خانه » مقالات » تحقیق موضوعی آثار استاد » سلوک عارفان – قسمت هفدهم

سلوک عارفان – قسمت هفدهم

راه رسیدن به اخبات

برای رسیدن به این مقام بلند و مرحله متعالی راه‌هایی است که می‌تواند سالک را و دل او را پذیرای این شکستگی و ذلت باطنی کند :

1 ـ مقایسه گام‌هایی که در راه خدا بر می‌دارد با توان خود . او می‌بیند که گاه برای رسیدن به اهدافی کوتاه، همچون رهایی کودک خویش از بیماری توان فرسا و مهلک ـ چه‌ها که نمی‌کند ، اما آنجا که مقصود خداست ، اندک‌ها او را خسته و ارضا می‌کند ؛

2 ـ مقایسه کارها و گام‌ها با مقصد بلندی که دنبال می‌کند :

این کارها گرچه بسیار و عالی و این گام گرچه بلند در مقایسه با توان او کم بوده و مطابق با توان او نبوده است . سالک می‌باید خوبی‌های خود را گرچه زیاد باشد ، کم ببیند و بدی‌هایش را حتی اگر کم باشند ، زیاد ببیند :

« واستقلال الخیر وان کثر من قولی وفعلی واستکثار الشر وان قل قولی وفعلی »[1]

3 ـ مقایسه کارهای خویش با تلاش اهل باطل در راه رسیدن به اهداف خویش . مگر کم بوده‌اند کسانی از اهل باطل که در راه معبود و رئیس و هدف خویش جان فدا کرده‌اند ، کره‌ای‌ها ، ژاپنی‌ها و آلمانی‌های نازی از همین دسته نبوده‌اند ؟

4 ـ مقایسه خودمان با محبوب‌هایمان ؛ که هنگامی که می‌خواهیم برای مؤمنی یا دوستی گامی برداریم به تلاشی اندک اکتفا می‌کنیم و آن را گامی بزرگ می‌انگاریم ، اما برای فرزند و یا بسته‌ای از بستگان چه‌ها که نمی‌کنیم و چه مایه‌ها که خرج نمی‌کنیم !

5 ـ مقایسه خویشتن با اولیای خدا ، سنجش با کسانی که میزان و حجت بر سالکند ، ببیند خود چه کرده و آنها چه کرده‌اند .

6 ـ توجه به این نکته که توان و سعی سالک به اندازه خود اوست نه به اندازه راه و مقصد او ، و از همین روست که سالک حتی زمانی که با تمام سعی و توان خویش و با همه ظرفیت خود حرکت می‌کند با دو خوف همراه است :

الف ) خوف از رب : انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا[2]

ب ) خوف از روز جزا : یخافون یوماً کان شره مستطیرا[3]

عوامل خوف و وجل

در حدیث آمده است: «مَنْ خافَ اللَّهَ أَخافَهُ اللَّهُ مِنْهُ کلَّ شَی‏ءٍ»[4]

؛ کسی که از خدا بترسد، خدا همه چیز را از او می‏ترساند. چرا؟

خوف و ترس منشأهایی دارد:

یک موقع من از ظلم ظالم می ‏ترسم؛ چون ضعیفم .

یک وقت از حکم قاضی می‏ ترسم؛ چون جرمی مرتکب شده‏ ام. این ظلم نیست، حکم است؛ مخصوصاً آنجا که قاضی زرنگ و بیدار است و سرنخ‏ های مرا می‏ گیرد .

گاهی هم ترس به خاطر محبت است. انسان چیزی را که دوست دارد، می‏ترسد که از دست بدهد .

و گاهی هم ترس به خاطر معرفت و خشیت است .

پس خوف گاهی به خاطر ظلم است و گاهی به خاطر جرم و گاهی به خاطر حبّ و گاهی هم به خاطر درک عظمت یک چیز.

این وجل و خوفی که در دل آدمی می ‏آید یا به خاطر این است که‏ عظمت حق را می ‏بیند یا حکومت و سطوت او را یا جمال او را و یا جلال و هیبت او را، در نتیجه اشفاق و انکسار می‏ آید، که در دعا می خوانیم: «أَلْحِقْنا بِعِبادِک الَّذینَ هُمْ بِالْبِدارِ الَیک یسارِعُونَ وَ بابَک عَلَی الدَّوامِ یطْرُقُونَ وَ ایاک فِی اللَّیلِ وَ النَّهارِ یعْبُدُونَ وَهُمْ مِنْ هَیبَتِک مُشْفِقُونَ»[5] ؛ خدایا! ما را به عبادی ملحق کن که با سر رفتند. با شتاب رفتند؛ آنهایی که درِ خانه تو مستمرّاً ایستاده بودند و درِ دیگری را نمی‏ شناختند و به جای اینکه عبد نفسشان باشند، عبد خلق باشند، عبد دنیا باشند، عبد شیطان باشند، عبد تو شده بودند. عبداللَّه بودند. و با این حرکت و شتاب، با این عبودیت، هیبت تو آنها را به اشفاق انداخته بود. خدایا! ما را به آنها ملحق کن؛ مایی که نشسته‏ ایم، مایی که خزیده‏ ایم .

آدمی سر حسین (ع) را بر روی نی ببیند که با او حرف می‏ زند، فرق شکافته علی (ع) را ببیند، ولی حرکتی نکند. پس کجاست حرکت او؟ راهی که اولیاء حق با سر رفتند، ما می ‏خواهیم خزیده خزیده طی کنیم و اجر هم بگیریم؟!

پس وجل، منشاهای متعددی دارد که با تأمل در خود و اعمال خود و با تأمل در جمال و حسن و وفا حق و با تأمل در جلال و جبروت حق و با تأمل در حکم و سطوت او، که ما را رها نمی ‏کند و اخذ می‏ نماید: «فَأَخَذْناهُ أَخْذَ عَزیزٍ مُقْتَدِرٍ»[6] ، بدست می‏آید.

مگر این فریاد او که: «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحیمَ صَلُّوهُ»[7] ، امنی در دل‏های مرده و مانده باقی می‏ گذارد؟

در این داد و ستد وقتی آدمی جمع بندی می ‏کند، وقتی خودش را بدهکار می‏ بیند، وقتی منکسر می‏ شود، دیگر طلبکار نیست، که منتظر عطاء اوست. محتاج و فقیر عنایت اوست .

عظمت حق، لطف حق، غیرت حق و عنایت حق، در این است که قبل از این که تو سر بلند کنی، به تو می‏ دهد، اما وقتی تو دیوار بستی، وقتی ظرفت را برگرداندی، سَیلان رحمت حق در وادی محدود تو، در وعاء برگشته تو اثری نخواهد داشت، که سیلان رحمت حق به قدر ظرف و وادی توست و آن را در برمی‏ گیرد: «فَسالَتْ أَوْدِیهٌ بِقَدَرِها»[8] .

تو ظرفت را بگیر، او پُر می ‏کنند، که او طالب استجابت توست و می‏ گوید: «اذا سَأَلَک عِبادِی عَنِّی فَانّی قَریبٌ أُجِیبُ دَعْوَهَ الدّاعِ اذا دَعانِ فَلْیسْتَجِیبُواْ لِی وَ لْیؤْمِنُواْ بِی لَعَلَّهُمْ یرْشُدُونَ»[9] ؛ تو به من جواب بده تا رشد پیدا کنی؛ چون آدمی هر جای دیگری که برود خاسر است و کم می ‏آورد .

بیایید تا سحر بنشینیم و حساب کنیم که چه کاره‏ایم؟ آیا از حق طلبکاریم؟

شب‏های ماه رمضان در دعای افتتاح می‏ خوانیم: «مُدِلًاّ عَلَیک فِی ما قَصَدْتُ فِیهِ الَیک فَانْ أَبْطَأَ عَنِّی عَتَبْتُ بِجَهْلی عَلَیک»؛ من ادلال دارم. ناز دارم . اگر دیر به من بدهد، عتاب و سرزنش می کنم، در حالی که: «وَلَعَلَّ الَّذی أَبْطَأَ عَنِّی هُوَ خَیرٌ لِی»؛ شاید آن کندی‏ها یا دیر دادن‏ها به خاطر این است که من ظرفی و ظرافتی پیدا کنم. پاک شوم و نعمت‏ها را آلوده نکنم .

«الهی لَمْ أَرَ مَوْلی کریماً أَصْبَرَ عَلی‏ عَبْدٍ لَئِیمٍ مِنْک عَلَی»؛ خدایا! من با همه کوری‏ام، مولایی شکیباتر و صبورتر از تو بر خودم که بنده‏ای ناشکیبا و پست هستم، ندیدم. تو بر من شکیبایی داری و تو بر من صبر می‏ کنی .

«یا رَبِّ انَّک تَدْعُونِی فَأُوَلِّی عَنْک»؛ خدایا! تو صدا می ‏زنی و من پشت می ‏کنم. تو به من محبت می‏ کنی: «وَتَتَحَبَّبُ الَی»، ولی من به تو بغض می‏ ورزم: «فَأَتَبَغَّضُ الَیک». تو به من محبت جدید می‏ کنی: «تَتَوَدَّدُ الی»، ولی من قبول نمی‏ کنم: «فَلا أَقْبَلُ مِنْک». گویا من بزرگم و بر تو منّت دارم: «کانَّ لِی التَّطَوُّلَ عَلَیک»[10] ، در حالی که من فقیرم و هیچ کس مرا قبول نمی‏ کند. خاک هم مرا نمی‏ پذیرد؛ «أَنَا الطَّریدُ الّذی آوَیتَهُ»[11]. چه کسی ما را می‏ پذیرد؟ چه کسی ما را قبول می‏ کند؟ چه کسی مرده و زنده ما را قبول می‏ کند؟ هیچ کس قبول نمی‏ کند. می ‏میریم، دو ساعته در خاک رهامان می‏ کنند، حتی در حالی که زنده هم هستیم، از خانه بیرونمان می‏ کنند. اگر نان نیاوریم و امکان نبریم، با ما دعوا دارند. اگر به دیگری سر بسپاریم، دعوا دارند.

پس چه کسی ما را می‏ خرد؟ و اگر هم بخرد، چه می ‏دهد؟ چه مشتری غنی و حمیدی داریم که وقتی ما را خرید، بتواند وجه معامله را یک جا پرداخت کند؟ دیگران چیزی ندارند که به ما دهند. دست همه خالی است و تنها یک بارک اللَّه بیشتر به ما نمی گویند.

خدا مادرم را رحمت کند! بچّه که بودیم، به ما می‏ گفت: فلان کار را بکن. بعد از اینکه می‏ رفتیم و انجام می ‏دادیم، می ‏گفت: بارک اللَّه، سگش بعضِ خودش است! تعریف مردم هم همین طور است. سگ من بعضِ خود من است! به ما فحش می ‏دادند و ما می ‏دویدیم، خیال می‏ کردیم که چه به ما داده‏ اند!

پس عواملی این وجل و این تأمل را در دل ما به وجود می ‏آورد:

گاهی جمال و زیبایی حق است،

گاهی محبت و احسان اوست،

گاهی همراهی و رفاقت اوست، که آدمی می ‏بیند چقدر او منتظر ماست : «لَوْ یعْلَمُ المُدْبِرُونَ عَنِّی کیفَ انْتِظارِی لَهُمْ وَ اشْتِیاقِی الی‏ تَرْک مَعاصِیهِمْ لَماتُوا شَوْقاً بِی»

و گاهی هم جلال و جبروت اوست. عظمت و سطوت و حکومت و هیمنه اوست، که ما را رها نمی‏ کند و اخذ می‏ کند؛ «فَأَخَذْناهُمْ أَخْذَ عَزیزٍ مُقْتَدِرٍ»[12] .

این وجل، این اخبات و این ذلت باطنی است که باعث می‏ شود نفس طلبکار نباشد؛ «الهی لا تَرْفَعْنِی فِی النّاسِ دَرَجَهً الَّا حَطَتْتَنِی عِنْدَ نَفْسِی مِثْلَها وَ لا تُحْدِثْ لِی عِزّاً ظاهِراً الَّا أَحْدَثْتَ لِی ذِلَّهً باطِنَهً عِنْدَ نَفْسِی بِقَدَرِها»[13].

عده‏ای خدمت رسول اللَّه (ص) آمدند و گفتند: بر ما بهشت را تضمین کن . حضرت به دو گروهی که آمده بودند، دو جواب دادند : به یک عده گفتند به شرط اینکه سجده ‏هایتان را طولانی کنید و به عده دیگر گفتند به شرطی که از غیر خدا چیزی نخواهید .

در روایت هست، آنهایی که بنا بود از غیر خدا چیزی نخواهند، به حدی رسیده بودند که اگر بالای استَر بودند و تازیانه‏شان می ‏افتاد، از همراهشان نمی‏ خواستند که به آنها بدهد، خودشان پایین می ‏آمدند و برمی‏ داشتند.

غنای از غیر حقّ، خود، درهای بهشت را باز می‏ کند. سجود هم قرب است و اتصال و طولانی شدنش، یک نوع چشیدن باطنی می‏ خواهد. پس جواب حضرت، هر دو راه را باز کرده است . اتصال به حق و انقطاع از خلق، نفوس را بهشتی می‏ کند و ضمانت بهشت‏ را به دنبال دارد.

سعی کنیم اگر چیزی از کسی می‏ خواهیم، به خاطر خودش باشد. اگر یکی می‏ دهد، ده برابر پس بدهیم یا لااقل دو برابر پس بدهیم و یا نه، همان قدر پس بدهیم؛ که وارد شده است: «وَاذا حُییتُمْ بِتَحِیهٍ فَحَیواْ بِأَحْسَنَ مِنْها أَوْ رُدُّوها»[14] . بنای نامردی نداشته باشیم. نخواهیم از خلق اللَّه بخوریم. همیشه عزم این داشته باشیم که اگر از کسی می‏ گیریم، برایش زیادتی شود.

رَبْوِه‏ای شود. زیاد کنیم و به او پس دهیم .

پس آنچه این وجل را در دل‏ها می ‏آورد، دوری راه و دوری مطلوب است . نابرابری تلاش، با مقاصد است. نابرابری تلاش و بازدهی، با توان و نعمت‏هاست. نابرابری کوشش‏های کوشش کنندگان، با کوشش همین‏ها برای مقاصد دنیایی خودشان است. نابرابری همین کوشش‏ها، با کوشش‏های اهل دنیا و حتی همین بچه ‏های کوچک ماست. آنها می‏ داند کجا بروند و یا بایستند، اما ما بعد از چهل سال هنوز نفهمیده ‏ایم که با چه کسی دوست شویم. دامن چه کسی را بگیریم و از چه کسی جدا شویم. با دشمن خود پیوند می‏ زنیم و استجابت دعوت حق را نمی‏ کنیم .

از چه چیزی می ‏ترسید؛ «فَلا تَخْشَوُا النّاسَ وَاخْشَونِ»[15] مگر دیگران چه چیزی از شما کم می ‏کنند؟ مگر چه می‏ توانند بکنند؟ جز اینکه جانتان را بگیرند؟ تازه پیش حق هستید! جز اینکه چشمتان را بگیرند؟ که او عوضش را می‏ دهد. مگر چشم از بین نمی ‏رود؟ مگر آبرو از بین نمی‏ رود؟ پس این چشم و این آبرو را در این دنیا و در راه حق باید داد .

از چه می ‏ترسیم؟ از چه وحشت داریم؟ در زندگی طلبگی گرسنه می‏ مانیم؟ بگذار بمانیم. بگذار از گرسنگی بمیریم. مگر مرگِ در راهِ مقصد بد است؟ انسان از چیزهایی می ‏ترسد که همه ‏اش عشقِ در راه اوست؛ مثل اینکه بچّه از تندی پیاز می‏ ترسد، ولی برای پدر هر چه این پیاز تندتر باشد، دوست داشتنی‏ تر و بهتر است .

ما خیلی حقیریم! خیلی طفلیم! طفل کوچکیم! طفل صغیریم! اولیاء خدا در معاشرتشان با ما چه کشیدند! چقدر خون دل خوردند! چقدر علامت دادند! چقدر صدا زدند، در حالی که ما به غیر آنها، پناه آورده ‏ایم! به غیر ربّ خود ، رو آورده ‏ایم! در حالی که از خصوصیات اخبات، انابه است: «أَنِیبُوا الی‏ رَبِّکمْ»[16] «یهْدِی الَیهِ مَنْ ینِیب»[17]و[18]

و کلام آخر اینکه راه از همین جا آغاز می‌گردد ، حقیقت عبودیت در همینجا شکل می‌گیرد ، آنجا که سالک می‌شکند و د یوارهای وجود او فرو می‌ریزد و می‌باید توجه داشت که این مفهوم را لزوماً با آنچه ذیل عنوان فناء فی الله می‌آید ، یکسان نگرفت که فناء فی الله به معانی متفاوتی در ادبیات عارفان و صوفیان به کار رفته است .

 


[1]. دعای مکارم اخلاق .

[2]. انسان ، آیه 10 .

[3]. همان ، آیه 7 .

[4]. کافی ، ج 2 ، ص 68 ، ح 3 .

[5]. مناجات خمسه عشر ، مناجات هشتم .

[6]. قمر ، 42 .

[7]. حاقه ، 30 و 31 .

[8]. رعد ، 17 .

[9]. بقره ، 186 .

[10]. دعای افتتاح .

[11]. دعای ابو حمزه ثمالی .

[12]. قمر ، 42 .

[13]. صحیفه سجادیه ، دعای بیستم .

[14]. نساء ، 86 .

[15]. مائده ، 44 .

[16]. زمر ، 54 .

[17]. شوری ، 13 .

[18].  اخبات / صص 104 ـ 98 .

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top