از کتاب حقیقت حج
....... مردهى زمين...
ذبح
عامل حيات برتر
الهى فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَرَسَّختْ اَشْجارُ الشَّوْقِ اِلَيْكَ في حَدائِقِ صُدُرِهِمْ...
هر جور فكر مىكنم، او را بهتر مىيابم. كسانى كه ريشهاى نداشته باشند مىخشكند و كسانى كه مانده باشند، گند مىگيرند و مىميرند. ما خواه و ناخواه مردار زمين هستيم و مردهى زمان. زمانه ما را به مرگ مىسپرد و زمين از ما مردارى تهيه مىكند؛ مگر قبل از اينكه زمانه نيروى ما را بگيرد و ما را به خاك مبدل كند و بگنداند، خودمان را ذبح كنيم.
مردهى زمين، مردار زمان
گفتوگو اين بود كه، ما خواه ناخواه مردهاى مىشويم و گند مىگيريم. مردهى زمين و مردار زمان، مگر هنگامى كه ريشههايى را داشته باشيم و ركودها را پشت سر گذاشته باشيم. اين مسأله، قطعى است.
بخواهيم يا نخواهيم حركتها و گذشت زمانه از ما مىكاهد و زمين ما را به گند مىرساند، مگر اينكه خودمان را قبل از اينكه زمان بگيرد، قبل از اينكه زمين بگنداند، ذبح كنيم. ما قطعاً در اين هستى، مردار هستيم.
آنهايى كه گوسفندهايى دارند و اين گوسفندها در معرض خطرى قرار مىگيرند، زود كاردها را تيز مىكنند تا آنها را ذبح كنند، تا از مرگ آنها و ضايع شدن و از دست رفتن آنها جلوگيرى كنند.
ما در اين هستى، خواه ناخواه مرداريم، مگر اينكه كاردى را به گلوها بگذاريم و ذبح كنيم. مهم اين است كه ذبيح چه كسى باشيم و مذبوح در راه چه كسى؟ و با چه چيزى خودمان را ذبح كنيم و رو به چه قبلهاى؟
مرگ، قطعى است. از دست رفتن، قطعى است. روزها كه مىگذرند، مثل موشهايى هستند كه طناب عمر ما را مىجوند. خواه ناخواه سرنگون مىشويم و در چاههايى مىافتيم و مىگنديم. گذشت زمانه، ما را به خاك بر مىگرداند، مگر اينكه قبلاً خودمان را بقايى داده باشيم و ذبح كرده باشيم. آنهايى كه ذبيح نيستند، مذبوح نيستند، مردار هستند. مرده هستند. ارزش ندارند. از دست رفته هستند.
شرايط ذبح
حالا كه بنا شده ذبح كنيم؛ بنا شده قبل از اينكه زمانه ما را بگيرد ما از خودمان بهره بگيريم، به اين بايد فكر كرد كه در راه چه كسى خودمان را ذبح كنيم و با چه حربهاى و با چه نيتى؟
شرايط ذبح
وقتى كه مىخواهند گوسفندى را ذبح كنند، بايد شرايطى فراهم باشد:
بايد رو به قبله باشد. وسيلهى بريدن آهن باشد. ذابح بايد مسلم باشد. و به نام حق كشته شود. براى حق و در راه حق كشته شود، نه در راه بتها و هواها و هوسها.
ما در اين هستى يا صبر مىكنيم تا بميريم و مىگذاريم گذشت زمانه خاكمان كند و يا اگر بنا شد از خودمان بهره بگيريم، قبلهاى نداريم. جهتهاى ما و قبلههاى ما، ما را مردار مىكنند؛ قبلههايى كه ما خودمان را در آن راه ذبح كرديم و عمرى را از دست داديم، يا ثروتها بوده و يا قدرتها و شهرتها و يا فرزندها. خودمان را براى آنها فدا كردهايم. و خودمان را براى آنها مردار كردهايم و آنها هم ما را به هيچ هم نگرفتهاند. و ما هم جز حسرت چيزى به دل نگرفتيم. و با آن همه ضربهاى كه مىخورديم، بيدار نشديم.
آنهايى كه بناى ذبح خودشان را دارند و بناست ذبيح شوند، بايد ذبيح اللَّه باشند. اين است كه اسماعيلهايى كه ذبيح حقند، پايدار باقى مىمانند. كسى كه ذبيح او نباشد و با دست ابراهيمى كشته نشود و در هنگام كشتنش تمام رگها را قطع نكند و تمام پيوندها را نبرد، مردار است. ذبيح نيست؛ جيفه است. مرده است. حياتى ندارد.
حيات انسانى
ما بايد در فاصلهى تولد و مرگمان، حياتى را به دست بياوريم. و بعد از اين، نگذاريم كه زندگى در چالهى مرگ بيفتد و طعمهى لاشخورها شود. بعد از اينكه به حيات رسيديم، خودمان را ذبح كنيم. تمام درسها در همين يك جمله خلاصه مىشود. تمام حركتهاى پر زير و بم، در همين يك مسأله خوابيده است.
يكى از بزرگان كه به او گفته بودند به من درسى بده، گفته بود به تو درسى مىدهم كه اگر تو، همهاش را در كتابى جمع كنى، كتابها آن را نمىتواند در خود بگيرند و اگر بخواهى خلاصهاش كنى پشت يك ناخن مىتوانى بنويسى. آنچه كه در همه كتابها هست اگر در يك خط خلاصه بشود و آن خط در دو كلمه خلاصه شود و آن كلمه را بتوان در پشت ناخن نوشت، چيزى نيست جز " ذبحُ النفس" .
ذبح شرعى يك چيز هنگامى صورت مىگيرد كه از مردهى چيزى بخواهيم بهرهبردارى كنيم. بخواهيم زندگى او را با بهرههاى بعدى مرتبط كنيم. از مردار شدن او جلوگيرى كنيم. ذبح نَفس، از بين بردن و هدر كردن نفس نيست. ذبح نفس، معنىاش اين نيست كه انسان خودش را ول كند. تن را رها كند و بهرهها را رها كند. نه، مهم اين است كه بهرهها را تزكيه كند، پاك كند. و اين پاكى و تزكيه، هنگامى تحقق پيدا مىكند كه ذبيح رو به قبله باشد و حربهى ذبح آهن باشد و تمام رگها قطع شده باشد. ذابح مسلم باشد و اين قطع شدنها با ياد حق باشد.
وقتى كه بنىاسرائيل عصيان و سركشى مىكنند و بنا مىشود كه از اينها بهرهبردارى شود، دستور اين است كه: " اقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ "؛ خودتان را بكشيد. اين قتلها ذبح است. آنهايى كه مىروند و زندگى را از دست مىدهند، مفت زنده بودند و مفت مىميرند، مىخواهد از آن چيزى كه به زودى از دست مىرود، براى هميشه بهره را به دست بياورند. اين است كه بنا مىگذارند كه حياتى پيدا كنند. اين مرحلهى اول است. پس سؤال اول اين است كه چه چيز به ما حيات مىدهد؟ چه چيز به ما زندگى مىدهد؟ و سؤال بعد اين است كه چگونه از اين حيات بهرهبردارى كنيم تا در چالهى مرگ مدفون نشويم.
پس اين دو سؤال مطرح است؛ چگونه حيات پيدا كنيم و زنده شويم؟ و چگونه از زندگىها و مرگمان بهرهمند شويم؟
زندگىاى كه زمانه مىگيرد و زمين مىپوساندش، اين زندگى را ذبح كنيم تا مردار نشويم. و اين اصلىترين مسأله است براى كسانى كه يافتهاند و فكر كردهاند كه بىريشه خشك مىشوند و با ركود مىميرند.
ما تا حياتى به دست نياوردهايم و ريشههايى پيدا نكرهايم تا از خاكها نيرو بگيريم و ريشه بدوانيم و از بارشها رويش پيدا كنيم، يا بىريشهايم و يا هنگامى كه ريشه پيدا مىكنيم و رشد مىكنيم و حيات پيدا مىكنيم، باز ذبيح نمىشويم. مرداريم. و اگر ذبح شويم با شرايط ذبح همراه نيستيم و باز هم مرداريم. تازه اگر از ما بخواهند بهرهبردارى كنند و ما را نگهدارى كنند، گوشت يخ زدهايم و به كارى و به جايى نمىآييم.
اين دو سؤال است كه هر كس كه يافت در ركود مىگندد و بىريشه مىخشكد، مجبور است به اين دو سؤال فكر كند كه چه كند تا بتواند از اين گنديدن و مردار شدن نجات پيدا كند. و چه كند كه تا قبل از اين مرحله، به حيات دست پيدا كند؟ آن هم نه حياتى كه فقط در حدّ نفس كشيدن باشد؛ چه بسا كسانى كه با نفس كشيدنشان مردهاند. آنهايى كه مردهها را انتخاب كردهاند، حتى هنگامى كه نفس مىكشند، مردهاند. و آدمهايى كه زندهها را انتخاب كردهاند، حتّى با مرگشان زندهاند؛ كه انسان، در انتخابش زنده است. حيات انسانى ما وابسته به انتخاب ماست؛ گرچه ما رشد و نمو سلولها را داشته باشيم و از احساس و عاطفه و غريزه برخوردار باشيم اما اين حيات انسانى ما نيست. اين زندگى و جانى است كه هر بزغالهاى دارد و هر سگى بارش را به دوش مىكشد. اين جانى نيست كه ارزش داشته باشد. جان و حيات انسان در انتخاب اوست. آنهايى كه مردهها را انتخاب كردهاند، مردهاند هر چند نفس بكشند.
چگونه به حيات برسم؟
چطور به اين حيات دست پيدا كنيم؟ حياتى بالاتر از حيات سلولها و حيات عاطفهها. حياتى كه در انتخاب ما شكل بگيرد و زندگىاى كه در اتخاذ ما، تبلور و قالب پيدا كند.
" يأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَجِيبُواْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ " . اين حياتى است كه حتى مؤمن بايد آن را به دست بياورد. اين روحى است كه فقط در يك مرحله و به يك عدّه داده مىشود. " يأَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ " ؛ بپذيريد از خدا و از پيامبرش هنگامى كه شما را دعوت مىكند تا به شما حيات بدهد. حى شويد و زنده شويد،... شما را سرشار از روح خودش كند و مىخواهد شما را آدم كند. انسان تنها با شكل گرفتنش آدم نمىشود، وقتى آدم مىشود كه به روح حق پيوند بخورد. و آنجاست كه مسجود فرشتههاست. " وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُواْ لِآَدَمَ " . بعد از اينكه انسانها همگى شكل گرفتند و خلق شدند، در مرحلهاى كه شكل گرفتند، در آن مرحله است كه مسجود فرشتهها مىشوند. در اين آيه است: " فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ " . و در آن آيه هم كسانى به اين حيات مىرسند، كسانى به اين روح دست پيدا مىكنند كه از غير او بريده باشند: " لاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَلَوْ كَانُوا آبَاءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوَنَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ". نمىيابيد كسى كه با حق پيوند پيدا كرده باشد، به دستگيرههاى ديگر خودش را بند كند.
وقتى كه ما به دستگيرهى محكمى چنگ مىزنيم و در مسير مطمئنى قدم بر مىداريم، ديگر به اين طرف و آن طرف نگاه نمىكنيم. دستاويز ديگر را نمىخواهيم. كسانى كه حق را يافتند و عروة الوثقى را در دست دارند، با رشتههاى ديگر كارى ندارند. »لاتَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ«؛ نمىيابى كسانى كه به او گرويده باشند؛ »يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللَّه وَ رَسُوله«؛ دوستدار كسانى باشند كه دشمنند، گرچه اينها فرزند و پدرِ خويش و قوم باشند. در اين حد كه انسان پيوندهايش را از همه بريده، در اين حد است كه: »اولئك كتب في قلوبهم الايمان«؛ آنها كسانى هستند كه به ثبت مىرسند. ديگر زمينخوارها نمىتوانند آنها را ببلعند. آدمخوارها نمىتوانند آنها را فرو ببرند. »كتب في قلوبهم الايمان«؛ اينها كسانى هستند كه ايمان در دلشان، ثبت شده و محضرى شدهاند. »وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْه«؛ و اينها كسانى هستند كه با روح او تأييد شدهاند. اينها كسانى هستند كه به حيات رسيدهاند.
مؤمن مادامى كه رشتهها را از غير حق نبُرد، به حيات نمىرسد. زنده نمىشود. ممكن است رشد و نمو سلولها را داشته باشد، همانطورى كه شمعدانىها رشد مىكنند؛ ممكن است كه عاطفهها و نفس كشيدنها را داشته باشد، همانطور كه بزغالهها نفس مىكشند؛ ولى انسان نيست و حيات ندارد. مردار است. و مردار، سنگ است.
حيات دل
پس براى رسيدن به حيات چارهاى نيست، جز اينكه از غير او ببرند و از روح حق برخوردار شوند و پيوندشان را از غير حق ببرند. و در اين حد كسانى كه به اين روح رسيدند، به حيات رسيدهاند. حتى اينها با مرگ از بين نمىروند و از دست نمىروند؛ چون حيات انسان در انتخاب او خلاصه مىشود.
حيات دل
مرحلهى ديگرى از حيات، حيات قلب و دل انسان است. اين حيات در برخوردها و ديدارها به وجود مىآيد. " تَزاوَرُوا فَاِنَّ في زِيارَتِكُمْ اِحْياءاً لِقُلُوبِكُمْ وَ ذِكْراً لِأَحادِيثِنا ".
در برخوردهاست كه جرقهها سر مىگيرد و با اين نور است كه دلها راه زندگى خودشان را پيدا مىكنند و به حيات مىرسند. با شناختهاست كه مغزها و فكرها به حيات مىرسند و با يقين است كه عقل براى سنجش، راهى را پيدا مىكند. و با وسعتهاست كه روح به حيات مىرسد. و در قرب اوست كه انسان به مراحل بالاتر و حياتهاى متعالىترى دست پيدا مىكند.
" أِنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِه ". كسانى كه دلها را و مغزها و قلبها و عقلها را و روحها را به مرگ نمىتوانند برسانند، بايد بدانند كه؛ زمينى كه بدن انسان را از بين مىبرد و تبديل مىكند و تلّى از خاك از آن به جاى مىگذارد، دل او را نمىگيرد؛ چون خدا بين انسان و دلش فاصل و حائل است. و آن حيات دل، چيزى نيست كه حتى با مرگ از بين برود. " وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ " ؛ آنهايى كه زنده را انتخاب
كردهاند، حتى اگر بميرند، زنده هستند. " أَحْياءٌ " زنده هستند. حيات دارند. " عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ". چرا حيات دارند؟ چون آنها ذبح شدهاند و مردار نيستند. گوسفند وقتى ذبح مىشود درست است كه خونش را از دست مىدهد، ولى حياتى پيدا مىكند و در جزء عالىترى، در مجموعهى بدن متعالىترى راه پيدا مىكند.
انسان با آن گسستن از غير حق، به روح مىرسد و با ديدارها، دل زندگى پيدا مىكند. دل مردگىهايش از بين مىرود و با شناخت و يقين، حيات برترى پيدا مىكند. و اين حيات، حياتى است كه حتى با مرگ از بين نمىرود و دوام دارد. كسانى كه حيات پيدا كردهاند و با دعوت رسول و دعوت اللَّه، به اين زندگى خودشان دست پيدا كردهاند، آنها مىتوانند از خودشان بهره بگيرند. آنها مىتوانند از اين حيات نتيجه بگيرند و مىتوانند نگذارند كه اين حيات طعمهى زمان و مردهى زمين بشود.
مراحل حيات انسانى
پس سؤال اول، كه چگونه به حيات برسيم، آنهم حياتى در اين وسعت، جواب خودش را پيدا كرد. حياتى كه مرگ آن را از بين نمىبرد. خدا بين مرگ و دل او حائل است و انسان ادامه پيدا مىكند.
انسان در انتخابش زنده است. تفاوت ما با ديگران در اين تدبّر و تفكّر و سنجشمان و در اين انتخابمان است. و انتخابى كه ادامه پيدا كند، به حيات مىرسد، هر چند بدنها رفته باشد. كسى كه به اين حيات مىرسد، كلامش زنده مىشود، نگاهش زنده مىشود، سكوتش زنده مىشود، زندگىاش حيات دارد، مرگش هم حيات دارد. پس تعجب ندارد كه كلام او هم حياتى داشته باشد. مُجالست او هم حياتى داشته باشد؛ حتى محبّت او، دوستى او حيات داشته باشد و انسان را زنده كند. اين است كه مجموعهى آنهايى كه به اين حيات رسيدهاند، بايد مواظبشان بود كه مردار نشوند. و كلامها به خاطر غير او گفته نشود. و در راه قبلهاى جز قبله حق ذبح نشود. دوستىها و دشمنىها براى غير او نباشد، كه مردار است.
مراحل حيات انسانى
اينجاست كه بايد از اين گفت و گو كرد كه چگونه ذبح كنيم. چگونه قبلهها را پيدا كنيم. چگونه جهتگيرىها را مرتفع كنيم و بالاتر ببريم. چگونه از قبلهى قدرت، ثروت، شهرت، رياست، اعتبارها و عنوانها، هواها و هوسها و جلوهها، هواهاى دل، حرفهاى خلق و جلوههاى دنيا آزاد شويم؟ چگونه از قبلههاى زر و زور و تزوير آزاد شويم؟ نباشيم از آنهايى كه مىگويند: »نسائهم قبلتهم«؛ همسرانشان قبلهشان هستند. رو به آن جهت دارند. در آن راه ذبح و مردار شدهاند و از استفاده ماندهاند.
مرحلهى اول، پيدا كردن قبلهها و جهتگيرىهاست. تا انسان قبلهاش را نيابد نمىتواند گوسفند بُكُشد. رو به چه كسى بياوريم؟ زندگى و مرگ ما و حركت و سكون ما براى چه كسى باشد كه كاسته نشويم، افزوده بشويم. كسانى كه زندگيشان از زندگى عادى بالاتر آمده و به حياتى كه محمّد و آل محمّد دست يافته بودهاند، دست يافته. و آن حيات را تقاضا كرد كه؛ " اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيايَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتِي مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ " .
زندگى و مرگشان در اين حد و در اين اوج قرار گرفته باشد؛ كه زندگى آنها در اوج است. جهتگيرى شده و قبله دارد. و قبلهاش كعبه است. و قبلهاش اللَّه است. " إنَّ صَلاتِى وَ نُسُكِى وَمَحْياىَ وَ مَماتِى للَّهِِ رَبِّ الْعالَمين ".
مرحلهى اول قبله است. در مرحلهى بعد، مسلم باشد. انسان به حد تسليم رسيده باشد. ابراهيم باشد كه اسماعليش را ذبح مىكند. كسى كه مسلم نيست، هر چند ذبح كند و رو به قبله هم ذبح كند، اثرى ندارد. كسى كه رو به قبله هست، ولى تسليم نيست، ابراهيم نيست؛ از ذبحش بهرهاى نمىگيرد. حتى اگر ابراهيم براى حق نگويد و با علامت او ذبحش را علامت نزند و آن مارك را بر روى آن گوشت نكوبد، خريدار ندارد. بسم اللَّه مىخواهد. بسم اللَّه؛ يعنى به آن علامت و به آن اسم خودم را علامت گذارى مىكنم. " اَتَوَسَّمُ بِبِسْمِ اللَّهِ " ؛ من مارك او را بر خود بزنم. چرا؟ چون او رحمان است، مىدهد. ديگران مىگيرند؛ دهنده نيستند، رحمان نيستند، بلكه گيرندهاند. بتهاى ديگرى كه من مىخواهم براى آنها باشم و قبلههاى ديگرى كه مىخواهم رو به آنها بياورم، به من نمىدهند. رحمان نيستند. اخّاذ هستند. از من مىگيرند.
خدا با رحمتش، پرورش دهنده و رب است. دوستى خاله خرسه نيست كه از من كم كند. رحمان و رحيم است. رب است. پرورش مىدهد، آن هم نه در يك محدوده و نه يك نفر را، كه رب العالمين است. همه را پرورش مىدهد و همه را براى مجموعهى راه پرورش دهد.
اگر كسى پرورش او را پذيرفت و او را خواست، باز او شكر مىكند، به او اضافه مىدهد و دوباره مىدهد و دوباره محبت مىكند. الرحمان، الرحيم، تكرار مىشود؛ چون او رو به اين قبله آورده و به ياد حق اين مارك را بر خودش زده است. او نمىگيرد، او مىدهد. و دادنهايش به خاطر رحمت و محبت اوست. محبت او محبت آگاهانه است. او خبير است. او ربّ است. پرورش دهنده است. با هر پذيرش، دوباره تكرار مىكند: " إنّ اللَّه شاكر عليمْ " .
اگر نمىدهد به خاطر اين است كه دادنهايش ما را تلف مىكند؛ اما اگر دادهها را در مسير به جريان انداختيم، ديگر كوتاهى نمىكند، سپاس مىگويد، از آنچه كه سپاس او كرديم. و اضافه مىكند به آنچه كه در مسير، مصرفش كرديم.
وقتى كه بنّاها، آجرها را در جاى خودش كار گذاشتند، سپاسى كه از آنهاست اين است كه آجرهاى ديگر را به دستش بدهند. در آن لحظهاى كه هنوز آجر قبل در دستان اوست، آجرهاى بعدى، جز اينكه بار او را سنگين كند، جز اينكه كمر او را خم كند، چه نتيجهاى مىتواند داشته باشد؟! ما بارى را به دوش گرفتهايم كه نه تنها بهره نبردهايم، كه كمرمان را خرد كردهايم. آگاهىهايى را با خودمان حمل كردهايم، بدون اينكه از آن تغذيه كرده باشيم. شناختهايى را انبار كردهايم، بدون اينكه اين شناخت به احساس و عقيدهاى گره خورده باشد. كتابهايى را به دوش كشيدهايم بدون اينكه از آنها بهرهمند شده باشيم. احساس ما با شناخت ما گره نخورده. عقيده نشده. شناخت مجرد است. عُقده و گره پيدا نكرده. گره خورده نيست. شناخت مجردى است كه در احساس من جا ندارد. احساس راكدى است كه در عمل جلوه نمىكند.
بارها گفتهام، براى حركت كسانى كه مىخواهند به حياتى دست پيدا كنند و مىخواهند ركودشان را كنار بگذارند و حركتشان را شروع كنند و پيش برانند و در اين حركت به حياتى برسند تنها شناخت كافى نيست. شناخت تا به طلب تبديل نشود، اثر نمىگذارد و تا تبديل به احساس و طلب نشود تأثير نمىگذارد. و مادامى كه اين طلب شكل جديدترى پيدا نكند و با ورزيدگى ما همراه نشود، باز نتيجهاى نمىدهد.
اين است كه ما يك چيزهايى را دوست داريم و مىخواهيم بارى را بلند كنيم، ولى توانش را نداريم و تمرينش را نكردهايم، در نتيجه، مىمانيم.
اگر دادههاى حق را در مسير به جريان نينداخته باشيم، از ما مىگيرد. آجرهايى كه كار نگذاشتهايم از ما مىگيرد. و اين پس گرفتن، نه از بخل است و نه از تنگ چشمى و نه از انتقام و كينه، بلكه محبت است به كسانى كه بار را نگذاشتند و زير بار نفس نفس زدند. ايستادن شده بارشان، زندگى شده بارشان، دوستى و دشمنىها و رفت و آمدهاشان، وَبالشان شده. اجتماعاتشان، نسبتشان و تكلمشان و سكوتشان، همه و همه، بارهاى سنگين و اُوزار است.
پس ذبح، هم قبله مىخواهد، هم ذابحِ مسلم مىخواهد و هم بايد به نام حق و به اسم او باشد و نه به اسم ديگرى. نه به اسم بتها و براى غير او. و از اين گذشته، بايد با آهن ببرد؛ آهنى كه »فيه باسٌ شديد« است. بُرّنده است. و بايد تمام پيوندها و رگها را قطع كند، نه در يك بُعد، وگرنه باز مردار است.
ذبيح كسى است كه در منى، بعد از عرفات و مشعر ذبحش كردهاند. بعد از رسيدن به كعبه و كنارهگيرى از كعبه، بعد از رسيدن به مشعر و عرفات، بعد از رسيدن به منىها و علاقهها، ذبح شده، آن هم با دست ابراهيم، و به ياد حق. اين ذبيح، لزومى ندارد كه حتى رگهايش پاره شود، كه اين رگها را قبل از آنكه ابراهيم با چاقو پاره كند، با تسليم پاره كرده. خداى ابراهيم نمىخواهد كه اسماعيلها از بين بروند، مىخواهد كه ابراهيمها آزاد شوند.
وقتى كه ابراهيم آن بندها را بريد و آن رشتهها را جدا كرد، ذبيح، ذبيح است و ابراهيم ابراهيم. او نمىخواست كه اسماعيلها از بين بروند، كه مىخواست پيامها به وجود بيايند. اين است كه قبل از اينكه اسماعيل حتى رگهايش بريده شود، اسم ذبيح را دارد. و آن هم ذبيح اللَّه، نه ذبيح زمان و مذبوح زمين. نه مردهى زمان و مردار زمين.
كسانى كه به حيات رسيدهاند و ارزش حيات را مىدانند، نمىگذارند حياتشان مفت از دست برود. نمىگذارند اين حيات در آغوش مرگ، مردارى بشود؛ چون حيات نعمت است و نعمتها مسئوليت به بار مىآورند؛ كه: " لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ " ؛ از نعمتها باز خواست مىشود.
اين است كه اينها در اين حد، حتى كلماتشان ذبيح است. دوستىهايشان ذبيح است. پاك است. تزكيه شده است. ميته و مردار نيست. اين است كه قابل خوردن است. قابل پذيرفتن است. آن گوسفندى را كه در اين شرايط ذبحش كردهاند، مىتواند تغذيهاى باشد براى انسان برتر. و انسانى هم كه با آن شرايط ذبيح شده مىتواند باقى ماندهاى باشد به ياد حق و وجود عاليقدر. »سبحان ربي الأعلى و بحمده«. آنهايى كه نعمت حيات را درك كردهاند و مسئوليت نعمتها را درك كردهاند، مىخواهند از اين نعمتها بهرهبردارى كنند؛ اين حيات را گسترش بدهند و در تمام وجودشان، جوانههايش را سبز كنند و بعد تمام اين وجود سبز شده و حيات يافته را ذبح كنند و تزكيه كنند. رو به قبلهاى، و با حق و به نام حقى و با تسليم و اسلامى، بدون اينكه غرورى در آنها به وجود بيايد؛ كه اگر ذبيح غرورمان باشيم و مذبوح كبر و عجب و نخوتمان، باز هم مرداريم.
كسانى كه خودشان، رو به خودشان ذبح مىشوند و كسانى كه خودشان را رو به قبله خودشان ذبح مىكنند، باز هم مردارند. هر چه فكر كنند، چارهاى جز اين ندارند كه بروند و گوشه بگيرند تا حياتى بيابند و حركت كنند، وگرنه ركودها گند آنها را بالا مىآورند و مردار مىشوند.
درس اول همين است كه پيش از آن كه بميريم، پيش از اين كه مردار شويم، به حيات برسيم. پيش از آن كه بميريم ذبيح شويم؛ كه اسماعيل ذبيح، نمرده است؛ چون رگهايى كه در انسان بريده مىشود، غير از رگهايى است كه در ديگران بريده مىشود.
رگهاى چهار گانه كه در انسان هست و بايد بريده شود:
هواهاى دل و حرفهاى خلق و جلوههاى دنيا و وسوسههاى شيطان است. كسى كه رگهاى چهار گانه را قطع كرد، قبل از اين كه حتى سر از تنش جدا شود، ذبيح است.
چقدر هماهنگى است بين ذبح و ذابح و بريدن رگهاى چهار گانه، كه تا اينها بريده نشود، شرك هست. و تا شخص مشرك است، ذبيح نيست. مردار است. به همان نسبت مرده است. به همان نسبت از دست رفته است.
كسانى كه حيات را پيدا كردهاند، بايد دقت كنند كه در طول حياتشان بويى سراغشان نيايد. اين است كه بايد عاملهاى ديگر؛ امراضى كه مرگ را به وجود مىآورند، شناسايى شوند و راه درمانش مشخص شود؛ كه در اين جمله است:" اِلهى اَلْبَسَتْنِى الْخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى وَ جَلَّلَنِى التَّباعُدَ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتى وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ يا أَمَلِى وَ بُغْيَتى وَ يا سُؤْلِى و مُنْيَتِى" .
كسى اين الهى را مىگويد كه هيچ پناهى و هيچ انسى با غير ندارد. الهى! تكيه گاه من! " اَلْبَسَتْنِى الْخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى " ؛ گناهها و اشتباهها لباس ذلت را بر تن من كرده است؛ چون عزت هستى تويى و من با گناهانم، با اين گامهاى بلندم از تو دور شدهام و به ذلت رسيدهام. " اِلهى اَلْبَسَتْنِى الْخَطايا ثَوْبَ مَذَلَّتِى وَ جَلَّلَنِى التَّباعُدَ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتى "؛ تو غناى هستى، هستى. دورى از تو مرا به فقر مىكشاند و من ذليل به مرگ مىرسم.
" وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى " ؛ دلم را جنايتهاى بزرگم ميراند. دور شدنها و فاصله گرفتنها ريشهها را از زمينهها جدا كردن و از زمينها بيرون كشيدن، مرگ است. " وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى "؛ جنايت من، قلب من را ميراند و نابود كرد. " فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ " ؛ تو به من حيات بده. من دلگير و مردهام. شور آمدن در من مرده است. اينجاست كه تو بايد به سمت من برگردى. وقتى كه انسان در راه ماند، موتور انسان مىماند؛ اينجاست كه ديگران بايد او را يَدَك كنند و او را حركت بدهند. او نمىتواند بيايد ولى طلب و شور رفتن دارد.
اين است كه اين شور اگر به عمل هم نتواند منتهى شود، به دعا منتهى مىشود. كنار جاده فرياد مىزند، جلوى هر كسى را مىگيردتا مگر راهى بيابد. كسى كه عشق رفتن دارد و ترس ماندن و هيچ جايى هم براى درنگش نيست، طلب دارد. شوق دارد. اين طلب يا به عمل مىرسد، كه خودش هل بدهد و اگر خودش كوتاه شود، چنگ بزند به كسانى كه كنار راهند و چنگ بزند به كسى كه نگهدار راه هستند. " فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ" ؛ تو برگرد، تو به من برگرد. تو به من حيات بده.
"يا اَمَلى"؛ اى آرزوى من! " وَ بُغْيَتِى" ؛ اى مطلوب من. " وَ يا سُؤْلِى" ؛ اى تنها خواستهى من، " وَ مُنْيَتِى" .
اين جملهى " اى تمناى من! " را كسى بايد بگويد كه جز او آرزويى و جز او مطلوبى ندارد. به وسعتى رسيده كه قطرهها او را سيراب نمىكند. انگشتانه نيست كه با يك قطره پر شود و از يك قطره سرشار شود. دريايى است كه حتى رودها آن را پر نمىكنند؛ كه رودها از خود دريا هستند، همان بخارهاى درياست كه باريده و سيلاب شده و رود شده. " وَ اَماتَ قَلْبِى عَظيمُ جِنايَتى ".
كسى كه ضرورت زندگى را درك كرده، ضرورت حيات را درك كرده و مرگ را احساس كرده؛ توبه و بازگشت حق را مىخواهد؛ " فَأَحْيِهِ بِتَوْبَةٍ مِنْكَ يا أملي ". انسان در اين حد ديگر آرزويى ندارد. ما بقى آرزوها كمرنگ و محو است. ديگر تمنائى ندارد، حتّى بهشت براى او كم است، كه بهشت گام اول اوست. اما اگر كسى مرد و اگر كسى زندانى و قبرستان خودش شد و اگر كسى پاسدار قبرستان خودش شد، حتى رسول او را نمىتواند بيرون بكشد. " وَما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَّنْ فِى الْقُبُور "؛ به آنهايى كه در قبرهاى خودشان پنهانند و در
قبرستانها نهفته هستند، نمىتوانى چيزى برسانى، نمىتوانى به گوششان چيزى بخوانى؛" وَما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَّن فِى الْقُبُورِ". حىّ، فقط اوست. " هو يحيى و يميت "؛ اوست كه حيات دارد. او كسانى را زنده مىكند و كسانى را حيات مىدهد، كه از حياتشان بهره گرفتهاند، نه اينكه در حياتشان، مرگ را خريدهاند و با دست خودشان، خودشان را مردار كردهاند؛" هُوَ يُحْيِى وَ يُمِيتُ " ، " وَ هُوَ حَىٌّ لايَمُوتُ " ،" بِيَدِكَ الْخَيْر وَ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيءٍ قَدِير " . تواناست كه حتى مردهها را زنده كند و حيات بدهد و حياتها را بارور كند...
موانع حيات
هر كدام از ما كه مىخواهيم از ركودها فرار كنيم و از تنوع زندگى و تكرار زندگى فرار كنيم، بايد مراقب باشيم كه خودمان چالههاى تكرار و تنوعها نباشيم. دقيق باشيم كه ركودها، شكلهايى در خودش دارد و عواملى هست كه اين ركود را ايجاد مىكند. اين عوامل را شناسايى كنيم تا درنگ ما كم شود. وقتى كه انسان كارى و هدفى ندارد، درنگ مىكند؛ چون واهمهاى ندارد. وقتى كه همراه ندارد و راهش سخت و خطرناك است، حركت نمىكند. و وقتى كه اميدى به رسيدن ندارد حركت نمىكند. كسى كه مغرور رسيدن است، حركت نمىكند. اين مجموعه، ما را از حركتهامان جدا مىكند و ركود را به ما هديه مىكند. هر آبى كه راكد بماند، گند مىزند. هر چيزى كه حركتش را از دست بدهد، مىماند. و هر درختى كه از ريشهى خودش جدا شود و هر برگى كه از شاخهاش جدا شود، حتى در دست انسان هم باشد، پلاسيده مىشود. وقتى كه انسان حركتى را شروع مىكند، بايد آنقدر دقت داشته باشد كه ركود غرور، او را در خودش نگيرد.
به دنيا قناعت نكند، كه قناعتها مرگ است. من كه خيالم اين است كه رسيدهام، ديگر حركت نمىكنم، بلكه ورم مىكنم و ناز مىكنم.
كسانى كه به سرمايههاشان مغرورند و خيال مىكنند دادهها ملاك افتخارند، زبانشان، فكر و عقلشان و زيبايىهايشان، باعث غرورشان شده، اينها غافل مىمانند. غرور، آنها را به ركود مىرساند. خيال مىكنند كه كسى هستند. اينها خيال مىكنند اگر كسى به آنها چيزى داد، به خاطر عظمتشان است! خيال مىكنند كه دادهها ملاك افتخار است؛ اين است كه با غرور مىگويند:" ما أَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً "؛ من باور نمىكنم كه براى انسان ادامهاى باشد. " وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلى رَبِّي"؛ و اگر انسان بازگشتى و ادامهاى هم داشته باشم، " اِنَّ لى عِنْدَهُ لَلْحُسْنى". من همين طور كه در اين مرحله سرمايههايم را زياد كردهام، در آن مرحله هم به خوبىها مىرسم...
غافل از اين كه سرمايهها ملاك افتخار نيست. دادهاند، تا بازدهى ما مشخص شود. و حتى بزرگتر از آن، مقدار كاركرد ما مطرح است؛ كه بايد نسبتها را در نظر بگيريم. چه كرديم با سرمايهها؟ چه قدمهاى بزرگى مىتوانستيم برداريم و برنداشتيم؟! چگونه عقب افتاديم! چه كرديم در مجموعهى زندگيمان؟! با اين ديد و با توجّه به اين كه سرمايهها ملاك نيست و با توجه به اينكه محاسبهى سودها با سرمايهها ملاك عمل است، غرورها از بين مىروند و ركودها نيز، در غبن زندگىها و گنديدگىها هم، كنار مىروند. ما الآن سرخوش دارايىها هستيم. مستيم كه داريم. و مستيم كه با دارايىهامان، ديگران را هم به مرگ بفرستيم. نه تنها خودمان مردار خودمان شدهايم، بلكه مىخواهيم ديگران را هم به مرگ برسانيم! با علممان، قدرتمان، ثروتمان، با زيبايىمان مىخواهيم ديگران را صيد كنيم، بدون اينكه اين صيد را تزكيه كرده باشيم. كسانى كه به آن حد رسيدند كه خودشان را از دست مرگ گرفتند و ذبيح شدند، تازه آن وقت نوبت آن مىشود كه نگذارند كوچكترين كسان آنها هم مردار شوند و گند بزنند.
ابراهيم نمىگذاشت حتى اسماعيلش مردار شود. نه تنها خودش را ذبح كرده و خودش، رو به او آورده و از هر چه غير اوست بريده، حتى اسماعيلش را هم ذبح كرده." إِنّى أَرى في الْمَنامِ أَنِّى أَذْبَحُكَ " ؛ من مىبينم كه مأمورم تا تو را ذبح كنم. نگذارم تا تو بگندى. تو اين هستى كه با سُم اسبى، آوار ديوارى، يا يك تصادف سطحى، تو را به مرگ مىرساند و نابودت مىكند، من باشم كه به تو حيات بدهم. " فَانْظُرْ ماذا تَرى " ؛ نگاه كن، ببين رأى تو چيست؟ چه مىتوانى تصميم بگيرى. " قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرْ "؛ آنچه كه تو به آن مأمورى انجام بده؛ چون مأموريت تو، نجات من است.
" سَتَجِدُنِى إِْن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصّابِرينَ"؛ مىيابى كه من در اين ذبح، نه عاجز، كه صابر هستم.
كسى كه فهميده كيست و به خودش علاقه دارد. و به هستى خودش اعتقاد دارد و خودش را دوست دارد، بايد به خودش بها بدهد. هستىاش را ادامه بدهد. و بداند آنچه كه پيش ما مىماند، آن نفس و آن دوستى و دشمنى كه به خاطر خودمان است، آنچه كه رگهايش به ما وصل است، مردار است. فانى است؛ " ما عندكم ينفد" ؛ آنچه كه پيش ما بماند، همهاش خاك شده است. “ و ما عند اللَّه باق “؛ و آنچه كه به او رسيده، باقى مىماند. “ كُلُّ شَيءٍ هالِكٌ إِلّا وَجْهَهُ ”؛ هر چيزى هلاك است، مگر آنچه كه براى او و به خاطر او و در وجه و در جهت اوست.ص۱۳۷-۱۱۵
کتاب حقیقت حج اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجادانلود کنید.