خانه » مقالات » تحقیق موضوعی آثار استاد » رابطه تربیت و تفکر

رابطه تربیت و تفکر

آدمى براى حرکت و تعالى و رشد خویش، محتاج نیرویى است که او را از تمامى کشش‏ها و جاذبه‏هایش آزاد سازد. او را از تمامى بندها و اسارت‏هایش جدا نماید.

منى که اسیر و گرفتار توپ و دوچرخه و اسباب بازى‏هاى خویش هستم، مادامى که نیرویى برتر در وجودم سر بر نیاورد و عشقى بزرگتر از اعماقم شعله‏ور نشود، بازیچه‏هاى کودکى‏ام را رها نخواهم کرد و با آنها دمخور خواهم بود. مادام که بازیچه‏اى بهتر و بزرگ‏تر را نیافته باشم، از توپ و دوچرخه‏ام دست برنمى‏دارم.

پس آدمى از یک طرف اسیر و دربند و گرفتار جذبه‏هایى است که او را به سمت خویش مى‏کشند، و از طرفى هم محتاج و نیازمند نیرو و عشقى برتر و بزرگ‏تر تا او را از این اسارت و گرفتارى رها سازد.

آن چه انسان را در بند مى‏کشد و به اسارت مى‏برد و او را از حرکت باز مى‏دارد، چند چیز است:

 1 – نفس آدمى، غریزه و امیال او، هوا و هوس و شهوات او. این حبّ نفس و حبّ شهوت است که آدمى را به دنبال خود مى‏کشد و او را رها نمى‏کند و اسیر و ذلیل و مقهور خویش مى‏سازد.

 2 – خَلق و حرف‏هاى آنها، مردم و زمزمه‏هاى آنهاست که انسان را دهن‏بین و مبتلا کرده است و به خاطر همین حرف‏ها و زمزمه‏ها است که گاهى به دام این دسته و حزب و گاهى هم به دام حزب و دسته‏اى دیگر مى‏افتد. حرفهاى این و آن مدام او را به این طرف و آن طرف مى‏برد و اسیر و گرفتار آدم‏ها و حزب بازى‏ها مى‏کند.

 3 – دنیا و جلوه‏هاى و زینت‏هاى آن که هر دم او را با خود مى‏برد و از خود بى خود مى‏کند. و وقتى هم که چشم باز مى‏کند، خود را گرفتار و از دست رفته مى‏بیند.

 4 – شیطان و دشمنى او که به این دشمنى با انسان قسم یاد کرده است و او را از سه طریق سابق، اِغواء مى‏کند. نفس را تحریک و خلق را وسوسه و دنیا را براى آدمى زینت مى‏بخشد و این چنین او را به زنجیر مى‏کشد.

اینها گرفتارى‏هاى انسان هستند و آن چه او را از این باتلاق‏ها و گرفتارى‏ها بیرون مى‏آورد، همان محبّت شدیدتر و عشق بزرگ‏تر است که با عنصر ایمان در دل آدمى شکل مى‏گیرد: »الذین آمنوا اشد حباً للَّه«.

از وجود همین عنصر و نیرو است که ابراهیم از اسماعیل جدا و به اللَّه پیوند مى‏خورد. نه این که ابراهیم، اسماعیل را دوست نداشت که محبت و عشق او به حق بیش‏تر و شدیدتر بود. و از وجود همین نیرو است که تمامى افسانه‏ها و داستان‏ها در وادى عشق، در طول تاریخ شکل گرفته‏اند.

با این توجه به این نکته مى‏رسیم که حال این عشق شدید از کجا به دست مى‏آید؟ چطور مى‏توان وجود آدمى را از آن سرشار کرد؟

تا آدمى چیزى را نشناسد، احساسى هم نسبت به آن در دلش سبز نمى‏شود. اصولاً احساس محبت یا نفرت نسبت به یک چیز، برخاسته از شناخت و معرفت من نسبت به آن شى‏ء است. بدون این شناخت، آن شى‏ء نه برایم ارزشى دارد. نه نسبت به آن عشق و علاقه‏اى پیدا مى‏کنم. و نه به سمت آن حرکت مى‏کنم.

و از آنجا که هر شناخت و معرفتى از طریق تفکّر حاصل مى‏شود، پس به این نتیجه مى‏رسیم که تربیت، محتاج تفکّر است و براى تربیت باید از این نقطه شروع کرد؛ چرا که تفکّر به شناخت و معرفت و معرفت به عشق و علاقه و عشق به حرکت و عمل مى‏انجامد و بدین صورت از این حلقه‏هاى واسط به حلقه اولیّه و نقطه شروع در تربیت مى‏رسیم.

و از همین جاست که مى‏گوییم: این ضرورت تفکّر است که ضرورت تزکیه و آزادى را به دنبال مى‏آورد؛ چرا که براى تفکّر و حصول معارف و علوم بشرى محتاج فکرى آزاد و سلیم از هرگونه دغدغه و جذبه، و پاک و بى آلایش از هرگونه و پلیدى و انحراف هستیم.

استاد در این باره چنین مى‏گوید:

«کسى که مى‏خواهد راه را بیابد و به حقیقتى برسد باید هم راه برود و هم از راه برود و هم در راه شروع کند. وگرنه رفتن تنها بدون نتیجه است.

یک محقق هنگامى به حق مى‏رسد که تحقیق صحیحى را شروع کرده باشد و روش صحیحى را به کار گرفته باشد و این است که باید محقق قبل از هر چیز خود را از کشش هر عقیده و هر مکتب آزاد کند.

فکر انسان همانند یک قطب نما مى‏تواند راه را روشن و مشخص کند، به شرط این که یک قطب نما تحت تأثیر کشش‏ها و جاذبه‏ها قرار نگرفته باشد.

هنگامى که یک قطب نما در کنار یک آهن رباى قوى قرار مى‏گیرد و حوزه مغناطیسى آن دگرگون مى‏شود، دیگر قطب شمال و جنوب را مشخص نمى‏کند و راه را نشان نمى‏دهد و انسانى که با اعتماد به این قطب نما حرکت مى‏کند، حتما گمراه مى‏شود. و همان طور که گفتم خطر این قطب نماى گرفتار، از بى قطب نما بودن کمتر نیست که زیادتر است.

آنها که با تفکّراتى مغشوش و گرفتار حرکت مى‏کنند، خیلى گمراه‏تر از آنهایى هستند که هرگز تفکّراتى ندارند و کارى را آغاز نکرده‌اند.

تفکّر انسان چه بسا که تحت تأثیر عادت‏ها، تقلیدها، منافع، غریزه‏ها و تعصّب‏ها قرار بگیرد. و در نتیجه این تفکّر فقط به همین‏ها منتهى مى‏شود، نه به حق. و همین‏ها را نتیجه مى‏دهد، نه حق را.

یکى از بزرگان درباره آب چاه تحقیقى کرده بود و به این نتیجه رسیده بود که آب چاه تا هنگامى که تغییر نکند و رنگ و بو و طعمش عوض نشود، نجس نخواهد شد و قابل استفاده خواهد بود. هنگامى که از این تحقیق خلاص شد متوجه گردید که خودش در خانه چاهى دارد. این بود که با خود گفت شاید به خاطر این چاه و راحتى خودم این چنین فتوایى را دادم و به این نتیجه رسیدم. از این رو دستور داد که چاه را پُر کردند و آنگاه دوباره تحقیق را شروع کرد؛ در هنگامى که چاهى نداشت و منافعى او را محرف نمى‏کرد.»

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا