خانه » مقالات » آثار شاگردان استاد » آیه‌های تلاوت شده. قسمت44

آیه‌های تلاوت شده. قسمت44

آیه های تلاوت شده

هستی هدفدار و مسئول بودن انسان

الَّذینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فی‏ خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ (191)

روایات وارده در شأن این آیه و آیات بعد:

 1 – امام صادق (ع) در مورد نماز شب پیامبر می فرمایند: پیامبر هنگام خواب ابتدا وضو می گرفت و می خوابید در حالی مسواکش را بالای سرش قرار می داد سپس برای نماز شب که بلند می شد می نشت و به آسمان نگاه می کرد و این آیه را تلاوت می کرد آنگاه وضو می گرفت و چهار رکعت نماز شب می خواند بار دیگر می خوابید مجدد بیدار می شد و می نشست و به آسمان نظر می افکند و باز همین آیه و آیات بعد از آن را تلاوت می کرد و چهار رکعت دیگر از نماز شب را می خواند و بعد از آن می خوابید و همین عمل را تکرار می کرد به تلاوت این آیه می پرداخت …[1] 

2 – صاحب تفسیر مجمع البیان از پیامبر اکرم نقل می کند که وقتی این آیه نازل شد رسول اکرم فرمودند: وای بر کسی که این آیه را تنها در دهانش می چرخاند و آن را می خواند ولی در آن تأمل و تفکر نمی کند.[2]

واژه شناسی

باطل:

 نقیض حق. تلف شدن[3]. نابودشدن و از بین رفتن و چیزی که دوام و بقاء ندارد و پابرجا نیست.[4]و ثبات ندارد[5] 

با توجه به آیه 17رعد: أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَهٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَهٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ

فَیَذْهَبُ جُفاءً [6]وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثال‏  باطل همان کف سر آب است که حقیقتی ندارد و ثبات و دوام و نفعی نیز نخواهد داشت

  حق‏: در برابر باطل‏، در برابر لغو، در برابر ظلم و تجاوز و در برابر زایل و غلط و در برابر متزلزل‏آمده است. و در نتیجه مفهوم هدفدارى‏ و عدل و ثبات و درستى و راستى و حد نگهدارى در آن ملحوظ و نهفته است.[7]

سبحان:

 سبح سبحا و سباحه؛ حرکت وشناوری و جری و دور شدن و تسبیح دور کردن از عیب ها و بدی ها پاک کردن و پاک دانستن.[8] 

و سبحان را بعضی مصدر[9] و بعضی اسم مصدر  و بعضی اسمی دانسته اند که در مقام مصدر نشسته[10] و بعضی اسم علم مانند عمران[11] و مقایس اللغه به دو اصل قائل شده یکی برای عبادت و دیگری برای شناوری و حرکت اسب  [12]

 تسبیح در ثلاثى مجرد «سباحه» به معناى شناورى و شنا کردن است. «کُلٌّ فى‏ فَلَکٍ یَسْبَحُونَ»، [13]همین معناى ثلاثى مجرد را دارد. اما همین که این واژه به باب تفعیل آمد، معناى دیگرى به دست مى‏ آورد. و این خاصیت باب‏هاست و این نتیجه وزن‏ هاست که هر کدام معناى تازه ‏اى به دست مى‏ دهند. تسبیح، دیگر به معناى شناورى و شنا کردن نیست، معناى تازه ‏اى دارد؛ به پاکى نسبت دادن، از بدى ‏ها، اشتباه ‏ها و بیهودگى ‏ها جدا دانستن. تسبیح نه به معناى شناورى است و نه به معناى تسبیح تکوینى و دلالت بر پاکى، که: «کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلوتَهُ وَ تَسْبیحَه»؛[14] تمامى پدیده ‏ها با آگاهى به نماز و تسبیحش راه یافته است.[15] 

قِنا: 

تقوی: تقوى؛ بروزن فعلی از وقایه. در اصل وقوی است که واو بدل به تا شده است، و صاحب کتاب النهایه می‌گوید: تقوی در اصل اوتقی از باب افتعال بوده و واو قلب به تا و در تا ادغام شده و به علت کثرت استعمال گمان شده که تا جزء کلمه است. به معنای حفظ و نگهداری و دفع چیزی از چیزی به وسیله شئ دیگر؛ قال النبىّ9: اتّقوا النار و لو بشقّ تمره، وَ کَانَ رَسُولُ اللَّهِ9 إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ‏ و أَحْجَمَ النَّاسُ،قَدَّمَ أَهْلَ بَیْتِهِ فَوَقَى بِهِمْ أَصْحَابَهُ حَرَّ السُّیُوفِ وَ الْأَسِنَّه[16]، کنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَیْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ [17].

یعنى اطاعت و روى مرز راه رفتن. تقوى به معناى نگه‏دارى و پاس‏دارى و به معناى مرحله‏اى پس از اسلام که حد ذهنى و معرفتى است و ایمان که حد قلبى و احساس است مطرح مى‏شود و به معناى حذر و اطاعت و آماده‏باش هم مى‏آید.

پرسش های ترکیبی و ارتباطی

ذکر خداوند به چه معناست ؟ ذکر زبانی و گفتن الحمدالله سبحان الله … و ذکر و یادآوری صفات حق   یا حضور حق در همه صحنه های زندگی انسان مراد است ؟ به نظر می رسد که ذکر همان پیوند مدام با حق داشتن و او را در همه لحظه های زندگی حاضر و ناظر دانستن است.[18]  

و ذکر قبل از اینکه یک عمل زبانی باشد یک عمل قلبی و جوانحی است که در قرآن به هر دو حوزه اشاره دارد و می فرماید: وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فی‏ نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خیفَهً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلین‏[19]

  به این جهت استاد می فرمایند:ذکر مصداق‏هاى متفاوتى دارد: از تکبیر و حمد و تهلیل گرفته تا معانى و توجهات باطنى که براى انسان مى‏ آید.و بیان دیگر دارند: «فَإِذَا قَضَیْتُم مَّناسِکَکُمْ فَاذْکُرُوا اللَّهَ کَذِکْرِکُمْ آباءَکُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِکْراً»؛ پس هنگامى که مناسک و عبادت‏هاى خود را به انجام رساندید، بى ‏درنگ خدا را به یاد بیاورید، همان‏طور که پدران خود را به یاد مى ‏آورید، یا سخت‏تر و با ذکر و یاد بیشتر …این‏ ذکر شدید پس از ذکر مطابق‏ مطرح مى ‏شود.

آدمى با ذکر مطابق از ضلال و کفر مى ‏رهد و با ذکر شدید از شرک‏ها و بت‏ها نجات مى ‏یابد و از محدودیت‏ها و محرومیت‏ها رها مى ‏شود.[20]

آمدن اسم اشاره هذا به جای هذه یا هولاء چه نکته ای دارد؟ آیا جهتش این می تواند باشد که  در اینجا هذا برای تعظیم است یا اینکه تمامی هستی یک واحد است

رابطه ذکر و فکر چیست؟ آیا نه این است که اول فکر است بعد ذکر؟ گاهی انسان از اثر پی به مؤثر می برد و از آیه و نشانه به حق راه پیدا می کند و گاهی در اشلی بالاتر از حق و حکمت او پی به هدفداری هستی می برد و با ذکر حق و صفات او هستی را یک پارچه جاری به سوی او می بیند و او را از هر نقصی و عیبی در این خلقت مبرا می شمارد.

وجه تفریع« فَقِنا عَذابَ النَّارِ» بر جمله سابق چیست؟ آیا  از این جهت است که با اینکه دائما ذاکرند ولی به خود مغرور نمی شوند[21] یا به جهت این است که به دون حشر و قیامت مسئله خلقت باطل خواهد بود [22] یا اینکه هستی باطل نیست و حق است پس باید صالح و طالح و خوب و بد مساوی نباشند[23] و یا چیزی که شیخ بها به آن اشاره دارد[24] و یا آن جهتی است که استاد می گوید که در متن سخنان ایشان می آید؟

تلاوت آیه

زمینه های تسبیح

  تو هنگامى که در خودت، در جامعه و در تاریخت و در جهان بزرگ یک قطره باران، یک ذره شن، یک ستاره، یک حرکت و یک آدم و یک حالت را بى ‏معنا و زیادى و بى ‏هدف مى‏ بینى، یک نقص و عیب مى ‏بینى و اینها را از خدا مى ‏بینى، زمینه‏ اى براى تسبیح ندارى. زمینه‏ تسبیح این شعور و آگاهى به پاکى خدا، به برائت خدا از تمامى نقص‏ها و از تمامى اشتباه‏ها، از تمامى بى‏هدفى ‏ها و بیهودگى ‏هاست. وقتى مى ‏گوییم: خدایا، تو پاکى، تو نازى؛ یعنى که تو آدم و جامعه و تاریخ و جهان را پاک آفریده‏ اى، خوب آفریده ‏اى با هدف آفریده ‏اى و در تمامى کتاب هستى یک کلمه بى ‏حساب و بى ‏معنا و زاید نیست.

تسبیح در زمینه چنین شعور و همراه چنین اعتقادى مطرح مى ‏شود:

«رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ …»[25] منى که در پرونده خدا هزارها ظلم و تبعیض و هزارها جهل و اشتباه و هزارها عبث و بیهوده و هزارها ضعف و کوتاهى نوشته‏ ام، چگونه مى‏ توانم تسبیح بگویم؟ منى که اگر به آسمان نگاه کنم و این همه ستاره‏هاى سرگردان را ببینم، لااقل در دلم بیهودگى اینها را شاهدم. و اگر به دریا سفر کنم و از وسعت آب‏ها و یا عمق آنها و آن همه پدیده ‏هاى گوناگون، پوچى و بى ‏حاصلى را بو مى ‏کشم و گمان مى‏ کنم و اگر به جنگل‏ها و کوه‏ها گرفتار شوم، در سینه ‏ام هزار چرا و اعتراض صف مى‏ کشند و اگر در زندگى آدم‏ها و رنج‏هاشان راهى پیدا کنم، لااقل متحیر مى ‏مانم، مى ‏مانم و مى ‏گویم: چه مى ‏دانم. و اگر در میان معلول‏ها ماندم از احساس‏هاى گره خورده سرشار مى ‏شوم و مى‏ شورم. و اگر از بیمارستانى عبور کردم یک تکه آتش مى ‏شوم و مى ‏سوزم و بغض مى ‏کنم و بانگ بر مى ‏دارم. و اگر بر صحنه‏ جنگ و داستان نامردى و نامرادى آدم‏ها شاهد شوم، طاقتم طاق مى‏ شود و به جنون مى ‏رسم و اگر و … اگرهاى دیگر را با حالت‏هاى اعتراض و شک و حیرت و عصیان و فریاد و کفر و دشنام همراهى مى ‏کنم. این من چگونه مى ‏توانم تسبیح بگویم و چگونه مى ‏توانم این خدا را بپذیرم و دلم را از شوقش و زبانم را از تسبیحش و چشمم را از اشکش سرشار کنم و وجودم را در خنکاى نسیم لطفش رها سازم؟

تسبیح من آن‏جا مطرح مى‏ شود که با تمامى این سفرها؛ از آسمان و جنگل و دریا و از جنگ و خون و درد، وجودم با شک و اعتراض و حیرتى گرد نگیرد و باور داشته باشم که او تمامى کارش را انجام داده و قبول داشته باشم که تمامى این دردها در آدم‏ها؛ و ستم‏ها در جامعه؛ و کمبودها در جهان از ماست و بر عهده ماست.

تسبیح در این سرزمین سبز مى ‏شود و بر شاخه‏ چنین باورى و شعورى شکوفه مى ‏دهد. و این تسبیح بارها مى ‏آورد و کارها بر عهده‏ تو مى ‏گذارد که خیال نکنى با کلمه ‏ها به تسبیح مى ‏رسى و با کلمه ‏ها کارهایت تمام مى‏ شود.[26]

معاد در قرآن از سه طریق مطرح مى ‏شود؛ از تفکر در انسان و ادامه او،[27] از تفکر در نظام هستى و در نتیجه شعور حاکم بر آن و در نتیجه هدفدارى و مرحله ‏اى بودن آن‏[28] و از تفکر در اللّه و حکمت‏ و اللّه و رحمت‏ و اللّه و عدالت‏ و اللّه و احاطه‏ و …  [29]

راه های اثبات معاد

از سه راه مى ‏توان به معاد رسید و ضرورت آن را تبیین کرد:

راه اول: تفکر در انسان.

با توجه به استعدادهاى اضافى انسان استمرار او مشخص مى‏ شد و با استمرارش معاد به دست مى‏ آمد، که دو سوره «روم» و «تین» آن را توضیح مى ‏داد.

«أَوَلَمْ‏یَتَفَکَّرُواْ فِى أَنْفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا إِلّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُّسَمًّى …»[30]. با تفکر در خودت مى ‏یافتى که هستى «حق» است؛ یعنى هدف‏دار است. و «أجل» دارد؛ یعنى مرحله ‏اى است.

با تفکر در انسان و استمرار او معاد مطرح مى‏ شد. ما اثبات‏ مى ‏کردیم معاد هست، پس انسان برانگیخته مى ‏شود. اما روش قرآن بر عکس این بود، که مى‏ گفت: انسان ادامه دارد، پس معاد هست.

در سوره «تین» هم مى‏ فرمود: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسانَ فِى أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ …»[31]؛ انسان بهترین نوع ترکیب و پیوستگى را دارد، «… فَمَا یُکَذِّبُکَ بَعْدُ بِالدِّینِ»[32]، پس چگونه مى ‏تواند استمرار نداشته باشد؟! و چه چیزى تو را نسبت به ادامه و جزاى خودت به تکذیب واداشته است؟! پس با توجه به تقویم و ترکیب خاص انسان بود که مسأله معاد مطرح مى ‏شد.

راه دوّم: تفکر در هستى.

وقتى که ما جهان را راه مى ‏دیدیم، این راه به مقصدى منتهى مى ‏شد؛ «وَ یَتَفَکَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذا باطِلًا»[33]. با تفکر در هستى، استمرار هستى، که از آن جمله انسان بود به دست مى ‏آمد و با تفکر در نظام هستى، هدف‏دارى هستى به دست مى‏ آمد. در نتیجه این نظام، باطل و بى ‏هدف‏ نبود.

از راههای شناخت: هدفداری هستی 

وقتى که کار انسان حرکت باشد هستى هم، راه مى ‏شود. وقتى که هستى از نظم برخوردار شد، از هدف هم برخودار مى ‏شود و این هدف، هدفِ انسان و هدف هستى است؛ چون بین انسان و هستى تفاوتى نیست. وقتى که کلّ و مجموع حادث بود و جهت داشت خواه‏ وناخواه اجزایش، هم جهت دارند و هم هدف.

این هدف را از چه چیز مى ‏شناسیم؟ از نظمى که در این هستى وجود دارد به شعور پى مى ‏بریم و از این شعور، به هدف و این است که کسانى که در این هستى تفکر مى ‏کنند به معاد مى ‏رسند.

در سوره آل عمران آمده: «… وَ یَتَفَکَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»[34]؛ آنها وقتى در هستى و در خلقت آسمان‏ها و زمین تفکر مى‏ کنند، به این نتیجه مى‏ رسند که تو اینها را بى‏ هدف نیافریده ‏اى، اینها باطل و پوچ نیستند و به بن ‏بست نمى‏ رسند. در نتیجه از آنجا که این هستى، جهت و نظم و قانون دارد خواه‏ وناخواه درگیرى با این قانون‏ها رنج و صدمه دارد، کوبیدن و کوبیده شدن دارد. «فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»؛ پس تو ما را از این رنج‏ها نگهدار باش.[35]

«وَ مَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ مَا بَیْنَهُمَا باطِلًا ذلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُواْ فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُواْ مِنَ النَّارِ»[1]؛ ما آسمان و زمین را باطل نیافریدیم. این گمان آنهایى است که از خودشان و از هستى چشم پوشیده ‏اند و اینها هستند که صدمه مى ‏خورند و مى ‏سوزند.

کسانى که استعدادهاى عظیم خودشان را راکد مى ‏گذارند و از این همه مایه بى ‏خبر مى ‏گذرند، در روزى که مى‏ یابند چقدر سرمایه را به رکود و احتکار بسته ‏اند، خواه ‏وناخواه مى ‏سوزند و رنج مى‏ کشند و فریادِ «یا حَسْرَتى‏ عَلى‏ مَا فَرَّطتُ فِى جَنْبِ اللَّهِ»[1] از آنها بلند مى ‏شود، که واى بر ما، چقدر کوتاه آمدیم و چقدر به مسخره گرفتیم![36]

راه سوم: توجه به اللَّه.[37]

کسى که خدا را مى ‏پذیرفت؛ خدا و علمش، خدا و حکمتش، خدا و احاطه‏ اش، خدا و رحتمش، خدا و عدالتش، خدا و …، با توجه به خدا در هر کدام از این قسمت‏ها معاد مطرح مى ‏شد.

در همین سوره‏ «تین» بُعد حکمت مطرح بود؛ «أَلَیْسَ اللَّهُ بِأَحْکَمِ الْحَاکِمِینَ»[38]. چرا معاد مطرح مى‏ شد؟ چون اللَّه، حکیم بود و حکمت ادامه زندگى را مطرح مى ‏کرد و معنا نداشت که این هستى، با این همه طول و تفصیلش، فقط به خاطر خوردن و خالى کردن و رفتن انسان به وجود آمده باشد. پس اللَّهِ حکیم، معاد را مطرح مى ‏کند.

و یا خدا و رحمتش، خدا و عدالتش که؛ «هَلْ یَسْتَوِى الَّذِینَ یعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لایَعْلَمُونَ»[39]، «مَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ»[40].



[1]  –الْعَبَّاسِ بْنِ مَعْرُوفٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْمُغِیرَهِ عَنْ مُعَاوِیَهَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع یَقُولُ‏ وَ ذَکَرَ صَلَاهَ النَّبِیِّ ص قَالَ کَانَ یُؤْتَى بِطَهُورٍ فَیُخَمَّرُ عِنْدَ رَأْسِهِ‏ وَ یُوضَعُ سِوَاکُهُ تَحْتَ فِرَاشِهِ ثُمَّ یَنَامُ مَا شَاءَ اللَّهُ فَإِذَا اسْتَیْقَظَ جَلَسَ ثُمَّ قَلَّبَ بَصَرَهُ فِی السَّمَاءِ ثُمَّ تَلَا الْآیَاتِ مِنْ آلِ عِمْرَانَ‏ إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏ الْآیَاتِ- ثُمَّ یَسْتَنُّ وَ یَتَطَهَّرُ ثُمَّ یَقُومُ إِلَى الْمَسْجِدِ فَیَرْکَعُ أَرْبَعَ رَکَعَاتٍ عَلَى قَدْرِ قراءه [قِرَاءَتِهِ‏] رُکُوعُهُ وَ سُجُودُهُ عَلَى قَدْرِ رُکُوعِهِ یَرْکَعُ حَتَّى یُقَالَ مَتَى یَرْفَعُ رَأْسَهُ وَ یَسْجُدُ حَتَّى یُقَالَ مَتَى یَرْفَعُ رَأْسَهُ ثُمَّ یَعُودُ إِلَى فِرَاشِهِ فَیَنَامُ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ یَسْتَیْقِظُ فَیَجْلِسُ فَیَتْلُو الْآیَاتِ مِنْ آلِ عِمْرَانَ- وَ یُقَلِّبُ بَصَرَهُ فِی السَّمَاءِ ثُمَّ یَسْتَنُّ وَ یَتَطَهَّرُ وَ یَقُومُ إِلَى الْمَسْجِدِ وَ یُصَلِّی الْأَرْبَعَ رَکَعَاتٍ کَمَا رَکَعَ قَبْلَ ذَلِکَ ثُمَّ یَعُودُ إِلَى فِرَاشِهِ فَیَنَامُ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ یَسْتَیْقِظُ وَ یَجْلِسُ وَ یَتْلُو الْآیَاتِ مِنْ آلِ عِمْرَانَ- وَ یُقَلِّبُ بَصَرَهُ فِی السَّمَاءِ ثُمَّ یَسْتَنُّ وَ یَتَطَهَّرُ وَ یَقُومُ إِلَى الْمَسْجِدِ فَیُوتِرُ وَ یُصَلِّی الرَّکْعَتَیْنِ ثُمَّ یَخْرُجُ إِلَى الصَّلَاهِ. تهذیب الأحکام (تحقیق خرسان)، ج‏2، ص: 334 

[2]  – فی المجمع عن النبی لما أنزلت هذه الآیه قال ویل لمن لاکها بین‏ فکیه و لم یتأمل ما فیها.

[3]  – بَطَلَ‏ الشی‏ءُ یَبْطُل‏ بُطولًا، إذا تلِف، و أبطل     جمهره اللغه ؛ ج‏1 ؛ ص359

[4]  – الباء و الطاء و اللام أصلٌ واحد، و هو ذَهاب الشئ و قِلَّه مُکثه و لُبْثه. یقال‏ بَطَلَ‏ الشئُ‏ یَبطُل‏ بُطْلًا و بُطُولًا. و سُمِّى الشیطانُ‏ الباطلَ‏ لأنه لا حقیقهَ لأفعاله، و کلُّ شى‏ء[4]  معجم مقاییس اللغه ؛ ج‏1 ؛ ص258

[5]  – الْبَاطِلُ‏: نقیض الحق، و هو ما لا ثبات له عند الفحص عنه‏[5]   مفردات ألفاظ القرآن ؛ ص129

[6]  – جَفَأَ الزَّبَدَ یَجْفَأ جَفْأ، و الاسم: الجُفَاء. و أَجْفَأَت‏ القدر زَبَدَها. و جَفَأَت‏ به، أی: رمت به و طرحته و جَفَأْتُ‏ الرجلَ، أی: احتملته و ضربت به الأرض. و الجُفاء: الزبد فوق الماء، قال الله عز و جل: فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ‏ جُفاء     کتاب العین ؛ ج‏6 ؛ 188

[7]  – تطهیر با جارى قرآن، ج‏2، ص: 30   و صراط، ص: 69

[8]  – قلت: و معنى تَنْزِیه اللَّه من السُّوء: تَبْعِیدُه منه، و کذلک‏ تسبیحه‏ تبعیده، من قولک:سَبَحْتُ‏ فی الأرض إذا أَبْعَدْتَ فیها، و منه قوله جَلَّ و عَزَّ: وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ‏ یَسْبَحُونَ‏ [یس:40]، و کذلک قوله: وَ السَّابِحاتِ‏ سَبْحاً [النَّازعَات: 3] هی النجوم‏ تَسْبَحُ‏ فی الفَلَکِ أی تذهَبُ فیها بَسْطاً کما یَسْبَحُ‏ السابح‏ فی الماء سَبْحاً، و کذلک‏ السابحُ‏ من الخَیْل یَمُدُّ یَدَیه فی الجَرْی‏ سَبْحاً کما یسبح‏ السابح‏ فی الماء. تهذیب اللغه ؛ ج‏4 ؛ ص196

[9]  – و قال الزجاج فی قول اللَّه جَلّ و عزّ: سُبْحانَ‏ الَّذِی أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَیْلًا [الإسرَاء: 1] منصوب على المصدر، أسبِّح‏ اللَّه‏ تَسبیحاً فراهیدى، خلیل بن احمد، کتاب العین – قم، چاپ: دوم.

 [10]  – یقال: سَبّحْت‏ اللَّه‏ تسبیحاً و سُبْحَاناً بمعنى واحد، فالمصدر تسبیح‏، و الإسم‏ سبحان‏ یقوم مقام المصدر ازهرى، محمد بن احمد، تهذیب اللغه – بیروت، چاپ: اول.

[11] – و سُبْحَانَ‏، بالضَّمِّ: مصدرٌ لا فعلَ لهُ، أَو اسم مصدرٍ و هو التَّسْبِیحُ‏ بمعنى التَّنزیهِ، أَو عَلَمٌ کعُثْمَانَ مطلقاً، أَو فی غیر حال الإِضافه، و لا یکاد یستعمل إِلَّا مضافاً منصوباً بفعلٍ متروکٍ إظهارُهُ وجوباً نحو: سُبْحَانَ‏ اللَّهِ؛ أَی: أُسَبِّحُ‏ اللَّهَ‏ سُبْحَانَ‏، و الإِضافهُ للبیان- کحاتمِ طی‏ء- فلا تنافی العلمیَّه، فإِن قطع عن الإِضافه فَرُبَّما نوِّن، کقوله:سُبْحَانَهُ‏ ثُمَ‏ سُبْحَاناً نَعوذ[11] بِهِ‏

ربَّما عرِّف باللام کقوله:سُبْحَانَکَ‏ اللَّهُمَّ ذَا السّبْحَان      و ربَّما منِعَ الصَّرف؛ للعلمیَّهِ و زیادَه الأَلف و النُّون، و هو یتحتَّم على القول بالعلمیَّه،  الطراز الأول ؛ ج‏4 ؛ ص342 و قال «ابنُ جِنِّى»: سبحانُ‏، اسمُ علَمٍ لمعنى البراءهِ و التنزیه، بمنزلهِ عثمانَ و حُمْرانَ، اجتمع فى‏ سُبْحانَ‏ التعریفُ و الألِفُ و النونُ، و کِلاهما عِلّهٌ تمنَعُ من الصّرْفِ.

[12]  – السین و الباء و الحاء أصلان: أحدهما جنسٌ من العباده، و الآخر جنسٌ من السَّعى.[12]و الأصل الآخر السَّبْح‏ و السِّباحه: العَوم فى الماء. و السّابح‏ من الخیل:الحَسنُ مدِّ الیدین فى الجَرْى

[13]  – انبیاء، 33

[14]  نور، 41

[15]  – تطهیر با جارى قرآن، ج‏1، ص: 214

[16]. نامه: 9

[17]. حکمت، غریب کلام: 9

[18]  –  عن أبی حمزه الثمالی عن أبی جعفر ع قال‏ لا یزال المؤمن فی صلاه ما کان فی ذکر الله- إن کان قائما أو جالسا أو مضطجعا لأن الله یقول: «الَّذِینَ‏ یَذْکُرُونَ‏ اللَّهَ‏ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ‏»  تفسیر العیاشی ؛ ج‏1 ؛ 211 وَ بِالْإِسْنَادِ الْأَوَّلِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مَهْزِیَارَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ فَضَّالٍ‏  عَنْ عَلِیِّ بْنِ عُقْبَهَ عَنْ جَارُودِ بْنِ الْمُنْذِرِ  قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ ع یَقُولُ‏ أَشَدُّ(سید) الْأَعْمَالِ ثَلَاثَهٌ إِنْصَافُکَ النَّاسَ مِنْ نَفْسِکَ- حَتَّى لَا تَرْضَى لَهَا بِشَیْ‏ءٍ مِنْهُمْ إِلَّا رَضِیتَ لَهُمْ مِنْهَا مِثْلَهُ وَ مُؤَاسَاتُکَ الْأَخَ‏  فِی الْمَالِ وَ ذِکْرُ اللَّهِ عَلَى کُلِّ حَالٍ وَ لَیْسَ أَنْ‏ تَقُولَ‏ سُبْحَانَ‏ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ- وَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ أَکْبَرُ فَقَطْ وَ لَکِنْ إِذَا وَرَدَ عَلَیْکَ شَیْ‏ءٌ نَهَى اللَّهُ عَنْهُ‏ تَرَکْتَهُ‏    امالی مفید

[19]  – لأعراف : 205

[20]  – تطهیر با جارى قرآن، ج‏3، ص: 348 ذیل آیه

[21]  – تفسیر اطیب البیان

[22]  –  … اندیشمندان بعد از آنکه باطل را از عالم خلقت نفى مى ‏کنند، این معنا برایشان کشف مى‏ شود که پس بطور مسلم مردم براى جزا دوباره محشور خواهند شد، و در آن عالم ستمگران کیفر خواهند دید، آن هم کیفرى خوار کننده، که همان آتش باشد، و ممکن نیست کسى یا عاملى این کیفر را و مصلحت آن را باطل و یا رد کند، چون بدون حشر مساله خلقت، باطل خواهد شد، پس این است معناى اینکه مى ‏گویند” فَقِنا عَذابَ النَّارِ رَبَّنا إِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ فَقَدْ أَخْزَیْتَهُ وَ ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَنْصارٍ”.         ترجمه المیزان، ج‏4، ص: 137

[23]  –  و جی‏ء بفاء التعقیب فی حکایه قولهم: فَقِنا عَذابَ النَّارِ لأنّه ترتّب على العلم بأنّ هذا الخلق حقّ، و من جمله الحقّ أن لا یستوی الصالح و الطالح، و المطیع و العاصی، فعلموا أنّ لکلّ مستقرّا مناسبا فسألوا أن یکونوا من أهل الخیر المجنّبین عذاب النار.       التحریر و التنویر، ج‏3، ص: 310

[24]  – «فَقِنا عَذابَ النَّارِ» چه هر گاه که خلق این اشیاء مبتنى بر حکمت و مصلحت حال عباد است و معاش آنها به سبب آنست، و دلیلى است که دلالت مى ‏کند بر معرفت صانع، و راغب مى‏ کند بر طاعات او و قیام به وظایف عبادات او- جلّ شأنه- تا به نیل فوز ابدى رسند؛ و غالبا که انسان مخلّ است به آن، پس حسن تفریع نموده است بر کلام سابق و گفته که: فَقِنا عَذابَ النَّارِ یعنى پس نگاه‏دار ما را از عذاب آتش‏ منهاج النجاح فی ترجمه مفتاح الفلاح ؛ متن ؛ ص365

[25] )- آل عمران، 191

[26]  – تطهیر با جارى قرآن، ج‏1، ص: 215

[27]  أولم یتفکروا فى أنفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بینها الا بالحق و أجل مسمى روم، 8.

راهبری نوشته‌ها

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا