خانه » خاطرات » درس وفاداری

درس وفاداری

           کـربلا کعبه عشق است و من اندر احـرام              شد در این قبلۀ عشاق شد دوتا تقـصیرم

           دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد              چـشـم من داد از آن آب روان تــصویرم

           باید این دیـده و این دست دهـم قربانی               تا که تکـمـیل شود حــج مـن و تـقدیرم

 

شب تاسوعا بود در جمع دوستان و عاشقان ابی‌عبدالله(ع) در جوار بارگاه ملکوتی علی‌بن موسی الرضا(ع) این اشعار را مرحوم شهید اصغر عسگری[1] در رثای ابوالفضل العباس می‌خواند و مقدمه روضه‌اش بود که مرحوم شیخ طاقت نیاورد و خود روضه‌خوان شد و می‌سوخت، آتشی به جانها می‌زد وقتی از کربلا می‌گفت، سلامش بر ابی‌عبدالله(ع) و اصحابش چون صاعقه‌ای به دلها می‌زد و خرمن عشق محبین را به آتش می‌کشید، سرود یا لیتنا کنا معک را با حسرتی جانسوز می‌سرود و از عباس(ع) عاشقانه یاد می‌کرد.

از نسبش و پاسخ قاطعانه به شمر ملعون

از هیبت حیدری اش

از ایمان و اعتقاد استوار و راسخش به حسین(ع)

از رشادتش و آن قامت رعنا که حتی اسبی در خور آن پیکر شریف یافت نمی‌شد و پاهای مبارکش که در حین سوارشدن و قرار گرفتن بر روی اسب بر زمین می‌سائید.

و سوار بر آن اسب سرکش که چگونه پرمی‌کشید.

و باز گفت و گفت و گفت

از سینۀ تنگش که منقطع از عالم فانی شده و دیگر مجالی برای تنفس نداشت.

از بصیرتش

و از مشک سوراخ و حسرت سیراب کردن اطفال

آه عباس!

از مظهر وفاداری به مولایش می‌گفت.

احساس می‌کردم از جمع جدا شده، عاشقانه می‌گفت و گریه می‌کرد آتشی به جانها می‌زد وقتی از سرزمین نینوا حکایت می‌کرد.

درس وفاداری را باید از عباس(ع) آموخت

او در معیّت و همراهی با معصوم(ع) تا آخرین گام و آخرین نفس پایدار بود.

مرحوم استاد متعجبانه و عاشقانه ناله می‌زد که چگونه توانستند بالهای پروازش را بشکنند و با عمود بر فرق مبارکش زنند و سینه فراخش را آماج تیرهای جهل و دنیاپرستی خود کنند، او پاداش همه این فداکاری را در اخوت با امام زمانش یافت و فریاد برآورد که یا أخا أدرک أخاک؛ و اینگونه آسمان ولایت و عشق بر دستان عباس تکیه زد و تا به امروز دستگیر همۀ گمگشتگان و طالبانِ هدایت گردید.

 



[1]. شهید، اصغر ترکعلی عسگری از دوستان و شاگردان مرحوم صفایی بود. از بچه‌های خونگرم آبادان، با تمام وجود از همۀ تعلقات دنیا بریده و به قم آمده بود، زمان مجردی هم حجره و هم‌خانه بودیم، هجده نفر از شهرهای مختلف که هرکدام داستانی داشتیم با خصوصیات مختلف و گاهی متضاد ولی با هدفی واحد، شور رفتن و عشق به خوب شدن در میان بچه‌ها موج می‌زد.

در میان جمع از همه مهربانتر و با گذشت‌تر شهید اصغر بود. هر پولی برایش می‌رسید بر سر طاقچه گذاشته تا هرکه نیاز داشت خرج کند. گاهی لباس‌های دوستان را می‌شست، آشپزی می‌کرد و … خلاصه هر کار زمین مانده‌ای را عهده‌دار می‌شد و خالصانه انجام می‌داد. زمستان‌ها زمانی که برف می‌بارید، پشت‌بام همسایه‌های فقیر و مستمند را پارو می‌کرد و آنچه داشت با آنان تقسیم می‌کرد

ارادت عجیبی به حضرت عباس(ع) داشت، در عملیات‌های مختلف به عنوان یک روحانی رزمندۀ خط‌شکن حضور داشت و رزمندگان چون پروانه پیرامونش می‌جنگیدند و در نهایت در عملیات کربلای 5 جان عزیزش، تنها دارایی‌اش را دو دستی تقدیم دستان بریدۀ حضرت عباس(ع) نمود و جاویدالاثر گردید و پیکر پاکش در سرزمین گرم شلمچه به یادگار ماند.

او در وصیت‌نامه‌اش خطاب به بسیجیان نوشت که من به حرف‌هایم عمل کردم و با خون خود گفته‌هایم را امضا نمودم.

او در فرازی از وصیت‌نامه‌اش می‌گوید: من معتقد به ولایت فقیه و حضرت امام خمینی هستم و جنگ را همچون رهبرم نعمت می‌دانم و آرزوی دیرینه‌ام شهادت در راه خدا، من موانع حرکت خود را به خوبی می‌شناختم؛ شیطان، نفس و جلوه‌های دنیا.

مرحوم استاد صفایی(ره) در فرازی از نامه‌اش که پس از شهادت اصغر عسگری برای او نوشت اینگونه می‌گوید:

ای مهربان!

تو چقدر روشن شهادت دادی که آدم آنگونه می‌‌میرد که زندگی کرده است، آنها که در کنار رنجها راحت هستند و همراه عُسرت، در یَسار و اَمن هستند، ناچار راحت می‌روند و در میان خون و آتش، درخت شهادتشان بارِ زندگی می‌آورد.

ای خوب! ای مهربان!

تو سبکبار رفتن و راحت زندگی کردن و راحت پریدن را تجربه کردی و در این تجربه موفق، حجتی شدی برای آنها که در راحتی‌های زندگی در رنجند و در بهار زندگیشان ترس پاییز دارند و در تابستانشان آوار زمستان می‌بارد.

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا