خانه » خاطرات » باید فقر را بچشد!

باید فقر را بچشد!

نیمه‌هاى شب بود که با صداى زنگِ پى در پىِ در حیاط از خواب بیدار شدم.

نمى‌دانم کى بود که آن موقع شب دست گذاشته بود روى زنگ و برنمى‌داشت.

با عجله از پله‌ها بالا رفته و در را باز کردم.

آدم چهار شانه و قد بلندى با لهجه خاص که از قیافه خسته‌اش معلوم بود باید از راه دورى آمده باشد.

گفت: حاج آقا هستش؟

ـ خوابه

ـ بیدارش کن

ـ این موقع شب؟!

ـ آره! موضوع مرگ و زندگى چند تا آدمه.

تو همین صحبت‌ها بود که حاج آقا در اتاق را باز کرد و دم در آمد.

از نوع برخورد و صحبت‌ها معلوم بود که او را خوب مى‌شناسد.

بعد از سلام گفت: حاج آقا دستم به دامنتون، براى خاطر چهار صد هزار تومان تفنگ و تفنگ کشى شده و افتاده‌اند به جون هم، هیچ کدومشون هم حاضر نیستن کوتاه بیان. اومدم شاید شما بتونید یه کارى بکنید.

حاج آقا گفت: تعریف کن ببینم جریان از چه قراره؟

اون بنده خدا هم جریان را شرح داد که ظاهراً یک اختلاف چهار صد هزار تومانى، باعث شده دو طایفه به جان هم بیفتند و…

حاج شیخ سریع به اتاق رفت و دو تا چک پول به مبلغ دویست و پنجاه هزار تومان آورد، به او داد و گفت: بیا فعلاً این رو بگیر و امشب هر جورى شده خودت رو برسون غائله رو ختم کن تا انشاء الله فکرى براى ما بقى‌اش بکنیم.

این را گفت و با دست اشاره کرد که هر چه سریع‌تر خودت رو برسون و…

فرداى آن شب که با حاج شیخ توى زیر زمین نشسته بودیم، یکى از رفقا وارد شد و گفت: حاج آقا پول حاضره؟

حاج شیخ گفت: انشاء الله هر وقت آماده شد باهات تماس مى‌گیرم.

ـ یعنى چه؟! شما دیروز به من قول دادید! من رو قول شما حساب کردم.

ـ گفتم که هر وقت آماده شد بیا بگیر.

ـ من این حرف‌ها رو نمى‌فهمم من پول مى‌خوام …

حاج شیخ سرش رو زیر انداخته بود چیزى نمى‌گفت و او به غرغرش ادامه مى‌داد و الحق هم که چیزى کم نگذاشت.

با شماتت‌هایى که به حاج آقا مى‌کرد ما را هم شرمنده کرده بود و کم مانده بود بلند شوم و فکش را پیاده کنم.

بعد از این که غرغرها را کرد و رفت، ما که هم شرمنده و هم از برخورد آقاى صفایى تعجب کرده بودیم، سؤال کردیم :

ـ حاج آقا براى شما که جور کردن این مبلغ هیچ کارى نداره، پس چرا از کسى نمى‌گیرین تا این جور آدم‌هاى با توقع و بى‌ادب را از سر خودتون رد کنین؟!!

ـ آخه او باید مزه و طعم فقر رو بچشه!

چند روز بعد بود که حاج شیخ دو تا چک پول به من داد و گفت : این پول را به او برسان و بگو بحث این نیست که تو پول مى‌خواى یا نمى‌خواى، این حرف‌ها را مى‌فهمى یا نمى‌فهمى. به او بگو من اهمیت‌ها رو در نظر مى‌گیرم نه توقع‌هاى تو رو! مهم اینه که این پول باید در جایگاهش خرج بشه نه جایى که تو مى‌گى…

 

مى‌تواند با تحمل چند ساعت رنج و چند روز فقر تو را به پیروزى و راه یابى به منطقه امن و وسعت مطلوب برساند. گاهى آدمى به خاطر چند ساعت گرسنگى از هدف دست شسته و یا به خاطر یک ذلت در برخورد از عزت همیشه فاصله گرفته است. آدمى تا در بحران است و از داخل نگاه مى‌کند، خیال مى‌کند که راهى نیست و امکانى نیست. ولى آنجا که پس از نجات و یا از بالا به مسأله نگاه مى‌کند، مى‌بیند با دو ساعت تحمل، دو روز گرسنگى، به فرصت‌هاى مطلوب راه مى‌یافت و رنج و محرومیت به پایان مى‌رسید.

آدمى‌با شتاب، با توقع زیاد، با تحمل ناچیز، ظرفیتش و در نتیجه ظرافتش را از دست مى‌دهد و چه بسا از راه‌هاى موجود غافل مى‌شود و در بن‌بست مى‌ماند. «وارثان عاشورا، ص: 245»

 

…این نکته در این قسمت مطرح مى‌شود که پس از تمتع از هدایت به «أَنْطِقْنِى بِالْهُدَى» مى‌رسد. به هدایت دیگران باید رسید و با وجود روابط بسیار و امکان کم و وقت محدود «مَتِّعْنِى بِالاِْقْتِصَاد» مطرح شده …

این اقتصاد تنها به معناى میانه روى نیست؛ چون اقتصاد اخلاقى در این زمینه مطرح مى‌شود که امکان محدود است و به همه نمى‌رسد و نیازها وسیع است و تو باید تولید و توزیع و مصرف را کنترل کنى و تمتع از اقتصاد ببرى و از امکانات بیشترین استفاده را ببرى و این است که باید شکاف‌ها را پر کنى و کسرى‌ها را تأمین کنى و اهل سداد و ادله رشاد ـ و نه از مرشدان ـ باشى.

     «نظام اخلاقى اسلام، ص: 67»

 

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا