خانه » مقالات » آثار شاگردان استاد » اندیشه‌های پنهان14(صفات خدا:یگانگی)

اندیشه‌های پنهان14(صفات خدا:یگانگی)

اولین خصوصیت ما محکوم‌ها این است که ما، از اجزایى تشکیل شده‌ایم که این اجزا طبق ضوابط و قوانینى با هم ترکیب شده‌اند. در نتیجه، ما مرکّب هستیم و از این رو نتیجه مى‌گیریم که حاکم نمى‌تواند مرکّب باشد.

حاکم ترکیبى نخواهد داشت؛ چون مرکّب هر چند خودکفا باشد، نمى‌تواند مسأله‌اى را حل کند؛ که اجزا همیشه مقدّم بر مرکّب هستند و رابطه‌ى این اجزا، به ضابطه‌ها و قانون‌هایى نیاز دارد و این، شروع محکومیت است.

مرکّب، محکوم است؛ چون نیاز به اجزا دارد. همین نیاز و فقر، محکومیّت است. این اجزا نیاز به ترکیب دارند. این اجزا با هم رابطه دارند و این رابطه‌ها طبق ضوابط و قوانینى است؛ پس مرکّب نیاز به قانون نیز دارد و این قانون نیاز به قانون گذار.

از طرفى این قوانین و آن قانون گذار، حاکم بر این روابط و بر این وجود مرکّب است. بنابراین سر تا پاى وجود مرکّب، نیاز است و محکومیّت.

این است که در سوره‌ى توحید آمده است: (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ)؛ بگو او (او، اشاره به وجودى است که هیچ کس منکر آن نمى‌تواند باشد و آن وجود، همان حاکمى است که هر کس با درک وضعیت خود و محکومیت خود، آن را یافته است.) ـبگو اوـ اللّه است، احد است. احد یعنى یگانه، یعنى یکى‌اى که هیچ ترکیبِ وجودى ندارد؛ حتّى ترکیب صفات با ذات.[1] 

  این گونه به وجود حاکم پى بردن، راه نزدیک و بدون جهنّم دره‌ى شک و انکار و… است؛ زیرا انسان با درک حضورى که امکان خطا و اشتباه نداردـ متوجّه محکومیت خود مى‌شود و در نتیجه به این شناخت دست مى‌یابد که حاکمى وجود دارد. پس بحث در وجود حاکم نیست؛ چرا که همه مجبورند این حاکم را بپذیرند. مسئله در این است که عده‌اى این حاکم را طبیعت یا مادّه، عده‌اى قانون، عده‌اى دیگر انرژى و عده‌اى هم اللّه مى‌دانند؛ در حالى که ما نه بحثى در وجود حاکم داریم؛ که این وجودْ قابل انکار نیست و نه بحثى در نام او بلکه بحث ما باید در خصوصیات او باشد. باید ببینیم که حاکم باید چه خصوصیاتى داشته باشد تا بتواند حاکم باشد.

در سوره‌ى توحید در پاسخ به این مسأله گفته مى‌شود که بگو: «او» فقط اللّه است؛ چون فقط اللّه است که احد است و ترکیبى ندارد. حاکم نمى‌تواند مرکّب باشد؛ چون مرکب، اجزایى دارد و این اجزا با هم رابطه دارند و این روابط به ضابطه‌ها و قانون‌هایى نیاز دارد که این ضوابط و قوانین بر آن حاکم هستند و این، شروع محکومیت است.

با این راه نزدیک که از معلومات بى‌واسطه و حضورى استفاده مى‌شود، مى‌توان به وجود این حاکم با این خصوصیات پى برد.

اما عده‌اى از مادّى گراها و ماتریالیست‌ها مى‌خواهند از راه دیگرى به جهان‌بینى برسند و از معلومات با واسطه و اکتسابى استفاده مى‌کنند؛ معلوماتى که امکان خطا و اشتباه در آن‌ها وجود دارد و به جهنّم درّه‌ى شک و تردید و… منتهى مى‌شوند. واین گونه مى‌خواهند به مبداءِ هستى پى ببرند. این‌ها دیگر بحث از وجود حاکم نمى‌کنند بلکه بحث از مبداء و شروع و آغاز هستى مى‌کنند که البته سوره‌ى توحید، پاسخ این‌ها را نیز مى‌دهد.[2]

 «انسان امروز با تکیه بر علم و با تکیه بر روش علمى و منطق علمى‌اش به نفى خدا پرداخته. اگر تا دیروز حتى پیرزن‌هاى ریسنده براى اثبات خدا مى‌توانستند دست از چرخشان بردارند و از برهان نظم و از برهان حرکت استفاده کنند، انسان امروز، دیگر این حرکت را مکانیکى نمى‌داند که محرّک خارجى را برایش سراغ بگیرد، بلکه دیالکتیکى مى‌شناسد و خودجوشى ماده را بر اساس ترکیب و تضاد، توجیه مى‌کند و نظم و قانون را نتیجه‌ى این حرکت خودجوش مى‌شناسد و ناظم و تنظیم کننده را کنار مى‌گذارد.

این انسان با سنگدلىِ تمام به آنچه که در دوره‌هاى دبستانش از کتاب‌هاى  دینى شناخته، مى‌تازد و به آن قهقهه مى‌زند و به داستان پیرزن و ناظم و معمار و بنّا، گوش نمى‌دهد؛ چون براى او دیگر این‌ها دلیل و برهان نیستند و دیگر زمین و آسمان و گل‌ها و پروانه‌ها و سنجاقک‌ها و زنبورهاى عسل با تمامى نظم و دقّتشان آیه‌ى محکمى به حساب نمى‌آیند، که او نظم را بر اساس تصادف مى‌شناسد و علّیت را بر اساس حرکت بى‌حساب ولى مستمرّ ماده، که پس از هزارها خطا در شکل امروزى جاى گرفته است.

این انسان، این گونه به جنگ خدا بر خاسته است و او را اعدام کرده است.»[3]

 تحلیل این نوع نگاه این گونه است که این‌ها از ظاهر تمامى پدیده‌هاى گوناگون با رنگ و حجم و طعم و خواصّ گوناگون به دنیاى درونى آن‌ها رخنه مى‌کنند. آن‌ها را کوچک و کوچک تر مى‌کنند تا به جزئى مى‌رسند که آخرین جزء این پدیده، این درخت، این آب، این سنگ است. این جزء که خواص همین جسم را دارد، مولکول نامیده مى‌شود.

از این فراتر مى‌روند تا آن جا که به عناصر و اجزاى این‌ها مى‌رسند و اتم‌ها را مى‌شناسند. با شناخت این اتم‌ها، براى آن‌ها جدولى مى‌بندند و آن‌ها را درجه بندى مى‌کنند. در این جدول، جایگاه هر عنصر مشخص شده است (همان جدول مندلیف که ما با نام جدول تناوبىِ عناصر مى‌شناسیم).

 عناصر؛ از هیدروژن تا کربن تا مواد رادیواکتیو، در آن تنظیم شده‌اند.

این‌ها این کار را ادامه مى‌دهند. تا به حال از پدیده‌ها، به عناصر اصلى رسیده‌اند، اکنون باید رابطه‌ى این عناصر را با هم کشف کنند. آیا این عناصر از یکدیگر شکل گرفته‌اند؟ آیا تکامل عناصر، صورت نگرفته است؟

این‌ها اکنون مى‌توانند تمامى جهان را در یک عنصر ساده تر (مادّه‌ى اولیه) مجسّم کنند که در طى سال‌ها تا این همه تنوّع و تشکّل، راه آمده است.

این‌ها مبدأ و آغاز هستى را همان مادّه‌ى اوّلیه مى‌دانند. اگر از این‌ها سؤال کنى که این ماده‌ى اوّلیه را چه کسى خلق کرده است، پاسخ خواهند داد: همان طور که شما اللّه را ازلى و ابدى مى‌شناسید، ما هم ماده‌ى اوّلیه را ازلى و ابدى مى‌شناسیم. ماده همیشه بوده و همیشه هست. در نهایت صورت‌هاى گوناگون مى‌گیرد و جلوه‌هاى گوناگون مى‌کند.

و اگر سؤال کنى مادّه‌ى اوّلیه چگونه حرکت کرد تا به صورت‌هاى گوناگون برسد و… پاسخ خواهند داد که گذشت آن زمانى که پیرزن‌ها با برهان حرکت، خدا را اثبات مى‌کردند، و مى‌گویند دو نوع حرکت داریم: الف . حرکت مکانیکى که در آن، نیرو از بیرون بر جسم وارد مى‌شود؛ ب . حرکت دیالکتیکى که در آن، نیاز به محرّکِ بیرونى نیست بلکه حرکت در مادّه، نتیجه‌ى ترکیب و تضاد مادّه است. و براى اثبات این مطلب بیشتر مثال اجتماعى مى‌زنند. مثلاً یک جامعه‌ى سرمایه‌دارى را مثال مى‌زنند که هر روز سرمایه دار، سرمایه دارتر مى‌شود و فقیر فقیرتر و وقتى تضادِّ بین سرمایه دار و فقیر به نهایت خود رسید، این دو، جبرآ با هم درگیر مى‌شوند و انقلاب اجتماعى شکل مى‌گیرد و جامعه‌ى سرمایه دارى، تبدیل به جامعه‌ى سوسیالیستى مى‌شود.

و این گونه استدلال مى‌کنند که همان طور که حرکت این اجتماع نیاز به محرّک بیرونى نداشت، حرکت مادّه‌ى اوّلیه و همه‌ى حرکت‌ها در هستى نیز نتیجه تضادّ درونى است و نیازى به عامل خارجى نیست.

و باز اگر از این‌ها سؤال کنى نظم چگونه به وجود آمد، پاسخ خواهند داد: این حرکت مستمر در طول میلیاردها سال همراه بى‌نهایت تصادف، به بهترین شکل رسیده و انتخاب شده و به صورت قانون‌هایى درآمده که حرکت ماده را در خود گرفته است.

از پیش، قانون و قانون‌گذارى نبود. نظام و ناظمى نبوده. حرکت بى‌درنگ مادّه آن قدر در شکل‌هاى گوناگون رفت و آمد کرده تا به شکل قانونمند رسیده و در آن جریان یافته است. با این توضیح، علیت بر اساس تصادف استوار مى‌شود….

نیز اگر درباره‌ى جهت حرکت ماده سؤال کنى، این پاسخ را خواهى شنید که جهت حرکت ماده، از سادگى رو به پیچیدگى مى‌گراید و تکامل شکل مى‌گیرد.

ـ تکاملِ عناصر معدنى تا مرحله‌ى حیات 

ـ تکامل موجودات زنده تا مرحله‌ى شعور

ـ و تکامل موجودات با شعور ـانسان ـ در تاریخ، این تکامل‌ها تا به حال شکل گرفته‌اند.

و تکامل اجتماعى انسان، تا جامعه‌ى بى‌طبقه و کمون نهایى ادامه خواهد داشت….

اگر این تحلیل خدشه‌اى برندارد، مى‌تواند بدون متافیزیک، بدون خدا، انسان و جهانْ بدون هیچ مسأله‌اى مذهب و وحى را تحمّل نکند.

ولى این تحلیل در تمام قسمتهایش درگیر است و نارساست.

در این تحلیل، همیشگى بودن؛ ازلى و ابدى بودن مادّه پذیرفته شده و این نقطه‌ى ابهام، این گونه سرسرى تحلیل گردیده است. غافل از آن که دو موضوع ناسازگار وجود دارد : یکى، ترکیب ماده و دیگرى، حرکت و تحوّل آن.

یک . بدون فرض ترکیب در مادّه، خودجوشى و حرکت حل نمى‌شود؛ چون تضاد، عامل حرکت است و تضاد از ترکیب برخوردار است.

و با فرض ترکیب، دیگر مرکّب نمى‌تواند ازلى باشد. مرکّب نمى‌تواند اوّل باشد؛ چون اجزاى مرکّب و ترکیب آن برخودش مقدّم هستند و جلو افتاده‌اند. مرکّب هیچ وقت نمى‌تواند اوّل و شروع و مبدأ باشد؛ زیرا قبل از مرکّب، ترکیبى وجود دارد و قبل از ترکیب، اجزایى. بنابراین مرکّب در مرتبه‌ى سوم است نه مرتبه‌ى اوّل و مبدأ؛ اول اجزا، دوم ترکیب و در مرحله‌ى
سوم،مرکّب.

اگر بر فرض، فرد مادى گرایى گفت آن جزء، مبدأ هستى است، باید از او پرسید: آیا آن جزء که مبدأ هستى است، مرکّب است یا نه؟ اگر پاسخ داد مرکب است، مشکل اول پیش مى‌آید ـمرکب نمى‌تواند اول و آغاز باشدـ و اگر پاسخ داد مرکّب نیست، این سؤال را مطرح مى‌کنیم که آیا آن جزء که هیچ ترکیبى ندارد، محدود است و حدّى دارد یا نامحدود است و حدى ندارد؟ اگر پاسخ دهد که حدّى ندارد، به او خواهیم گفت: این تعریفى که تو از مبدأ هستى دارى که مبدأ هستى، وجودى است که هیچ ترکیبى ندارد و حتى حدّ هم ندارد و نامحدود و بى‌نهایت است، این مبدأ دیگر جزء نیست و تعریف ماده نیست بلکه همان تعریفى است که قرآن از مبدأ هستى مى‌کند: «قل هو اللّه احد»؛ بگو او (همان مبدأ و شروعى که آن را پذیرفته‌اید) اللّه است، احد است؛ احد یعنى یگانه، یعنى یکى‌اى که هیچ ترکیبى ندارد؛ حتى ترکیب صفات با ذات.

بنابراین او مجبور است پاسخ بدهد که آن جزء، محدود است. که در این صورت، دو مشکل بر سر تحلیل علمى خود او مطرح مى‌شود :

یکى این که این مادّه چگونه حرکت کرد تا این جهان به وجود آید؛ زیرا حرکتْ تضاد مى‌خواهد، تضادْ عامل حرکت است و تضاد از ترکیب برخوردار است. پس این ماده نیاز به محرّک دارد. دیگر این که وجودِ محدود به دو چیز نیاز دارد: به حدود و
مرزهایى و به حادّ و محدود کننده و مرزبانى. بنابراین این وجود فقیر و نیازمند که هم به محرّک، هم به حدود و مرزهایى و هم به حادّ و محدودکننده‌اى نیاز دارد، دیگر نمى‌تواند مبدأ و شروع هستى باشد و همین طور نمى‌تواند حاکم باشد.

دو. حرکت در ماده، یعنى وجودِ دوباره پس از وجود سابق.

یک مجموعه‌ى متحرّک، مدام نابود مى‌شود و بود مى‌گردد و تداوم وجود، عدم را مى‌پوشاند. حرکت، با ازلى بودن و ابدى بودن نمى‌سازد، که مدامْ مرگ است و زندگى، که مدام هستى است و نیستى. این خیلى کودکانه و سطحى نگرى است که بگوییم این مجموعه همیشه بوده و همیشه هست؛ چون این مجموعه‌ى متحرّک، در همین لحظه وجود یافته و پس از این لحظه نیست مى‌شود. آنچه که در چشم تو ثابت مى‌ماند، وجودهاى متّصل و مرتبط است که از شدّت اتّصال، یکدست گمان مى‌شوند. آنچه اکنون هست در لحظه‌ى سابق نبوده و آنچه پس از این لحظه مى‌آید، باز هم وجود جدیدى است، نه ازلى است و نه ابدى.

آن جا که حرکت پذیرفته شد، دیگر ازلى بودن و ابدى بودن، یک افسانه است، که از ناچارى باید براى بچه‌هاى شیطان بخوانى تا خوابشان کنى که سراغ خدا را نگیرند و بیشتر از رفاه و آب و علف را نخواهند.

در این قسمت گاهى مغالطه‌اى مى‌کنند و مى‌گویند حرکت در اثر ترکیبِ هستى و نیستى است؛ یعنى ماده‌ى اوّلیه با نیستى
ترکیب شد و تضادّ دیالکتیکى، عامل حرکت ماده شد. هم‌چنین حرکت ادامه یافت.

در این صورت باید پاسخ داد: حرکت، ترکیبى از هستى و نیستى، از وجود و عدم نیست. حرکت، توالىِ هستى‌هاى مستمر است. عدم، فاصله‌ى هستى‌هاست، نه جزء آن‌ها. آخر، عدمْ قابلیتِ ترکیب ندارد، عدم چیزى نیست که با وجود ترکیب شود. غفلت از همین نکته، زمینه‌ى مغالطه‌اى است که به تضادّ هگلى و تضادهایى که بعدها مطرح شده، راه یافته است، تا آن جا که تضاد؛ یعنى رابطه‌ى دو وجود را به تناقض؛ یعنى رابطه‌ى وجود و عدم کشانده‌اند….

این‌ها ترکیبِ بودن و نبودن را به شدن باز مى‌گردانند و حرکت خودجوش مادّه را به اصطلاح، توضیح مى‌دهند؛ در حالى که حرکت، تجدید وجود و یا وجودِ دوباره است، نه ترکیبى از بودن و نبودن و وجود و عدم؛ چون عدم، قابلیت ترکیب را ندارد؛ ترکیب، میان دو وجود مطرح مى‌شود، نه میان وجود و عدم.

این ساده سازى‌ها و سطحى نگرى‌ها، چه مغالطه‌ها و غلط‌کارى‌هایى که بار نمى‌آورد…!

با این تحلیل از حرکت، یک مجموعه‌ى متحرّک، وجود محتاج و فقیرى است که لحظه به لحظه نابود مى‌شود و نیاز به وجود جدید و دوباره دارد. حرکت خودجوش نه بى‌نیازىِ وجودِ سابق را توضیح مى‌دهد و نه ایجاد وجودهاى بعد را، که تو باید براى این ماده‌ى اوّلیه، دنبال توضیحى دیگر باشى که بتواند
وجود مستمر آن را به عهده بگیرد، که اگر نازى کند در هم فرو ریزند قالب‌ها….

تحلیل اینها در قسمت قانونمندى و علّیت و نظام نیز نارساست.

نظام بر اساس تصادف استوار نمى‌شود. تصادفى که به نظام برسد، همان مشیت آزادى است که مدام به مجموعه‌ى جهان، هستى مى‌بخشد؛ میان پدیده‌ها پیوستگى مى‌گذارد و آن‌ها را به هم ربط مى‌دهد.

این علیت و نظام نه ذاتى است و نه تجربى، که جعلى است و قراردادى. از مشیّت آزاد برخاسته و بر آن تکیه دارد. معجزات و کرامات، همه این گونه توضیح مى‌گیرند، که این‌ها بیرون از نظام نیستند، که نظام بر همین قرار گرفته. معجزه‌ها طبیعت‌هایى هستند که با آن‌ها مأنوس نشده‌ایم؛ همان طور که طبیعت، معجزه‌اى است که به آن انس گرفته‌ایم.

درباره‌ى مشیّت آزاد الهى باید گفت: وقتى به طبیعت بنگریم متوجّه مى‌شویم طبیعت، یک نظام است، اما آیا خداوند محکوم یک نظامى است؟ مسلّماً خیر. بنابراین طبیعت، نظامى است که خداوند طبق خواست و مشیّت و اراده‌ى خود، آن طور که خواسته است آن را خلق کرده است. اما چون ما به این نظام و طبیعت عادت کرده‌ایم و خو گرفته‌ایم آن را طبیعى مى‌دانیم و فکر مى‌کنیم باید همین طور باشد در صورتى که همین نظام و طبیعت، یک معجزه است.

مثلاً چرا درختان سبز آتش بگیرند و  بسوزند و بسوزانند؟ چرا آتش گرم کند و بسوزاند؟ جالب این که مى‌بینیم در قرآن به این‌ها تذکّر و توجّه داده شده است؛ به این که اگر درخت سبز آتش مى‌گیرد و مى‌سوزد و مى‌سوزاند، علّیّت‌اش از خداست و این خدا است که آن خاصیّت‌ها را و این طبیعت و نظام را این چنین قرار داده است؛ (الَّذی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ اْلأَخْضَرِ نارًا فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ)[4] .

 بنابراین طبیعى نیست که چوب و درخت سبز بسوزد و بسوزاند، بلکه این‌ها معجزه‌هایى است که به آن عادت کرده‌ایم. پس اگر ما به این طبیعت‌ها عادت نکرده بودیم و انس نگرفته بودیم، طبیعت براى ما معجزه بود و این که مى‌بینیم سنگ از بالا به پایین مى‌آید یا بارانى از بالا به پایین فرو مى‌ریزد یا درخت مى‌سوزد و آتش گرم مى‌کند و آب دریا از هم شکافته نمى‌شود و… همه براى ما معجزه مى‌شد؛ در حالى که همه‌ى این‌ها همان نظام و طبیعتى است که از خواست و مشیّت آزاد الهى سرچشمه گرفته است.

بنابراین اگر روزى آتش، سرد کرد و باران بالا رفت و دریا از هم شکافت، این‌ها همان نظامى است که از خواست و مشیّت آزاد الهى سرچشمه مى‌گیرد و در نتیجه این معجزات، طبیعت و نظامى خواهد بود که ما هنوز به آن اُنس نگرفته‌ایم.

در قرآن به چنین نظام و طبیعت‌هایى که از خواست و مشیّت آزاد الهى سرچشمه گرفته‌اند، اشاره شده است؛ آن جا که سخن از آتش گرفتن درخت سبز مى‌گوید، زمانى که خبر از سرد شدن آتش و گلستان شدنش بر حضرت ابراهیم   مى‌دهد و نیز وقتى حرف از بارانى مى‌زند که از آسمان بر زمین مى‌بارد، همه‌ى این‌ها را با حرف «فاء» به هم عطف مى‌کند و این بدان معنى است که علّیّت همه‌ى این‌ها خداوند است.

در صحیفه‌ى سجّادیه نیز خبر از ملائکى آمده است که باران را بر زمین نازل مى‌کنند؛ پس طبیعى نیست که باران از بالا به پایین بیاید بلکه این نظام و قانون خداوند است که با واسطه‌ى ملائک اجرا مى‌شود و…. محو و اثبات و بدا،[5]  همه این گونه توضیح مى‌گیرند و در این جمع بندى جدید از علیت، جایگاه دارند.

تحلیل اینها در مورد جهت حرکت مادّه نیز نارساست.

ما از نظام به مشیت آزاد مى‌رسیم. ما از نظام به شعور مى‌رسیم و از شعور به هدف.

و این هدف، جهت حرکت این جهانِ بى‌آرام است.

جهت حرکت مادّه نمى‌تواند صفت ماده باشد؛ پیچیدگى، صفت ماده است، نه جهت حرکت آن. و این همان نکته است که باید از آن غافل نشویم و توحید یا آنچه را که صفت ماده گرفته‌ایم، جهت آن قلمداد نکنیم.

پس نتیجه مى‌گیریم که مبدأ هستى و حاکم، وجودى است که هیچ ترکیبى ندارد، حتى ترکیب صفت با ذات و ترکیب صفت با موصوف. و با این عدم ترکیب، بى‌نیازى و نامحدودى او نیز مشخّص مى‌شود.

این است که در سوره‌ى توحید آمده است: (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ)؛ بگو او ـهو اشاره به همان مبدأ و حاکمى است که همه ناگزیر از قبول آن هستند؛ زیرا هر کس مجبور است براى هستى یک شروع و یک حاکمى را قائل شودـ اللّه است، احد است. احد یعنى یکى، و واحد هم به معنى یکى است. اما واحد، یکى‌اى است که مى‌تواند مرکّب باشد و اجزا داشته باشد ولى احد به معناى یکى‌اى است که هیچ ترکیبى ندارد؛ یعنى او یگانه است. بنابراین احد، واحد هم هست اما هر واحدى احد نیست.



[1] .حضرت على  در خطبه‌ى شماره 1 در نهج البلاغه مى‌فرماید :«کمالُ توحیدِه الاخلاصُ لهُ، و کمالُ الاخلاصِ لَهُ نفىُ الصّفاتِ عنه،لشهادهِ کلِّ صفهٍ أنّها غیرُ الموصوفِ و شهادهِ کلِّ موصوفٍ أَنّه غیرُالصّفهِ، فَمَن وَصَفَ اللّهَ سبحانه، فقد قَرَنَهُ ومَن قَرَنَهُ فَقَد ثنّاهُ ومَن ثنّاهُفَقَد جَزَّأهُ ومَن جَزَّأهُ فَقَد جَهِلَهُ…»؛ کمال توحید، اخلاص براى اوست وکمال اخلاص، نفى صفات از اوست؛ زیرا هر صفتى بر این گواهى داردکه او غیر از موصوف است و هر موصوفى گواهى مى‌دهد که چیزى غیراز صفت است. پس کسى که او را وصف کند او را به ترکیب کشانده وبه دوگانگى رسانده و کسى که او را مرکّب بداند، او را نشناخته است.

[2] .در روایت داریم: عدّه‌اى در آینده مى‌آیند که تفکّرات عمیقى دارند واین سوره و آیات اول سوره‌ى حدید، پاسخ آن‌ها را مى‌دهد.

[3] . تطهیر با جارى قرآن، جزءِ سى، ص 76.

[4] .یس، 80 .

[5] .یَمْحُوا اللّهُ ما یَشاءُ وَیُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ… (رعد، 39).

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top