از کتاب روش نقد جلد سوم - نقد مکتب ها - آرمان آگاهی و عرفان
...... انسان از جبرهاى گوناگونى تركيب شده كه در اين تركيب به آزادى مىرسد و با اين آزادى و انتخاب است كه حركت مىكند. انسان كلّى است كه تاريخ و وراثت و محيط و تربيت و غريزه و روان، جزيى از او را تشكيل مىدهند. و اين اجزاء اصالت ندارند، كه اصالت در تركيب اينهاست. هر تحليلى كه بر اساس يكى از اين عناصر استوار باشد، كل را توضيح نمىدهد و تحليل نمىكند و اين است كه علمى نيست، هر چند كه متكى به اصول ديالكتيك و فلسفهى علمى هم باشد. دريا در مشت تو خلاصه نمىشود.
عرفان يك رود، يك جريان است. در تمام مذاهب هندى و بودايى و زرتشتى و مسيحى، ادامه دارد و حتى با اسلام همراه است.
عرفان يك جريان است، اگر بخواهى آن را بپذيرى و يا نقد بزنى، نمى توانى از دور، اديبانه و فيلسوفانه و روانشناسانه و جامعه شناسانه ووو به نقد آن بپردازى. عرفان را فقط بايد عارفانه آموخت و از آن گذشت و يا با آن زندگى كرد.
تا از اين رود جارى، لب تر نكرده باشى، هر گونه تحليل، چه مادى و چه غير مادى، چه روان كاوانه و چه عالمانه و فيلسوفانه، همگى همچون نگاهى هستند از يك زاويه و از يك روزنه، به صحنهاى كه بزرگتر از زندگى است و بالاتر از تكرار و...
عرفان و هنر، هر دو علامت يك حركت هستند. همانطور كه علم پاى فلسفه است و فلسفه پدر علم، همين طور هنر، پاى عرفان است و عرفان خاستگاه هنر. و اين هر دو بزرگتر از زندگى توليدى هستند و دريچهاى به سوى دنياى مطلوب، نه همچون ابزارى در دنياى موجود.
عرفان، يك جريان است و اين جريان براى آنهايى است كه خود را در خود زندان نمىكنند و مسائل امروز را، ديوار مسائل بزرگتر فردايشان نمىسازند. براى آنهايى است كه مىخواهند شاهد باشند و براى تمام زندگى يك جا برنامه داشته باشند. براى آنهايى است كه نگرشى وسيع دارند و خود را در رابطه با جهانى عظيمتر از خيال و جامعهاى گستردهتر از دريا و نسلهايى تشنهتر از كوير، ديدهاند.
اينها در اين جايگاه است كه خود را كشف مىكنند و با اين رابطههاست كه خود را مىيابند و ميان آنچه كه هستند و آنچه كه بايد باشند فاصلهها را مىبينند و حركتها را مىخواهند، كه عشق به جريان يافتن و رفتن در ذره ذره وجودشان نشسته و ديگر ديزى آبگوشت و ميز شهرت و جلوههاى قدرت و نگاههاى بزرگ و كوچك، گرچه برايشان لازم هم باشد، ديگر برايشان كافى نيست.
حركت انسان با درك اين تضاد در خويش، ميان آنچه كه هست و آنچه كه مىتواند باشد، شروع مىشود.
تضادهاى اجتماعى و يا درك تضادها در جامعه، مادام كه با اين درك همراه نباشند، حركتى نمىآورند، كه توجيه مىشوند و مىپوسند.
با اين ديد است كه راه مىافتى و در راه است كه تنهايى و غربت لحظههاى غروب را احساس مىكنى و شور سپيده دم را مىفهمى و تا مقصدى كه گاهى آنچنان نزديك است و گاهى آنچنان دور، گاهى سخت مىتازى و گاهى بىچاره مىمانى.
با اين جريان است كه غربت، تنهايى، تكرار، خستگى، وازدگى، رهايى و آزادى و همهى كلمههاى ديگر در تو مصداق و نمونه مىگيرند.
اين جريان همانطور كه اشاره شد، يك عامل ندارد. فشارها، گرفتارىها، رفاهها، تكرارها، مىتوانند در تو مؤثر باشند، همانطور كه جذبههاى دوست و كششهاى آشنا و غمهاى بىدليل و شوقهاى بىنشان و همانطور كه چشيدنها و انسها و..
وقتى براى خريد مىروى، كمى به تو مستوره مىدهند و يك مقدار به تو مىچشنانند كه اگر خواستى، دوباره بيايى و اگر پسنديدى ادامه بدهى...
آن خستگى و رفاه و فشار و اين كششها و جذبهها و چشاندنها، آغاز جريان تو است و... و آغاز هميشه آسان است و ادامه هميشه مشكل. عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكلها...
در اين مشكلات است كه جريان عرفانى با طلب و دعا گره مىخورد...
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمرى است که عمرم همه دركار دعا رفت
من خودم، پس از آن جريان، بالاتر از عرفان رسمى را، در دعاها تجربه كردم و احساس كردم... دعاهايى كه شرارههايش چند كيلو وزن تو را مىكاهيدند و جلوههايش، بنبستها را هم مىشكافتند. و شور رفتن را در تو مىريختند و كارى مىكردند كه رفتنت سنگ رفتنت نباشد و اشكهايت آرامت نكنند، كه گاهى همان راه رفتن تو، تو را از رفتن باز مىدارد. تو اگر هيچ نمىرفتى، مىفهميدى كه چقدر بايد بدوى... و چند صد كيلومتر بايد شتاب بردارى... ولى حالا كه با ده كيلومتر مىلنگى، دلخوشى كه از ديگران جلوتر هستم و همين جاست كه رفتن تو، سنگ راه توست. و در همين جاست كه اشكها و حالها، تو را خالى مىكنند و پس از اشكها و سكسكهها و آب بينى فرو كشيدنها، احساس راحتى مىكنى و احساس خالى شدن.. و تمام شدن و ايستادن و مردن و گنديدن.
بايد از حالها و نه از حالها كه از مقامها، بگذرى و عبور كنى... و نه تنها در كلمات و نه تنها در حالات كه حتى در مقامات، محبوس نشوى، كه در اين وادى هر چيزى تو را به خود بگيرد، صنم تو و سنگ راه توست، حتى اگر حالها و مقامها و يا اشكها و شورها و يا عشقها و عملها باشد.
آنچه تو را پر كند، نشان مىدهد كه تو همانقدر هستى... و همان اندازه وسعت گرفتهاى و گسترده شدهاى. و اين است كه بايد آن را بكنى و دور بريزى و بخواهى كه آنها را از تو بكنند و جدا كنند...
اَسْئَلُكَ اَنْ تَقْطَعَ عَنّى كُلَّما يَقْطَعُنى عَنكَ...
با اين جريان است كه ديگر عرفان نه علمش و نه حالش و نه مقامش، هيچ كدام مانع تو نيستند، كه تو عرفان را نمىبينى بل با عرفان مىبينى كه على مىگفت: دنيا همچون خورشيد است. اگر به آن نگاه كنى كور مىشوى و اگر با آن نگاه كنى، مىبينى و مىيابى و مىروى و مىرسى... حتى با شروعت رسيدهاى... نه اين كه با رسيدنت، از دست رفته باشى.
به امان حق.ص۱۴-۱۰
......آگاهى و عرفان
در تمام اديان هند و بودايى و زرتشتى و مسيحى، به يك نقطهى مشترك و حلقهى رابطى برخورد مىكنيم كه در تمام اينها جريان دارد و با تمام اينها همراه است. مىتوانيم اين حلقه را عرفان يا تصوف بناميم.
شايد اين جامع مشترك، به خاطر اشتراك در زمينهها و حادثههايى است كه همراه اين مكتبها و مذهبها، نمودار گرديدهاند.
انسان براى شناخت هستى راههايى را تجربه كرده و مراحلى را گذرانده... و در يك مرحله از تمام شناختهاى خويش چشم پوشيده و خواسته تا هستى را در درون خود بيابد و از ملك تا ملكوت پرده بردارد و در جام جهان نما، در دل خويش، به ديدار اين همه برسد.
ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند
هر آنكه خدمت جام جهان نما بكند
و خواسته، براى اين خدمت گامهايى بردارد و اين آيينه را جلوه گاه نور كند و آنچه را از ديگران تمنّا داشته در خود بيابد.
سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد
گوهرى كز صدف كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا مىكرد
انسان دنياى بزرگتر را در خود دارد، كه فيكَ انْطَوى الْعالَمُ الاَكْبَرُ. و در اين دنياى بزرگتر، تمام هستى مىتواند منعكس شود. آن گوهرى كه در تمام آن دنياى كوچك، جايگاهى ندارد، در اين جام جهان نما و در اين دنياى بزرگ، جلوهها دارد.
بىخبر دلى، كه اين گوهر را كه فقط در اوست و اين شهود و ديدارى كه فقط براى اوست و اين آگاهى و عرفانى كه همراه اوست و بيرون از تمام هستى است، بىخبر دلى كه اين گوهر را و اين جام جم را از گمشدگان لب دريا تمنا دارد... در حالى كه گوهرها در دل دريا نهفتهاند... و در دل دريا پروريده شدهاند.
اين پناهندگى انسان به خويش پس از سرخوردگى از فكر و استدلال بود و پس از تهى دستى در تجربه و مواد اوليه. با كمبود تجربه پاى خيال باز مىشد و بازار خرافات رونق مىگرفت و خرافهها سرسبز و شاداب مىگرديدند و در نتيجه تفكرى كه در چنين زمينهى تخيل آلودى كار مىكرد به جايى نمىرسيد. آنها كه بيشتر از علم خويش خيز برمىدارند جز به درگيرىها و اختلافها و قيل و قالها نمىرسند. آنها كه با بالهاى ضعيف، شور پرواز مىگيرند، جز به مرگ دست نمىدهند.
و انسانى كه در دلش روزنهاى مىيافت و در خويش پناهگاهى مىيافت، به اين پناهگاه مىخزيد؛ مخصوصاً آنجا كه با تجربه مىديد چه قدرتها و آگاهىها و چه وسعتهايى در اين خلوتها نصيب او مىشوند و چه راههايى كه در درون او، پس از بنبستهاى بيرونى و پس از به گل نشستن پاى فكر و استدلال، براى او باز شده و ادامه مىيابند...
و ناچار انسان به چنين راهى رو مىآورد و در چنين پايگاهى استوار مىگرديد.
بايد اين جامع مشترك و اين خط سير ممتد در تاريخ انسان و اين پناهگاه عرفان و تصوف را كاملاً بررسى كرد و اين آرمان انسان از بيرون رسيده را نقد زد؛
1 - چه در انگيزههايى كه انسان را به اين پناهگاه رسانيده،
2 - چه در هدفهايى كه اين جنبش همراه داشته،
3 - چه در شكلهايى كه در تاريخ اين نقطه را همراهى كرده،
4 - چه در عقيدههايى كه آفريده،
5 - و چه در آثارى كه به جاى گذاشته،
6 - چه در روشهايى كه براى خود انتخاب نموده،
7 - و چه در وضعى كه اكنون دارد.ص۱۹-۱۷
کتاب روش نقد جلد سوم - نقد مکتب ها - آرمان آگاهی و عرفان اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.
ادامه مطلب...