تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










روزهای فاطمه علیهاالسلام شرحی بر خطبه فدک حضرت زهرا اثر استاد علی صفایی حائری عین.صاد از کتاب روزهای فاطمه(علیهاالسلام) شرحی  بر خطبه ی فدک حضرت زهرا (س)

 ...... اضطرار به ولىّ

 تعبيرى است از حضرت فاطمه(س) در مورد رسول خدا كه مى‏فرمايند: "اِنّا فَقَدْناكَ فَقْدَ الْاَرْضِ وابِلَها"؛ مثل اين كه زمين بارش بى‏امانش را از دست داده باشد، تا چنين افتقار و از دست دادنى را احساس نكنيم، به ولايت ولى نخواهيم رسيد. و تنها جمعى است كه مى‏آيد و مى‏رود، اما راهى به ولى پيدا نمى‏كند. خلاصه اين كه اگر اين مجموعه‏ها بخواهد، حاصل جمع مطلوب و غنيمت مطلوبى را دارا باشد، بايد به اين سمت و سو راه پيدا كند.

 نكته‏ى اساسى در مساله‏ى ولايت و وحى و توحيد همين نكته است. بحث از اثبات خدا و رسول و نبى و ولى نيست كه صحبت از اضطرار به ولى و احتياج به خداست. من نياز به رسول و وصى او دارم.

 اگر فرضم بر اين باشد كه در اين زندگى با اين شرائط موجود، مى‏توانم مسائل را خودم حل و فصل كنم ديگر به خدا چه نيازى دارم؟! بر فرض هم كه خدا باشد به رسول او چه احتياجى دارم؟! به ولىّ او چه احتياجى؟! اما وقتى اين معنا در انسان شكل مى‏گيرد كه هم وجودش محدود است و هم امكاناتش ناتمام و ناقص هستند و حتى علم و تجربه و عقل و فلسفه و قلب و عرفانش كفاف او را نمى‏دهند. اينجاست كه خدا و رسول و ولى ضرورت پيدا مى‏كنند و اضطرار به آنها مطرح مى‏شود. و با اين معنا از اضطرار و احتياج، مسأله شكل جديدى به خود مى‏گيرد. اين از يك طرف، نكته‏ى ديگر اينكه؛ حقيقت ولايت در اولويت ولى و رسول نسبت به من است. و اين بر اساس تعبيرى از حضرت رسول است كه در غدير مطرح مى‏كنند؛ كه: "أَلَسْتُ اَوْلى بِكُمْ مِنْ اَنْفُسِكُمْ". اين اساس ولايت است؛ يعنى رسول و وصى از من به من سزاوارترند. چرا؟ چون هم از من به من نزديك‏تر و هم مهربان‏تر و هم آگاه‏ترند. و اينجاست كه تو رسول و  وصى را انتخاب مى‏كنى.

اين معناى از ولايت، نه با نفى تو همراه است و نه با هويت و انسانيت تو در تعارض؛ چون با انتخاب تو همراه بوده است. چرا؟ چون به آگاهى بيشتر، به رحمت واسعه‏ى حق و محبت و عنايت و بينه‏ى روشن او دست يافته‏اى.

 حضرت على(ع) در نهج البلاغه، آن جا كه از حقوق ولايت مى‏گويند، نكته‏ى خيلى لطيفى دارند كه به دست مى‏آيد حق ولايت زمنيه‏هايى دارد. اين زمينه‏ها آگاهى است. آزادى است و رحمت واسعه و محبّت ولىّ است.

 كسى كه آگاهى به تمامى راه ندارد،

 و آزادى از تمامى تعلق‏ها ندارد،

 و اين محبت و رحمت واسعه را به انسان‏ها ندارد، كه از آن‏ها به آن‏ها نزديك‏تر باشد و آن‏ها را بيش از خودشان دوست داشته باشد، ولى نخواهد بود و ولايتى را بر انسان نخواهد داشت.

 با اين معناى از ولايت و با توجه به محدوديت امكانات آدمى؛ چه در حوزه‏ى علم و تجربه‏اش و چه در حوزه‏ى عقل و فلسفه‏اش و چه در حوزه‏ى قلب و عرفانش و با توجه به محدوديت وجودى اوست كه خدا و رسول و وصى او ضرورت پيدا مى‏كنند و انسان، محتاج و مفتقر به خدا و مضطر به رسول و ولى او خواهد بود و دنبال آن‏هاست و از آنها مى‏خواهد.

 اين معناى از ولايت از يك طرف با ولايت انسان كامل و ولايت بر تكوين و بر تشريع و ولايت بر نفوس و زعامدارى و قيموميت آنها، كاملا متفاوت است و از طرفى هم با همه‏ى آنها برخورد دارد و التقاء پيدا مى‏كند.

 اينكه بر كون و هستى و بر شرع و بر زمين و آسمان و پستى و بلندى‏ها ولايت دارند يك مسأله است و اينكه از من به من نزديك‏تر هستند مسأله‏اى ديگر.

 آنجا كه تو بر اساس اولويت و با توجه به آن زمينه‏ها و با توجه به محدوديت‏ها؛ چه در رابطه با انسان و وجود او و چه در رابطه با امكانات و غرائز او، رو به سوى خدا نهادى و رسول و ولىّ او را انتخاب كردى، آن هم انتخابى كه انتصاب اللَّه است و اين نصب از ناحيه‏ى اوست، ديگر نه تنها تناقض و تعارضى در رابطه با انتصاب و انتخاب وجود ندارد كه اين انتخاب با زمامدارى و سرپرستى در هر امرى حتى ازدواج و طلاق، دوستى و دشمنى و... در همه‏ى موارد و زمينه‏ها، التقاء پيدا مى‏كند.

 مبحث ولايت مطلقه‏ى انتصابى فقيه كه تو در چهار قسمتش بحث دارى، اگر با آن معانى انسان كامل و ولايت بر تكوين و تشريع و زمامدارى و سرپرستى و قيموميت، بخواهى حل و فصل كنى مشكل دارد: هم با هويت و انسانيت انسان در تعارض است و تناقض دارد، مسخ و نفى آدمى است و هم اگر انسان را مختار مى‏دانيد با انتصاب نمى‏سازد.

اما اگر آن معنايى از ولايت كه اولويت ولىّ را به همراه داشت، مطرح باشد، ديگر در هيچ حوزه‏اى تعارض وجود ندارد. و اين نكته‏اى است كه در اكثر تحليل‏هاى جديد از آن غفلت مى‏شود و صاحبان تفكر را گرفتار مى‏سازد. و آن‏ها را در چهار حوزه‏ى ولايت و مطلقه و انتصاب و فقيه، دچار مشكل مى‏كند و مبتلا به تعارض و تناقض مى‏سازد. كسانى كه نتوانند اين چنين پيوندى را برقرار كنند، يك تناقض را احساس مى‏كنند و اين تناقض نه تنهادر رابطه با فقيه و مؤمن، بلكه حتى در وجود خدا و رسول و معصومين هم تحقق پيدا مى‏كند.

 همين درك از معناى ولايت، درك از معناى توحيد را ميسّر مى‏سازد و ولايت و توحيد را به هم مرتبط مى‏سازد و در اين مقطع است كه توحيد و ولايت به هم پيوند مى‏خورند.

 يعنى همانطور كه مى‏گوييم: "كَلِمَةُ لا اِلهَ اِلاَّ اللَّهِ حِصْنى"، همانطور هم "وِلايَةُ عَلى بْنِ اَبيطالِبْ حِصْنى" مى‏شود. و اين ولايت و اين كلمه‏ى توحيد است كه اين اولويت را به دنبال مى‏آورد. آنچه كه باعث حفاظت و مصونيت اين وجود مى‏شود، همان درك از توحيد و همين درك از ولايت است. و اساس هر دو در اولويت خدا و رسول و ولىّ نهفته است.

 روشن‏تر بگويم، اگر ما در دين فقط توحيد و معاد را در نظر بگيريم و هيچ‏يك از اصول و فروع ديگر را هم در نظر نگيريم، همين توحيد و معاد، در چهار حوزه تأثير مى‏گذارند و آنها را دگرگون و متحول مى‏كنند:

 در انگيزه، در اهداف، در روابط و در برنامه ريزى.

 توحيد در سه حوزه‏ى انگيزه و اهداف و روابط من با اشياء و آدم‏ها و معاد هم در نوع برنامه ريزى تأثير گذار است.

 اين چهار نكته كه از توحيد و معاد به دست مى‏آيد، كافى است كه آدمى را به سمت و سوى ديگرى بكشاند و مديريت و برنامه ريزى و تشكّل جديدى را طراحى كند.

 نكته‏ى لطيف و اساسى اينجاست كه با درك اين معنا از توحيد و معاد، محرك‏ها و انگيزه‏ها، اهداف، روابط و فرصت برنامه ريزى ما تغيير مى‏كند.

 ديگر محرك‏ها و انگيزه‏ها نمى‏توانند غريزى و عادى باشند، نمى‏توانند برخاسته از شرايط تربيتى ما باشند، بايد تحول بيشترى پيدا كنند.

 اهداف دگرگون مى‏شوند و ديگر لذت و قدرت و ثروت و رياست و... نخواهند بود؛ چون اينها با اندازه‏ى وجودى ما و با ساخت و بافت دنيا و جهانى كه در آن زندگى مى‏كنيم و با ساخت و بافت آدم و سالكى كه از اين جهان مى‏خواهد عبور كند، هماهنگى ندارند.

 در نوع روابطِ آدمى، تحول و دگرگونى مى‏آيد، ديگر روابط تو نمى‏تواند به اثم و عدوان باشد؛ كه بايد عدل و احسان تحقق پيدا كند. نوع ارتباطها متفاوت مى‏شود، حتى در لقمه‏اى كه بر مى‏دارى. در غذايى كه مى‏خورى. در كنار فرزند و يا همسرى كه نشسته‏اى و...

روابط بايد به عدل و احسان باشد؛ آن هم عدل به معناى دينى آن، نه عدل فلسفى؛ كه مراد از عدل، تعادل و حدّ وسط بين افراط و تفريط نمى‏باشد، بلكه به اين معناست كه به اندازه‏اى كه به انسان داده‏اند از او بازدهى مى‏خواهند و بازخواست مى‏كنند؛ و آيه‏ى "لايُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً اِلاَّ ما آتاها حاكى از اين معناست و احسان هم مرحله‏اى است كه كمتر از آنچه تو دارى بطلبند و طالب باشند.نوع و فرصت برنامه ريزى هم تغيير مى‏كند كه با توجه به معاد، آدمى تنها در حوزه‏ى شهادت و شهود اين عالم، برنامه ريزى نمى‏كند، بلكه براى وسعت غيب و شهادت خود برنامه ريزى خواهد داشت.

 اين دگرگونى در اين چهار حوزه، او را به اين نكته مى‏رساند كه علم و تجربه كافى نيست؛ چون تجربه در حوزه‏ى شهادت آدمى است و به غيب او راهى ندارد. پس نه مى‏تواند به علم و تجربه‏اش قانع باشد و نه مى‏تواند به عقل و فلسفه و قلب و عرفانش روى بياورد؛ زيرا اين مرحله از تفكر و تعقل و قلب و احساس آدمى نيز، نياز به تربيت و آگاه سازى و احتياج به طراحى و برنامه ريزى ديگرى دارد؛ كه در تربيت تفكر و تعقل اين كار نبى و ولىّ است كه بايد اين نهفته‏ها و پنهان شده‏هاى در متن عقل را برانگيزانند و بيرون آورند: "وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ".

اينجاست كه تو نياز به ولى و اولويت او را احساس مى‏كنى و اينجاست كه آن درك از معناى توحيد، تو را به ولايت مى‏رساند و اينجاست كه توحيد و ولايت به هم مرتبط مى‏شوند و پيوند مى‏خورند و در هم مندمج مى‏شوند و از هم جدا نمى‏شوند، كه ولايت از كتاب و از عترت جداشدنى نيست. اين طور نيست كه بگوييم يك عده ولايتى‏اند و يك عده توحيدى. خير، ولايت و توحيد اين چنين در هم گره مى‏خورند و از يكديگر جدا نمى‏شوند.

 و اين‏جاست كه ولايت كارساز و كارگشاست و اگر آن را كنار بگذارى، چيزى از دين باقى نمى‏ماند.

و در اين مرحله از ولايت است كه تو استناد به ولى را در هر كارى مى‏خواهى؛ كه مى‏فرمايند آنچه از اين بيت بيرون نيايد باطل است. و بدون استناد به اين بيت نمى‏خرند. در اين هنگام تو در هر زمانى؛ چه غيبت و چه حضور و در هر كارى و اينكه چه بپوشى و چه بخورى چگونه بنشينى، چگونه غضب كنى و چگونه ارتباط برقرار كنى، بايد از امر ولى الهام گرفته باشى و به او مستند باشى. و در اين مرحله است كه تو ولى را در درون خودت و از خودت بر خودت مقدم مى‏دارى؛ يعنى من كه مى‏خواهم به خاطر اين كه فلانى به گوشم زده غضب كنم، حساب مى‏كنم ولىّ به اين دستى كه به صورت من زده چگونه نگاه مى‏كند. شايد اين دست را ببوسد و او را تشويق كند. اينجاست كه بايد غضب من كنترل شود و ديگر حساب نمى‏كنم چه كسى زده است.

 پس مى‏بينيد آدمى غضب و شهواتى دارد كه انگيزه‏ى اعمال اوست و رفتارش را تحقق مى‏دهند. اما زمانى كه ولىّ را اَوْلى مى‏داند و او را مقدم مى‏دارد، ولايت او را بين انگيزه‏ها و اعمال خود، حائل مى‏داند كه بايد ولىّ بين رضا و سخط او حائل باشد، نه غرائز و خوشى‏ها و ناخوشى‏هايش. با اين توجه است كه در ظهر روز عاشورا هنگام نماز، وقتى حضرت به نماز مى‏ايستند، يكى از اصحاب در برابر تيرهايى كه بر حضرت فرود مى‏آيند، سينه سپر مى‏كند و خود را در برابر آنها قرار مى‏دهد. اينكه آدمى در برابر تيرها بايستد و سينه سپر كند و بر غريزه‏ى خود حاكم و مسلط شود . در حالى كه به طور طبيعى در برابر حوادث خودش را كنار مى‏كشد - لازمه‏اش اين است كه ولىّ را از خود به خود نزديك‏تر بداند.نمى‏شود كسى ولى را بر خودش مقدم نداند و در برابر تير بايستد. مادامى كه تو ولى را مقدم ندارى، طبيعتا سرت را مى‏دزدى و نمى‏توانى تحمل كنى. گرفتار و فقير مى‏آيد، مى‏گويى حضرت آنجاست و به او ارجاع مى‏دهى. به عهده نمى‏گيرى و از تكاليف شانه خالى مى‏كنى. اين فرار تو از بار توست در حالى كه بايد بار بردارى و عهده‏دار شوى و جلودار باشى. اين چيزها شايد خيلى كم به حساب آيند، اما بسيارى از مسائل بنيادى و ريشه‏اى را حل و فصل مى‏كنند.

 آنچه كه مهم است همين نكته است و آنچه كه ما را به اولياى خدا پيوند مى‏دهد يك چنين نگاه و منظرى است.

 و اين نوع نگاه به رهبرى و ولايت، لازمه‏اش يك نوع تلقى جديدى است هم از انسان، هم از حوزه‏ى استمرار او و هم از فرصتى كه اين انسان براى برنامه ريزى به آن احتياج دارد.

 نوع تقدير و برنامه ريزى او، نوع مديريت و رهبرى او و نوع تشكل و روابط اجتماعى او، با اين نگاه به يكديگر گره مى‏خورند و پيوند پيدا مى‏كنند.

 با اين نگاه تو ديگر دچار تناقض و تعارض نمى‏شوى و هويت انسانى را زير سؤال نمى‏برى؛ چون به انتخابى تن داده‏اى كه انتصاب اللَّه است و از ناحيه‏ى او و با اين انتخاب، مسأله عوض مى‏شود و تعارض برطرف و ربطى هم به بحث انسان كامل ندارد؛ كه به اولويتى ديگر محتاج است.

 و زمانى كه تو اللَّه را برداشتى و ولى را انتخاب كردى و معيت و همراهى او را طالب بودى، با اين انتخاب، تو به تفويض مى‏رسى و همه‏ى مسائل را به او واگذار مى‏كنى؛ كه: " اُفَوِّضُ اَمْرى اِلَى اللَّهِ اِنَّ اللَّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ".

و اگر اين تفويض محقق شد، مراحل بعد هم محقق مى‏شود.

 خلاصه اين كه اگر جمعى را دنبال مى‏كنيم، در نهايتِ اين تجمع تنها به دنبال تخليه‏ى عاطفى خودمان نباشيم و اينكه دلى تصفيه پيدا كند و فقط اشكى بريزيم و سوزى داشته باشيم. گرچه اين اشك‏ها را خدا بر مى‏دارد و انشاء اللَّه كه همه‏ى روزها و شب‏ها و لحظه‏هاى ما را پر مى‏كند و همراه ما باشد، ولى اين كفايت نمى‏كند؛ كه آن چه مهم است، اين است كه يك تعلّقى به ولى در ما بيايد و ما را به آنها پيوند دهد؛

 تا او را انتخاب كنيم و مقدم بداريم.

 تا او بين حب و بغض ما و رضا و سخط ما و خوشى و ناخوشى ما حائل باشد.

 تا رضايت او رضايت ما و خواسته‏ى او خواسته ما باشد.

 نه اينكه خودمان بين خود و ولىّ‏مان حائل باشيم كه در اين هنگام از آنها دور مى‏شويم

 خدايا! تو رحم كن

 آمين يا رب العالمين

 اللهم صل على محمد و آل محمد ص۳۶-۲۶

 

 .....بارها، رنج‏ها را شمرده‏ام،

 اما رنج تو را، فقط پس از تولد تمامى وارثان زمين، مى‏توان شمرد.

 ......

مرا كه رنج حقيرى به زمين مى‏دوخت

 و شادى احمقى به آسمان مى‏كشيد،

 تو در دامنى پروريدى كه حلم و هدايت را پروريد.

 و فرياد روشن و پيام تهاجم را.

 ...... 

 از چشمه سار دست‏هاى مهربان تو

 مرگ هم، آب زندگى مى‏نوشد...

 يَا فَاطِمَةَ الزَّهْرَاء اَغيِثِينِى...ص۲۱

 

کتاب روزهای فاطمه(علیهاالسلام)شرحی برخطبه ی فدک حضرت زهرا(س)  اثر اینجا دانلود کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386 ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |