خانه » مقالات » سیره عملی استاد » رسول بزرگ این گونه رهبرى مى‌نمود!

رسول بزرگ این گونه رهبرى مى‌نمود!

نزدیک عصر تو خانه حاج شیخ نشسته بودم که یکى از دوستان با حالت پریشان از در وارد شد و گفت: سید جون یه مبلغى دارى به من قرض بدى؟

من که جیب‌هایم از خودم بیچاره تر بود با حالت شرمندگى از او عذرخواهى کردم و گفتم نه، ندارم.

دوستم که انگار خیلى مستأصل بود با عجله رفت تا جاى دیگرى دنبال پول بگردد.

حاج آقا که بین اتاق‌ها در رفت و آمد بود، متوجه جریان ما هم بود.

در این میان همین طور که نشسته بودم چند نفر دیگر از رفقا هم آمدند و جمع ما جمع‌تر شد.

در همین حال و هوا بود که حاج شیخ به من اشاره کرد و گفت: سید امشب نمى‌خواى سفره‌اى برپاکنى و سورى به رفقا بدى؟

من که انگار منتظر چنین درخواستى از حاج شیخ بودم، گفتم: چرا که نه، و با اشتیاق مهیا شده به بازار رفتم.

در گذرخان با مغازه دارى رفیق شده بودم که مواقع بى‌پولى مى‌رفتم و از او ماهى مى‌گرفتم. وقتى به در مغازه رسیدم، گفتم : حاجى! مقدارى پول و یه ده، پونزده کیلو از اون ماهى‌هاى خوبت برام بکش که امشب مهمون دارم.

او هم کشید، پاک کرد و با مبلغى پول به من داد و من طبق معمول خداحافظى کردم و گفتم انشاء ا… خدمت مى‌رسم.

ماهى‌ها را به خانه آوردم و یک خوراک درست و حسابى تدارک دیدم و منتظر ماندم تا دوستان براى شام بیایند.

آن شب با حضور دوستان و اشاره حاج آقا به یکى از دوستان، روایت و روضه‌اى خوانده شد و با انداختن سفره، دوستان مشغول شدند.

من که از غذا خوردن رفقا لذت مى‌بردم با خودم فکر مى‌کردم واقعآ این اطعام‌ها نعمتیه که خدا عنایت کرده …

آخر شب و بعد از شام، رفقا یکى یکى خداحافظى کردند و رفتند ولى عجیب اینجا بود که حاج شیخ براى رفتن مهیا نمى‌شد و صبر کرد تا همه رفتند.

موقعى که تنها شدیم به من اشاره کرد که بنشینم. بعد کمى اخم‌ها را در هم کشید و گفت:

چرا امروز به دوستى که از تو پول مى‌خواست، پول ندادى؟

عرض کردم: آخه حاج آقا! خودتون که دیدید هیچ پول نداشتم.

ـ پس این خوراک و سفره امشب رو از کجا آوردى؟

ـ توى بازار با یکى حساب دارم، قرض گرفتم.

ـ اگه مى‌تونستى قرض بگیرى چرا براى او قرض نگرفتى؟ چرا براى دوستت، براى برادر مؤمنت، روى اعتبار و آبروى خودت حساب نمى‌کنى و خرجش نمى‌کنى؟

تو اگه این اعتبار و آبرو رو اینجا و تو جایگاه خودش خرج نکنى کجا مى‌خواى خرج کنى؟ مى‌خواى بگذارى تا بمونه بگنده و تو رو همراه خودش به گند بکشه …

 

آن رسول بزرگ بود که از بیابان خشک و بى‌بوته‌اى کوهى جمع مى‌کرد و آن گاه درس مى‌داد. و یا در برابر وزنه‌برداران مى‌ایستاد و نیرومندترین را معرفى مى‌کرد. و خود به بازار مى‌رفت و خرید مى‌کرد و از پول کم بهره زیاد مى‌گرفت و درس مى‌داد و یا هنگام تقسیم غنایم، انصار را محروم مى‌ساخت و ساخته شده‌ها را فاسد نمى‌کرد. و یا هنگام غذا خوردن به مسجد مى‌آمد و در صُفّه مى‌نشست و درس مى‌داد. و یا در هنگام سلطنت و قدرت تواضع مى‌نمود و درس مى‌داد. و در هر حال، نگاهش، خنده‌اش، غضب و خشمش و آمدن و رفتنش درس بود و آموزش بود. از هر حادثه‌اى استفاده مى‌کرد و برداشت مى‌نمود و نشان مى‌داد؛ «یَتْلُوا عَلَیهِم آیاتِهِ»؛ نشانه‌ها و آیه‌ها را براى آن‌ها تلاوت مى‌نمود و بر آن‌ها گوشزد مى‌کرد. و کتاب و حکمت را به آن‌ها مى‌آموخت.

…رسول بزرگ و مربى آگاه این گونه خلق را رهبرى مى‌نمود و پیش مى‌برد. «مسئولیت و سازندگى، ص: 87»

 

ما خیال مى‌کنیم همین که چیزى نداشتیم تکلیفى نداریم در حالى که انفاق نه با ثروت، که با توانایى ما بستگى دارد؛ جایى که برادر من توان قرض ندارد و اعتبار ندارد من که توانایى دارم و اعتبارش را دارم به قرض کردن سزاورترم …

خوب چه اشکالى دارد، مگر آبرو را براى چه مى‌خواهم؟ آبرویى که کارى را از پیش نبرد و گرهى را نگشاید نبودنش بهتر…

فقر و انفاق، ص:  84

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا