از کتاب انسان در دو فصل
.....اين درست است كه فلسفه مادر عرفان و علم است؛ ولى تربيت، مادر فلسفه است؛ كه منطق فلسفه در منطق صورى خلاصه نمىشود و روش شناخت بر شناخت مقدم است و در اين روش به مواد فكر و شكل فكر و شرايط فكر بايد توجه داشت.
گرچه مباحث از وجود و مراتب آن آغاز مىشود، ولى شناخت وجود عام، در ذهن انسان شكل مىگيرد و تجريد و تعميم مىيابد، ولى شناخت انسان و شناخت بلاواسطهى انسان از وجود خودش و از جهان بيرون و از وجود مطلق، و زاياندن اين شناختها مربى مىخواهد و روش مىخواهد. و اين روش را در مبحث تربيت بايد ارزيابى كرد و به دست آورد. آن هم تربيتى كه بتواند در بلبشوى درون و بيرون انسان دست به كار شود؛ و منتظر فرصتهاى بلامزاحم نماند كه انسان از آغاز تا فرجام با شيطان و نفس و دنيا همراه و همگام است. حتى در بهشت با اينها بوده است.
تربيت در اجراء و عمل بر فلسفه و عرفان و علم مقدم است، گرچه در طرح پس از شناسايى وجود مطلق و وجود انسان و استعدادها، آفتها و مشكلات و موانع مشخص مىشود و سپس با شكر و كفر و معرفت و عبرت تغذيه مىكند و به شهود مىرسد و با علم و تجربهها داد و ستد مىنمايد؛ ولى خود به حكم اين كه روش است بر اين همه تقدم دارد و بنياد و اصل آنهاست. و همين است كه انبياء پيش از آن كه از فلسفه و عرفان و هنر و علم حرف بزنند، همين روش را به كار گرفتهاند واز ادراكات حضورى انسان، قدر انسان و استمرار انسان و تركيب انسان را به دست او دادهاند؛ و با اين كليدها جهان بيرون حق و اجل و نظم و جمال آن را رقم زدهاند و رب العالمين و مبدأ و منتهاى هستى را نشان دادهاند و به حكومت او دعوت كردهاند و كمر هم بستهاند.
و همين نكته باعث شده كه ما تربيت را اصل بينش دينى و بينش دينى را اصل فلسفه و عرفان و علم معرفى كنيم كه دين آمده تا به عقل و قلب و تجربهى انسان بدهد و بياموزد و نيامده كه از اينها عصا و ردا و دستار بگيرد.ص۱۳-۱۲
.....عمل هنگامى كه زياد مىشود، غرور و توقع مىآورد و هنگامى كه كم و بىحال مىشود، يأس و نفرت و رجعت و بازگشت را باعث مىشود. براى نجات از استكثار و زياد شمردن عمل و براى رهايى از آفتهاى گوناگون عمل بايد به مقايسهها و نسبتهايى توجه داشت:
الف - نسبت عمل با عاملها و انگيزههايش
ب - نسبت عمل با توان و وسعت او
ج - نسبت عمل با جايگاه و زمان و مكانش
د - نسبت عمل با هدفهاى مطلوب
هـ - نسبت عمل با عملها و كارهاى ممكن ديگر
الف - عمل مثل اسكناس است؛ ارزش آن به انگيزهها و عاملهاى آن است كه مىگويند: "حاسبوا انفسكم " ، نمىگويند: حاسبوا اعمالكم، چون هر عملى مطابق عامل آن شكل مىگيرد و از اين سرزمين برمى خيزد.
ب - در اين مكتب سعى مطرح است نه عمل. و سعى عملى است كه با توان و قدرت انسان سنجيده شده. عمل با توانايى تو مقايسه مىشود، نه با دارايى و مكنت تو. ممكن است من ده هزار تن بار را بردارم، در حالى كه ظرفيت بيست هزار تن را دارم. اين مقدار عمل نبايد در چشم من بزرگ شود، و حجم عمل نبايد من را گول بزند، كه تكليف به اندازهى وسعت انسان است نه مكنت و دارايى او؛ " لايكلف اللَّه نفساً الاّ وسعها".
ج - نسبت سوم، مقايسهى عمل با جايگاه آن است. در طول تاريخ خيلىها از حسين ياد كردند و خون هم دادند. بعد از عاشورا چهار هزار خون از توابين بر روى زمين ريخت. ولى اين خونها چه كرد؟ قطرههاى بنزين اگر در جايگاه خودش بنشيند حركت ايجاد مىكند، اما خروارها بنزين آزاد، جز حرارت اثرى ندارد. اين مهم است كه عمل را بازمان و مكان خودش بسنجيم و شتاب كنيم. فقط به عمل و اقدام قانع نباشيم كه: " سارعوا الى مغفرة " ، " فاستبقوا الخيرات " . بايد شتاب داشت و مسابقه داد و كار را در زمان و مكان مناسبش ارائه داد.
د - وقتى كه ما كارهاى بزرگ را براى هدفهاى محدود و كوچك انجام مىدهيم، ارزش عملهاى ما را هدفهاى ما تعيين مىكند. ارزش عمل مربوط به هدف و انگيزه و بينش تو از آثار و روابط آن است كه اين همه بر شكل عمل هم اثر مىگذارند.
خيلىها به صداقت و شهادت بعضىها مغرور شدهاند، در حالى كه صداقت و شهادت به اندازهى ارزشى كه براى
آن كوشيده ارزش پيدا مىكند. كسانى كه در راه هيتلر و حتى در راه آزادى جان دادند، با كسانى كه در راه هدفهاى بالاتر و ارزشهاى عظيمتر قدم گذاشتند، برابر نيستند. اغفال نشويم كه فلان مجاهد ماركسيست زده چه كرد و با شهادتش چگونه ايستاده جان داد. ارزش شهادت انسان، به اندازهى شهادت اوست. ارزش خونها به اندازهى ارزش بينشهاست. صداقت و شهادت اين گونه نقد مىخورد، و جرم آنهايى كه براى هيتلر با صداقت جان دادند بيشتر است.
هـ - اين كافى نيست كه يك عمل همراه نيت و سنت و وسع و زمان و مكان مناسب باشد، كه بايد عمل در مقايسهى با اعمال ديگر به اهميت هم رسيده باشد. چون هنگام تزاحم تكاليف و كارها چارهاى جز انتخاب مهمتر نيست.
خودسازى همين است كه محركها و حركتها را كنترل كنيم. كنترل محركها به تنهايى كافى نيست. منى كه مىتوانم طبيب بشوم اگر به خاطر خدا هم تزريقاتچى بشوم از من نمىخرند.
گذشته از اين تأثيرها كه تربيت اسلامى در اين نسبتگيرىها دارد، اين تربيت در دو زمينهى ديگر هم بر عمل اثر مىگذارد. يكى در هنگام شك و ترديد و ديگرى در هنگام خستگى و بىعلاقگى.
در هنگام شك، اصول عمليه را دارد. استصحاب، برائت، احتياط و تخيير قواعدى هستند كه در بنبست شك و ترديد راهگشا هستند.
اگر با يقين به كارى روى آوردم، مادام كه به يقين مخالف و جديدى نرسم نمىتوانم از آن يقين سابق صرفنظر كنم، كه دستور است: " لاتنقض اليقين بالشك ".
اگر در اصل تكليفى شك داشتم كه لازم است يا نه، مادام كه يقين به تكليف ندارم، راحتم كه:" رُفِعَ عَنْ اُمتى مالايَعْلمَوُن ".
اگر در مورد تكليف شك داشتم ولى به اصل تكليف مطمئنم، بايد به تمامى موردها عمل كنم و احتياط كنم. احتياط كنار كشيدن از عمل نيست، كه جمع كردن ميان اطراف يقين است.
در صورتى كه ميان دو محذور گير كردم و هيچترجيحى و رجحانى را نشناختم، در اين هنگام باز تكليف من مشخص است و مخيرم.
اين در هنگام شك، كه معلق و بلاتكليف نبودى، و همين طور در مورد خستگى و بىعلاقگى معلق و در بنبست نمىمانى. چون محرك تو عوض شده و علاقهها با وظيفهها جا عوض كردهاند. انسانى كه از طبيعتش فراتر آمده و به مرحلهى تبديل رسيده، او ديگر از بنبست نجات يافته، امر و دستور به او نيرو مىبخشد، نه علاقه و كششهاى خودش.
به رسول دستور مىدهند: " استقم كما امرت "، نه فيما امرت؛
نمىگويند در مأموريتها استقامت كن كه مىخواهند استقامت مثل امر باشد. مسئله اين نيست كه از هر راهى استقامت را به دست بياور، كه بايد استقامت تو از امر تو مايه بگيرد. عامل استقامت بايد امر تو باشد.
آيا خيال مىكنى كسى كه اين چنين كار مىكند خسته مىشود؟ اينها در متن خستگى شروع مىكنند. نيروى آنها از وظيفه سرچشمه مىگيرد، نه از غريزه. اينها در عمل خسته و عمل زده نمىشوند، كه يك جريان را طى كردهاند و تمامى پلها را پشتسر شكستهاند، و ديگر راه بازگشت برايشان نيست.
و اين چنين عملى است كه بالا مىرود و بالا مىبرد؛" والعمل الصالح يرفعه ".ص۷۹-۷۴
کتاب انسان در دو فصل اثر استاد علی صفایی حائری (ره)عین.صاد را از اینجا دانلود کنید.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط علی صفایی حائری عین صاد
|