خانه » مقالات » تحقیق موضوعی آثار استاد » سلوک عارفان – قسمت ششم

سلوک عارفان – قسمت ششم

در قسمت قبل از مراحل سلوک گفتگو شد و و گفته شد مراحل سلوک عبارتند از :

خلوت و توجه ؛

فکر و شناخت معبودها ؛

عقل و سنجش ؛

انتخاب و عشق و ایمان ؛

جهاد و مبارزه ؛

بلا و ضربه‌ها ؛

عجز و اضطرار ؛

اعتصام و استعانت

مرحله اول و مرحله دوم در قسمت قبل توضیح داده شدند. در این قسمت از مرحله سوم گفتگو می‌شود:

3 ـ سنجش معبودها

پس از آنکه سالک شناخت :

الف ) نفس و هواهایش را ؛

ب ) خلق و حرف‌هایشان را ؛

ج ) دنیا و جلوه‌هایش را ؛

د ) و شیطان و وسوسه‌هایش را ؛

و از سویی خدا را دید که با تمامی استغنای خویش با دست‌های مهربان و آغوش همیشه گشاده‌اش در انتظار این گریزپای عصیانگر مانده است و او را عاشقانه به خویش می‌خواند ، به سنجش می‌ایستد :

1 ـ سنجشی میان قدر و اندازه‌های خویش و این معبودهای ریز و درشت و حضرت دوست ؛

2 ـ سنجشی میان معبودهای گونه‌گون : نفس ، خلق ، دنیا و شیطان و خدا .

مروی بر سوره نمل در این راستا حرف‌های بسیار دارد .

در این سوره که از قرآن با دو خصوصیت هدی و بشری سخن آمده، میان ایمان به آخرت و ایمان به اللَّه، ارتباط برقرار می ‏شود .

ما در تمام سوره می‏ بینیم هنگامی که به مقایسه می‏ پردازد و بت‏ها را با او می‏ سنجد، آللَّه خیر أم ما یشرکون[1] .

به زودی با تصویرهایی از معاد همراه می‏ شود. همان طوری که در اول سوره از یقین به آخرت می‏ گوید و سپس به داستان‏هایی از موسی و فرعون و سلیمان و بلقیس و صالح و ثمود و لوط و قومش می‏ پردازد و آن گاه از عبودیت و اصطفاء و برگزیدن بنده ها و از مقایسه ‏ی معبودها می ‏آورد؛ معبود قدرت و علو و معبود ثروت و جلوه ‏ها و معبود فامیل و قوم و معبود لذت و انحراف.

 

در این مقایسه به عامل‏هایی از شرک اشاره می‏ کند .

تجاوز، بَل هُمْ قَومٌ یعْدِلُون. [2]

جهل، بَل أَنْتُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُون. [3]

غفلت، قَلیلًا مّا تَذَکرُون[4]

در این سوره گذشته از سنجش معبودها و توضیح عامل‏های شرک، به این نکته پی می‏ بریم که ایمان و کفر به معاد و ایمان و کفر به اللَّه، از ایمان و کفر به خود انسان مایه می‏ گیرد. کفر به انسان، کفر به ادامه ‏ی انسان و کفر به اللَّه را همره می ‏آورد . انسانی که خودش را باور نکرد و از خودش جز دهانی ندید، هیچ احتیاجی به خدا نخواهد داشت و برای خود ادامه ‏ای نخواهد دید . کفر و ایمان، از انسان شروع می ‏شود و به ادامه‏ ی او و به اللَّه می‏ رسند : مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه.

ما در این سوره از پیوند ایمان به معاد و ایمان به اللَّه، نشان می‏ بینیم، همان‏طور که در تمام قرآن یؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیوْمِ الآخِر، با هم همراهند. چون این هر دو ایمان، از یک پستان شیر می ‏نوشند و از یک جام سیراب می‏ شوند و آن هم ایمان به خویشتن است[5] .

کفر به خدا، از کفر به انسان مایه گرفته. تو که خودت را در همین سطح از تکرار و ابتذال و تنوع دیده ‏ای، دیگر به حرکتی دست نخواهی زد و به تحرکی دست نخواهی یافت و این است که جهتی نامحدود نخواهی خواست. که تو را با این اشتهای کور، یک لقمه‏ ی دنیا هم کافی است و زیادی است و بیشتر از رفاه برای تو ضرورتی ندارد؛ هدی و جهت‌یابی نمی‏ خواهی، بشری و ادامه نمی‏ خواهی. و این است که نه به این جهت پیوندی خواهی داشت و نمازی بپا خواهی کرد؛ یقِیمُونَ الصَّلوه و نه با جامعه و مردم خویش ارتباطی خواهی داشت؛ یؤتُونَ الزَّکوه و نه ادامه‏ ای خواهی پذیرفت، که تو با کارهای زینت شده و بزک شده دلخوشی و سرگردانی.

در یک مدار بسته، در رفت و آمدی، که جهتی نداری و جریانی را نخواسته‏ ای و این است که تو با آن نیروی عظیم و آن ترکیب حرکت‌ساز در پشت دیوارهای ابتذال، رنج بدی خواهی داشت و در ادامه ‏ات خسارت‌بارتر خواهی بود: اولئک الذَّینَ لَهُمْ سُوءُ العَذابِ وَ هُمْ فی الآخِرهِ هُمُ الاخْسَرُونَ . [6]

سپس سوره از قرآن می‏ گوید که از منبع آگاهی و حکمت، از دانش و سنجش، تلقی شده و به دست رسیده، که آنچه را می ‏داند نمی‏ گوید، بل از آنچه لازم است و سازنده خبر می‏ آورد . از موسی که درآن بیابان ترس و حیرت و سرگردانی و گم شدن و در بیراهه ماندن و سرما و سردی، آتشی را می ‏بیند و به آتش می‏ رسد و به جای حرارت و راه، صدایی می‏ شنود و خدا را، خدای عزیز و نیرومند و حکیم و حسابگر را می‏ شناسد و با دست روشنگر و دست حیات بخش، حتی با چوب‏های مرده به سوی فرعون می‏ آید ولی آنها رو برمی‏ گردانند و با وجود یقین انکار می‏ کنند. و عامل این انکار یکی تجاوز طلبی و ظلم و دیگر برتری طلبی و قدرت خواهی است: وَجَحَدُوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها أَنْفُسُهُم، ظُلْماً و عُلُوّاً. [7]

راستی کسانی که برای خود رؤیاها را و قدرت طلبی‏ها را حاکم کرده ‏اند، اینها حتی از یقین و شناخت خویش بهره نمی‏ برند. کسانی که برای خود، خط‌هایی کشیده ‏اند و راههایی مشخص کرده‏ اند، ولایت اللَّه را تحمل ندارند.

در نجف آن وقت که بیش از یک قلعه و آب شور و وادی گرم چیزی نداشت و در آن وقت که جایگاه عابدها و از دنیا گذشته‏ ها و دست شسته‏ ها بود، کسانی جمع بودند که از خود می ‏پرسیدند: چه شده با اینکه ما به اندازه‏ی یاوران امام هستیم و سر بر فرمانیم و به این گوشه گلیم انداخته ‏ایم، امام خروج نمی‏ کند و ظاهر نمی ‏شود؟

این مسأله، رفته رفته جا باز کرد و ذهن‏ها را گرفت و آنها را به جواب‏ خواهی کشاند و این بود که کسانی را از میان خود انتخاب کردند و از آنها هم یک نفر بیرون کشیدند و برای حل داستان روانه کردند.

این گل سر سبد، همین که از قلعه بیرون آمد و به وادی رسید، از کنار وادی، به خواب یا مکاشفه، دید که به شهری رسیده، پرسید و بدست آورد که شهر امام است. اشکش و شوقش و التهابش به جایی رسید که خود را نمی‏ شناخت. اجازه‏اش نمی ‏دادند تا آنکه اجازه بگیرند. بیچاره می‏ تپید که مبادا راهش ندهند، ولی راهش دادند و اجازه‏ی خدمت خواست، بارش دادند و به امام رسید، با شورها و گلایه‏ ها و زمزمه‏ ها و شوق‏ها و از انتظارها و گفتن و از دوست به دوست نالیدن.

تفقدی دید و بشارت شنید که ظهور نزدیک است. در خانه‏ ای منتظر ماند تا خبرش بدهند و راه بیفتد.

در این خانه برایش همسری انتخاب کردند، همسری که دریا را می‏ مانست و آبشار را و نسیم را و طوفان را. دریا در چشمش و آبشار در گیسوانش و نسیم در حرکاتش و طوفان در عشقش.

انس گرفت و هنوز کام نگرفته، صدای شیپورها بلند شد و بر در کوبیدند که خواجه کی به در آید.

با التهاب، سرخورده بر در ایستاد و شنید که احضارش می ‏کنند. گفت آمدم … هان آمدم … بروید که رسیدم.

به خانه درآمد که کام بگیرد و هنوز کام نگرفته بود و در آتش‏ می‏ سوخت که بر در کوبیدند که بر در دروازه‏ایم و آماده، برخیز.

با زبان گره خورده گفت: بروید که گفتم می‏ رسم.

و داخل شد و هنوز جز آتش و سوز چیزی نچشیده بود که دوباره به راهش انداختند و صدایش کردند. او خروشید که مگر امام، وقت شناس نیست؟! گفتم بروید می ‏آیم.

این بگفت، خود را در میان وادی در کنار قلعه دید و دیگر هیچ . . .

راستی کسانی که برای خود به اندازه‏ی نیم ساعت خط کشیده‏ اند و برنامه گذاشته‏ اند، نمی‏ توانند ولایت اللَّه را تحمل کنند و این است که از یقین‏ها و حتی انتظارهای خود هم چشم می‏ پوشند تا چه رسد به فرعون‏هایی که تمام تاریخ را برای خود خط کشی کرده ‏اند و با آرزوها، خودشان را بسته‏ اند و حتی به ظلم و علو هم رسیده‏ اند، که اینها با ولایت حق چه می‏ کنند و هدی را چگونه تحمل خواهند کرد و چگونه ایمان خواهند آورد.

کسانی که شغل ثابتی برای خود دارند، نمی‏ توانند دستورهای تغییر دهنده را بپذیرند.

باید با نقش ثابت و بدون هیچ گونه پیش جستن و شغل ثابت گرفتن، آماده‏ ی دستور بود و مهم‏ترها را مشخص کرد تا بتوان ولایت را پذیرفت.

و نکته‏ای که در همین سوره مطرح می ‏شود این است، کسانی که به خاطر ظلم و علو از یقین خود فاصله گرفته ‏اند و چشم پوشیدند و انکار کردند، همین‏ها با همین ظلم از آنچه که خواسته‏ اند محروم می‏ مانند: فَتِلْک بُیوتُهُمْ خاوِیهٌ بِما ظَلَمُوا. [8]

کمْ تَرَکوا مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُیونٍ و زُرُوعٍ وَ مَقامٍ کریمٍ. [9]

و این است که ستمگرها دور می ‏شوند و حتی از خواسته ‏هاشان می ‏مانند، که: فَبُعْداً لِلْقَومِ الظّالِمِین . [10]

آخر این پیداست، کسانی می‏ توانند گرداننده باشند که در گردونه نباشند و کسانی می‏ توانند از دنیا بهره بگیرند و بر دنیا حاکم باشند که از دنیا بزرگتر شده باشند و از دنیا بیرون آمده باشند وگرنه کف موج، حاکم دریا نیست که بازیچه‏ ی نسیم‏هاست: فَجَعَلْناهُم غُثاءً. [11] اینها، این ظالم‏ها که به خاطر رسیدن به خواسته ‏ها، به تجاوزها گردن گذاشته‏ اند، همچون کفی بر ساحل، زق زق می‏ زنند و می‏ ترکند و فقط از آن همه قدرت و هیمنه و تفرعن، حدیثی می‏ ماند: فَجَعَلْناهُمْ أَحادِیث. [12] ما آنهارا به حرف‏ها تبدیل کردیم؛ احادیث.

این فرعون بود که سر بر کشید و کافر شد و از یقین، آن هم یقینی که با سختی به آن رسیده بود ـ اسْتَیقَنَتْها ـ چشم پوشید و این هم سلیمان داود است که به آگاهی رسید و به مقام حمد دست زد و آنچه را که از اللَّه بود برای او گذاشت و از خود او طلب و تقاضای شکر و صلاح کرد، آن هم هنگامی که با آن همه قدرت، از دهان مورچه‏ ای خودش را شنیده بود.

این هم داستان سلیمان است که با آن همه قدرت و استیلا در آن وسعت و عظمت از اصلاح چشم نپوشید و تنها صالح نماند که به دیگران پرداخت و آنها را که برای خورشیدها سر می‏ ساییدند به اسلام خواند و به تسلیم در برابر حاکم هستی دعوت کرد.

و آن هم داستان اینهاست که برای سلیمان تسلیم می ‏شوند، ولی معبودهایی دیگر جلوگیر ایمانشان است، تا آنجا که بر سلیمان وارد می‏ شوند و کاخ بلور را دریاچه خیال می‏ کنند و لباس را از ساق‏ها کنار می‏ زنند که از آب بگذرند و می‏ شنوند که این کاخ از بلورها ساخته شده و این است که ضربه می‏ خورند و به ظلم خویش پی می‏ برند و با سلیمان برای خدای سلیمان و خدای هستی تسلیم می‏ شوند و از تسلیم سلیمان بیرون می‏ آیند و به این تسلیم راه می‏ یابند: أَسْلَمْتُ مَعَ سُلِیمانَ للَّه‏رَبِّ الْعالَمِین[13] .

و این هم داستان صالح و ثمود است که به آنها مهربان است و برادر آنهاست: أخاهُمْ صالِحاً[14].

و آن را به عبودیت اللَّه می‏ خواند و آنها پس از تبین، دو جبهه می ‏شوند و ضرورتا درگیر می ‏شوند: فإِذا هُمْ فَریقان و این دوگانگی به درگیری می‏ انجامد: یخْتَصِمُون[15].

سه مرحله همیشه در پیش است:

1. تبیین و روشنگری،

2. صف و جبهه‏ بندی،

3. درگیری و قتال.

و نتیجه‏ ی درگیری، نابودی آنهایی است که از نظام چشم پوشیده ‏اند و با مکر و فریب می ‏خواستند در برابر نظام حاکم بر هستی سرکشی کنند. و این است که در برابر این نقشه ‏ی حاکم از پای می‏ افتند و نابود می‏ شوند. و این هم خانه‏ های آنهاست که با ظلم‏شان و ستم‏شان بر خاک نشسته و این هم آیه‏ ها و نشانه‏ ها و درس‏هایی دارد برای آنهایی که آگاه می ‏شوند.

وآنهم لوط بود که در برابر تجاوز لذت و فاحشه، بپا ایستاد و آنها را به محاکمه کشید: أئنَّکم لَتَأْتُونَ الرِّجال. [16]

و آنها برای تبعیدش کمر بستند أخْرِجُوا آلَ لُوطٍ[17].

و نجاتش دادیم و باران مرگ را بر آنها ریختیم و این باران که بر آگاهی یافته ‏ها می‏ریخت باران بدی بود؛ باران مرگ بود و باران سنگ.

و این نظام و مرصاد و سنت اوست که جلوگیر مفسدها و تجاوز کارهاست؛ قُلْ الحَمْدُ للَّه. بگو سپاس‏ها برای اوست که چنین پاکسازی می‏ کند؛ و سلامٌ عَلی عِبادِهِ الَّذینَ اصْطَفی‏ [18].

و سلام و امن برای عبدهایی است که او را حاکم گرفتند و او انتخابشان کرد.

پس از این داستان‏ها از ایمان و کفر، پس از داستان‏ها از قدرت پرستی فرعون و خورشید پرستی سباء و خودپرستی ثمود و لذت پرستی قوم لوط، پس از این داستان‏ها از مبعودهای گوناگون که جز مرگ و نیستی برای عابدهای خویش هدیه ‏ای ندارند، مقایسه معبودها شروع می‏ شود، آللَّه خیرٌ أمَّا یشْرِکون [19]،

که کدام خوب‏تر است؟ خدا یا آنچه که آنها شریک گرفته ‏اند و در برابر خدا گذاشته‏ اند.

او که آسمان و زمین را آفرید و از آسمان آب فرو ریخت و باغ‏های شاداب را رویاند؛ باغ‏هایی که شما حتی یک درختش را نمی ‏توانستید برویانید. ءَ اله مَعَ اللَّه، آیا با او شریکی هست؟

و این مقطع، مدام تکرار می شود.

و جواب اینکه، این شرک‏ها از تجاوزها مایه می گیرد؛ بَلْ هُمْ قَومٌ یعْدِلُون[20].

و جواب اینکه، این شرک‏ها از جهل‏ ها مایه می‏ گیرد. بَلْ اکثَرُهُمْ لایعْلَمُون[21].

و جواب اینکه، این شرک‏ها از غفلت‏ها، پس از آگاهی مایه می‏ گیرد؛ قَلیلًا مّاتَذَکرُون [22]

ظلم و جهل و غفلت، این سه عامل شرک هستند. شرک و شریک کردن معبودها و خدایانی که اگر چه لذت می‏ دهند و ارضا می‏ کنند، ولی نه‏ تمامی وجود انسان را، که آنها در برابر آنچه می‏ دهند بیشتر مصرف می‏ کنند و از انسان می‏ ربایند . خشنودی ما از آنها به خاطر این است که حساب نمی ‏کنیم چه از دست می ‏دهیم، در حالی که خسارت تنها با ثروت و قدرت و لذت، حساب نمی‏ شود که انسان خودش در این وسط باید حساب شود، که سرمایه‏ های او هم نمودار کننده سود و زیان او هستند.

انسان تجاوز کار آزاد و انسان جاهل و بی‏خبر از عظمت خویش و انسان غافل از این آگاهی، به این بت‏ها و معبودها دل می‏ بندد و با آنها خود را فریب می‏ دهد و گول می‏ زند؛ معبودهایی که پست هستند و در مقایسه با خدا، چیزی ندارند؛ تَعالی اللَّهُ عَمَّا یشْرِکون[23].

و گذشته از این دلیلی بر شرک ندارند؛ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکم. [24]

و محکوم او هستند و از نظام‏های پنهان و حاکم بر هستی بی‏خبر هستند؛ لایعْلَمُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الأَرْضِ الغَیبَ. [25]

می‏ بینیم در این فرازها پس از مقایسه، از دو راه دیگر استفاده می‏ شود، پس از تَعالی اللَّهُ عَمَّا یشْرِکون و نشان دادن برتری او، از دو راه دیگر استفاده می‏ شود:

یک: اینکه، تنها از یک طرف احتیاج به برهان نیست که اینها هم خود برهان می‏ خواهند و نفی و اثبات هر دو طرف، احتیاج به دلیل دارد.

من با کسانی برخورد کرده ‏ام که این‏ها پیش از طرح مسأله ‏ی انسان و جهان و خلقت به حل مسأله یعنی خدا رسیده بودند و آن را پوچ و بی حاصل دیده بودند و مدام دنبال دلیلی برای اثبات خدا می‏ گشتند و نمی‏ خواستند دیگر با سبزه‏ ها و گل‏ها و ابرها و آسمان‏ها و خورشید، با همان راه‏های پیشنهادی و کتابی مسأله را حل کنند.

اینها در این حالت غیر طبیعی، بر فرض هزار استدلال هم ببینند آن را هضم نمی‏ کنند و نمی‏ پذیرند. و این است که باید از آنها دلیل خواست تا آنها شروع کنند و در این شروع با مسائل و حل آنها آشنا شوند. این نکته که در این آیه مطرح است، دلیل خواهی و استیضاح این دسته است که خود به دلیلی قانع نمی ‏شوند و مدام از تو دلیل می خواهند: قُلْ هاتُوا بُرْهانَکمْ إِنْ کنْتُمْ صادِقِین .

دو: پس از این مرحله، از محکوم بودم و محدود بودن تمام هستی سخن به میان می‏ آید، قُلْ لایعْلَمُ مَنْ فِی السّمواتِ وَ الأَرْضِ الغَیبَ إلَّااللَّه .

تمام هستی از ملک تا ملکوت تا ملک نمی‏ توانند مساوی با اللَّه باشند، که جز اینها مالکی می‏ خواهیم که به این همه احاطه دارد و بر این همه آگاه است.

جهان جز حرکت نیست و حرکت لازمه ‏اش ترکیب و حدود است و در مرکب نمی‏ توان مبدء را پذیرفت و بیرون از جهان، بیرون از حدود و ماهیات، ناچار وجودی بدون ترکیب و بدون نیاز و نامحدود و در نتیجه‏ بی‏ مانند کشف می شود.

و این اوست که مرا به خودم نشان داده و هستی را آشکار کرده است.

و او گواه هستی و جهان است و او نور هستی و روشنگر وجود اینهاست.

اصلًا با اوست که اینها مشخص می‏ شوند، پس چگونه اینها روشنگر او و نشان دهنده‏ی او خواهند بود.

در سوره‏ ی ابراهیم مشخص شد که آنچه ما در نظر می‏ آوریم خودش فقر است و نیاز است و در آنجا نمی‏ توان ایستاد و به آن نمی‏ توان دلخوش شد. نفس، خلق، دنیا، شیطان، معبودهایی هستند که ما به آنها روی می ‏آوریم و آنها را در برابر اللَّه می ‏گذاریم و از او چشم می‏ پوشیم.

در این سوره توضیح این نکته آمد که عامل این شرک‏ها، تجاوز و جهل و غفلت انسان است.

و این بت‏ها هیچ ندارند و مالک هیچ نیستند و اوست که از راه طبیعت و خلقت پدیده‏ ها و ارتباط آنها می ‏توانی او را ببینی و از راه فطرت و درون، آنهم در لحظه‏ های ترس و هراس و اضطرار و تنهایی می‏ توانی مشاهده‏ اش کنی. أمَّنْ یجِیبُ المُضْطَرَّ إِذا دَعَاهُ و یکشِفُ السُّوءَ. [26]

و پس از این شهود و دیدار، می ‏یابی که او بالاتر از تمام بت‏هاست و حاکم بر آنهاست، تَعالی اللَّهُ عَمَّا یشْرِکون. [27]

 و اینها مالک هیچ نیستند، ما یمْلِکونَ مِنْ قِطْمیر. [28]

حتی به اندازه‏ ی پوسته ‏ی شکم خرما و تراشه‏ ی میان‏ دانه‏ی آن مالک نیستند، نه می ‏شنوند و نمی ‏توانند یا نمی ‏خواهند و یا نمی‏ توانند. إِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مایمْلِکونَ مِنْ قِطْمِیر إِنْ تَدْعُوهُمْ لایسْمَعُوا دُعائَکمْ و لَو سَمِعُوا مَااسْتَجابُوا لَکم. [29]

و گذشته از این همه در برابر سعی شما و شرک شما چیزی ندارند و کاری نمی ‏کنند. وَیوْمَ القِیامَهِ یکفُرُونَ بِشِرْککمْ. در آن روز از شرک‏های شما چشم می ‏پوشند.

وَ لاینَبِّئُک مِثْلُ خَبِیرٍ. [30]

کسی مثل آگاه، تو را خبر نمی ‏دهد.

و در سوره عنکبوت هم نشان می‏ دهد کسانی که جز اللَّه تکیه‏ گاهی گرفته ‏اند، تکیه‏ گاهشان به جایی بسته نیست و استوار نیست. مَثَلُ الذَّینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوثاناً کمَثَلِ العَنْکبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیتاً و إِنَّ أَوْهَنَّ البُیوتِ لَبَیتُ العَنْکبُوتِ لَو کانُوا یعْلَمُونَ. [31]

داستان آنهایی که جز خدا تکیه‏ گاهی گرفته‏ اند همچون داستان عنکبوت است که برای خودش تکیه ‏گاه و خانه‏ ای گرفته است. سست‏ترین خانه‏ ها، خانه‏ی عنکبوت است. کاش می‏ دانستند.

این قرآن است که انسان را با معبودهایش مقایسه می کند و ارزش و قدرش را نشانش می‏ دهد که: أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ. آیا آنچه که ساخته ‏ی خود توست و حتی به خاطر توست می‏ پرستی.

و باز این قرآن است که این معبودها را با خدا مقایسه می‏ کند و تو را به‏ چهار تکبیر که در اذان می‏ گویی می‏ کشاند. تو خدا را از هوس‏های خودت، از جلوه‏ های دنیا و از حرف‏های خلق و از وسوسه‏ های شیطان بالاتر می ‏بینی و به او روی می ‏آوری و به شهادت توحید می ‏رسی و او را حاکم می ‏گیری.

پس از این تکبیرها، نوبت شهادت‏هاست؛ شهادت به حاکمیت اللَّه و در نتیجه شهادت به رسالت و ولایت. هنگامی که اللَّه حاکم بود، برای یافتن حکم او، رسالت مطرح می‏ شود و ولایت پیش می آید.

این مقایسه‏ ها و تکبیرها، تو را به شهادت توحید و رسالت می ‏رساند.

و تو همراه این مقایسه و تکبیر و شهادت، دیگر نمی ‏توانی سستی کنی و خودت را رها کنی که به خودت نهیب می‏ زنی؛

حَی علی الصَّلوه، حَی علی الفَلاح، حَی علی‏ خَیرِ الْعَمَل .

صلوه، ذکر و یاد آوری این جریانی است که تو آن را پشت سرگذاشته‏ ای.

و همراه این جریان و شهادت و این ذکر و یادآوری، زمینه‏ ی فلاح و رویش تو فراهم می ‏شود و برای بهترین کارها زنده می‏ شوی.

پس از این آمادگی و پس از این جریان و رویش باز نوبت دو تا تکبیر است، که تو در برابر عمل‏ها و حالت‏هایت باید داشته باشی: اسیر عمل‏ها و وابسته‏ ی حالت‏های خوبت نشوی و در اینجا نمانی.

و آنگاه نوبت توحید است، نه شهادت بر توحید، که تو پس از آن شهادت و حرکت‏ها و حالت‏ها، باز در هیچ جا نمانده‏ ای، حتی در شهادت و این اصل را از دست نداده‏ ای، لا إِلهَ إِلَّا اللَّه.

این تکبیرها و شهادت‏ها و تمرین‏ها، با صلوه و فلاح و بهترین عمل‏ها، تو را برای توحید آماده می‏ سازد؛ توحیدی که حتی حالت‏ها و حرکت‏های بزرگ تو را از چشمت می‏ اندازد و آرامت نمی ‏گذارد.

این جریان که در اذان دنبال می ‏شود، جریان دقیقی است که می‏ تواند راهنمای کسانی باشد که می‏ پرسند: از کجا آغاز کنیم؟ آغاز راه مقایسه است و تکبیر و شهادت توحید و شهادت رسالت و ولایت و عمل و آزادی از حالت‏ها و عمل‏ها و در نهایتِ حرکت، خودِ توحید و لا إِلهَ إِلَّا اللَّه.

آللَّهُ خَیرٌ أَمَّا یشْرِکونَ؟

من هماندم که وضو ساختم از چشمه‏ ی عشق.

چهار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست. [32]

 



[1]. نمل ، 59

[2]. نمل ، 60

[3]. نمل ، 55 .

[4]. نمل ، 62 .

[5]. صراط ، صص 52 ـ 51 .

[6]. نمل ، 5 .

[7]. نمل، 14 .

[8]. نمل ، 52.

[9]. دخان ، 26 .

[10]. مؤمنون ، 41 .

[11]. همان .

[12]. همان ، 23

[13]. نمل ، 44 .

[14]. همان ، 45 .

[15]. همان .

[16]. نمل ، 55 .

[17]. همان ، 56 .

[18]. همان ، 59 .

[19]. همان ، 55 .

[20]. همان ، 60 .

[21]. همان ، 61 .

[22]. همان ، 62 .

[23]. همان ، 63 .

[24]. همان ، 64 .

[25]. همان ، 65 .

[26]. نمل ، 62 .

[27]. همان ، 63 .

[28]. فاطر ، 13 و 14 .

[29]. همان

[30]. همان ، 14 .

[31]. عنکبوت ، 41 .

[32]. صراط / صص 66 ـ 53 .

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top