تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










حقیقت حج اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاداز کتاب حقیقت حج

.......    مرده‏ى زمين...

 ذبح

 

    عامل حيات برتر

 

 

 

 الهى فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَرَسَّختْ اَشْجارُ الشَّوْقِ اِلَيْكَ في حَدائِقِ صُدُرِهِمْ...

 

هر جور فكر مى‏كنم، او را بهتر مى‏يابم. كسانى كه ريشه‏اى نداشته باشند مى‏خشكند و كسانى كه مانده باشند، گند مى‏گيرند و مى‏ميرند. ما خواه و ناخواه مردار زمين هستيم و مرده‏ى زمان. زمانه ما را به مرگ مى‏سپرد و زمين از ما مردارى تهيه مى‏كند؛ مگر قبل از اينكه زمانه نيروى ما را بگيرد و ما را به خاك مبدل كند و بگنداند، خودمان را ذبح كنيم.

 

 مرده‏ى زمين، مردار زمان

 گفت‏وگو اين بود كه، ما خواه ناخواه مرده‏اى مى‏شويم و گند مى‏گيريم. مرده‏ى زمين و مردار زمان، مگر هنگامى كه ريشه‏هايى را داشته باشيم و ركودها را پشت سر گذاشته باشيم. اين مسأله، قطعى است.

 بخواهيم يا نخواهيم حركت‏ها و گذشت زمانه از ما مى‏كاهد و زمين ما را به گند مى‏رساند، مگر اينكه خودمان را قبل از اينكه زمان بگيرد، قبل از اينكه زمين بگنداند، ذبح كنيم. ما قطعاً در اين هستى، مردار هستيم.

 آنهايى كه گوسفندهايى دارند و اين گوسفندها در معرض خطرى قرار مى‏گيرند، زود كاردها را تيز مى‏كنند تا آنها را ذبح كنند، تا از مرگ آنها و ضايع شدن و از دست رفتن آنها جلوگيرى كنند.

 ما در اين هستى، خواه ناخواه مرداريم، مگر اينكه كاردى را به گلوها بگذاريم و ذبح كنيم. مهم اين است كه ذبيح چه كسى باشيم و مذبوح در راه چه كسى؟ و با چه چيزى خودمان را ذبح كنيم و رو به چه قبله‏اى؟

 مرگ، قطعى است. از دست رفتن، قطعى است. روزها كه مى‏گذرند، مثل موش‏هايى هستند كه طناب عمر ما را مى‏جوند. خواه ناخواه سرنگون مى‏شويم و در چاه‏هايى مى‏افتيم و مى‏گنديم. گذشت زمانه، ما را به خاك بر مى‏گرداند، مگر اينكه قبلاً خودمان را بقايى داده باشيم و ذبح كرده باشيم. آنهايى كه ذبيح نيستند، مذبوح نيستند، مردار هستند. مرده هستند. ارزش ندارند. از دست رفته هستند.

 

   شرايط ذبح

 

 حالا كه بنا شده ذبح كنيم؛ بنا شده قبل از اينكه زمانه ما را بگيرد ما از خودمان بهره بگيريم، به اين بايد فكر كرد كه در راه چه كسى خودمان را ذبح كنيم و با چه حربه‏اى و با چه نيتى؟

 

 شرايط ذبح

 

 وقتى كه مى‏خواهند گوسفندى را ذبح كنند، بايد شرايطى فراهم باشد:

 بايد رو به قبله باشد. وسيله‏ى بريدن آهن باشد. ذابح بايد مسلم باشد. و به نام حق كشته شود. براى حق و در راه حق كشته شود، نه در راه بت‏ها و هواها و هوس‏ها.

 ما در اين هستى يا صبر مى‏كنيم تا بميريم و مى‏گذاريم گذشت زمانه خاكمان كند و يا اگر بنا شد از خودمان بهره بگيريم، قبله‏اى نداريم. جهت‏هاى ما و قبله‏هاى ما، ما را مردار مى‏كنند؛ قبله‏هايى كه ما خودمان را در آن راه ذبح كرديم و عمرى را از دست داديم، يا ثروت‏ها بوده و يا قدرت‏ها و شهرت‏ها و يا فرزندها. خودمان را براى آنها فدا كرده‏ايم. و خودمان را براى آنها مردار كرده‏ايم و آنها هم ما را به هيچ هم نگرفته‏اند. و ما هم جز حسرت چيزى به دل نگرفتيم. و با آن همه ضربه‏اى كه مى‏خورديم، بيدار نشديم.

 آنهايى كه بناى ذبح خودشان را دارند و بناست ذبيح شوند، بايد ذبيح اللَّه باشند. اين است كه اسماعيل‏هايى كه ذبيح حقند، پايدار باقى مى‏مانند. كسى كه ذبيح او نباشد و با دست ابراهيمى كشته نشود و در هنگام كشتنش تمام رگ‏ها را قطع نكند و تمام پيوندها را نبرد، مردار است. ذبيح نيست؛ جيفه است. مرده است. حياتى ندارد.

 

حيات انسانى

 

 ما بايد در فاصله‏ى تولد و مرگمان، حياتى را به دست بياوريم. و بعد از اين، نگذاريم كه زندگى در چاله‏ى مرگ بيفتد و طعمه‏ى لاشخورها شود. بعد از اينكه به حيات رسيديم، خودمان را ذبح كنيم. تمام درس‏ها در همين يك جمله خلاصه مى‏شود. تمام حركت‏هاى پر زير و بم، در همين يك مسأله خوابيده است.

 يكى از بزرگان كه به او گفته بودند به من درسى بده، گفته بود به تو درسى مى‏دهم كه اگر تو، همه‏اش را در كتابى جمع كنى، كتاب‏ها آن را نمى‏تواند در خود بگيرند و اگر بخواهى خلاصه‏اش كنى پشت يك ناخن مى‏توانى بنويسى. آنچه كه در همه كتاب‏ها هست اگر در يك خط خلاصه بشود و آن خط در دو كلمه خلاصه شود و آن كلمه را بتوان در پشت ناخن نوشت، چيزى نيست جز " ذبحُ النفس" .

 ذبح شرعى يك چيز هنگامى صورت مى‏گيرد كه از مرده‏ى چيزى بخواهيم بهره‏بردارى كنيم. بخواهيم زندگى او را با بهره‏هاى بعدى مرتبط كنيم. از مردار شدن او جلوگيرى كنيم. ذبح نَفس، از بين بردن و هدر كردن نفس نيست. ذبح نفس، معنى‏اش اين نيست كه انسان خودش را ول كند. تن را رها كند و بهره‏ها را رها كند. نه، مهم اين است كه بهره‏ها را تزكيه كند، پاك كند. و اين پاكى و تزكيه، هنگامى تحقق پيدا مى‏كند كه ذبيح رو به قبله باشد و حربه‏ى ذبح آهن باشد و تمام رگ‏ها قطع شده باشد. ذابح مسلم باشد و اين قطع شدن‏ها با ياد حق باشد.

 وقتى كه بنى‏اسرائيل عصيان و سركشى مى‏كنند و بنا مى‏شود كه از اينها بهره‏بردارى شود، دستور اين است كه: " اقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ "؛ خودتان را بكشيد. اين قتل‏ها ذبح است. آنهايى كه مى‏روند و زندگى را از دست مى‏دهند، مفت زنده بودند و مفت مى‏ميرند، مى‏خواهد از آن چيزى كه به زودى از دست مى‏رود، براى هميشه بهره را به دست بياورند. اين است كه بنا مى‏گذارند كه حياتى پيدا كنند. اين مرحله‏ى اول است. پس سؤال اول اين است كه چه چيز به ما حيات مى‏دهد؟ چه چيز به ما زندگى مى‏دهد؟ و سؤال بعد اين است كه چگونه از اين حيات بهره‏بردارى كنيم تا در چاله‏ى مرگ مدفون نشويم.

 پس اين دو سؤال مطرح است؛ چگونه حيات پيدا كنيم و زنده شويم؟ و چگونه از زندگى‏ها و مرگمان بهره‏مند شويم؟

 زندگى‏اى كه زمانه مى‏گيرد و زمين مى‏پوساندش، اين زندگى را ذبح كنيم تا مردار نشويم. و اين اصلى‏ترين مسأله است براى كسانى كه يافته‏اند و فكر كرده‏اند كه بى‏ريشه خشك مى‏شوند و با ركود مى‏ميرند.

 ما تا حياتى به دست نياورده‏ايم و ريشه‏هايى پيدا نكره‏ايم تا از خاك‏ها نيرو بگيريم و ريشه بدوانيم و از بارش‏ها رويش پيدا كنيم، يا بى‏ريشه‏ايم و يا هنگامى كه ريشه پيدا مى‏كنيم و رشد مى‏كنيم و حيات پيدا مى‏كنيم، باز ذبيح نمى‏شويم. مرداريم. و اگر ذبح شويم با شرايط ذبح همراه نيستيم و باز هم مرداريم. تازه اگر از ما بخواهند بهره‏بردارى كنند و ما را نگهدارى كنند، گوشت يخ زده‏ايم و به كارى و به جايى نمى‏آييم.

 اين دو سؤال است كه هر كس كه يافت در ركود مى‏گندد و بى‏ريشه مى‏خشكد، مجبور است به اين دو سؤال فكر كند كه چه كند تا بتواند از اين گنديدن و مردار شدن نجات پيدا كند. و چه كند كه تا قبل از اين مرحله، به حيات دست پيدا كند؟ آن هم نه حياتى كه فقط در حدّ نفس كشيدن باشد؛ چه بسا كسانى كه با نفس كشيدن‏شان مرده‏اند. آنهايى كه مرده‏ها را انتخاب كرده‏اند، حتى هنگامى كه نفس مى‏كشند، مرده‏اند. و آدم‏هايى كه زنده‏ها را انتخاب كرده‏اند، حتّى با مرگشان زنده‏اند؛ كه انسان، در انتخابش زنده است. حيات انسانى ما وابسته به انتخاب ماست؛ گرچه ما رشد و نمو سلول‏ها را داشته باشيم و از احساس و عاطفه و غريزه برخوردار باشيم اما اين حيات انسانى ما نيست. اين زندگى و جانى است كه هر بزغاله‏اى دارد و هر سگى بارش را به دوش مى‏كشد. اين جانى نيست كه ارزش داشته باشد. جان و حيات انسان در انتخاب اوست. آنهايى كه مرده‏ها را انتخاب كرده‏اند، مرده‏اند هر چند نفس بكشند.

 

 چگونه به حيات برسم؟

 

 چطور به اين حيات دست پيدا كنيم؟ حياتى بالاتر از حيات سلول‏ها و حيات عاطفه‏ها. حياتى كه در انتخاب ما شكل بگيرد و زندگى‏اى كه در اتخاذ ما، تبلور و قالب پيدا كند.

 " يأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ " . اين حياتى است كه حتى مؤمن بايد آن را به دست بياورد. اين روحى است كه فقط در يك مرحله و به يك عدّه داده مى‏شود. " يأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ " ؛ بپذيريد از خدا و از پيامبرش هنگامى كه شما را دعوت مى‏كند تا به شما حيات بدهد. حى شويد و زنده شويد،... شما را سرشار از روح خودش كند و مى‏خواهد شما را آدم كند. انسان تنها با شكل گرفتنش آدم نمى‏شود، وقتى آدم مى‏شود كه به روح حق پيوند بخورد. و آنجاست كه مسجود فرشته‏هاست. " وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُواْ لِآَدَمَ " . بعد از اينكه انسان‏ها همگى شكل گرفتند و خلق شدند، در مرحله‏اى كه شكل گرفتند، در آن مرحله است كه مسجود فرشته‏ها مى‏شوند. در اين آيه است: " فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ " . و در آن آيه هم كسانى به اين حيات مى‏رسند، كسانى به اين روح دست پيدا مى‏كنند كه از غير او بريده باشند: " لاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوَنَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ". نمى‏يابيد كسى كه با حق پيوند پيدا كرده باشد، به دستگيره‏هاى ديگر خودش را بند كند.

 وقتى كه ما به دستگيره‏ى محكمى چنگ مى‏زنيم و در مسير مطمئنى قدم بر مى‏داريم، ديگر به اين طرف و آن طرف نگاه نمى‏كنيم. دستاويز ديگر را نمى‏خواهيم. كسانى كه حق را يافتند و عروة الوثقى را در دست دارند، با رشته‏هاى ديگر كارى ندارند. »لاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ«؛ نمى‏يابى كسانى كه به او گرويده باشند؛ »يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّه وَ رَسُوله«؛ دوستدار كسانى باشند كه دشمنند، گرچه اينها فرزند و پدرِ خويش و قوم باشند. در اين حد كه انسان پيوندهايش را از همه بريده، در اين حد است كه: »اولئك كتب في قلوبهم الايمان«؛ آنها كسانى هستند كه به ثبت مى‏رسند. ديگر زمين‏خوارها نمى‏توانند آنها را ببلعند. آدم‏خوارها نمى‏توانند آنها را فرو ببرند. »كتب في قلوبهم الايمان«؛ اينها كسانى هستند كه ايمان در دلشان، ثبت شده و محضرى شده‏اند. »وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْه«؛ و اينها كسانى هستند كه با روح او تأييد شده‏اند. اينها كسانى هستند كه به حيات رسيده‏اند.

 مؤمن مادامى كه رشته‏ها را از غير حق نبُرد، به حيات نمى‏رسد. زنده نمى‏شود. ممكن است رشد و نمو سلول‏ها را داشته باشد، همانطورى كه شمعدانى‏ها رشد مى‏كنند؛ ممكن است كه عاطفه‏ها و نفس كشيدن‏ها را داشته باشد، همانطور كه بزغاله‏ها نفس مى‏كشند؛ ولى انسان نيست و حيات ندارد. مردار است. و مردار، سنگ است.

    حيات دل

 پس براى رسيدن به حيات چاره‏اى نيست، جز اينكه از غير او ببرند و از روح حق برخوردار شوند و پيوندشان را از غير حق ببرند. و در اين حد كسانى كه به اين روح رسيدند، به حيات رسيده‏اند. حتى اينها با مرگ از بين نمى‏روند و از دست نمى‏روند؛ چون حيات انسان در انتخاب او خلاصه مى‏شود.

 

 حيات دل

 مرحله‏ى ديگرى از حيات، حيات قلب و دل انسان است. اين حيات در برخوردها و ديدارها به وجود مى‏آيد.    " تَزاوَرُوا فَاِنَّ في زِيارَتِكُمْ اِحْياءاً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحادِيثِنا ".

در برخوردهاست كه جرقه‏ها سر مى‏گيرد و با اين نور است كه دل‏ها راه زندگى خودشان را پيدا مى‏كنند و به حيات مى‏رسند. با شناخت‏هاست كه مغزها و فكرها به حيات مى‏رسند و با يقين است كه عقل براى سنجش، راهى را پيدا مى‏كند. و با وسعت‏هاست كه روح به حيات مى‏رسد. و در قرب اوست كه انسان به مراحل بالاتر و حيات‏هاى متعالى‏ترى دست پيدا مى‏كند.

" أِنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه ". كسانى كه دل‏ها را و مغزها و قلب‏ها و عقل‏ها را و روح‏ها را به مرگ نمى‏توانند برسانند، بايد بدانند كه؛ زمينى كه بدن انسان را از بين مى‏برد و تبديل مى‏كند و تلّى از خاك از آن به جاى مى‏گذارد، دل او را نمى‏گيرد؛ چون خدا بين انسان و دلش فاصل و حائل است. و آن حيات دل، چيزى نيست كه حتى با مرگ از بين برود. " وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ " ؛ آنهايى كه زنده را انتخاب

 كرده‏اند، حتى اگر بميرند، زنده هستند. " أَحْياءٌ "  زنده هستند. حيات دارند. " عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ". چرا حيات دارند؟ چون آنها ذبح شده‏اند و مردار نيستند. گوسفند وقتى ذبح مى‏شود درست است كه خونش را از دست مى‏دهد، ولى حياتى پيدا مى‏كند و در جزء عالى‏ترى، در مجموعه‏ى بدن متعالى‏ترى راه پيدا مى‏كند.

 انسان با آن گسستن از غير حق، به روح مى‏رسد و با ديدارها، دل زندگى پيدا مى‏كند. دل مردگى‏هايش از بين مى‏رود و با شناخت و يقين، حيات برترى پيدا مى‏كند. و اين حيات، حياتى است كه حتى با مرگ از بين نمى‏رود و دوام دارد. كسانى كه حيات پيدا كرده‏اند و با دعوت رسول و دعوت اللَّه، به اين زندگى خودشان دست پيدا كرده‏اند، آنها مى‏توانند از خودشان بهره بگيرند. آنها مى‏توانند از اين حيات نتيجه بگيرند و مى‏توانند نگذارند كه اين حيات طعمه‏ى زمان و مرده‏ى زمين بشود.

 

    مراحل حيات انسانى

 

 پس سؤال اول، كه چگونه به حيات برسيم، آنهم حياتى در اين وسعت، جواب خودش را پيدا كرد. حياتى كه مرگ آن را از بين نمى‏برد. خدا بين مرگ و دل او حائل است و انسان ادامه پيدا مى‏كند.

 انسان در انتخابش زنده است. تفاوت ما با ديگران در اين تدبّر و تفكّر و سنجش‏مان و در اين انتخابمان است. و انتخابى كه ادامه پيدا كند، به حيات مى‏رسد، هر چند بدن‏ها رفته باشد. كسى كه به اين حيات مى‏رسد، كلامش زنده مى‏شود، نگاهش زنده مى‏شود، سكوتش زنده مى‏شود، زندگى‏اش حيات دارد، مرگش هم حيات دارد. پس تعجب ندارد كه كلام او هم حياتى داشته باشد. مُجالست او هم حياتى داشته باشد؛ حتى محبّت او، دوستى او حيات داشته باشد و انسان را زنده كند. اين است كه مجموعه‏ى آنهايى كه به اين حيات رسيده‏اند، بايد مواظبشان بود كه مردار نشوند. و كلام‏ها به خاطر غير او گفته نشود. و در راه قبله‏اى جز قبله حق ذبح نشود. دوستى‏ها و دشمنى‏ها براى غير او نباشد، كه مردار است.

 

 مراحل حيات انسانى

 اينجاست كه بايد از اين گفت و گو كرد كه چگونه ذبح كنيم. چگونه قبله‏ها را پيدا كنيم. چگونه جهت‏گيرى‏ها را مرتفع كنيم و بالاتر ببريم. چگونه از قبله‏ى قدرت، ثروت، شهرت، رياست، اعتبارها و عنوان‏ها، هواها و هوس‏ها و جلوه‏ها، هواهاى دل، حرف‏هاى خلق و جلوه‏هاى دنيا آزاد شويم؟ چگونه از قبله‏هاى زر و زور و تزوير آزاد شويم؟ نباشيم از آنهايى كه مى‏گويند: »نسائهم قبلتهم«؛ همسرانشان قبله‏شان هستند. رو به آن جهت دارند. در آن راه ذبح و مردار شده‏اند و از استفاده مانده‏اند.

 مرحله‏ى اول، پيدا كردن قبله‏ها و جهت‏گيرى‏هاست. تا انسان قبله‏اش را نيابد نمى‏تواند گوسفند بُكُشد. رو به چه كسى بياوريم؟ زندگى و مرگ ما و حركت و سكون ما براى چه كسى باشد كه كاسته نشويم، افزوده بشويم. كسانى كه زندگيشان از زندگى عادى بالاتر آمده و به حياتى كه محمّد و آل محمّد دست يافته بوده‏اند، دست يافته. و آن حيات را تقاضا كرد كه؛ " اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيايَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتِي مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ " .

 زندگى و مرگشان در اين حد و در اين اوج قرار گرفته باشد؛ كه زندگى آنها در اوج است. جهت‏گيرى شده و قبله دارد. و قبله‏اش كعبه است. و قبله‏اش اللَّه است. " إنَّ صَلاتِى وَ نُسُكِى وَمَحْياىَ وَ مَماتِى للَّهِِ رَبِّ الْعالَمين ".

مرحله‏ى اول قبله است. در مرحله‏ى بعد، مسلم باشد. انسان به حد تسليم رسيده باشد. ابراهيم باشد كه اسماعليش را ذبح مى‏كند. كسى كه مسلم نيست، هر چند ذبح كند و رو به قبله هم ذبح كند، اثرى ندارد. كسى كه رو به قبله هست، ولى تسليم نيست، ابراهيم نيست؛ از ذبحش بهره‏اى نمى‏گيرد. حتى اگر ابراهيم براى حق نگويد و با علامت او ذبحش را علامت نزند و آن مارك را بر روى آن گوشت نكوبد، خريدار ندارد. بسم اللَّه مى‏خواهد. بسم اللَّه؛ يعنى به آن علامت و به آن اسم خودم را علامت گذارى مى‏كنم.      " اَتَوَسَّمُ بِبِسْمِ اللَّهِ " ؛ من مارك او را بر خود بزنم. چرا؟ چون او رحمان است، مى‏دهد. ديگران مى‏گيرند؛ دهنده نيستند، رحمان نيستند، بلكه گيرنده‏اند. بت‏هاى ديگرى كه من مى‏خواهم براى آنها باشم و قبله‏هاى ديگرى كه مى‏خواهم رو به آنها بياورم، به من نمى‏دهند. رحمان نيستند. اخّاذ هستند. از من مى‏گيرند.

 خدا با رحمتش، پرورش دهنده و رب است. دوستى خاله خرسه نيست كه از من كم كند. رحمان و رحيم است. رب است. پرورش مى‏دهد، آن هم نه در يك محدوده و نه يك نفر را، كه رب العالمين است. همه را پرورش مى‏دهد و همه را براى مجموعه‏ى راه پرورش دهد.

 اگر كسى پرورش او را پذيرفت و او را خواست، باز او شكر مى‏كند، به او اضافه مى‏دهد و دوباره مى‏دهد و دوباره محبت مى‏كند. الرحمان، الرحيم، تكرار مى‏شود؛ چون او رو به اين قبله آورده و به ياد حق اين مارك را بر خودش زده است. او نمى‏گيرد، او مى‏دهد. و دادن‏هايش به خاطر رحمت و محبت اوست. محبت او محبت آگاهانه است. او خبير است. او ربّ است. پرورش دهنده است. با هر پذيرش، دوباره تكرار مى‏كند: " إنّ اللَّه شاكر عليمْ " .

 اگر نمى‏دهد به خاطر اين است كه دادن‏هايش ما را تلف مى‏كند؛ اما اگر داده‏ها را در مسير به جريان انداختيم، ديگر كوتاهى نمى‏كند، سپاس مى‏گويد، از آنچه كه سپاس او كرديم. و اضافه مى‏كند به آنچه كه در مسير، مصرفش كرديم.

 وقتى كه بنّاها، آجرها را در جاى خودش كار گذاشتند، سپاسى كه از آنهاست اين است كه آجرهاى ديگر را به دستش بدهند. در آن لحظه‏اى كه هنوز آجر قبل در دستان اوست، آجرهاى بعدى، جز اينكه بار او را سنگين كند، جز اينكه كمر او را خم كند، چه نتيجه‏اى مى‏تواند داشته باشد؟! ما بارى را به دوش گرفته‏ايم كه نه تنها بهره نبرده‏ايم، كه كمرمان را خرد كرده‏ايم. آگاهى‏هايى را با خودمان حمل كرده‏ايم، بدون اينكه از آن تغذيه كرده باشيم. شناخت‏هايى را انبار كرده‏ايم، بدون اينكه اين شناخت به احساس و عقيده‏اى گره خورده باشد. كتاب‏هايى را به دوش كشيده‏ايم بدون اينكه از آنها بهره‏مند شده باشيم. احساس ما با شناخت ما گره نخورده. عقيده نشده. شناخت مجرد است. عُقده و گره پيدا نكرده. گره خورده نيست. شناخت مجردى است كه در احساس من جا ندارد. احساس راكدى است كه در عمل جلوه نمى‏كند.

 بارها گفته‏ام، براى حركت كسانى كه مى‏خواهند به حياتى دست پيدا كنند و مى‏خواهند ركودشان را كنار بگذارند و حركتشان را شروع كنند و پيش برانند و در اين حركت به حياتى برسند تنها شناخت كافى نيست. شناخت تا به طلب تبديل نشود، اثر نمى‏گذارد و تا تبديل به احساس و طلب نشود تأثير نمى‏گذارد. و مادامى كه اين طلب شكل جديدترى پيدا نكند و با ورزيدگى ما همراه نشود، باز نتيجه‏اى نمى‏دهد.

 اين است كه ما يك چيزهايى را دوست داريم و مى‏خواهيم بارى را بلند كنيم، ولى توانش را نداريم و تمرينش را نكرده‏ايم، در نتيجه، مى‏مانيم.

 اگر داده‏هاى حق را در مسير به جريان نينداخته باشيم، از ما مى‏گيرد. آجرهايى كه كار نگذاشته‏ايم از ما مى‏گيرد. و اين پس گرفتن، نه از بخل است و نه از تنگ چشمى و نه از انتقام و كينه، بلكه محبت است به كسانى كه بار را نگذاشتند و زير بار نفس نفس زدند. ايستادن شده بارشان، زندگى شده بارشان، دوستى و دشمنى‏ها و رفت و آمدهاشان، وَبالشان شده. اجتماعاتشان، نسبتشان و تكلمشان و سكوتشان، همه و همه، بارهاى سنگين و اُوزار است.

 پس ذبح، هم قبله مى‏خواهد، هم ذابحِ مسلم مى‏خواهد و هم بايد به نام حق و به اسم او باشد و نه به اسم ديگرى. نه به اسم بت‏ها و براى غير او. و از اين گذشته، بايد با آهن ببرد؛ آهنى كه »فيه باسٌ شديد« است. بُرّنده است. و  بايد تمام پيوندها و رگ‏ها را قطع كند، نه در يك بُعد، وگرنه باز مردار است.

 ذبيح كسى است كه در منى، بعد از عرفات و مشعر ذبحش كرده‏اند. بعد از رسيدن به كعبه و كناره‏گيرى از كعبه، بعد از رسيدن به مشعر و عرفات، بعد از رسيدن به منى‏ها و علاقه‏ها، ذبح شده، آن هم با دست ابراهيم، و به ياد حق. اين ذبيح، لزومى ندارد كه حتى رگ‏هايش پاره شود، كه اين رگ‏ها را قبل از آنكه ابراهيم با چاقو پاره كند، با تسليم پاره كرده. خداى ابراهيم نمى‏خواهد كه اسماعيل‏ها از بين بروند، مى‏خواهد كه ابراهيم‏ها آزاد شوند.

 وقتى كه ابراهيم آن بندها را بريد و آن رشته‏ها را جدا كرد، ذبيح، ذبيح است و ابراهيم ابراهيم. او نمى‏خواست كه اسماعيل‏ها از بين بروند، كه مى‏خواست پيام‏ها به وجود بيايند. اين است كه قبل از اينكه اسماعيل حتى رگ‏هايش بريده شود، اسم ذبيح را دارد. و آن هم ذبيح اللَّه، نه ذبيح زمان و مذبوح زمين. نه مرده‏ى زمان و مردار زمين.

 كسانى كه به حيات رسيده‏اند و ارزش حيات را مى‏دانند، نمى‏گذارند حياتشان مفت از دست برود. نمى‏گذارند اين حيات در آغوش مرگ، مردارى بشود؛ چون حيات نعمت است و نعمتها مسئوليت به بار مى‏آورند؛ كه: " لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ " ؛ از نعمت‏ها باز خواست مى‏شود.

اين است كه اينها در اين حد، حتى كلماتشان ذبيح است. دوستى‏هايشان ذبيح است. پاك است. تزكيه شده است. ميته و مردار نيست. اين است كه قابل خوردن است. قابل پذيرفتن است. آن گوسفندى را كه در اين شرايط ذبحش كرده‏اند، مى‏تواند تغذيه‏اى باشد براى انسان برتر. و انسانى هم كه با آن شرايط ذبيح شده مى‏تواند باقى مانده‏اى باشد به ياد حق و وجود عاليقدر. »سبحان ربي الأعلى و بحمده«. آنهايى كه نعمت حيات را درك كرده‏اند و مسئوليت نعمت‏ها را درك كرده‏اند، مى‏خواهند از اين نعمت‏ها بهره‏بردارى كنند؛ اين حيات را گسترش بدهند و در تمام وجودشان، جوانه‏هايش را سبز كنند و بعد تمام اين وجود سبز شده و حيات يافته را ذبح كنند و تزكيه كنند. رو به قبله‏اى، و با حق و به نام حقى و با تسليم و اسلامى، بدون اينكه غرورى در آنها به وجود بيايد؛ كه اگر ذبيح غرورمان باشيم و مذبوح كبر و عجب و نخوتمان، باز هم مرداريم.

 كسانى كه خودشان، رو به خودشان ذبح مى‏شوند و كسانى كه خودشان را رو به قبله خودشان ذبح مى‏كنند، باز هم مردارند. هر چه فكر كنند، چاره‏اى جز اين ندارند كه بروند و گوشه بگيرند تا حياتى بيابند و حركت كنند، وگرنه ركودها گند آنها را بالا مى‏آورند و مردار مى‏شوند.

 درس اول همين است كه پيش از آن كه بميريم، پيش از اين كه مردار شويم، به حيات برسيم. پيش از آن كه بميريم ذبيح شويم؛ كه اسماعيل ذبيح، نمرده است؛ چون رگ‏هايى كه در انسان بريده مى‏شود، غير از رگ‏هايى است كه در ديگران بريده مى‏شود.

 رگ‏هاى چهار گانه كه در انسان هست و بايد بريده شود:

 هواهاى دل و حرف‏هاى خلق و جلوه‏هاى دنيا و وسوسه‏هاى شيطان است. كسى كه رگ‏هاى چهار گانه را قطع كرد، قبل از اين كه حتى سر از تنش جدا شود، ذبيح است.

 چقدر هماهنگى است بين ذبح و ذابح و بريدن رگ‏هاى چهار گانه، كه تا اينها بريده نشود، شرك هست. و تا شخص مشرك است، ذبيح نيست. مردار است. به همان نسبت مرده است. به همان نسبت از دست رفته است.

 كسانى كه حيات را پيدا كرده‏اند، بايد دقت كنند كه در طول حياتشان بويى سراغشان نيايد. اين است كه بايد عامل‏هاى ديگر؛ امراضى كه مرگ را به وجود مى‏آورند، شناسايى شوند و راه درمانش مشخص شود؛ كه در اين جمله است:" اِلهى اَلْبَسَتْنِى الْخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى وَ جَلَّلَنِى التَّباعُدَ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتى وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ يا أَمَلِى وَ بُغْيَتى وَ يا سُؤْلِى و مُنْيَتِى" .

كسى اين الهى را مى‏گويد كه هيچ پناهى و هيچ انسى با غير ندارد. الهى! تكيه گاه من! " اَلْبَسَتْنِى الْخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى " ؛ گناه‏ها و اشتباه‏ها لباس ذلت را بر تن من كرده است؛ چون عزت هستى تويى و من با گناهانم، با اين گام‏هاى بلندم از تو دور شده‏ام و به ذلت رسيده‏ام. " اِلهى اَلْبَسَتْنِى الْخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى وَ جَلَّلَنِى التَّباعُدَ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتى "؛ تو غناى هستى، هستى. دورى از تو مرا به فقر مى‏كشاند و من ذليل به مرگ مى‏رسم.

" وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى " ؛ دلم را جنايت‏هاى بزرگم ميراند. دور شدن‏ها و فاصله گرفتن‏ها ريشه‏ها را از زمينه‏ها جدا كردن و از زمين‏ها بيرون كشيدن، مرگ است. " وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى "؛ جنايت من، قلب من را ميراند و نابود كرد. " فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ " ؛ تو به من حيات بده. من دلگير و مرده‏ام. شور آمدن در من مرده است. اينجاست كه تو بايد به سمت من برگردى. وقتى كه انسان در راه ماند، موتور انسان مى‏ماند؛ اينجاست كه ديگران بايد او را يَدَك كنند و او را حركت بدهند. او نمى‏تواند بيايد ولى طلب و شور رفتن دارد.

 اين است كه اين شور اگر به عمل هم نتواند منتهى شود، به دعا منتهى مى‏شود. كنار جاده فرياد مى‏زند، جلوى هر كسى را مى‏گيردتا مگر راهى بيابد. كسى كه عشق رفتن دارد و ترس ماندن و هيچ جايى هم براى درنگش نيست، طلب دارد. شوق دارد. اين طلب يا به عمل مى‏رسد، كه خودش هل بدهد و اگر خودش كوتاه شود، چنگ بزند به كسانى كه كنار راهند و چنگ بزند به كسى كه نگهدار راه هستند. " فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ" ؛ تو برگرد، تو به من برگرد. تو به من حيات بده.

"يا اَمَلى"؛ اى آرزوى من! " وَ بُغْيَتِى" ؛ اى مطلوب من. " وَ يا سُؤْلِى" ؛ اى تنها خواسته‏ى من، " وَ مُنْيَتِى" .

 اين جمله‏ى " اى تمناى من! "  را كسى بايد بگويد كه جز او آرزويى و جز او مطلوبى ندارد. به وسعتى رسيده كه قطره‏ها او را سيراب نمى‏كند. انگشتانه نيست كه با يك قطره پر شود و از يك قطره سرشار شود. دريايى است كه حتى رودها آن را پر نمى‏كنند؛ كه رودها از خود دريا هستند، همان بخارهاى درياست كه باريده و سيلاب شده و رود شده. " وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى ".

 كسى كه ضرورت زندگى را درك كرده، ضرورت حيات را درك كرده و مرگ را احساس كرده؛ توبه و بازگشت حق را مى‏خواهد؛ " فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ يا أملي ". انسان در اين حد ديگر آرزويى ندارد. ما بقى آرزوها كمرنگ و محو است. ديگر تمنائى ندارد، حتّى بهشت براى او كم است، كه بهشت گام اول اوست. اما اگر كسى مرد و اگر كسى زندانى و قبرستان خودش شد و اگر كسى پاسدار قبرستان خودش شد، حتى رسول او را نمى‏تواند بيرون بكشد. " وَما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَّنْ فِى الْقُبُور "؛ به آنهايى كه در قبرهاى خودشان پنهانند و در

 قبرستان‏ها نهفته هستند، نمى‏توانى چيزى برسانى، نمى‏توانى به گوششان چيزى بخوانى؛" وَما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِى الْقُبُورِ". حىّ، فقط اوست. " هو يحيى و يميت "؛ اوست كه حيات دارد. او كسانى را زنده مى‏كند و كسانى را حيات مى‏دهد، كه از حياتشان بهره گرفته‏اند، نه اينكه در حياتشان، مرگ را خريده‏اند و با دست خودشان، خودشان را مردار كرده‏اند؛"  هُوَ يُحْيِى وَ يُمِيتُ " ، " وَ هُوَ حَىٌّ لايَمُوتُ " ،" بِيَدِكَ الْخَيْر وَ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَي‏ءٍ قَدِير " . تواناست كه حتى مرده‏ها را زنده كند و حيات بدهد و حيات‏ها را بارور كند...

 

موانع حيات

 

 هر كدام از ما كه مى‏خواهيم از ركودها فرار كنيم و از تنوع زندگى و تكرار زندگى فرار كنيم، بايد مراقب باشيم كه خودمان چاله‏هاى تكرار و تنوع‏ها نباشيم. دقيق باشيم كه ركودها، شكل‏هايى در خودش دارد و عواملى هست كه اين ركود را ايجاد مى‏كند. اين عوامل را شناسايى كنيم تا درنگ ما كم شود. وقتى كه انسان كارى و هدفى ندارد، درنگ مى‏كند؛ چون واهمه‏اى ندارد. وقتى كه همراه ندارد و راهش سخت و خطرناك است، حركت نمى‏كند. و وقتى كه اميدى به رسيدن ندارد حركت نمى‏كند. كسى كه مغرور رسيدن است، حركت نمى‏كند. اين مجموعه، ما را از حركت‏هامان جدا مى‏كند و ركود را به ما هديه مى‏كند. هر آبى كه راكد بماند، گند مى‏زند. هر چيزى كه حركتش را از دست بدهد، مى‏ماند. و هر درختى كه از ريشه‏ى خودش جدا شود و هر برگى كه از شاخه‏اش جدا شود، حتى در دست انسان هم باشد، پلاسيده مى‏شود. وقتى كه انسان حركتى را شروع مى‏كند، بايد آنقدر دقت داشته باشد كه ركود غرور، او را در خودش نگيرد.

 به دنيا قناعت نكند، كه قناعت‏ها مرگ است. من كه خيالم اين است كه رسيده‏ام، ديگر حركت نمى‏كنم، بلكه ورم مى‏كنم و ناز مى‏كنم.

 كسانى كه به سرمايه‏هاشان مغرورند و خيال مى‏كنند داده‏ها ملاك افتخارند، زبانشان، فكر و عقلشان و زيبايى‏هايشان، باعث غرورشان شده، اينها غافل مى‏مانند. غرور، آنها را به ركود مى‏رساند. خيال مى‏كنند كه كسى هستند. اينها خيال مى‏كنند اگر كسى به آنها چيزى داد، به خاطر عظمتشان است! خيال مى‏كنند كه داده‏ها ملاك افتخار است؛ اين است كه با غرور مى‏گويند:" ما أَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً "؛ من باور نمى‏كنم كه براى انسان ادامه‏اى باشد. " وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلى رَبِّي"؛ و اگر انسان بازگشتى و ادامه‏اى هم داشته باشم، " اِنَّ لى عِنْدَهُ لَلْحُسْنى". من همين طور كه در اين مرحله سرمايه‏هايم را زياد كرده‏ام، در آن مرحله هم به خوبى‏ها مى‏رسم...

 غافل از اين كه سرمايه‏ها ملاك افتخار نيست. داده‏اند، تا بازدهى ما مشخص شود. و حتى بزرگ‏تر از آن، مقدار كاركرد ما مطرح است؛ كه بايد نسبت‏ها را در نظر بگيريم. چه كرديم با سرمايه‏ها؟ چه قدم‏هاى بزرگى مى‏توانستيم برداريم و برنداشتيم؟! چگونه عقب افتاديم! چه كرديم در مجموعه‏ى زندگيمان؟! با اين ديد و با توجّه به اين كه سرمايه‏ها ملاك نيست و با توجه به اينكه محاسبه‏ى سودها با سرمايه‏ها ملاك عمل است، غرورها از بين مى‏روند و ركودها نيز، در غبن زندگى‏ها و گنديدگى‏ها هم، كنار مى‏روند. ما الآن سرخوش دارايى‏ها هستيم. مستيم كه داريم. و مستيم كه با دارايى‏هامان، ديگران را هم به مرگ بفرستيم. نه تنها خودمان مردار خودمان شده‏ايم، بلكه مى‏خواهيم ديگران را هم به مرگ برسانيم! با علم‏مان، قدرتمان، ثروتمان، با زيبايى‏مان مى‏خواهيم ديگران را صيد كنيم، بدون اينكه اين صيد را تزكيه كرده باشيم. كسانى كه به آن حد رسيدند كه خودشان را از دست مرگ گرفتند و ذبيح شدند، تازه آن وقت نوبت آن مى‏شود كه نگذارند كوچك‏ترين كسان آنها هم مردار شوند و گند بزنند.

 ابراهيم نمى‏گذاشت حتى اسماعيلش مردار شود. نه تنها خودش را ذبح كرده و خودش، رو به او آورده و از هر چه غير اوست بريده، حتى اسماعيلش را هم ذبح كرده." إِنّى أَرى في الْمَنامِ أَنِّى أَذْبَحُكَ " ؛ من مى‏بينم كه مأمورم تا تو را ذبح كنم. نگذارم تا تو بگندى. تو اين هستى كه با سُم اسبى، آوار ديوارى، يا يك تصادف سطحى، تو را به مرگ مى‏رساند و نابودت مى‏كند، من باشم كه به تو حيات بدهم. " فَانْظُرْ ماذا تَرى " ؛ نگاه كن، ببين رأى تو چيست؟ چه مى‏توانى تصميم بگيرى. " قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرْ "؛ آنچه كه تو به آن مأمورى انجام  بده؛ چون مأموريت تو، نجات من است.

 " سَتَجِدُنِى إِْن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرينَ"؛ مى‏يابى كه من در اين ذبح، نه عاجز، كه صابر هستم.

 كسى كه فهميده كيست و به خودش علاقه دارد. و به هستى خودش اعتقاد دارد و خودش را دوست دارد، بايد به خودش بها بدهد. هستى‏اش را ادامه بدهد. و بداند آنچه كه پيش ما مى‏ماند، آن نفس و آن دوستى و دشمنى كه به خاطر خودمان است، آنچه كه رگ‏هايش به ما وصل است، مردار است. فانى است؛          " ما عندكم ينفد" ؛ آنچه كه پيش ما بماند، همه‏اش خاك شده است. و ما عند اللَّه باق ؛ و آنچه كه به او رسيده، باقى مى‏ماند. كُلُّ شَي‏ءٍ هالِكٌ إِلّا وَجْهَهُ ؛ هر چيزى هلاك است، مگر آنچه كه براى او و به خاطر او و در وجه و در جهت اوست.ص۱۳۷-۱۱۵

 کتاب حقیقت حج اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجادانلود کنید.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |