خانه » مقالات » سیره معصومان علیهم‌السلام » ابومحمد امام حسن عسکری

ابومحمد امام حسن عسکری

 1. شیخ طوسى در الغیبه به سند خود از ابو هاشم جعفرى در ضمن حدیثى نقل کرده است که گفت: تنگدست شده بودم و مى ‏خواستم چند دینار از ابو محمد (ع) طلب کنم؛ اما شرم داشتم. چون به خانه‏ ام رسیدم، صد دینار برایم فرستاده شد و این پیغام نیز همراه آن نوشته شده بود که اگر حاجتى داشتى، شرم مکن و بیم نداشته باش و طلب کن که آنچه دوست دارى خواهى دید، إن شاء الله.

2. در کتاب الغیبه از محمد بن على از فرزندان عباس بن عبد المطلب روایت شده است که گفت: براى دیدن ابو محمد (ع) در پس راه نشسته بودم. چون آن حضرت بر من گذشت حاجت خود را به او گفتم و برایش سوگند یاد کردم که حتى یک درهم نیز ندارم و چاشتى و شامى هم ندارم. امام (ع) فرمود: به دروغ بر خداوند سوگند مى‏ خورى؛ اما این سخن من باعث نمى‌‏شود که به تو چیزى نبخشم. اى غلام آنچه با توست به وى ببخش. سپس غلامش به من یک صد دینار بخشید.

3. حمیرى در الدلائل از ابو یوسف شاعر متوکل نقل کرده است که گفت: تازه صاحب پسرى شده بودم و دستم تنگ بود. پس کاغذى به عده ‏اى نوشتم و از آنان یارى خواستم. اما از آنان ناامید شدم و به خود گفتم: یک بار به دور خانه مى ‏گردم و آنگاه به سوى در آن مى ‏روم. در این هنگام ابو حمزه در حالى که کیسه سیاهى به دست داشت که در آن چهار صد درهم بود بیرون آمد و گفت: مولایم به تو فرمود: این مبلغ را براى آن کودک نو رسیده صرف کن. خداوند در آن کودک براى تو برکت قرار دهد.

4.کلینى در کافى به سند خود از محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن موسى بن جعفر نقل کرده است که گفت: هنگامى که ابو محمد (ع) در زندان بود، عباسیون و صالح بن على و دیگرانى که از ناحیه اهل بیت منحرف بودند، نزد صالح رفتند و به او گفتند: بر امام سخت ‏گیر و او را راحت مگذار. صالح گفت: چه کنم؟ دو نفر از نانجیب‌‏ترین مردانى را که مى ‏توانستم پیدا کنم، بر او گماشتم. آن دو نفر از نظر عبادت و نماز و روزه خیلى کوشا شدند. سپس آنان را احضار کرده پرسیدم: در آن مرد چه دیدید؟

گفتند: چه مى ‏توانیم گفت درباره مردى که روز را روزه مى ‏گیرد و شب را تماما زنده مى ‏دارد و نه سخن مى‏ گوید و نه به جز عبادت به کارى مشغول مى ‏شود و چون به او مى ‏نگریم زانوانمان به لرزه مى‏ا فتد و حالى به ما دست مى‏ دهد که نمى ‏توانیم خود را نگه داریم. چون عباسیون این سخن را شنیدند، ناامید و سرافکنده بازگشتند.

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا