تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










روش نقد جلدپنجم: نقد مکتب ها ، آرمان تکامل-اگزیستانسیالیسم از کتاب روش نقد جلدپنجم: نقد مکتب ها ، آرمان تکامل-اگزیستانسیالیسم

..... انسان

 از ديدگاه تكاملى، انسان پس از تحول ماده تا حيات و حيات تا شعور، مطرح مى‏شود. در اين ديدگاه، وجود جهان بر وجود انسانى تقدم زمانى داردو راى تحليل علمى از تكامل طبيعى و زيستى انسان بايد از آنجا شروع كرد؛ چون طبيعت و حيات گام‏هاى مقدم تكامل هستند.

 ولى براى تبيين كلى جهان - نه تحليل علمى آن - مجبوريم از انسان شروع كنيم؛ چون انسان پس از عبور از مرحله‏ى آگاهى ابتدايى و جريان انعكاس‏ها و بازتاب‏ها، هنگامى كه به خودآگاهى مى‏رسد و به تحليل مى‏پردازد و تجربه‏ها و انگاره‏ها و استنتاج‏ها را نقد مى‏زند، در اين مرحله، جلوتر از جهان با خودش سر و كار دارد. او از خودش عبور مى‏كند تا به جهان مى‏رسد. و اينجاست كه از ديدگاه شناخت و تبيين كلى، انسان مقدم مى‏شود؛ چون تمام تحليل‏هاى علمى كه از تجربه‏هاى انسان مايه مى‏گيرد، از تبيين كلى جهان عاجز هستند. تمام روش‏هاى تجربه‏گرا و عقل‏گرا و يا تلفيقى از اين دو، مرحله‏ى تحليل علمى، مورد استفاده قرار مى‏گيرند، نه در هنگام تبيين كلى جهان ...

 دو لحاظ و دو ديدگاه وجود دارد: از ديدگاه تكامل، جهان پيش از انسان مطرح است، ولى از ديدگاه تبيين و شناخت، انسان پيش از جهان مطرح مى‏شود و تحليل از انسان آغاز مى‏گردد.

 اكنون مى‏پرسيم انسان را از كجا آغاز كنيم؟

 آن گونه كه دكارت مى‏گويد من فكر مى‏كنم پس من هستم؟

 و يا آن گونه كه كامو مى‏گويد من عصيان مى‏كنم پس هستم؟

 يا آن گونه كه در فلسفه‏ى اسلامى مطرح شده كه درك انسان از خودش، درك حضورى است، درك بدون واسطه است؟

 تو كه مى‏گويى من فكر مى‏كنم... اين «من» و «فكر» و «كردن» را چگونه ادراك كرده‏اى و از كجا شناخته‏اى؟ پس تو خودت اين را يافته‏اى و از آن عبور كرده‏اى. اين دريافت همان دريافت حضورى و بلاواسطه است كه هر كس از خودش دارد. تو فكر و احساس خودت را احساس مى‏كنى و با خودت حضور دارى. ميان درك تو از خودت و درك تو از يك ليوان آب، تفاوت مشخصى است. با اين توضيح، شناخت حضورى و شناخت با واسطه دو قسمت شناخت انسان را تشكيل مى‏دهند.

 

 شناخت باواسطه خود مراحلى دارد:

 

۱-شناخت حسى و تجربى، كه انعكاس جهان خارج به واسطه‏ى حواس و اندام‏هاى حسى است.

۲- انگاره‏هاى ذهنى كه در تجربه‏ها و دريافت‏هاى حسى دخالت مى‏كنند و در آن تركيب‏هاى جديدى را شكل مى‏دهند كه در جهان خارج هم وجود ندارد و همين انگاره‏هاى ذهنى به واسطه‏ى وهم و خيال، زمنيه‏ى تكلّم و نطق انسان را تشكيل مى‏دهد.

۳-استنتاج‏ها و تجربه‏ها و تعميم‏ها كه به واسطه‏ى فكر به انسان منتقل مى‏شوند و آگاهى‏هاى عالى انسانى را شكل مى‏دهند و علوم و معارف و صنايع را پايه مى‏ريزند.

۴- سنجش‏ها و مقايسه‏ها كه به واسطه‏ى عقل انجام مى‏گيرند و بهترين را مشخص مى‏سازند.

 

 ما نمى‏توانيم شناخت هنرى و يا عاطفى و يا راه دل را مطرح كنيم؛ چون، دل منبع احساس و حركت است، نه وسيله‏ى آگاهى و شناخت. هنگامى كه تو بهترين را شناختى و انتخاب كردى، اين منبع به تو نيروى حركت مى‏دهد و تو را پيش مى‏برد، همان‏طور كه اين منبع در حيوانات به طور ساده‏تر و انعكاسى، آن‏ها را حركت مى‏دهد و به كار وا مى‏دارد.

 رابطه‏ى اين منبع احساس با منبع آگاهى در انسان، پس از انتخاب و سنجش برقرار مى‏شود؛ ولى در حيوانات پس از انعكاس و بازتاب. البته اين در صورتى است كه انسان بخواهد با تفكر و تعقل خود كار كند وگرنه مى‏تواند در همان سطح ساده و در حد انعكاس‏ها بماند.

 آنچه كه به عنوان اشراق در عرفان شرق مطرح مى‏شود، همان درك بلاواسطه است كه همراه وسعت وجودى و گسترش هستى، انسان، از خودش فراتر مى‏رود و بر خارج احاطه پيدا مى‏كند و اين همان وجود فراباش و فراگير است كه همراه رياضت و يا تمركز و يا توحيد، در انسان شكل مى‏گيرد و وسعت‏هاى بيشتر يا كمترى را همراه مى‏آورد و حضور زيادتر يا كمترى را باعث مى‏شود.

 كسانى كه تمامى آگاهى انسانى را از اين قبيل حساب كرده‏اند، همچون هايدگر غافل بوده‏اند و آن‏ها كه تمامى آگاهى انسان را انعكاسى شمرده‏اند، آن‏ها هم اشتباه كرده‏اند؛ چون انسان پس از مرحله‏ى انعكاس و تجربه، با تخيل و تفكر و تعقل همراه است و اين تركيب خاص انسانى و اين اندام‏هاى معرفتى، در او شكل‏هاى جديدى از شناخت فراهم مى‏كنند؛ شكل‏هايى كه از مرحله‏ى انعكاس به مرحله‏ى انتخاب رسيده‏اند؛ چون همراه اين تركيب و يا نظارت عنصر تعقل، انسان به آزادى مى‏رسد.ص۸۵-۸۳

 

...... روش شناخت

 

 انسان با درك حضورى و بلاواسطه، در خودش سه مسأله را كشف مى‏كند، كه اين سه، كليد شناخت جهان و شناخت هستى، هستند. در اينجا بايد ميان جهان و هستى، ميان عالم و وجود فرق بگذاريم.

 مى‏گويى آب هست. سنگ هست. حسين هست ...

 در اين سه جمله يك نقطه‏ى اشتراك وجود دارد كه در تمامى پديده‏ها همين نقطه‏ى اشتراك هست. آن قدرِ مشتركى كه در تمام پديده‏ها وجود دارد، هستى ناميده مى‏شود؛ ولى با اين كه هستند، با هم تفاوت‏هايى دارند. آب و سنگ و حسين با هم فرق دارند. فرق اين‏ها از حدود و از مرزهاى هستى آن‏ها برخاسته كه در اصطلاح به آن ماهيت مى‏گوييم و اين هستى‏هاى محدود را، جهان، عالم و پديده مى‏خوانيم.

 ما با درك حضورى انسان، به كليدهايى مى‏رسيم كه جهان و هستى را، هستى محدود و هستى نامحدود را نشان مى‏دهند؛ چون اين محدودها، محكومند و حاكمى دارند كه هيچ حدّى بر نمى‏دارد.

 

 - درك وضعيت

 

 من در خودم اندام‏ها و نيروها، اعضاء و جوارح، افئده و جوانح را مى‏بينم و احساس مى‏كنم. اين كه اين‏ها چگونه شكل گرفته‏اند و هر كدام از كجا به اين مرحله رسيده‏اند براى من مهم نيست، كه دست و پاى من چگونه به وجود آمده‏اند و يا فكر و ذهن من چگونه شكل گرفته است. من احساس مى‏كنم كه از اين اندام‏ها و نيروها برخوردارم و مى‏بينم آنچه كه دارم به اختيار من نيست. من اين وضعيت را احساس مى‏كنم و با اين احساس و با اين شناخت مى‏توانم تفكّرم را تغذيه كنم و نتيجه‏هايى را به دست آورم.

 با درك وضعيت خودم، چند مسأله مشخص مى‏شود:

 ۱- آنچه به اختيار من نيست، ملاك افتخار من نخواهد بود و ارزش به وجود نخواهد آورد؛ چون به من مربوط نيست كه من به آن‏ها افتخار كنم.

۲- من كه اختيار اين‏ها را ندارم و محكوم اين‏ها هستم، ناچار حاكمى خواهم داشت كه اختياردار من و بخشنده‏ى من است. اين كه اين حاكم كيست؟ طبيعت است، قانون‏ها هستند يا هر چيز ديگر براى من مهم نيست؛ چون اين حاكم هنگامى كه خصوصياتش را شناختم، از اين احتمال‏ها نجات پيدا مى‏كنم. اكنون اين نكته را يافته‏ام كه من اختيار خودم را ندارم و توانايى‏هاى من به من مربوط نيستند؛ با خواست من نيامده‏اند و با خواست من نمى‏مانند، همين نشان مى‏دهد كه نه افتخارى به اين وجود ابتدايى مى‏توانم داشته باشم و نه مى‏توانم در همين وجود مسايل را حل كنم؛ كه من بيرون از اين وجود محكوم، حاكمى را مى‏يابم. با چه خصوصياتى...؟

 اين سؤال بعدى من است و جواب ساده‏اش اين كه اين حاكم نمى‏تواند خودش محكوميت داشته باشد. نمى‏تواند مانند من، حدود و مرزهايى داشته باشد و نمى‏تواند حدّى را بپذيرد. اين حاكم تركيبى نخواهد داشت؛ چون مركب هر چند خودكفا باشد، نمى‏تواند مسأله‏اى را حل كند؛ كه اجزاء هميشه مقدم بر مركب هستند و رابطه‏ى اين اجزاء، به ضابطه‏ها و قانون‏هايى نياز دارد و اين شروع محكوميت است.

 اين حاكم هنگامى كه تركيب نداشت، ناچار نيازى نخواهد داشت و حدودى بر نخواهد داشت و مساوى و برابرى و مانندى هم نخواهد داشت.

 اين خصوصيات حاكمى است كه من وجودش را از وضعيت خودم استفاده كرده‏ام.

 

 از طرفى ديگر، من خودم را مى‏يابم و احساس مى‏كنم. با چه و چگونه ...؟ آيا ديگرى ميان من و خودم واسطه است كه خودآگاهى و خودخواهى من از اوست؟

 من كه هستى خودم را احساس مى‏كنم، من كه هستى محدود را احساس مى‏كنم، اين احساس به واسطه‏ى هستى نامحدود و حاكم است. پس من با او خودم را مى‏بينم و اوست كه گواه وجود من و روشن كننده‏ى هستى من است. او از من به خودم نزديك‏تر است.

 

 هنگامى كه بخواهم با پديده‏هاى ديگر و همراه جهان خارج، اين جريان را طى كنم، ناچار گرفتار ايده‏آليسم و گرفتار سوفيسم خواهم شد، كه آيا بيرون از ذهن من جهانى هست؟ و آيا اين جهان بر فرض وجود قابل ادراك هست؟

 ولى اين گونه كه با درك وضعيت خودم شروع مى‏كنم، اين حاكم را مى‏شناسم، بدون اين كه هنوز بيشتر از خودم را مطرح كرده باشم و بدون اين كه به ايده‏آليسم و سوفسطاييسم مبتلا شده باشم.

 آگاهى حضورى از اين آفت‏ها بر كنار است و از اين شكّ‏ها جدا...

۳- من مى‏توانم به خاطر تفاوتى كه در احساس‏هاى خودم مى‏بينم، به عوامل بيرون از ذهن و جهانى بيرون از خودم معتقد شوم. اگر آتشى بيرون از ذهن من حضور ندارد، اين تصور از كجا آمده؟ و چرا اين تصور با احساس‏هاى متفاوتى همراه است؟

 هنگامى كه دستم را به چيزى كه به نام آتش مى‏شناسم نزديك مى‏كنم، با آن هنگام كه فقط تصور همان آتش را دارم، چرا وضعيتم متفاوت مى‏شود و چرا احساسم متفاوت مى‏گردد؟

 

 در هر حال درك وضعيت، كليدى است كه من هستى حاكم و وجود حاكم را، همراه خصوصيت حاكميت و نبود تركيب و نبود نياز و نبود محدوديت مى‏شناسم.

 همان‏طور كه مى‏توانم جهان بيرون از خودم را به خاطر تفاوت احساس و با همين وضعيتم كشف كنم؛ ببينم در من چه مسايلى منعكس مى‏شود و من چگونه با ذهنم آن‏ها را تحليل مى‏كنم و حتى اشتباه‏هايى را مى‏پذيرم. من با درك وضعيتم، اين تصورها و احساس‏ها و احساس اشتباه را احساس مى‏كنم و تفاوت اين احساس‏ها از عواملى خارج از ذهن و دنيايى بيرون از من خبر مى‏دهد.

 

 - درك تقدير

 من در خودم اندام‏ها و نيروهايى را احساس مى‏كنم و از تقدير و اندازه‏ى اين نيروها است كه مى‏توانم دو نتيجه بگيرم:

 يكى اين كه من استعدادهايم بيشتر از خوردن و خوابيدن و لذت و خوشى و رفاه است. اين اندازه استعداد براى لذت و خوشى، نه فقط زياد است كه حتى مزاحم است. خودآگاهى من نمى‏گذارد كه من حتى در اوج خوشى‏ها، خوش باشم؛ چون من با آينده و با گذشته رابطه دارم و در لحظه‏ى حال محبوس نمى‏شوم. من از خودم مى‏پرسم بعد چى...؟ و مى‏پرسم كه آيا اين خوشى‏ها دوام دارد؟ و مى‏بينم كه در تحول هستم و در چهار راه فصول ايستاده‏ام و اسير بهار و پاييزم، نه هميشه بهار و نه هميشه پاييز.

 دوم اين كه من بيشتر از اين محدوده‏ى هفتاد سال هستم. استعدادهاى اضافى من دليل ادامه‏ى من هستند، همان طور كه استعدادها و اندام‏هاى اضافى جنين دليل ادامه‏ى آن هستند.

 با اين درك تقدير، من نه به زندگى تكرارى و عادى مى‏توانم دلخوش باشم و نه مى‏توانم خودم را هفتاد ساله به حساب بياورم؛ كه من بيش از هفتاد سال و بيشتر از اين خوردن‏ها و خوابيدن‏ها نيرو و امكانات دارم.

 براى اين مرحله از زندگى و براى خوردن و خوش بودن، فكر و عقل و وجدان و خودآگاهى و آزادى و اين همه نيرو و امكان زيادى و بى‏فايده و حتى مزاحم و دست و پا گير است. اين فكر من هميشه سؤال‏ها دارد و عقل من مدام محاسبه و سنجش دارد كه چرا اينجا ايستاده‏اى و در خاك مانده‏اى ...

 هنگامى كه در كنار موج‏هاى بى‏آرام دريا مبهوت مى‏شوم، گويا موج‏ها به من هجوم مى‏آورند كه چرا تو مانده‏اى؟ ما با اين همه شور براى تو بى‏آراميم و تو اين گونه راكد و ماندگار ...؟

 اين دو مطلب؛ يعنى بزرگ‏تر بودن از زندگى عادى و بيشتر بودن از هفتاد سال، نتيجه‏ى درك تقدير و آگاهى از اندازه‏هايى است كه در من وجود دارند و من مى‏توانم بلاواسطه احساسشان بكنم.

 

 - درك تركيب

 من گذشته از امكانات و اندام‏ها و نيروهايم كه در من وجود دارند و احساسشان مى‏كنم، مى‏بينم كه اين اندام‏ها با هم در رابطه هستند و اين استعدادها با هم ارتباط برقرار مى‏كنند و با تركيب اين‏ها و با ارتباط اين‏هاست كه من به ابعاد بيشترى راه پيدا مى‏كنم و توانايى‏هاى جديدى را در خودم مى‏يابم.

 اين تركيب، همچون تركيب حروف الفبا، بى‏نهايت كلمه و جمله به دست مى‏دهد و اين است كه ابعاد انسانى، بر فرض محدود بودن، هنگامى كه به اين تركيب مى‏رسند، نامحدود مى‏شوند و توانايى‏هاى عظيم او را پايه مى‏ريزند.

 

 اندام‏هاى حس انسان، تصورها و تصويرهايى را منعكس مى‏كنند و اين را احساس مى‏كنم و همان‏طور كه گذشت، از تفاوت احساس، دنياى بيرون هم كشف مى‏شود. اين تصويرهاى پراكنده اساس آگاهى انسان هستند كه در حافظه‏ى او انباشته مى‏شوند و عامل عكس العمل‏هاى ارگانيزم و اندام انسان در برابر عامل‏هاى خارجى است.

 و سپس نيروى تخيل و واهمه، به اين تصويرها شكل‏هايى مى‏دهد كه در خارج مشابهى ندارد و انگاره‏هايى به وجود مى‏آورند كه چندان واقعى نيستند.

 تخيّل، حركت فعال ذهن بر روى انعكاس‏هايى است كه حالت انفعالى ذهن را تشكيل مى‏دادند. البته ذهن در برابر اين انعكاس‏ها عكس‏العمل‏هايى را هم به ماهيچه‏ها منتقل مى‏ساخت كه فعاليت ذهنى را تشكيل مى‏دادند، ولى اين فعاليت بر روى پديده‏هاى ذهنى و تصاوير و تصورهاى انباشته شده است.

 همراه اين خلاقيت و با فعاليت ذهنى است كه امكان تكلّم و زمينه‏ى نطق فراهم مى‏شود؛ پس از آن كه همراه تقليد و تمرين، مهارت‏هايى در عضو تكلّم و در خود زبان و قسمت‏هايى از مغز فراهم شده است.

 با فعاليت تخيل، اندام انسان، عكس العمل‏هاى جديدى در رابطه با اين دستگاه ابراز مى‏كنند، همان‏طور كه در برابر حافظه و يادآورى از عامل‏هاى گذشته تا حدودى عكس العمل نشان مى‏دادند.

 با رشد انسان و رشد دستگاه مغز، انسان به عمل‏هاى جديدى دست مى‏يابد و آن، نتيجه‏گيرى، تعميم و تجريد و انتزاع است كه در رابطه با نيروهاى ديگرى در انسان شكل مى‏گيرد.

 اين استنتاج و نتيجه‏گيرى، اين زاياندن معلومات، خصلت عالى انسانى است كه به اين مرحله رسيده.

 سپس مرحله تعقل و سنجش و نظارت و محاسبه‏ى انسان فرا مى‏رسد، كه بلوغ انسانى را همراه دارد و با اين تركيب جديد است كه انسان به آزادى مى‏رسد.

 انسان همان‏طور كه از دل و احساس و غريزه‏هايى برخوردار بود كه در برابر انعكاس‏هاى اندام حسى بر روى مغز عكس العمل نشان مى‏داد و ماهيچه‏هاى او را به كار مى‏گرفت، از اين تجربه و تخيل و تفكر و تعقل هم برخوردار است.

 عمل انسان از اين كانال‏ها عبور مى‏كند و مثل عمل و عكس العملِ ساير حيوانات نيست. پيچيده است و در اين پيچ‏ها و همراه نظارت و سنجش است كه انسان به آزادى مى‏رسد.

 انسان همراه اين تركيب نهايى و عالى، آزادى را در خود احساس مى‏كند و تفاوت عكس‏العمل خود را با عكس‏العمل ساير حيوانات مى‏شناسد و از انعكاس‏ها به انتخاب‏ها مى‏رسد.

 

 اين تركيب عامل آزادى انسان است. انسانى كه از اين جبرها تركيب شده با نظارت عقل و محاسبه‏ى آن از انعكاس‏ها آزاد مى‏شود. و اين، مفهوم آزادى انسان است و اين آزادى وابسته به آگاهى نيست، وابسته به وجود و حضور اين نيروى تعقل و اين تركيب جديد است.

 

 باز همين تركيب، جريان انسان و تحرك انسانى را توضيح مى‏دهد و همين تركيب است كه آدمى را به رفتن، به راضى نشدن، به نماندن دعوت مى‏كند تا حدى كه حتى با تنوع‏ها و تفنن‏ها هم ارضاء نمى‏شود و همين تركيب و ساخت انسان است كه او را از بازيگرى و بازيچه ماندن و تماشاچى شدن رم مى‏دهد و البته انسان، آزاد است كه بماند و نرود، ولى در ماندن بايد خستگى و وازدگى... را تحمل كند تا حدى كه نتواند حتى يك لحظه خلوت، يك لحظه سكوت را داشته باشد، كه در اين سكوت و خلوت، سؤال‏ها و بلبشوى درونش مبهوتش مى‏كنند و به جنون مى‏كشندش و اين است كه مجبورند فرياد بزنند، ساز بگيرند، شلوغ كنند و خود را در شلوغى‏ها گم كنند و اين را با نشاط و سرزندگى و شادابى عوضى بگيرند، ولى اين نشاط نيست. اين التهاب پيچيده‏ى انسانى است كه نمى‏خواهد سوختش را با ساختش هماهنگ كند.

 اين نشاط نيست، صداى شكستن ماشينى است كه با آب راهش انداخته‏اند و اين نشاط نيست، كه فرو ريختن انسانى است كه خودش را تحمل ندارد.

 

 و باز همين تركيب انسانى است كه آدمى را با نياز آشنا مى‏سازد و در او همت سبز مى‏كند تا بيشتر از آن‏چه كه دارد بخواهد و حركت كند. همين تركيب انسان، عامل توليد و عامل حركت تاريخ و جامعه‏ى انسانى است.

 انسان‏ها در حالى كه با اندازه‏ها و تقديرهاى گوناگون همراهند و حتى خطوط انگشتشان و حتى وضع موهايشان برابر و مانند هم نيست، ولى همه در تركيب با هم برابرند و رابطه‏ى اين اندام‏ها در آدم‏هاى گوناگون يكى است و همين است كه همه با اين كه در استعدادها و امكانات متفاوتند، در جهت دادن و رهبرى كردن برابرند؛ چون بر فرض محيط و وراثت و تربيت و غذا در انسان‏هاى مختلف امكانات و استعدادهاى مختلف آورده باشد، هنگامى كه اين تركيب، تعقل و سنجش را پيدا كردند، آن وقت به مرحله‏ى نظارت و رهبرى مى‏رسند و با توجه به اين نكته كه از هر كس به اندازه‏ى دارايى‏اش تكليف مى‏خواهند و بازده مى‏خواهند و با توجه به اين نكته كه نسبت‏ها و سعى مطرح است، نه عمل و كار و نه سرمايه و توان، با اين توجه برابرى آدم‏ها بهتر مشخص مى‏شود؛ چون تقدير در شغل و عمل دخالت دارد، نه در نقش و هدف و جهت دادن‏ها و نظارت‏ها.

 با توجه به اصل تركيب است كه نارسايى و محدودگرايى مكتب‏هاى گوناگون كه هر كدام به يك جزء از انسان اصالت داده‏اند مشخص مى‏شود و اين نكته باز مى‏شود كه هستى اصيل انسانى، نه در توانايى و امكان و نه در عمل و كار او، كه در سعى و نظارت اوست. هستى انسانى حتى در صورت ابتدايى‏اش از هستى سنگ و كلم جداست. از هستى گربه و موش جداست و انسان از تركيبى برخوردار است كه در ديگرها نيست و هستى انسانى در صورت نهاييش وابسته به اين نظارت مداوم و حكومت بر محرك‏ها و حركت‏هايى است كه انسان در هر لحظه مى‏تواند داشته باشد؛ وابسته به رهبرى كردن و جهت دادن به عمل‏ها و سعى‏ها است. وابسته به انتخاب بهترين عمل از ميان امكانات موجود و حركت‏هاى ممكن است.

 انسان، بودنش با بودن‏هاى سنگ و كلم و موش و گربه تفاوت دارد و شدنش وابسته به نظارت و رهبرى مستمرش بر محرك‏ها و بر حركت‏هاى بى‏شماره‏ى اوست.

 

 با اين تحليل، انسان تركيبى است از غريزه‏ها و تجربه و تخيل و تفكر و تعقل... كه تجربه‏ى او، تربيت و فرهنگ و محيط را جمع آورى كرده است.

 با اين تركيب، انسان به آزادى، به خود آگاهى و به نظارت بر خويش و به ضرورت حركت، نه تفنن و تنوع، و به حركت تاريخى دست مى‏يابد.

 و با اين تركيب است كه انسان مى‏تواند به خودش آگاه شود؛

۱- خودش را كشف كند،

۲-استخراج كند،

۳- شكل بدهد،

۴- رهبرى كند و جهت بدهد.

 انسان اين چهار مرحله را همراه دارد و براى نظارت و رهبرى بر خويش امكانات دارد و اين رهبرى، نه بر اساس هوس، كه بر اساس هدف شكل مى‏گيرد و اين هدف، با توجه به قدر و تركيب انسان و با توجه به ضرورت‏ها و قانونمندى‏هاى جهان و جامعه انتخاب مى‏شود.

 آنچه سارتر براى توضيح التزام و مسئوليت ابراز مى‏كند و از آن به عنوان موقعيّت ياد مى‏كند، يك نوع ساده‏نگرى و يا اضطرار و چاره انديشى است كه بايد دستاويز سرنگون شدن‏ها باشد.

 انسان با اين تركيب و تقدير و وضعيت، با هستى، با جهان، با جامعه، با خودش رابطه دارد.

 انسان در نظام زندگى مى‏كند. او در هر حركتش با تمام جهان، با تمام نسل‏ها، با تمامى خودش رابطه دارد. يك عمل ساده‏ى او از اين همه مى‏گذرد و عبور مى‏كند. پس براى طرح مسئوليت و التزام بايد از اين‏ها، از اين ارتباطها سخنى به ميان بيايد، نه از مسأله‏ى موقعيت كه سارتر مى‏گويد. مسأله‏ى انتخاب، به وسيله و به بركت آن از هوس ساده كه آندره ژيد مطرح مى‏كرد، آزاد مى‏شود.

 ما چگونه مى‏توانيم براى تحليل آزادى انسان به يك دروغ بزرگ و يا چشم پوشى ابلهانه رو بياوريم و ضرورت‏ها و جبرها و قانونمندى‏ها را انكار كنيم؛ قانون‏هايى كه حتى با نسبيت و كوانتوم در شكل آمارى و چند درصدى، پذيرفته شده است و مورد انكار نمانده و حتى در تجربه و در علوم از اين قانونمندى دارد استفاده مى‏شود.

 ما براى توضيح آزادى انسان از تركيب انسان مى‏توانيم استفاده كنيم.

 

 انسانى كه اين همه رابطه دارد، در دنياى رابطه‏ها نمى‏تواند ولنگار و بى‏تفاوت باشد و يا فقط در رابطه با موقعيتى كه سارتر توضيح مى‏دهد انتخاب كند. او در هر رابطه، احتياج به ضابطه دارد و فكر و عقل  و علوم انسان هنوز از اين رابطه‏ها خبر ندارد كه ضابطه بگذارد و غريزه‏ى او هم قدرت غريزه‏ى حيوانات را ندارد كه او را رهبرى كند. اين است كه وحى مطرح مى‏شود و ضرورت پيوستن به وجودى كه بر جهان احاطه دارد لمس مى‏گردد. وجودى كه با درك وضعيت خودم او را يافته بودم و حتى خودم را با او يافته بودم و با واسطه‏ى او درك كرده بودم. وجودى كه يافته بودم كه بايد حاكم وجود من باشد و نيز انتخاب نهايى من.

 با اين ديد، خدا انتخاب انسان است، نه تحميل به او. هنگامى كه تو ابزار مى‏سازى و يا از وسيله استفاده مى‏كنى، باز اين تويى كه انتخاب كرده‏اى و باز هم انتخاب، انتخاب توست.

 اين لج‏بازى با خدا، از حماقت آدم‏هايى ناشى مى‏شود كه نه خود را يافته‏اند و نه رابطه‏هاى عظيم خود را و نه خدا را كه از آن‏ها به آن‏ها نزديك‏تر است.

 و اگر خدا را باور كرده‏اند و يا رد كرده‏اند؛ مثل چيكو و دايان در فيلم عروسك‏ها هستند كه آن گونه ابلهانه ايمان مى‏آورند و ابلهانه‏تر او را كنار مى‏گذارند و آخر سر هم با چشم كور هنگامى كه معشوق‏هاشان را مى‏يابند او را مى‏پذيرند.

 اين نوع خدا باورى كه آقاى سارتر در نمايش خدا و شيطان ارائه مى‏دهد، بايد همان گونه شكسته شود و به فاضلاب سپرده شود.

 ما خدا را نه اين گونه مبتذل گرفته‏ايم كه به خاطر بخشش شلنگ، با او دوست و دشمن شويم؛ كه ما او را از خودمان به خودمان نزديك‏تر ديده‏ايم، كه او ميان ما و خود ما واسطه است و ما با او و با اين نور، خودمان را ديده‏ايم و با اين عشق به خودمان پيوند خورده‏ايم و به خودآگاهى و خود خواهى رسيده‏ايم.

 ما نه به خاطر شادى و نه به خاطر رنج، كه به خاطر اين تركيب افزون طلب و نياز آفرين، رو به او آورده‏ايم و از هستى محدود خود، به اين هستى حاكم دست بلند كرده‏ايم.

 ما از كوير غم گذشته‏ايم... ما از دردها درس گرفته‏ايم... ما قانون تبديل را آموخته‏ايم... و اين است كه از ضربه‏ها و بحران‏ها فرار نمى‏كنيم و حتى با آن‏ها درگير نمى‏شويم، كه بهره بر مى‏داريم؛ كه قانون تبديل را آموخته‏ايم و از خاك كمتر نيستيم، كه از كثافت‏ها هم كود مى‏سازيم.

 

 ما خير و شر و خوبى و بدى را نه در جهان و نه در انسان، كه در ارتباط انسان با جهان شناخته‏ايم و اين است كه در تنگنا نمى‏افتيم و با خدا نمى‏ستيزيم و مثل بچه‏ها قهر نمى‏كنيم. ما بر عصيان كودكى‏مان عصيان كرده‏ايم و پس از تشهد به تسليم رسيده‏ايم.

ما از جامى نوشيده‏ايم كه حتى عرفان شرق مست‏مان نمى‏كند. انسان و جهان و تاريخ را به گونه‏اى فهميده‏ايم كه اين سطحى‏نگرى‏ها و جزءنگرى‏هاىِ باب روز را در وسعت تركيب خود جواب گفته‏ايم.

گرچه به سطحى‏نگرى و يك بعدى بودن هم مفتخرمان كرده‏اند، كه تقصير ندارند. هنوز اين گونه حرف زدن را تجربه نكرده‏اند كه بفهمند و قضاوت كنند. ما را با پرونده‏ى ديگران محاكمه كرده‏اند و خداى ما را نيز.

 

 جهان

 ما از انسان آغاز كرديم. اين انسان بود كه از وضعيت خودش، از هستى محدود و محكوم خودش، به هستى نامحدود و هستى ساز مى‏رسيد و اين گونه ايمان مى‏آورد.

 و اين انسان بود كه از وضعيت و از تفاوت تصورها و احساس‏هايش مى‏توانست جهان بيرون از ذهن را بشناسد و به اين سؤال‏ها جواب بدهد:

 آيا جهانى بيرون از ذهن هست؟

 و اگر هست آيا اين جهان قابل ادراك است يا اين كه حواس خطا كارند؟

 و اگر قابل ادراك هست، آيا قابل تبيين و بازگو كردن هست؟

 اگر هست پس اين جهان چگونه هست؟

 آيا از نظام و قانونمندى برخوردار است؟

 آيا با جمال و زيبايى همراه است؟

 آيا اين جهان همراه با نظام و زيبايى رو به مقصدى دارد و هدفى برايش هست يا پوچ و باطل و ناحق است؟

 و در راه اين هدف آيا اجل و مدت و مراحلى دارد يا بى‏حساب و كتاب و بدون سر منزلى رو به مقصد دارد؟

 

 انسان هم جهان بيرون را مى‏شناخت و هم به دليل اين كه اشتباه حواس را ادراك كرده بود و انحراف‏ها را گرفته بود، آن را قابل ادراك مى‏ديد و از شك و سوفيسم نجات مى‏يافت؛ چون انسان تنها از حواس برخوردار نيست كه از دستگاه‏هايى برخوردار است كه اين خطاها را شناخته و با سنجش و نقدى همراه است كه اين انحراف‏ها را نشان داده و با ميزان‏ها و معيارهايى روبروست كه حركت و جهت‏گيرى‏هاى او را كنترل مى‏نمايند.

 

 انسان نظام و قانونمندى را مى‏تواند ببيند و در تجربه‏اش از آن بهره بردارد. علوم انسانى جز بر اساس همين نظام شكل نمى‏گيرند. اگر نظامى در كار نباشد، چگونه علم مطرح مى‏شود و به صنايع سنگين شكل مى‏دهد.

 

 داستان نسبيت و كوانتوم در فيزيك جديد، نظام و قانونمندى را در هم نريخت، كه به آن شكل نوترى داد و علّيّت و حتميّت را به وسعتى ديگر جمع بندى نمود و قوانين آمارى را مطرح ساخت.

 

جمال

 از زيبايى،

و از چگونگى ادراك آن،

 و از ادراك مشترك انسان‏ها از اين زيبايى،

 حرف‏ها بسيار است...

 گاهى زيبايى را هماهنگى اجزاء يك پديده با هم معرفى مى‏كنيم. فلان لباس زيباست؛ يعنى تمامى رنگ‏ها و بافت‏ها و قسمت‏هايش با هم مى‏خواند با هم همنواست.

 گاهى زيبايى، هماهنگى اجزاء يك پديده با هم و هماهنگى خود پديده با جايگاهى است كه در آن نشسته و در آنجا قرار دارد؛ مثل هماهنگى لباس با بزمى كه در آن هستى.

 و گاهى زيبايى، هماهنگى اجزاء و هماهنگى با جايگاه و هماهنگى با غايت و هدفى است كه براى اين پديده شناسايى شده است؛ مثل هماهنگى لباس در خودش و با بزمى كه در آن هستى و با كارى كه در آن بزم به عهده دارى.

 هماهنگى و زيبايى در فرض اول و دوم، با ذوق شناسايى مى‏شود. زيبايى در آن فرض‏ها وابسته به ذوق‏هاى گوناگون خواهد بود. چه بسا يك چيز براى تو زيبا باشد و براى ديگرى زشت.

 و ادراك مشترك اين زيبايى در انسان‏ها، باز وابسته به تصادف و يا طبيعت مشترك آن‏ها خواهد بود.

 ولى زيبايى در تحليل سوم كاملاً عقلى و منطقى خواهد بود و ادراك آن وابسته به آگاهى از اين غايت و هدف خواهد بود.

 چه بسا اين فرش براى فلان برنامه جالب باشد و براى برنامه‏اى ديگر زشت. با اين تلقى از زيبايى، پديده‏ها در رابطه با هدفى كه براى آن‏ها شناخته شده است، نقد مى‏خورند و تحليل مى‏شوند.

 و ادراك مشترك از زيبايى، وابسته به آگاهى از هدفى و غايتى است كه براى اين پديده در نظر گرفته شده. كسى كه اين غايت را مى‏شناسد، زيبايى را مى‏فهمد و كسى كه از اين غايت و هدف بى‏خبر است، از زيبايى دركى نخواهد داشت.

 زيبايى جهان با اين همه درد و رنج و درگيرى، با اين همه جنگ سياه و مرگ سرخ، هنگامى به چشم مى‏آيد و ادراك مى‏شود كه تو جهان را در رابطه با غايتى و هدفى بسنجى. اگر دنيا براى راحتى و خوشى باشد، نه تنها زيبا نيست كه احمقانه است؛ ولى اگر هدفى جز خوشى و لذت و رفاه در نظر بگيرى، آن وقت مى‏بينى كه با اين هدف، درد و رنج و جنگ و مرگ، همه هماهنگ هستند و همه ضربه‏هاى حركت و عامل رفتن تو هستند.

 

 هدف

 درك زيبايى در جهان، وابسته به اين غايت و هدف از جهان خواهد بود و تو مى‏توانى اين هدف را از تركيب خودت به دست بياورى و از شهادت استعدادهايت بشنوى.

 تو كه ادامه‏ى جهان تا خودت را مى‏بينى، حركت و ادامه‏ى  خودت را خواهى ديد و در اين ادامه، جهت عالى‏تر و هستى نامحدود را خواهى شناخت و عشق او در تو خواهد ريخت و او را حاكم خواهى گرفت و از او به اطاعت خواهى ايستاد؛ كه قرب هر كس در گرو اطاعت اوست و در اين قرب، تو به قدرت‏ها و وسعت‏هايى خواهى رسيد، كه او از آن برخوردار است. تو با او مى‏بينى و با او مى‏شنوى و با او مى‏گيرى و با او مى‏دهى.

 

 براى شناخت هدف در هستى، اين يك راه بود.

 استعدادهاى عظيم تو، هدف و جهتى را نشان مى‏دهد كه او حاكم توست و در نتيجه تو كه با قانون‏هاى طبيعت به حركت رسيده بودى، از ماده تا حيات و تو كه با غريزه‏ها حركت كرده بودى، از حيات تا مراحل عالى شعور، همراه تفكر و تعقل، اكنون بايد همراه سنجش و انتخاب، حركت انسانى خودت را شروع كنى و جهت بالاتر را حاكم بگيرى و از طبع و غريزه و انعكاس، به مرحله‏ى انتخاب و وظيفه راه يابى.

 راه ديگر، اين كه تو از نظام، به شعور حاكم آن راه مى‏برى و از شعور به هدف مى‏رسى؛ چون هنگامى كه حكمت و شعور را پذيرفتى، مى‏توانى رجحان‏ها را در هر انتخاب او شناسايى كنى و از بن‏بست‏ها و حيرت‏ها و احتمال‏هاى بى در و پنجره خلاص شوى. در اين مرحله از حكمت، هدف را و رجحان‏ها را مى‏شناسى.

 

 اَجَل

 در تمامى مراحل حركت، تو اجل و مدت‏ها و مرحله‏ها را مى‏بينى. حركت ماده تا حيات و حيات تا شعور و شعور تا اختيار و اختيار تا اختلاف و اختلاف تا انقلاب. تمامى اين مراحل، اجل و دوره‏هايى هستند كه آشكار گريده‏اند.

 اين است كه اجل جايگاه زيادى خواهد داشت:

 در جهان،

 در جامعه،

 در انسان.

 طبيعت تا انسان دوره‏هايى و اجل‏هايى گذرانده‏اند و انسانِ اكنون هم، دوره‏هايى را مى‏گذراند؛ در رحم و در پشت خاك و جامعه‏ى انسانى هم دوره‏هايى را پشت سر گذاشته. اجل و دوره‏هاى اجتماعى، وابستگى به هماهنگى با نظام و يا درگيرى با آن دارد؛ چون تاريخ انسانى در رابطه‏ى با نظام حاكم بر جهان تحليل مى‏شود، نه در رابطه با حركت ابزار و با اين ديد دوره‏هاى تاريخى و طبقات اجتماعى به گونه‏اى ديگر تحليل مى‏شود.

 رابطه‏ى انسان با تاريخ و طبقه، آن چنان رابطه‏اى نيست كه هگل در آن شكل و هايدگر و ماركس در واژگون كردن آن تصوير كرده‏اند؛ چون همان‏طور كه در بحث تركيب گذشت، انسان تركيبى از جبرها و فاكتورهاست كه هيچ كدام آن‏ها اصالت ندارند. اصالت فقط با تركيب آن‏هاست و اين تركيب كليّتى است كه جامعه و تاريخ و عقل و غريزه... جزءهايى از آن هستند و اجتماع يك كلّى است كه انسان‏ها، جزيى از آن به حساب مى‏آيند. داستان جزء و جزيى، كل و كلى در اينجا مطرح است و همين، تفاوت اين بينش بنيادى با آن بينش‏هاى سطحى و يك بعدى است.

 تاريخ يك جزء از كليت انسان است و مؤثر در اوست، نه حاكم بر او. انسان تاريخ را در خود دارد. اين خودِ انسان و اين شخصيتِ انسان در تمام اين‏ها ريشه دارد.

 

 اكنون مى‏توانى در يك ديد كلى، مكتب وجودى هايدگر و سارتر را نقد بزنى و تفاوت‏هاى كلى را درباره‏ى انسان و درباره‏ى جهان و درباره‏ى تاريخ و طبقات بشناسى و مفهوم آزادى انسان و هستى ابتدايى او و هستى نهايى اصيل او را بشناسى و رابطه‏ى او را با جهان و جامعه، نه با مسأله‏ى موقعيت سارتر، بفهمى.

 انسان هستى خودش را بلاواسطه احساس مى‏كند و اين هستى از تركيبى برخوردار است كه او را به آزادى مى‏رساند و در اين آزادى، انسان با جهان و جامعه رابطه دارد و اين است كه بار نسل‏ها را بر دوش مى‏گيرد. و اين است كه بايد قدر و طرح‏ريزى داشته باشد و براى طرح ريزى نمى‏تواند با هوس ساده و يا با هوس در رابطه با موقعيت كار كند؛ كه بايد ظرفيت و ضرورت را در نظر بگيرد؛ قدر و ظرفيت خودش را و ضرورت‏ها و نيازهاى حاكم بر جهان و جامعه‏اش را.

 در اين مرحله، هستى انسانى و وسعت و احاطه‏ى آن و مسأله‏ى معرفت و آگاهى هايدگر، با اشاره از آن انتقاد شد.

 و همين طور مسأله‏ى نفى ضرورت و امكان و آزادى و طرح ريزى و مسئوليت و التزام سارتر.

 اكنون بايد بند بند اين دو فلسفه را تحليل كنيم و به حالت‏هايى كه آن‏ها تحليلش كرده بودند: « تنهايى، دلهره، يأس و وانهادگى » نگاهى بيندازيم.ص۱۰۹-۸۶ 

کتاب روش نقد جلدپنجم: نقد مکتب ها ، آرمان تکامل-اگزیستانسیالیسم اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385 ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |