خانه » از نگاه دیگران » دست در دست ولی خدا

دست در دست ولی خدا

احساس من این بود در سلوک دهه پایانی عمر استاد، ایشان دقیقا دریافته بود که سلوک تنها باور نیست، البته در همه عمر ایشان آدم این رد پا را می‌یابد، و می‌بیند که به نقطه اوج خودش رسیده بود. هرچه می‌رسد از آن‎جاست. و شما باید تلاش کنید که هم خودتان را برسانید به آستان ولی‌تان و هم دیگران را.

معتقد بود ما مأموریتی در جهان نداریم الا این‌که خودمان را به دست ولی‌مان بسپاریم و بعد با پای ولی‌مان حرکت کنیم. دیگران را هم دست‌شان را به دست ولی‌مان برسانیم. اگر به آن‌جا رساندی و خودت حذف شدی، او رسیده است و اگر نرساندی جز گمراه شدن و گمراه کردن کار دیگری از تو ساخته نیست. حتی آن‎هایی که خودشان قطب و محور می‌شوند و فلشی نیستند که دیگران را به ولی خدا برسانند، دست مردم را نمی‌توانند به دست ولی خدا برسانند؛ هم گمراه می‌شوند و هم حجاب دیگران. یعنی دیگران را هم گمراه می‌کنند. این حاصل دهه پایانی عمر ایشان بود. شما بحث‌های ایشان را در محرم‎های دهه 70 ببینید. از آن‎ چنین مطلب موج می‌زند. این‎که ما اضطرار به ولی‌مان داریم.

همه دوستان ما که دنباله‌روی این عزیزمان هستند، می‌دانند که ایشان راه را به پایان نبرده‌اند. سرنخ‌هایی را برای ما به جا گذاشته‌اند تا ما راه را ادامه بدهیم. ولی آن‌چه که مهم است این‎که افق‌گشایی‌هایی که شما در آثار ایشان می‌بینید، به‎نظر من از مهم‌ترین مسائلی است که من در آثارشان یافتم؛ هم در وجودشان و هم در آثار مکتوب‎شان. افق‌گشایی‌ها، یعنی وقتی شما تفسیر ایشان را می‌بینید، افق جدیدی گشوده می‌شود. آدم می‌فهمد این‎گونه نیز می‌توان مطالعه کرد، این‎گونه نیز می‌توان نگاه کرد و نگاه عمیق‌تر و جامع‌تری داشت. البته این آفاق می‌تواند بازتر شود. افق‌گشایی از خصوصیات‎ ایشان است. در مسئله تربیتی، در مسئله تفسیر قرآن هست.

از جمله نکته‌ای که من استفاده کردم از کلمات ایشان در موضوع ما همین افق‌گشایی است. این افق‌گشایی به معنای این است که در آثارشان از این دست مطالبی که من عرض کردم، زیاد دیده می‎شود که پرداخته‎اند به عمق تحلیل و در جای خود عمیق تحلیل کرده‎اند. من هم مطمئن هستم ایشان در مراتب وجدانی خودشان واجد این معارف و بالاتر بودند. همان چیزی که آدم با آن محشور می‌شود، یعنی آدم با حرف‌هایش محشور نمی‌شود با یافته‌هایش محشور می‌شود؛ آن دریافتی که ایشان از وجود مقدس امام رضا(ع) داشتند، همان چیزی بود که در یک کلمه گفتند. می‌فرمودند: «من این‌ها را خدا نمی‌دانم و از خدا جدا نمی‌دانم.» این تمام حرف است. یعنی در قوس نزول اسماء حسنی الهی هستند. ارکان توحید، دعا مدینه، «اسماءُ التی ملاتْ ارکان کل شیء» این احساس در وجود ایشان موج می‌زد. نسبت به ائمه به‎خصوص ثامن‌الحجج مشهود بود. نسبت به همه اولیای معصوم.

5 1 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا