نهايت استعداد دارد ناچار هستى بى‏نهايت ادامه خواهد يافت، كه؛ «خلقتم للبقاء لا للفناء».

هنگامى‏كه انسان بى‏نهايت ادامه دارد و هنگامى كه دنيا راه است و هنگامى كه انسان حركت است و رشد است ناچار بايد جهت حركتى باشد. آخر حركت به سوى چه؟ به سوى چيزى كه پائين‏تر از ماست يا برابر با ماست و يا عالى‏تر؟ ناچار بايد حركت به سوى عالى‏تر باشد و تكاملى باشد، پس وجود عالى‏تر و برتر از انسان كيست؟

 آنكه انسان را بى‏نياز كرده، حكمت در سرش ريخته و آنكه بر او حاكم است و اين حاكم قانون‏هاى ديالكتيكى و طبيعى و تكاملى نيستند، اين قانون‏ها خود تنظيم‏كننده و كنترل كننده را اثبات مى‏كنند و اين است كه اله مى‏شود جهت حركت انسان و هستى و جامعه كه؛ «اليه يرجع الامر كله» و «اليه المصير» و «الى ربك المنتهى»  «و اليه الرجعى».

و در اين حد ناچار راهى مى‏خواهيم؛ صراط.

 وسيله‏اى مى‏خواهيم؛ عقل كه مى‏سنجد و عشق كه حركت مى‏دهد و عجز كه مى‏رساند.

 و سر منزلى داريم؛ معاد و آخرت. معاد مقصد نيست كه منزل است. مقصد همان جهت حركت ماست.

 و راهبرى و پيشوايى تا آن اوج نه تا رفاه و تأمين؛ امام و رسول.

 و آدابى و روشى؛ احكام و نظام‏ها.

 اين شناخت‏ها ناچار عقيده‏هايى را سبز مى‏كنند.

انسان سرى دارد و دلى و در فاصله‏ى مرگ و تولد اين هر دو از شناخت‏ها و عشق‏هايى انباشته مى‏شوند. و اين هر دو با هم رابطه دارند. آن چه در سر بزرگ شد دل را پر مى‏كند و در تمام وجود ما جوانه مى‏زند و ما را به حركت و عمل مى‏كشاند. هنگامى كه اين شناخت‏ها در سر آمد و اين معارف ذهن ما را سرشار كرد، ناچار عقيده‏ها و عشق‏هايى خواهد بود و ناچار حركت‏هايى خواهد بود و با اين شناخت‏ها و با اين عقيده‏ها انسان زيربنايى مى‏يابد تا احكام و نظام‏ها را به دوش بكشد و بارهاى امانت را بر پشت بردارد.

 احكامى مربوط به انسان با خودش چون در درون انسان نيروهايى هست و قدرت‏هايى سر بلند كرده‏اند: اخلاق اسلامى.

 احكامى مربوط به انسان با خدا و جهت حركتش: عبادات.

 احكامى مربوط به انسان با ديگران: حقوق.

 احكامى مربوط به انسان با زندگيش و مرگش؛ از خوراك و پوشاك و مسكن و بهداشت و معاملات و قراردادها و ازدواج و طلاق و مرافعات و قضاوت و شهادت و ديات و حدود و ارث.

 و نظام‏هايى:

۱ - نظام تربيتى، ضرورت تربيت، روش تربيت، هدف تربيت مربى؟ چه كسانى مى‏توانند تربيت شوند؟ هنگام مناسب براى تربيت؟

۲- نظام اجتماعى، عوامل سازنده، عوامل رشد، عوامل حفظ، تأمين رفاه، تنظيم روابط.

۳- نظام حكومتى، هدف حكومتى، ملاك انتخاب، روش انتخاب.

۴- نظام اقتصادى.

۵- نظام مالى، منابع مالى، مصارف، روش جمع‏آورى، روش مصرف و هدف مصرف و جمع‏آورى و زير بناى ماليات‏گيرى.

۶- نظام حقوقى و جزايى و قضايى.

 اين طرح كه تا حدى از هماهنگى و جامعيت برخوردار است، به اضافه‏ى بررسى‏هايى درباره‏ى اصالت مذهب و ضرورت مذهب و افيون نبودن مذهب و عامل انحطاط نبودن مذهب و به اضافه‏ى طرح عملى و راه پياده كردن آن، اين مجموعه مى‏شود موضوع فقهى عصر ما.

  ما در اين فرصت از تاريخ فقهى خود، امروز به سوى مسائل اقتصادى يا حكومتى كشيده شده‏ايم و خيال مى‏كنيم كه نياز فقهى با طرح همين مسائل به اصطلاح مورد لزوم، مرتفع مى‏گردد، در حالى كه نياز ما با طرح اين مسائل مرتفع نمى‏شود و اصولاً طرح اين مسائل به تنهايى يك تقليدگرايى و خودباختگى است.

 نياز ما و ضرورت فقهى ما با طرح اين مسائل پراكنده مرتفع نمى‏شود چون هنوز مرحله‏ى پياده كردن اقتصاد اسلامى فرا نرسيده كه مابه آن چسبيده‏ايم. و اين اقتصاد دراين جامعه و در اين نظام موجود هيچ‏گاه نمى‏تواند پياده بشود. پس ما بايد اقتصاد اسلامى را در نظام اقتصادى اسلام و همراه زيربناهاى معرفتى و عقيدتى آن مطرح كنيم و همين طور همراه ساير نظام‏هاى تربيتى و اجتماعى و حكومتى و حقوقى و قضايى و جزايى و مالى آن بررسى كنيم و راه عملى كردن اين طرح كلى را نشان دهيم .

 اين تقليدگرايى‏ها و خود باختگى‏ها براى چند سالى سر ما را گرم مى‏كند و ركود فقهى را از نظر پنهان مى‏دارد و سپس ما را به بن بست مى‏رساند همانطور كه در قسمت‏هاى جهان‏بينى و ايدئولوژى و يا طرح‏هاى حكومتى و اقتصادى به شبه بن‏بست رسانده.ص۱۳۳-۱۲۷ 

کتاب درآمدی بر علم اصول و جایگاه فقه و شؤون فقیه اثر استاد علی صفایی حائری (ره) عین . صادرا از اینجادانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385 ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |