تفکر (6)

تفکر در مقدار استعدادها

با تفکر در مقدار استعدادها، می‌ یابیم‌ که‌ انسان‌ چقدر ادامه‌ دارد و در نتیجه‌ هستی‌ تا کجا گسترده‌ می‌شود. ما از مقدار نفتی‌ که‌ در چراغ‌ است‌، می‌توانیم‌ حدود روشن‌ بودنش‌ را حدس‌ بزنیم‌، و از مقدار سوختی‌ که‌ در ماشین‌ است‌، حدود حرکت‌ آن‌ را و… ما از استعدادهای‌ اضافی‌ جنین‌ در شکم‌ مادر، کشف‌ می‌ کنیم‌ که‌ او برای‌ نُه‌ ماه‌ نیست‌ و برای‌ این‌ محدوده‌ نیست‌; چون‌ او در آن‌ جا به‌ دست‌ و پا و… کاری‌ ندارد. در آن‌ محدوده‌ به‌ بیش‌ از جفت‌، نیاز نیست‌. در نتیجه‌ ما از استعدادهای‌ عظیم‌ انسان‌ کشف‌ می‌ کنیم‌ که‌ برای‌ این‌ محدوده‌ هفتاد ساله‌ نیست‌؛ چون‌ بیش‌ از این‌ حرف‌ ها سرمایه‌ دارد. برای‌ این‌ محدوده‌، به‌ فکر و عقل‌ نیازنیست‌؛ که‌ غرایز اجتماعی‌ در کندو، جامعه‌ ای‌ را ساخته‌ که‌ هنوز انسان‌ به‌ آن‌ نرسیده‌ است‌.

تضادها و استعدادها و پای‌ آزاد او، بی‌ نهایت‌ سرمایه‌ است‌ و در نتیجه‌ انسان‌، بی‌نهایت‌ ادامه‌ خواهد داشت‌، و هنگامی‌ که‌ انسان‌ بی‌ نهایت‌ سرمایه‌ داشته‌ باشد و بی‌ نهایت‌ ادامه‌ بیابد، جهان‌ هستی‌ تا بی‌ نهایت‌ گسترده‌ خواهد بود و برای‌ این‌ بی‌ نهایت راه‌ نه‌ تنها به‌ فکر و عقل‌ که‌ به‌ وحی‌ هم‌ نیاز است‌، چون‌ فکر و عقل‌ ما به‌ تمام‌ راه‌ احاطه‌ ندارد و نمی‌ تواند ما را برای‌ این‌ راه‌ دراز، آماده‌ کند. پس با تفکر، انسان‌ به‌ شناخت‌ خویش‌ و شناخت‌ هستی‌ و شناخت‌ دنیا و شناخت‌ الله‌  و شناخت‌ روش‌ زندگی‌ و مرگ‌ پی‌ می‌ برد. و با تفکر، استعدادها و سرمایه‌ های‌ انسان‌ مشخص‌ می‌ گردد. و همین‌ است‌ که‌ نقش‌ تفکر در سازندگی‌ و رشد انسان‌ نقش‌ اول‌ است‌.

درک من ار خودم

انسان‌ خودش‌ را می‌ شناسد و نقش‌ خود را می‌ یابد و در این‌ درک‌، محتاج‌ آن‌ مغالطه‌ نیست‌ که‌ من‌ فکر می‌کنم‌ پس‌ هستم‌؛ چون‌ من‌، فکر را، نفس‌ و اندیشه‌ و عمل‌ را، جلوتر از نتیجه‌ «پس‌ من‌ هستم‌» یافته‌ام‌ و از خلقت‌ خویش‌ و از استعدادهای‌ خویش‌ و از مقدار استعدادهایم‌، کلیدهایی‌ برای‌ شناخت‌ هستی‌ و تاریخ‌ و برای‌ شناخت‌ الله‌ و ادامه‌ خودم‌ به‌ دست‌ آورده‌ ام‌ و خدا را یافته‌ ام‌… که‌ مرا با خودم‌ پیوند داده‌ و با خودم‌ آشنا کرده‌ است‌. من‌ با اوست‌ که‌ خودم‌ را می‌ یابم‌ و با اوست‌ که‌ خودش‌ را می‌ یابم‌…این‌ سؤال‌ که‌ آیا او را می‌ بینم‌، جوابش‌ این‌ است‌ که‌ اصلا ما با او می‌ بینیم‌. روشنگر ما و روشنگر تمام‌ هستی‌، اوست‌. ما مثل‌ کسی‌ هستیم‌ که‌ در آینه‌ نگاه‌ می‌ کند و عکس‌ خودش‌ را می‌ بیند و می‌ گوید، من‌ فقط خودم‌ را می‌ بینم‌، پس‌ نور کجاست‌؟ آیا می‌ توانم‌ آن‌ را ببینم‌…؟ آیا کسی‌ می‌ تواند آن‌ را اثبات‌ کند؟ بی‌خبر! تو با نور می‌ بینی‌. اگر نور نبود که‌ تو خودت‌ را هم‌ نمی‌ دیدی‌.خودآگاهی‌ و خود خواهی‌ ما از اوست‌. او ما را با خودمان‌ مهربان‌ کرده‌. و ما را با خودمان‌ آشنا نموده‌ است‌. و در این‌ آشنایی‌ است‌ که‌ هستی‌ را و جهان‌ را، همراه‌ نظم‌ و رابطه‌ و همراه‌ ادامه‌ و استمرارش‌، دیده‌ ایم‌ و به‌ نظم‌ و حق‌ و اجل‌ و لقاء، رسیده‌ایم‌… البته‌ می‌ توان‌ از راه‌ های‌ دیگر هم‌، به‌ نظام‌ جهان‌ پی‌ برد. و می‌ توان‌ از نظام‌ آن‌، از نیاز آن‌، از وابستگی‌ آن‌، به‌ قیوم‌ آن‌ پی‌ برد، چون‌ هستی‌ و ماده‌ بر فرض‌خودکفایی‌، از ترکیب‌ برخوردار است‌ و وابسته‌ است‌. و نمی‌ توان‌ در وابسته‌ توقف‌ کرد؛ چون‌ فقط مرکب‌ با اجزائش‌، خودکفاست‌، ولی‌ خودکفایی‌ ماده‌، توضیح‌ ترکیب‌ ماده‌ و اجزاء آن‌ را نمی‌ دهد.

اینها راه‌ های‌ متفاوتی‌ هستند، ولی‌ در واقع‌، ما راه‌ خود را دورمی‌کنیم‌؛ چون‌ با اوست‌ که‌ ما خود را و هستی‌ را و او را می‌ بینیم‌. البته‌ پس‌ از این‌ دیدارها و باورها، اگر درست‌ ادامه‌ بدهیم‌، سؤال‌ های‌دیگری‌ هم‌ که‌ انسان‌ را در خود پیچیده‌، حل‌ می‌شوند و گره‌ ها یکی‌ پس‌ ازدیگری‌ باز می‌گردند…

چرا خدا آفرید؟ برای‌ چه‌ آفرید؟ از ما چه‌ می‌ خواهد؟ ما برای‌ خود چه‌ بخواهیم‌؟ چرا زندگی‌ کنیم‌ و چرا بمیریم‌؟ چگونه‌ زندگی‌ کنیم‌ و چگونه‌ بمیریم‌؟ در زندگی‌ چه‌ نیازهایی‌ داریم‌؟ برای‌ تأمین‌ اینها چه‌ امکاناتی‌ داریم‌؟ و ….

آفرینش‌ خدا را با احتمالاتش‌ محاسبه‌ کن‌. چه‌ احتمال‌هایی‌ داری‌؟ نیاز؟ سرگرمی‌؟ ترس‌؟ انتخاب‌ و رجحان‌؟ هر کدام‌ از این‌ احتمالات‌ را بررسی‌ کن‌. آیا او می‌ تواند نیازی‌ داشته‌باشد؟ اگر او نیاز می‌ داشت‌، آیا مثل‌ ما نبود؟ مگر او ترکیب‌ و کمبودی‌ دارد؟ همانگونه که در قبل توضیح داده شد، وابستگی‌ ها و نیازها بر غناء و وحدت‌ و یگانگی‌، نشانه‌ است‌. او هیچ‌ گونه‌ ترکیبی‌ ندارد. و در نتیجه‌ هیچ‌ گونه‌ نیازی‌ نخواهد داشت‌. او از خودش‌ و از خلق‌ و از خالق‌ بی‌نیاز است‌. صمد بودن‌، ادامه‌ی احد بودن‌ است‌. بی‌ نیازی‌، نتیجه‌ی یگانگی‌ است‌. و در نتیجه‌، این‌ وجود بی‌نیاز، محدود نیست‌؛ چون‌ محدود، محتاج‌ حدود و مرزها و محتاج‌ محدود کننده‌ و مرزبان‌ است‌. و نامحدود، بر تمام‌ هستی‌ احاطه‌ دارد. و در تمام‌ هستی‌ حضور دارد و در نتیجه‌ از تمام‌ هستی‌، آگاهی‌ دارد.

با این‌ تحلیل‌ دیگر احتمال‌ نیاز و سرگرمی‌ کنار می‌رود؛ چون‌ کسی‌ سرگرم‌ می‌ شود که‌ برایش‌ چیز تازه‌ ای‌ باشد. برای‌ او چیز تازه‌ ای‌ نیست‌، که‌ او نامحدود است‌ و در تمام‌ هستی‌ حضور دارد. و برای‌ او ترس‌ و دگرگونی‌ نیست‌ که‌ کسی‌ در برابر او نیست‌. در نتیجه‌ جز یک‌ احتمال‌، چیزی‌ نمی‌ ماند… این‌ که‌ می‌ پرسی‌ چرا آفرید، با این‌ سؤال‌ همراه‌ است‌ که‌ چرا نیافریند؟ آفریدن‌ و نیافریدن‌، کدام‌ یک‌ رجحان‌ دارد تا بر اساس‌ رجحان‌ ها یک‌ طرف‌ انتخاب‌ شود. آفریدن‌، با درد و رنج‌ در انسان‌ و ظلم‌ و ستم‌ در جامعه‌ و تفاوت‌ و تبعیض‌ در خلقت‌، همراه‌ است‌. این‌ سه‌ مسأله‌ در آفرینش‌ وجود دارد. و نیافریدن‌، با احتکار و بخل‌، دست‌ به‌ گریبان‌ است‌. اگر آن‌ سه‌ مسأله‌ جواب‌ بگیرد و توضیح‌ بیابد، آفرینش‌ به‌ رجحان‌ می‌ رسد.

با توجه‌ به‌ نقش‌ انسان‌ و وضع‌ هستی‌، می‌ توانیم‌ جواب‌ این‌ سه‌ مسأله‌ را بدست‌ بیاوریم‌. اگر ما به این رسیدیم که هستی‌ راه‌ است‌ و دردها و رنج‌ ها، انسان را پیش‌ می‌ برند و بندهایش‌ را باز می‌کنند. ظلم‌ و ستم‌، دلیل‌ آزادی‌ انسان‌ است‌ و خلقت‌ آزاد رجحان‌ دارد. و اما مظلوم‌، محکوم‌ نیست‌. او با آنچه‌ که‌ دارد می‌ت واند به‌ اوج‌ هایش‌ برسد، چون‌ در چنین دنیایی تفاوت‌ ها ملاک‌ افتخار نیست‌، نسبت‌ ها در نظر گرفته‌ می‌ شود. تنها می‌ ماند که‌ من‌ می‌خواستم‌ بیشتر داشته‌ باشم‌ و زیباتر باشم‌، چرا؟ چون‌ این‌ گونه‌، بیشتر در چشم‌ ها می‌ نشینم‌، این‌ هم‌ پیداست‌ که‌ ما را با درد و ضربه‌ پیش‌ می‌برند. و دنیا نمایشگاه‌ نیست‌. در این‌ مرحله‌ زیر پای‌ ما را داغ‌ کرده‌ اند که‌ نمانیم‌ و نپوسیم‌. با همین‌ تحلیل‌ مختصر می‌ توانیم‌ رجحان‌ آفرینش‌ را بیابیم‌. و این‌است‌ که‌ او آفرید. و آفریده‌ ها را در رحمت‌ خود پیچید و آنها را با غفران‌خود پوشانید. فیض‌ او، بخشش‌ او، رحمت‌ او و مهم‌ تر حکمت‌ او، آفریدن‌ را ایجاب‌ می‌ کرد؛ چون‌ کسی‌ که‌ می‌ تواند بیافریند و می‌ تواند نیافریند، در هر صورت‌ مسؤول‌ است‌ و باید رجحان‌ ها را در نظر بگیرد. این‌ سؤال‌ که‌ ما را برای‌ چه‌ هدفی‌ آفرید، با توجه‌ به‌ استعدادهای‌ انسان‌ و ترکیب‌ او روشن‌ می‌شود.

گفتیم که ما از وسایلی‌ که‌ در یک‌ اطاق‌ است‌ به‌ وضع‌ آن‌ اطاق‌ و هدف‌ ساختمان‌ آن‌ پی‌ می‌ بریم‌. انسان‌ بیش‌ از خوشی‌، بیش‌ از خوردن‌ و خوابیدن‌ و لذت‌ بردن‌ استعداد دارد. ترکیب‌ استعدادهای‌ او، تحرک‌ را به‌ او هدیه‌ می‌کنند و او را از تنوع‌ ها جدا می‌ سازند و با توجه‌ به‌ همین نقش‌ انسان‌ است،‌ که ‌دردها و رنج‌ ها و درگیری‌ ها و تضادها، توضیح‌ می‌یابد.

اما او از ما چه‌ می‌ خواهد؟ از ما می‌ خواهد که‌ از نعمت‌ ها و دارایی‌ های‌ خویش‌، به‌ گونه‌ ای‌استفاده‌ کنیم‌ که‌ خود ما و نسل‌ ما و جامعه‌ ما و هستی‌، صدمه‌ نبیند. و این‌ است‌ که‌ باید به‌ آگاهی‌ وسیع‌ رسیده‌ باشیم‌ و یا با آگاهی‌، پیوند خورده‌ باشیم‌ و گرنه‌ درگیری‌ و رنج‌ و فساد و هلاکت‌، بهره‌ی‌ ماست‌.

ما برای‌ خود چه‌ بخواهیم‌؟ما آزاد هستیم‌، می‌ توانیم‌ بمانیم‌ و می‌ توانیم‌ باز گردیم‌ و می‌ توانیم‌ از راه‌ بیرون‌ بیاییم‌، ولی‌ با وجود آزادی‌، ما در هستی‌ و در جهانی‌ هستیم‌، که‌ از حساب‌ و نظام‌ برخوردار است‌ و درگیری‌ با آن‌، به‌ ما ضربه‌ می‌زند و ما را به‌ بازگشت‌ (توبه‌) و یا هلاک‌ می‌رساند. ما آزادیم‌، می‌ توانیم‌ خود را بکشیم‌ و می‌ توانیم‌ با اعتقاد به‌ رجحان‌ آفرینش‌، زندگی‌ را ادامه‌ بدهیم‌ و می‌ توانیم‌ در این‌ زندگی‌ خودسر، خیز برداریم‌ و می‌ توانیم‌، همراه‌ آشنایی‌ حرکت‌ کنیم‌. ما که‌ برای‌ عبور از جنگل‌ های‌ آمازون‌ از آشناها و بلدها استفاده‌ می‌ کنیم‌، آیا این‌ بهره‌ برداری‌ را نفی‌ خویش‌ و اهانت‌ به‌ خویش‌ می‌شناسیم‌؟ ما آزادیم‌ که‌ برای‌ خود، خوشی‌ ها را بخواهیم‌ و تنوع‌ ها را انتخاب‌کنیم‌ و یا به‌ خوبی‌ ها و تحرک‌ ها رو بیاوریم‌ و به‌ خود شکل‌ بدهیم‌ و برای‌ خود جهتی‌ را، جهت‌ عالی‌ تری‌ را انتخاب‌ بنماییم‌.

چرا زندگی‌ کنیم‌ و چرا بمیریم‌؟ اگر ما رجحان‌ آفرینش‌ را باور داریم‌ و ادامه‌ خود را شناخته‌ ایم‌ و ازسرمایه‌ های‌ اضافی‌ جنین‌، استمرار و بقاء او را کشف‌ کرده‌ ایم‌، می‌توانیم‌ زندگی‌ کنیم‌… و می‌ توانیم‌ در این‌ راه‌ مرگ‌ را به‌ آغوش‌ بگیریم‌. و می‌ توانیم‌ با سنجش‌ خویش‌، رجحان‌ ها را انتخاب‌ بنماییم‌. زندگی‌، ادامه‌ رجحان‌ آفرینش‌ است‌. مگر آنجا که‌ مرگ ‌زندگی‌ سازتر باشد که‌ در این‌ هنگام‌، جلوتر از آن‌ که‌ مرگ‌ ما را بگیرد، ما آن‌ را انتخاب‌ می‌ کنیم‌ تا آن‌ را از زندگی‌ آبستن‌ کنیم‌.

چگونه‌ زندگی‌ کنیم‌ و چگونه‌ بمیریم‌؟ آن‌ گونه‌ که‌ زندگی‌ ما سازنده‌ مهره‌ هایی‌ باشد و مرگ‌ ما سوزنده‌ مهره‌ هایی‌.

ای‌ زندگی‌ آبستن‌

اکنون‌ مرگ‌ تو شهادت‌ است‌.

که‌ تو با مرگت‌، ادامه‌ داری‌.

و در مرگت‌، حضور…

با رفتن‌ تو، دشمن‌، راه‌ بازگشت‌ نخواهد داشت‌

که‌ از تو،

دو فرزند ساختن‌ و سوختن‌، باقی‌ است‌.

 

در زندگی‌ چه‌ نیازهایی‌ داریم‌؟ و چه‌ امکاناتی‌؟ در تنهایی‌ و در جمع‌ محتاجیم‌ و در کوچک‌ ترین‌ نیازها، حتی‌ در یک‌ لقمه‌ خوراک‌ خویش‌، با تمام‌ هستی‌ رابطه‌ داریم‌، در حالی‌ که‌ از این‌ رابطه‌ ها آگاهی‌ نداریم‌. امکانات‌ ما، غریزه‌ آزاد و کور ما، هوش‌ و فکر و علم‌ ما، عقل‌ و سنجش‌ ما و وجدان‌ جمعی‌ و عقل‌ جمعی‌ ماست‌، ولی‌ اینها به‌ این‌ رابطه‌ ها راه‌ ندارند. پیش‌ از هر اقدامی‌، باید این‌ رابطه‌ را شناخت‌. با این‌ تحلیل‌، مسأله‌ دیگری‌ طرح‌ می‌شود که‌ بتواند این‌ نیاز را تأمین‌کند. در این‌ مرحله‌ ،مذهب‌، لااقل‌ می‌توانست‌ طرح‌ بشود؛ چون‌ هنگامی‌ که‌ مکتب‌ هایی‌ که‌ از این‌ سرچشمه‌ ها می‌نوشند، تشنه‌ ماندند، چاره‌ ای‌ جز طرح‌ مذهب‌ نیست‌. شاید در این‌ طرح‌، بهره‌ ای‌ باشد و در این‌ چشمه‌، زلالی‌. اصالت‌ مذهب‌ و ضرورت‌ مذهب‌، با همین‌ تحلیل‌، محتمل‌ می‌شود ومی‌ توان‌ آن‌ را بررسی‌ کرد و از آنچه‌ که‌ دارد پرسید و از طرح‌ آن‌ بهره‌ برداشت‌. مذهب‌ اصیل‌ از آزادی‌، از تفکر و چگونه‌ فکر کردن‌ و از کجا شروع‌ کردن‌،  از شناخت‌ ها، از احساس‌ ها و عقیده‌ ها، از نظام‌ ها و از دستورها، برخوردار است‌. نظام‌ ها همچون‌ رشته‌ای‌ است‌ که‌ احکام‌ را در خود، می‌گیرد. این‌ نظام‌ ها، از نظام‌ تربیتی‌ شروع‌ می‌شود. در این‌ نظام‌ همراه‌ کلیدها و روش‌ ها و ملاک‌ ها، به‌ عقیده‌ ها و اخلاق‌ می‌رسیم‌. پس‌ از نظام‌ تربیتی‌، نظام‌ اخلاقی‌ و سپس‌ نظام‌ اجتماعی‌ و سپس‌ نظام‌ حکومتی‌ و سپس‌ نظام‌ اقتصادی‌ و قضایی‌ و جزایی‌ آن‌ مطرح‌ می‌ شود و همراه‌ این‌ نظام‌ هاست‌ که‌ احکام‌ اخلاقی‌ و احکام‌ سیاسی‌ و احکام‌ اقتصادی‌ و احکام‌ قضایی‌ و جزایی‌ بدون‌ هیچ‌ مسأله‌ ای‌، می‌ تواند جریان‌ بیابد.

به خوبی در اینجا دیدیم که چگونه مرحوم استاد با استفاده از حضوریات انسان تمامی سوالات کلیدی در مرحله شناخت و تربیت انسان را جواب دادند.

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا