تفکر (3)

ضرورت سؤال

گذشته‌ از حس‌ کنجکاوری‌ و عشق‌ به‌ آگاهی‌، ضرورت‌ طرح‌ سؤال‌، به‌ خاطر جریان‌ گرفتن‌ فکر و رسیدن‌ به‌ شناخت‌ و سنجش‌ و انتخاب‌ و عمل است‌. ضرورت‌ انتخاب‌، ضرورت‌ طرح‌ سؤال‌ را توضیح‌ می‌دهد؛ چون ‌انتخاب‌، بدون‌ ارزیابی‌ و شناخت‌ ممکن‌ نیست‌ و شناخت‌، از تفکر مایه ‌می‌گیرد و سؤال‌ است که فکر را به‌ جریان‌ می‌اندازد. مادام‌ که‌ سؤال‌هایی‌ در انسان طرح‌ نشده‌ باشند، انسان، نه‌ از مطالعات‌ خود‌ بهره‌ می‌گیرد‌ و نه‌ از تفکرات ‌دیگران؛ چون‌ کسی‌ که‌ اشتهایی‌ ندارد، غذا را خوب‌ جذب‌ نخواهد کرد.

چگونه فرد را به سؤال بکشانیم و چگونه سؤال کنیم

اما اینکه کسی که سوال ندارد را چگونه به سوال بکشانیم، در ایجا نقش مربی بسیار مهم است. ما می‎بینیم که خداوند بزرگترین مربی انسان در قرآن مجید و نیز رسولان الهی و به خصوص رسول مکرم اسلام که متصل به چشمه ‎سار وحی بود، با طرح‌ سؤال‌های‌ حساب‌ شده‌ اقوام و ملل و تک تک افراد را حرکت‌ می‌دادند و فکر را به‌ راه‌ می‌انداختند‌. چون‌ دراین‌ هنگام‌ و در برابر سؤال‌، باید جوابی‌ آماده‌ کرد و برای‌ جواب‌ باید فکر نمود و حرکتی را آغاز کرد و چه مثبت و چه منفی باید جوابی آماده نمود. مربیان‌ آگاه‌ بشر اینگونه‌ خلق‌ را رهبری‌ ‌نموده و پیش‌ ‌بردند. اما ما چه می‎کنیم؟ ما گاها که از اینجا و از به راه انداختن فکر آغاز نمی‎نماییم و اگر آغاز نماییم برای‌ به‌ جریان‌ انداختن‌ فکر، از استدلال‌ها شروع‌ می‌کنیم‌، و با دلیل‌ و منطق‌، می‎خواهیم فکر را به‌ راه‌ بیاندازیم‌. ولی‌ در حقیقت‌ این‌ به‌ راه‌ انداختن‌ نیست‌، بلکه‌ فکر را به‌ زیر بار کشیدن‌ است‌. این‌ روش‌ فکر را مشغول‌ و متوقف‌ می‌کند و به‌ زیر بار می‌کشد. سنگینی‌ استدلال‌ برای‌ فکر رکود می‌آورد و اگر حرکتی‌ هم‌ باشد آن‌ حرکت‌ فکر نیست‌. این‌ حرکت‌ خود استدلال‌ وحرکت‌ خود منطق‌ است‌.

از نظر استاد ، بهترین‌ راه‌ برای‌ به‌ کار انداختن‌ فکر، طرح‌ سؤال‌هایی‌ حساب‌ شده‌ است‌. طرح‌ سؤال‌ برای‌ حرکت‌ فکری‌، راهی‌ است‌ که‌ پیامبران‌ از آن‌ جا رفته‌ اند و قرآن‌ از آن‌خبر می‌دهد، و می‌بینیم‌ سؤال‌هایی‌ را که‌ تلنگرهای‌ محرک‌ فکر هستند و در قرآن‌ به‌ کار گرفته‌ شده‌اند. انسان‌ در برابر سؤال‌ها می‌خواهد جوابی‌ بیاورد، و برای‌ به‌ دست‌ آوردن‌ جواب‌ ناچار است‌ که‌ فکر کند و دست‌ و پا کند. و در نتیجه‌، فکر به‌ جریان‌ افتاده‌ و حرکت‌ کرده‌ است‌. در صورتی‌ که‌ سؤال‌ها حساب‌ شده‌ و دقیق‌ باشند، فکر زودتر به‌ شناخت‌ها و به‌ عقیده‌ و علاقه‌ و به‌ حرکت‌ و عمل‌ منتهی‌ می‌گردد.

« مربی‌ آگاه‌ به‌ جای‌ این‌ که‌ با سنگینی‌ استدلال‌ها فکر را خسته‌ و تنبل‌ کند، با سؤال‌ها و راهنمایی‌ها فکر را آماده‌ می‌کند و حرکت‌ می‌دهد و به‌ مقصد می‌رساند. مربی‌ آگاه‌ آن‌ نیست‌ که‌ به‌ جای‌ افراد فکر بکند و استدلال‌ کند و بفهمد و ببیند. مربی‌ آگاه‌ کسی‌ است‌ که‌ چشم‌ افراد را باز می‌کند و پرده‌ ها را کنار می‌زند و فکر را حرکت ‌می‌دهد تا افراد استدلال‌ها را بیابند و بفهمند و زیبایی‌ها را ببینند. در این‌صورت ‌استدلال‌ها مستقیما دریافت‌ شده‌ اند و بدون‌ سنگینی‌، در فکر هضم‌ گردیده‌ اند. درضمن‌ شخصیت‌ افراد و استقلال‌ آنها هم مجروح‌ نگردیده‌ است‌.»

به نظر مرحوم استاد، طرح‌ سؤال‌ باید با آگاهی‌ و دقت‌ همراه‌ باشد نه‌ با هجوم‌ و حمله‌. چه‌ بسا که‌ انسان‌ باید مدت‎ها خود را متفکر و غمگین‌ نشان‌ بدهد و طرف‌ را به‌ سؤال ‌وادار کند، و پس‌ از قرارها و تشنه‌ کردن‌ها، آرام‌ از خودش‌ بپرسد که‌ راستی‌ چرا زنده‌ هستم‌ و چرا خودم‌ را راحت‌ نمی‌کنم‌. این‌ زندگی‌ و این‌ تلاوت‌ تکرارها یعنی‌ چه‌؟ و آن‌گاه‌ از دوستش‌ بپرسد آنها که‌ خود را راحت‌ کردند و انتحار کردند آیا از شهامت ‌و شجاعت‌ برخوردار نبودند؟ در این‌ هنگام‌ دوستش‌ می‌کوشد که‌ او را دلگرم‌ کند. و اوست‌ که‌ می‌تواند او را از زندگی‌ و بن‌ بست‌ مرگ‌ و تنوع‌ بودن‌، به‌ تحرک‌ها و راه‌ها برساند و با طرح‌ سؤال‌ های‌ بنیادی‌ او را به‌ جریان‌ بیندازد. چون‌ تنها این‌ سؤال‌ های‌ بنیادی‌ است‌ که‌ انسان‌ را به‌ راه‌ می‌اندازد و پیش‌ می‌برد. کسانی‌ که‌ سؤال‌ها را از بالا شروع‌ می‌کنند و از برگ‌ها آغاز می‌کنند و از شکل‌ برگ‌ها و رنگ‌ برگ‌ها و کار برگ‌ها خود را خسته‌ می‌کنند، به‌ نتیجه‌ نمی‌رسند؛ چون‌ این‌ شکل‌ و رنگ‌ نتیجه‌ عواملی‌ است‌ که‌ در ساقه‌ ها و ریشه‌ ها و شاخه‌ ها و پوست‌ها خانه‌ گرفته‌اند. این‌ سؤال‌ هایی‌ که‌ از اسلام‌ و خدا و هستی‌ می‌شود، سؤال‌های‌ دست‌ دوم‌ و فرمی ‌است؛ چون‌ تا انسان‌ مجهول‌ است‌، اسلام‌ معلوم‌ نخواهد شد، و هستی‌ و الله‌ شناخته‌ نخواهند گردید: « مَنْ‌ عَرَفَ‌ نَفْسَهُ‌ فَقَدْ عَرَفَ‌ رَبَّهُ‌ ».

هنگامی‌ که‌ انسان‌ فقط دهان‌ است‌ که‌ با یک‌ مشت‌ روده‌ همراه‌ شده‌، دیگر این‌ دهان ‌نه‌ اسلام‌ و دین‌ می‌خواهد و نه‌ عقل‌ و فکر و غرایز عالی‌، که‌ برای‌ خوردن‌ همان‌ پای ‌غریزه‌ کافیست. اما هنگامی‌ که‌ بودن‌ انسان‌ جواب‌ گرفت‌ و چگونه‌ بودن‌ انسان‌ به‌ پاسخ‌ رسید، چگونه ‌زیستن‌ و چگونه‌ مردن‌ او هم‌ مشخص‌ می‌شود.

این‌ است‌ که‌ سؤال‌های‌ ابتدایی‌ از این‌جا شروع‌ می‌شوند:

آیا هستم‌؟ چرا به‌ این‌ هستی‌ خاتمه‌ نمی‌دهم‌؟ چرا این‌ بار را به‌ دوش‌ می‌کشم‌؟ چه‌ لذتی‌ در این‌ تلاوت‌ تکرار و تحمل‌ مرگ‌ تدریجی‌ هست‌؟ و چه‌ ترسی‌ از رفتن‌ و چه‌ شوقی‌ درماندن‌؟ اگر بودن‌ بهتر است‌، و اگر زندگی‌ ترجیح‌ دارد، خوب‌ در این‌ زندگی‌ چه‌ می‌خواهم‌؟ اصلا در زندگی‌ چه‌ باید بخواهم‌؟ هدف‌ من‌ و خواستن‌ من‌ با چه‌ مسائلی‌ ارتباط دارد؟ آیا این‌ هدف‌ با استعدادهای‌ من‌ و نیازهای‌ من‌ مربوط می‌شود و از آنها مشخص‌ می‌گردد؟ پس‌ استعدادهای‌ من‌ چه‌ قدر است‌ و من‌ چه‌ قدر هستم‌. و چه‌ ارزشی‌ دارم‌. و چه‌ نیازهایی‌ برای‌ من‌ هست‌؟ در این‌ سطح‌ است‌ که‌ با تفکر در استعدادها و مقدار استعدادها و خلقت‌ انسان‌، می‌توانیم‌ هر کس‌ را به‌ شناخت‌هایی‌ برسانیم‌ که‌ در جهان‌بینی‌ فرد تأثیرگذار است. با این‌گونه‌ سؤال‌های‌ عمیق‌ و غیر مهاجم‌، نطفه‌ حرکت‌ و تفکر در ذهن‌های‌ فراری‌ و خسته‌، آرام‌ جای‌ می‌گیرد و رشد می‌کند و به‌ مرور زمان‌ متولد می‌شود.

به نظر مرحوم استاد نمی‌توان‌ شتابزده‌ در انتظار نتایج‌ فوری‌ بود که‌ یک‌ دانه‌، ماه‌ها طول‌ می‌کشد تا جوانه‌ بزند و بروید و رشد کند. ما با شتاب‌ نه‌ تنها طرف‌ را خراب‌ می‌کنیم‌ که‌ خود به‌ یأس‌ می‌رسیم‌. همانند آن‌ گوسفنددار ناشی‌ که‌ پوست‌ خربزه‌ را به‌ دهان‌ گوسفند می‌گذاشت‌ و با دست‌ دیگرش ‌دنبه‌ گوسفند را وزن‌ می‌کرد که‌ ببیند آیا سنگین‌ شد و گوسفند چاق‌ و پروار گردید؟ آنها که‌ با این‌ دست‌ غذا می‌دهند و با آن‌ دست‌ دنبه‌ ها را می‌ سنجند، فقط از کار خویش‌ می‌مانند و به‌ یأس‌ می‌رسند و دق‌ مرگ‌ می‌شوند. مربی‌ با زیرکی‌، سؤال‌ها را در درون‌ افراد می‌کارد و در آنها طلب‌ را سبز می‌کند و آنها را به‌ چرخ‌ می‌اندازد و آن‌گاه‌ با آنها روش‌ برداشت‌ از مطالعه‌ و تدبر و تفکر را می‌آموزد. او پیش‌ از هر چیز، ناچار است‌ که‌ برای‌ این‌ تفکر وسیع‌ مطالعات‌ وسیع‌ تری‌ را فراهم‌کند. مهمان‌ پراشتها، غذای‌ زیادتری‌ می‌خواهد. تفکر وسیع‌ و آماده‌، به‌ مواد فکری‌ زیادتری‌ نیاز دارد، و ناچار با تفکرات‌ وسیع‌، مطالعات‌ باید از محدوده‌ دفتر و کاغذ آزاد شود و به‌ وسعت‌ هستی‌ راه‌ بیابد و از هر حادثه‌ درس‌ها و برداشت‌ها و اعتبارها آغاز گردد. و در این‌ حد ناچار باید از روش‌ مطالعه‌ و برداشت‌ و روش‌ تفکر و نتیجه‌ گیری‌، پرده‌ بردارد. اما نکته دقیق دیگر آن است که انسان‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ برداشت‌ها و تصویرها و تفکرها می‎باستی به‌ چند اصل‌ مورد نیازش توجه کافی را مبذول دارد:

« 1. احتمال‌ این‌ که‌ در هر حادثه‌ می‌تواند درسی‌ باشد و در هر تصادف‌ نظمی‌. کسی‌ که‌ با این‌ شناخت‌ یا با این‌ احتمال‌ همراه‌ است‌ و احتمال‌ می‌دهد که‌ در این‌ خاک‌ها گوهری ‌نهفته‌ و انگشتری‌ گم‌ شده‌، از آن‌ سطحی‌ نمی‌گذرد، بلکه‌ درنگ‌ می‌کند و در آن‌ می‌کاود وآن‌ را زیرورو می‌کند و تدبر می‌نماید.

2. نگرش‌ و عینکی‌ که‌ حادثه‌ را در یک‌ لحظه‌ محبوس‌ نکند. گل‌ قالی‌ و استکان ‌چای‌ را در بند یک‌ لحظه‌ و در زمان‌ حالش‌ نگذارد. چون‌ هر حادثه‌ ارتباطی‌ با گذشته‌ دارد و جریانی‌ در آینده‌. و کسی‌ که‌ دیروز و امروز و آینده‌ را یکجا می‌بیند، حرکت‌ها را بیشتر حس‌ می‌کند و رکود را بهتر می‌یابد و از دست‌ دادن‌ را عمیق‌تر احساس‌ می‌نماید و این‌ است‌ که‌ بیشتر و بهتر بهره‌ برمی‌دارد.

3. فراغت‌ و خلوتی‌ که‌ حادثه‌ ها را در خود بگیرد و آنها را هضم‌ کند. ذهن‌ خسته‌ و فکر مشغول‌، برداشتی‌ نخواهد داشت‌. ذهن‌ انسان‌ حادثه‌ها را بر اساس‌ اهمیت‌ آنها و علاقه‌ و عشق‌ به‌ آنها دسته‎ بندی‌ می‌کند. ذهن‌ هنگامی‌ که‌ در همان‌ موضوع‌ با اهمیت‌ و مورد علاقه‌ اش‌ جریان‌ می‌گیرد، نفوذ بیشتر و قدرت‌ زیادتری‌ خواهد داشت‌ و در نتیجه‌ از اعماق‌، ره‌ آورد مهم‌تری‌ خواهد آورد. هنگامی‌ که‌ می‌خواهد‌ از یک‌ موضوع‌ برداشت‌ بیشتری‌ داشته‌ باشد،‌ نباید به‌ خودش‌ فشار بیاورد‌ و بی‌ حاصل‌ فکرش‌ را خسته‌ کند‌. هنگامی‌ که‌ ضرورت‌ حادثه‌ و اهمیت‌ آن‌ مشخص‌ شد، ناچار فکر به‌ آن‌ معطوف‌ می‌شود و به‌ آن‌ رو می‌آورد. اهمیت‌ حادثه‌ را با میزان‌ و ترازوی‌ عقل‌ هم‌ می‌توان‌ سنجید. کسانی‌ که‌ ذهنشان‌ به‌ یک‌ مسئله‌ مشغول‌ است‌ و در مسائل‌ دیگری‌ می‌کاوند به‌ جایی‌ نخواهند رسید. فراغت‌ و خلوت‌ به‌ وسعت‌ برداشت‌ها کمک‌ می‌کند. ذهن‌ خسته‌ و مشغول‌ و شلوغ ‌برداشتی‌ ندارد، و این‌ است‌ که‌ راه‌ رفته‌ها در هر ماه‌ و هفته‌ و روز حتی‌ در هر ساعت‌ و در هر لحظه‌، ذهن‌ خود را و درون‌ خود را مراقبت‌ می‌کردند و با محاسبه‌ ها اهمیت‌ها را در نظر می‌گرفتند و با مراقبت‌ها از پارازیت‌ها جلوگیری‌ می‌نمودند و در نتیجه‌ فراغت‌ وخلوت‌ درون‌، حتی‌ با بلبشوی‌ بیرون،‌ برداشت‌ها داشتند و نتیجه‌ گیری‌ها.

4. نمونه‌ ها و مثال‌هایی‌ که‌ در بحث تدبر از آن‌ یاد کردیم‌، طرز برداشت‌ را به‌ ما می‌آموزد، همچنان که‌ از لرزش‌ موج‌ و ریزش‌ ابر و زمزمه‌ نسیم‌ و حرکت‌ ماهی‌ها و رقص‌ برگ‌ها و از گل‌ بی‌ رنگ‌ قالی‌ها و استکان‌ کثیف‌ چای و … نیز می‎توان‌ درس‌ گرفت‌. »

با این‌ نمونه‌ها و با آن‌ فراغت‌ و خلوت‌ و با آن‌ نگرش‌ و عینک‌ و توجه‌ به‌ گذشته‌ و حال‌ و آینده‌ و با آن‌ احتمال‌ و با آن‌ شناخت‌، برداشت‌ها زیاد می‌شود. آنها که‌ به‌ نظم‌ هستی‌ و نظام‌ علیتی‌ آن‌ پی‌ برده‌ اند و هماهنگی‌ و ارتباط آن‌ را یافته‌ اند،از هیچ‌ حادثه‌ ای‌، از هیچ‌ تصادفی‌ سطحی‌ نمی‌گذرند. بگذر از آن‌ که‌ تذکرها ویادآوری‌ها، حادثه‌ه ای‌ از دست‌ رفته‌ و درس‌های‌ فراموش‌شده‌ را به‌ یاد می‌آورند

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا