خانه » مصاحبه » بررسی نظام فکری استاد صفایی » بررسی مسأله اثبات وجود خدا در اندیشه استاد صفایی (قسمت اول)

بررسی مسأله اثبات وجود خدا در اندیشه استاد صفایی (قسمت اول)

 توضیح: همانگونه که پیش از این به اطلاع دوستان رسیده است، موضوعی که این روزها در دستور کار سایت لیله‌القدر قرار دارد، مسأله «اثبات وجود خدا» در اندیشه استاد صفایی است. در این راستا در اولین مصاحبه، گفتگوی مفصلی با حجت‌الاسلام والمسلمین علاءالدین اسکندری از شاگردان استاد داشته‌ایم که متن پیش رو قسمت اول این گفتگو است. در این قسمت درباره جایگاه بحث و ضرورت آن گفتگو شده است و در قسمت دوم این مصاحبه که إن شاءالله هفته آینده در سایت به نمایش در خواهد آمد، استدلاهای استاد صفایی درباره اثبات وجود خدا مورد بحث قرار گرفته‌اند.

لیله‌القدر: ضمن تشکر و قدردانی از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، به عنوان اولین سؤال بفرمائید که به طورکلی مسأله اثبات وجود خدا در اندیشه استاد صفائی چه جایگاهی دارد؟

من ابتدا نسبت به خود این سؤال اشکال دارم و آن نحوه شروع شماست که چرا در این بحث با سؤال مورد نظر شروع کرده‌اید. اما پاسخ به سؤال شما را با یادآوری این مسأله مطرح می‌کنم. نقل می‌کنند که شخصی با یک حالتی پیش آقای صفائی آمد و گفت: «می‌خواهم خدا را برای من ثابت کنی!» ایشان فرمودند: «چای آنجاست». طرف فکر کرد که ایشان سؤال را متوجه نشده است. دوباره گفت:« من آمده‌ام خدا را برای من اثبات کنی» و دوباره همان جواب را شنید. برای بار سوم که پرسید و استاد همان جواب را داد، گفت:«چای آنجاست که آنجاست؛ به من چه؟» آقای صفائی گفت:«خدا هست که هست؛ به تو چه؟».

با این توضیح در پاسخ به این سؤال که اثبات وجود خدا در اندیشه استاد صفائی چه جایگاهی دارد، باید بگویم که هیچ جایگاهی ندارد. اساسا در فضای فکری استاد صفائی یا بهتر بگویم فضای کتاب و سنت، بحثی از اثبات وجود خدا نیست.

اگر شما در نرم‌افزار کتب ایشان کلمه اثبات وجود خدا را جستجو کنید، می‌بینید که هیچ مطلبی در این رابطه وجود ندارد. یا اگر در روایات بگردید، این کلمه وجود ندارد. بلکه آنچه مطرح است، ضرورت و دعوت به خداست. اثبات وجود خدا مهم نیست. به عنوان مثال برای کسی که تشنه نیست، هرچقدر اصرار کنی که پشت این در، دریای آب وجود دارد و این مطلب را هم برای او  ثابت کنی، کار بی‌فایده‌ای است و عملی از طرف او شکل نمی‌گیرد. ولی اگر ضرورت آب برای او باشد، حتی احتمال هم کارسازی می‌کند. بنابراین بحث اثبات وجود خدا در اندیشه استاد صفایی، هیچ جایگاهی ندارد و در قرآن و سنت هم همینطور است.

خود ایشان می‌گویند که من در سن یازده سالگی، ضرورت با قرآن بودن را از نفس‌کشیدن و از وجود  قلبم بیشتر احساس می‌کردم و می‌دیدم که بدون قلب می‌شود چندثانیه زندگی کرد؛ ولی بدون وحی نمی‌توان و حتی یک حرکت دست من هم باید براساس وحی باشد. با این ضرورت سراغ قرآن و نهج البلاغه رفتم و تا سن سیزده‌سالگی چندصد بار اینها را خواندم. چنین شخصی را نمی‌توان گفت که حرکت دستش بر اساس وحی باشد، ولی اخلاق و فلسفه و عرفانش براساس وحی نباشد.

لیله‌القدر: نوشته‌های استاد صفایی را که می‌خوانیم، می‌بینیم که ایشان در چندین مورد، برای اثبات وجود خدا استدلال مطرح می‌کند. این استدلالها در کتابهایی مانند: کتاب «تطهیر»(تفسیر سوره توحید)، «حرکت» و «مسئولیت و سازندگی» وجود دارند.

این اشتباه است. هیچ مطلبی برای اثبات وجود خدا نیست. حرف استاد دعوت به حق است نه اثبات آن. آنجایی که شما می‌بینید دارند برای اثبات وجود خدا توضیحی می‌دهند، در واقع فقط به نظر می‌آید که می‌خواهد خدا را اثبات کند؛ ولی در اصل هدف او دعوت به ویژگی حاکم است. به همین خاطر باید در کلمات استاد دقت شود.

لیله‌القدر: در کتاب تطهیر در تفسیر سوره توحید، استاد چندراه را برای اثبات مبدأ یا خدا مطرح می‌کنند و به برهانهایی چون فطرت، طبیعت، داستانها و… استناد می‌کنند. اینها استدلال‌هایی است که برای اثبات وجود خدا مطرح می‌شوند؛ هرچند اصطلاح اثبات وجود خدا در آنها به کار برده نشده باشد.

حرف این است که استاد اینجا بعد از اینکه راهها را بیان می‌کنند، ادامه می‌دهند که در قرآن خدا از این راهها به سوی خود دعوت نموده است. خدا در قرآن از راه داستانها نمی‌خواهد خودش را ثابت کند؛ چون اثبات وجود خدا به تنهایی ارزشی ندارد.

لیله‌القدر: در قرآن از نظم موجود در هستی سخن به میان آمده است؛ آیا این استناد به برهان نظم برای اثبات وجود خدا نیست؟

نه؛ قرآن به تو هشدار می‌دهد که تو عبد و محکوم چیزهایی هستی که خودشان محکومند. در واقع دارد تو را به  سوی خود حاکم هدایت می‌کند؛ نه اینکه فقط ثابت کند که حاکمی هست. این در دین ارثی و سنتی جا افتاده که اثبات وجود خدا خیلی مهم است.تفاوت مباحث آقای صفائی با سایرین این است که  در فلسفه به اصطلاح اسلامی، بحث اثبات وجود خدا مطرح است؛ در حالی که آقای صفائی درباره اثبات خدا صحبت نمی‌کند؛ بلکه بحث ضرورت خدا را مطرح می‌کند. تا برای من ضرورتی نسبت به قرص ویتامین «C»شکل نگیرد، اگر به من بگویند که این مغازه پر از قرص ویتامین«C» است، این برای من ارزشی ندارد.  تا من خودم را نشناسم و ضرورت به خدا پیدا نکنم، اثبات آن برای من فایده‌ای نخواهد داشت.

لیله‌القدر: ممکن است انسانی هیچ ضرورتی به وجود خدا در خود احساس نکند؛ ولی چون پیامبرانی آمده‌اند وگفته‌اند که خدایی هست و ورای این عالم، بهشت و جهنمی وجود دارد و اعمال شما در بهشتی شدن و جهنمی شدن شما تأثیر دارند، به تکاپو بیافتد و دغدغه پیدا کند که ببیند که خدائی هست یا نه. آیا این کار او غیر منطقی است؟

 شما می‌فرمائید در مباحث آقای صفائی مسأله اثبات وجود خدا هست، که بنده معتقدم نیست. من می‌گویم اثبات خدا در اندیشه استاد صفائی هیچ جایگاهی ندارد. حالا ممکن است اشکال وارد کنند که اگر خدا ثابت شود، بسیاری از مردم به سمت خدا می‌آیند؛ این مسأله دیگری است.

لیله‌القدر: مسأله این نیست که تأثیری روی مردم دارد یا خیر؛ بلکه این است که شما اثبات وجود خدا را برای کسی که ضرورت وجود او را احساس نکرده، بیهوده و غیرمنطقی می‌دانید. اشکال ما این است که انسان حتی اگر دوست نداشته باشد که خدایی وجود داشته باشد، مجبور است برای اینکه به جهنم نرود، دستورات او را اطاعت کند. بنابراین این منطقی است که شخصی که ضرورت خدا را احساس نکرده و حتی به او علاقه ندارد، به خاطر ترس از جهنم در پی اثبات خدا باشد.

ترس اصلی، خوف جدایی از محبوب است. خدا باید در زندگی من محبوب شود تا بعد از آن،من خوف داشته باشم که از این محبوب جدا شوم. شریعت، آداب حضور است و این نقط تمایز تفکر آقای صفائی با دیگران است.خوف، در آیات و روایات یعنی جهنم.

استاد صفائی در مبحث دین ارثی و سنتی می‌گویند:«دین ارثی و سنتی خدایی دارد جبّار و قهّار که با چماق بالای سر تو ایستاده و به جای اینکه نسبت به او احساس فقر و نیاز و محبت کنی، از او می‌ترسی.» اگر شناخت خدا از معرفت نفس شکل نگیرد، آن خدا می‌شود ساخته ذهن و اساسا نه آن خدا، خداست و نه آن جهنّم، جهنم.

گامهای دین اینهاست: گام اول: اسلام، گام دوم: ایمان، گام سوم: تقوا ، گام چهارم: احسان، گامهای بعدی: اخبات ، سبقت ، قرب ، لقاء ، رضا و رضوان.  پیش‌نیاز اینها هم حریت و آزادی از دنیا و هستی است که این، یک مرحله قبل از دین است.

به نظر شما آیات جهنم و بهشت مربوط به کدام کلاس است؟  مگر آقای صفائی نمی‌گوید که قرآن حکم یک داروخانه را دارد که در آن هر دارویی پیدا می‌شود؛ آیات بهشت و جهنم را باید برای چه کسی خواند؟

لیله‌القدر: برای کسی که در مرحله قبل از اسلام است، می‌توان از این وعده و عیدها استفاده کرد؟

نه؛ مشکل همین جاست. قرآن می‌فرماید:

«قُل اَذالکَ خَیرٌأم جَنَّه الخلدِ الَّتی وُعِدَ المُتَّقُونَ کانَت لَهُم جَزاءً وَ مَصیراً».(فرقان 15 )

«مَثَلُ الْجَنَّهِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُون تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ».( رعد35)

«وَبَشِّرِ الَّذِین آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ».( بقره 25 )

 می‌فرماید به کسی که به مرحله تقوا رسیده بهشت می‌دهیم. اگر  برای شخصی که به بلوغ شهوانی هم نرسیده است و برای «ناس»نه متقین، حرف از بهشت و نعمتهای آن بزنیم، دنیا در ذهن اومی‌آید؛ در حالی که انسان زمانی به دین و به خدا پناه می‌برد که از اینها خسته شده باشد؛ یعنی زمانی که من به مرز خودکشی برسم و احساس کنم این زندگی، تکرار مکررات است.

 من اسم آن را گذاشته‌ام مثلث برمودای آشپزخانه ، توالت و رخت‌خواب. هر موقع انسان از این مثلث خسته شد و به بن بست رسید، تازه اینجا زمینه رسیدن به آخرت برای او فراهم می‌شود.

اگر من برای فردی که گرفتار این مثلث است، حرف از حوری بزنم، همان تصور اشتباه که در مورد آن تبلیغ هم می‌کنند، به وجود می‌آید که دین اسلام دین سکس و شهوت است. اگر قرار باشد که آن چیزی که من دارم به خاطر رهائی از آن خودکشی می‌کنم، برای من دائمی شود،  این خود جهنمی دیگر است. تا دنیا برای تو بد نشود، سراغ بهتر نمی‌روی.

لیله‌القدر: در قرآن آیاتی نیز وجود دارند که در آنها مسأله جهنم برای انذار ناس یا همان مرحله قبل ازاسلام مطرح شده است مانند: این آیه:«فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتی ‏وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَهُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرینَ».(بقره، 24) که با توجه به خطاب «یا أیهاالناس» در آیات قبل، معلوم می‌شود مخاطب آن مردم هستند.

آقای صفائی توضیح می‌دهند که چگونه می‌شود که همه جای قرآن، وقتی می‌فرماید:«یا أیهاالذین آمنوا»، بعد دعوت می‌کند به اطاعت.

اینکه اینجا از ناس شروع کرده، تعارضی با آیات دیگر ندارد. اینجا در اصل در یک حرکت حساب شده، به ناس می‌گوید که تو ای «ناس»ی که بخواهی یا نخواهی، عبد هستی، چرا عبد کسی نباشی که از ناس بودن، تو را به حریت و اسلام و ایمان و تقوا می‌رساند. بعد از این است که می‌ترساند. پیامبر روز اول برای «ناس» این را گفت:«أین تذهبون؟»این یک معضل فکری و آسیب بسیار بزرگ است  که ما آیاتی را که برای متقین است، برای ناس مطرح کنیم.

پس اثبات وجود خدا نه در قرآن و نه در سنت و نه در مباحث آقای صفایی جایگاهی ندارد و ترس از خدا هم معنا نمی‌دهد. ابتدا باید در من عشق به خدا شکل بگیرد؛ بعد خوف از جدایی مطرح شود؛ این جهنم من است.

بنابراین تا شخص را به بلوغی نرسانیم و از آتش و خوشبختی برای او تصوری پیش نیاید، ترساندن او نیز همان جَوگیرکردن است. من آتشی را که حسش نمی‌کنم، از چه چیز آن بترسم.

لیله‌القدر: الآن اگر به شما بگویند چیزی در اتاق است که ممکن است به شما آسیب برساند، آیا شما نمی‌ترسید؟

اینجا علمی اجمالی نسبت به ترس و صدمه‌زدن، وجود دارد؛ در حالی که در مورد آخرت تا کسی به معرفت نفس نرسد، نمی‌تواند آن را بفهمد.

 شخصی نزد استاد صفایی آمده و گفته بود: «من 30 علامت شرک را در وجود خودم می‌بینم. پس من به سی دلیل مشرکم». استاد جواب او را نداده بود تا اینکه در مشهد در وکیل‌آباد همان شخص می‌خواست یک گاز پیک‌نیک را روشن کند که شعله زده بود و او هم ترسیده بود و خودش را چند متر عقب‌تر انداخته و رنگ از چهره‌اش پریده بود.آنجا آقای صفائی با اشک این آیه را مطرح کرده بود که: «وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَکُمْ أَنَّکُمْ تُکَذِّبُونَ».( واقعه 82 ) شما رزق‌هایتان را دروغ‌های خودتان قرار داده‌اید. چطور یک شعله آتش پیک‌نیک رنگ از چهره تو می‌برد و تو را اینگونه از زمین به هوا پرت می‌کند؛ آن وقت 30 علامت شرک در تو هست و تو نه رنگت پریده و نه جهشی داشته‌ای!

این نشان می‌دهد که ترس از آتش و … وقتی هیچ تصوری از آن نداری، توهّم است.اگر هم کسی بگوید من می‌ترسم او در واقع جوگیر شده است.کسی که به معرفت نفس نرسیده و احساسی نسبت به خدا ندارد، اگر بخواهد به خاطر ترس از جهنم، همه عمرش نماز و روزه داشته باشد، می‌شود مصداق این حدیث که:«اَلْمُتَعَبِّدُ عَلی غَیْرِ فِقْهٍ کَحِمارِ الطّاحُونَهِیَدُورُ وَ لا یَبْرَحُ ». مانند: خر آسیاب است که می‌چرخد، ولی این چرخش فایده‌ای برای او ندارد.

لیله‌القدر: فعلا از این بحث می‌گذریم. به هر حال واضح است که در نوشته‌های استادصفایی استدلالهایی برای اثبات وجود خدا مطرح شده است. به عنوان مثال ایشان در کتاب نامه‌های بلوغ می‌گویند که دلیل وجود خدا همین عطشی است که در تو نسبت به او وجود دارد. واضح است که اینجا ایشان برای اثبات مبدأ یا خدا استدلال می‌کنند.

این دقت‌نکردن به مباحثی است که ایشان مطرح می‌کند. من گفتم که در دعوت به حق طبیعتا وجود او هم نهفته است و اثبات شده است. همین که می‌گوید: اضطرار به خدا، یعنی قبل از اثبات، تو باید دنبال او باشی و این دعوت به سوی اوست.

لیله‌القدر: به هر حال در میان این دعوت، وجود خدا را هم اثبات کرده است. آیا من می‌توانم بدانم این چه برهانی است و چگونه خدا را اثبات می‌کند؟

بله؛ البته به شرط اینکه شما کلمه اثبات را به کار نبرید، می‌توان گفت که استاد از چند راه به خدا دعوت می‌کند که در این دعوتها اثبات خدا هم نهفته است. این مربوط به سؤال بعدی شماست و اینکه استاد، از چه راههایی ضرورت خدا را بیان می‌کنند.

ادامه دارد…

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا