خانه » خاطرات » امام را چون پدرم دوست دارم

امام را چون پدرم دوست دارم

نامش ابو … بود از عربهای خوزستان و یکی از مبارزین و مجاهدین قبل از انقلاب. دوره‌های مختلف چریکی را در فلسطین و لبنان گذرانده بود. بدنی ورزیده با چهره‌ای سوخته و اخلاقی خشک و رفتاری خشن.

در اوایل جنگ، گروهی را سرپرستی می‌کرد که از میهن اسلامی دفاع می‌کردند. در میان رزمندگان آن روزها معروف بود که سیلی محکمی به گوش «تیمسار مدنی» که استاندار خوزستان بود و در جنگ مواضع بنی صدر را داشت نواخته بود و با اسلحه تهدیدش کرده بود که در صورت عدم همکاری با رزمندگان او را خواهد کُشت!

برای امثال من که تازه طلبه شده بودیم و هنوز حال و هوای انقلاب و درگیری های خیابانی با گاردی‌ها را در سر داشتیم، الگو و در جنگ هم دلاوری بود.

با ستاد پشتیبانی از رزمندگان ارتش نیز که آنهم در دانش سرای اهواز مستقر بود و مسئولیت آن را مرحوم عبدالهادی کرمی داشت همکاری می‌کرد.

خانه مرحوم شیخ رفت و آمدی داشت و در بعضی از سفرها، همراه حاج شیخ بود . بدش نمی‌آمد همیشه چند نفری مُریدوار دور و برش باشند و البته اینگونه حرکت ها مورد تأیید حاج شیخ نبود و همیشه در برخوردهایشان تذکراتی مطرح می‌شد.

جنگ تمام شد و امام رحمه الله علیه جام زهر را مستانه نوشید و بخاطر مصلحت اسلام و مسلمین قطعنامه را پذیرفت، آن کسانی که پیروان واقعی ولایت بودند با همه تلخی ها پذیرفتند و به حکم امام (ره) گردن نهادند و عده‌ای از مسیر خارج شده و موضع گرفتند و از محب غال به مبغض قال مبدل شدند و هلاک گردیدند.[1]

ابو… به قم آمد. زمینی خرید و به کشاورزی مشغول شد و دلخوش به اینکه زمینی را آباد کند. در حالیکه دوستان زیادی پیرامونش در حال فرسایش بودند. بدجوری بغض امام را به دل گرفته بود و بدگویی می‌کرد. و من به دفعات شاهد مباحثاتش با شیخ بودم که چگونه حاج شیخ، از مشی امام (ره) دفاع می‌کرد و او را به تبعیت می‌خواند. کار به ناراحتی و قهر و تا حدی خشونت کشید و دوستی‌ها به هم خورد و رفت و آمدها قطع شد.

در هر مجلسی از مرحوم امام و شیخ بدگویی ‌کرده و ناسزا می‌گفت. دوستی‌ها به دشمنی یک طرفه مبدل شد. هر بار سخنی از او به میان می‌آمد، شیخ برای هدایتش دعا می‌کرد تا روزی که بر سر آبادانی آن زمین، بدهی هنگفتی به بار آورد. اطرافیانش که پراکنده شده بودند؛ گرفتار فقر و تنگدستی عجیبی شد. مدتی گذشت، روزی شیخ را در تکاپوی قرض مبلغ زیادی پول یافتم. متوجه شدم برای او می‌خواهد. و بدون اطلاع خودش، چک او را پاس نمود. تعجب کردم و اعتراض. حاج شیخ گفت: من احساس تکلیف کردم، هرچند با من دشمنی می‌کند (و این را مهم نمی‌دانست). با روحیه‌ای که از او سراغ داشت و جسارت و بی‌کله بودنش، خطر جسارت و ترور به ساحت امام‌ (ره) را احتمال می‌داد (و مطالبی هم در این زمینه شنیده بود) و دفع این احتمال، او را به ادای دین وا داشت.

استاد عاشق امام بود و یک بار شنیدم که فرمود: «همچون پدرم دوستش می دارم.»


[1].قال علی: هلک فیّ امران محبً غال و مبغض قال: دو دسته نسبت به من هلاک شدند یک عده دوستانی که غلو کردند و دسته دوم دشمنانی که بر علیه من سخن گفتند.

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا