خانه » مقالات » بررسی نظام فکری استاد » آرمان انسان، خوبی یا خوشی؟(1)

آرمان انسان، خوبی یا خوشی؟(1)

آرمانها و اهداف انسان متفاوت است؛ یکی از اهداف و آرمان‌هایی که انسان دارد یا خوبی است در مقابل بدی یا خوشی است در مقابل ناخوشی!!! در این نوشته که از دیدگاه مرحوم صفایی به این دو آرمان می‌پردازیم؛ تلاش داریم دیدگاه ایشان را تبیین نمایم.

ملاک و حقیقت خوبی و راه رسیدن به آن:

استاد درباره ملاک خوبی و خوشی چنین می‌نویسد:

خیر و شر: خوبى و بدى. با خوشى‏ و ناخوشى تفاوت دارد. در خوبى و بدى، نیاز و اندازه وجودى انسان مطرح است. در خوشى‏ و ناخوشى، هوس و هواى آدمى.[1]

ایشان در داستانی خوبی و خوشی را توضیح می دهند؛ که داستان از این قرار است: یک شب ماه رمضان نزدیک سحر بود، از حرم به سمت خانه مى ‏آمدم. حالى داشتم که یک کلمه برایم سنگینى صد کیلو بار را داشت که باید آن را با زبانم به دوش بگیرم.

این حالت براى من خیلى خوش و خیلى خوب است. در این  حالت از هر چیز خسته ‏ام و در خستگى‏ ها مى ‏توانم به وازدگى ‏ها و آزادى ‏ها برسم و مى‏ توانم جهش‌‏هایى داشته باشم.

در این حال، دوباره به او برخورد کردم.

او از سر شب تا همان وقت در صحن به انتظار من بوده و با دوستانم صحبت‏هایى داشته. چند نفرى او را دوره کرده بودند و حسابى بارش کرده بودند. حس مى ‏کردم کلافه هم شده بود.

او با چند نفر دیگر همراه بود. داستان شبش را گفت و این بار با شرم خاصى طلبش را نشان داد، که مى ‏خواهم خوب تر بشوم.

من راستى کلافه بودم. درست مثل بازیکن‏هایى که آخر بازى بى ‏رمق شده‏اند و دیگر حالى ندارند و توپ را بى ‏حساب مى‏ زنند و به دنبال توپ نمى ‏دوند. منتظر هستند اگر توپ به پایشان خورد پاى خود را تکان بدهند.

من مثل همین‏ها بودم، با این تفاوت که باید به دنبال توپى که چند کیلومتر آن طرف‏تر افتاده بدوم …

 راستى ریاضت‏ها چقدر شکل عوض مى‏ کنند. آن وقت ها که مى ‏خواهى مثل بلبل حرف بزنى و خودت را نشان بدهى، باید خفه باشى و هنگامى که حال گفتن ندارى و کلمه ‏ها برایت وزنه ‏هاى سنگین هستند، باید تا صبح وزنه بردارى.

در درونم غوغا بود. خسته بودم. حال من، حال گفتن نبود ولى چاره‏ اى هم جز گفتن نبود. آرام ولى بى ‏رمق از او پرسیدم: مى ‏خواهى‏ خوب تر بشوى؟

با تمام وجودش جواب داد: بله.

گفتم: خوبى چیست؟ خوبى، ثروتمند شدن، عالم شدن، قدرتمند شدن، مشهور شدن و محبوب شدن است؟

من داشتم راه مى ‏افتادم و او داشت گرفتار مى ‏شد. صمیمیتش مى ‏خواست آبستن بشود و بار بگیرد.

گفتم: یک خوبى داریم و یک خوشى‏، تو کدامش را مى‏ خواهى؟

خربزه براى مریض خوش است ولى خوب نیست. دارو براى او خوب است ولى خوش نیست. تو کدام را طالب هستى؟

مجبور بود بگوید: خوبى را مى ‏خواهم، هر چند ناخوش باشد و گفت.

پرسیدم: خوبى چیست؟ و براى رسیدن به خوبى باید چه بکنى؟

کمکش کردم جواب داد: خوبى آن است که کمبودهاى مرا پر کند و کسرى ‏هاى مرا جبران کند. به من بدهد، از من نگیرد. این خوبى است، اما راهش را نمى ‏دانم.

گفتم: قرآن هم خوبى را نشان مى ‏دهد، که در این عنوان‏ها و اسم‏ها و این سو رفتن‏ها و این سو آمدن‏ها نیست:

«لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُم قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَومِ الْآخِر[2]»؛ خوبى این نیست که رو به شرق و غرب بیاورید

بلکه خوبى در گرایش و عشق به اللَّه و گرایش و عشق به ادامه انسان و روز دیگر است.

خوبى، در عشق و عمل و عهد و وفا و صبر خلاصه مى ‏شود؛ چون اینها انسان را بارور مى ‏کند و تنها خداست که به انسان مى ‏دهد، دیگران از او مى ‏گیرند و از او پل مى ‏سازند.

و در ادامه راه رسیدن به خوبی را از قرآن این گونه تبیین می کند:

گفتم: قرآن، هم خوبى را نشان مى‏ دهد و هم راه رسیدنش را. براى رسیدن به خوبى باید از خوشى‏ ها و محبوب‏ ها گذشت.

«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى‏ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون‏[3]»؛ هیچگاه نیل به خوبى‏ ها پیدا نمى‏ کنید تا اینکه از محبوب‏ ها و عشق‏ ها بگذرید.

براى رسیدن به خوبى‏ ها، از خوشى ‏ها مى‏ گذرند.

جوانک برقى در چشم‏هایش دوید و گفت: پر شدم و سرشار شدم و رفت. و دیگر اگر مى ‏آمد حرفى نمى ‏زد که مى‏ خواست با یافته‏ هایش حرکت کند و با آجرهایش خانه بسازد. نمى ‏خواست با مصالح ساختمانش بازى کند و خودش را مشغول بدارد. [4]

ایشان در کتاب مسئولیت و سازندگى ؛ ص123روش نقد شناخت عمیق و صحیح را نیازمند دو نقد و دو نظارت دانسته و راه رسیدن به اهداف صحیح را چنین توضیح می دهند:

1- نظارت بر اصل هدف‏ها و نفع‏ها و خوبى ‏ها.

ما در یک مرحله خوبى را با چشم مان مى ‏شناسیم. رنگ‏هاى زنده ما را به خود مى ‏کشند و فکر و هوش ما را براى رسیدن به خویش به کار مى ‏اندازند که گریه کنیم، با ادب باشیم، تقاضا کنیم، متکا زیر پا بگذاریم و یا بدزدیم.

در مرحله‏ دیگر خوبى را با طبع، با دهانمان مى ‏سنجیم و با مزه ‏اش انتخابش مى ‏کنیم.

در مرحله ‏اى دیگر از چشم و دهان مى ‏گذریم و با دل راه مى ‏رویم و با خوشایندهاى دل بال مى ‏زنیم.

در این سطح، خوبى و خوشى در یکدیگر نهفته هستند و از هم مشخص نیستند؛ تا این که با نظارت عقل به ملاک‏ها مى ‏رسیم که اصلًا خوبى چیست؟ تو باید دنبال چه چیزى باشى؟

در برابر این سؤال، به این ملاک مى ‏رسیم که خوبى، همان است که کسرى‏ هاى من را پر کند. غذاى خوب، لباس خوب، لباس و غذایى است که نیاز من را تأمین کند و کمبودهایم را به من مى ‏رساند، هر چند که خوشمزه نباشد و یا رنگ زنده ‏اى نداشته باشد.

و همین‏طور دوست خوب، هدف خوب، راه خوب، مکتب خوب آن دوست و آن هدفى است که من را بارور کند. به من بدهد. از من نگیرد.

با این ملاک، خوبى از خوشى‏ جدا مى ‏شود. و با این نظارت آنچه از محیط و وراثت و تلقین و تقلید و … در من رخنه کرده، کنار مى ‏رود. این ملاک‏ها و این نظارت‏ها انسان را به آزادى مى ‏رسانند.

2- و با این آزادى است که نظارت دوم بر روى راه ‏ها و طرح ‏هاى فکر امکان پذیر مى ‏شود.

مادام که این آزادى به دست نیامده باشد، مادام که این ملاک‏ها کشف نشده باشند، نظارت و نقد راه‏ ها مسأله‏ اى را حل نمى ‏کند. گوش دل به این حرف‏ها بدهکار نیست.

اما هنگامى که خوبى از خوشى مشخص شد، انسان مى‏تواند به خاطر رسیدن به خوبى‏ ها از خوشى‏ هایش بگذرد.

چون این خواسته‏ دل ما و نیاز غریزه بهتر طلبى ماست، نه یک حکم خشک عقلى و نه یک شعار خشن اخلاقى.

و با این توضیح، هماهنگى‏ فکر و عقل و دل، علم و عقل و عشق‏، آشکار مى ‏شود. و با این هماهنگى است که شناخت‏ ها به عمق و اصالت مى ‏رسند و از محکومیت محیطها و عادت‏ها و از جبرهاى گوناگون آزاد مى ‏گردند؛ همان طور که از محدودیت و سطحى نگرى و یک بعدى ماندن هم آزاد مى ‏شوند.



…………………………………………………………………………………………

[1] صفایى حائرى، على، تطهیر با جارى قرآن.

[2]  بقره، 177 .

[3] آل عمران، 92 .

[4] صفایى حائرى، على، روش برداشت از قرآن.


0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top