خانه » مقالات » تحقیق موضوعی آثار استاد » سلوک عارفان – قسمت پنجم

سلوک عارفان – قسمت پنجم

2 ـ مراحل عبودیت و سلوک

در قرآن سخن از عبد مؤمن ، عبد صالح ، عبد مُخلِص و عبد مُخلَص آمده است و این خود نشانی است بر آنکه در تمامی مراحل ایمان ، صلاح و اخلاص چه با دست عبد ( مخلِص ) و چه با دست خدا ( مخلَص ) حدی از عبودیت نهفته است، تا آنجا که عبد از تمامی شرک‌ها خلاص شود ، آن هم نه با دست خودش که باز خودش در میان باشد ، بل با دست خدا و بلای او که دیگر هیچ کس جز او در این وجود حکومت ندارد و هیچ چیز جز امر او در این روح موجی برنمی‌انگیزد ، که قلب او در میان دست‌های خداست و دل او عرش حکومت اوست . «قلب المؤمن عرش الرحمن»[1] در این شبستان جز چراغ حکم او نیست . آنچه این دل خسته را روشن می‌کند فقط امر اوست و اشاره اوست ، در میان این همه جاذبه‌ها ، آنچه او را می‌کشد ، جذبه محبت اوست و در کنار زمزمه‌ها یا آنچه در گوش او می‌نشیند ، زمزمه مناجات اوست ؛ که عبد پس از تلاش‌ها و مناجات‌هایی که با خدا دارد و پس از ارتباط‌ هایی که با خدا برقرار می‌کند به آنجا می‌رسد که خدا به مناجات او و نجوای او رو می‌آورد که : لله عبادٌ ناجاهم فی فکرهم و کلمهم فی ذات عقولهم[2]و[3]

در واقع عبودیت در طی مراحلی تحقق پیدا می‌کند و گام به گام به سمت خلوص بیشتر پیش می‌رود . تمامی مراحل خلوت و توجه ، فکر و شناخت معبودها ، عقل و سنجش آنها ، عشق و ایمان و انتخاب ، جهاد و مبارزه ، بلا و ضربه‌ها ، عجز و اضطرار ، اعتصام و استعانت ، گام‌ها و مراحلی هستند تا به عبودیتی رسید که هدف آفرینش انسان است که : ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون عبودیتی که نقش آدمی است در هستی و میراث انبیاء است و مقدمه رسالت و ملاک گزینش انبیاء که : أشهد أن محمداً عبده ورسوله .

هدف دین و آفرینش همین عبودیت است نه حتی یقین و شهود . [4] این همان بار امانتی است که آدمی بر دوش گرفت و بسیاری از به مقصد رساندن آن بازماندند . هدف و غرض از خلقت به خدا بازنمی‌گردد که او احاطه دارد و نامحدود است، بل به خلق بازمی گردد که اینها از عبودیت حق بهره‌مند می‌شوند و پر می‌گردند و از دست نمی‌روند ، در حالی که در ارتباط با دیگرانی که محتاج و محدود هستند و مثل او هستند خالی می‌شوند و کم می‌آورند . هنگامی که ما رجحان خلقت و آفرینش را فهمیدیم ، این خلقتِ راجح، محتاج هدفی است که با ترکیب و خلقت او هماهنگ باشد و او را سرشار کند . این هدف ، عبودیت خداست که عبد در مراحل عبودیت به شئون الهی می‌رسد و از آنچه که خدا دارد بهره‌مند می‌گردد . [5]

اما همچنان که آمد این عبودیت مراحلی دارد . سالک از همان لحظه که به خود می‌آید و عبودیت خدا را بر عبودیت نفس و خلق و دنیا و شیطان ترجیح می‌دهد ، با عبودیت حق همراه است ، اما وجود سالک هنوز با شرک‌ها و ناخالصی‌هایی همراه است و چه بسا در طول مسیر و در کنار حوادث و سختی‌های راه از رفتن بازماند و به سوی خدا بازنگردد . بر اوست که گام به گام پیش رود ، بکوشد و بکوشد ، با موانع و آفات درگیر شود و با گام‌های هدایت حق و شکر و بلا ، از مراحل گونه گون عبودیت بگذرد به خلوص و اخلاص برسد و از آنان گردد که خدا دل‌های آنها را به دست می‌گیرد و مباشر دل‌های آنها می‌شود ، چه در دل ایشان متاعی است گرانبها ، خوف و رجا و عشق و طلبی است که خداوند به خاطر آن ، این دل را پاسدار می‌شود و نگهدار می‌گردد، همچنان که یوسف (ع) به خاطر متاعی که در دل برادرش بود او را برداشت و نگه داشت که: معاذ الله أن نأخذ إلا من وجدنا متاعنا عنده[6] .

بر اساس آموزه‌های مرحوم شیخ از دو منظر که هر دو در نهایت یک سخن دارند و یک داعیه و مبدع یک طرحند می‌توان به مراحل مختلف سلوک و عبودیت نگریست .

1 ـ نگاه اول .

از این منظر مراحل سلوک عبارتند از :

خلوت و توجه ؛

فکر و شناخت معبودها ؛

عقل و سنجش ؛

انتخاب و عشق و ایمان ؛

جهاد و مبارزه ؛

بلا و ضربه‌ها ؛

عجز و اضطرار ؛

اعتصام و استعانت

الف ) خلوت و توجه :

خلوت و تنهایی و به خود اندیشیدن و بر گذشته خویش نظارت داشتن ، نخستین گام است .

سالک در این خلوت می‌باید به :

1 ـ خود اندیشید ؛

2 ـ عمری که از دست رفته است ؛

3 ـ آینده‌ای که در پیش روی است ؛

4 ـ و مرگ که به ناخواه در زمانی نامعلوم گریبانگیر او خواهد شد .

او در خلوت خویش می‌یابد که در ابتذال زندگی و تکرار مکررات و دایره‌ای بی‌سرانجام گرفتار آمده است. در این مرحله و در همین خلوت و تنهایی با خویش و با همین نظارت‌هاست که میل رفتن در وجودش جوانه می‌زند و زمینه ارزیابی‌های عمیق‌تر و ژرف‌تر در او آماده می‌گردد و سؤال‌هایی را که شاید پیشتر از آنان می‌گریخت ، صمیمی و بی‌ریا احساس می‌کند و می‌اندیشد و می‌اندیشد به معبودها و معشوق‌هایی که او را به خویش خوانده‌اند و زندگی او را بلعیده‌اند .

2 ـ شناخت معبودها

ذکر این نکته ضروری است که ما عاشق آفریده شده ایم و نه تنها عشق را که حرکت را که فعالیت را با خود داریم . خداوند انسان را عاشق آفریده است ، اما انتخاب معشوق به عهده خود اوست . عشق همیشه با انسان هست ، آنچه جابجا می‌گردد ، معشوق و محبوب است . در فاصله تولد تا مرگ ، عشق همیشه جاری است و حرکت همیشه برپاست ، ما نمی‌توانیم از آنها جدا شویم که این‌ها در ساخت ما ، در ترکیب ما حضور دارند . ما تنها می‌توانیم خودمان را با معشوق‌هایمان مقایسه کنیم و می‌توانیم معشوق‌هایمان را با یکدیگر مقایسه کنیم و با این دو سنجش ، عشق‌هامان را رهبری کنیم و معشوق‌هایمان را انتخاب نماییم . [7]

زمانی که سالک در این خلوت با سکوتی که همیشه در غوغای زندگی از آن گریخته بود ، دریافت که حرکت در بافت و ساخت اوست و او را چاره‌ای جز حرکت و رفتن نیست ، زمینه ارزیابی در او آماده می‌گردد. انسان و جهان به صورتی عمیق‌تر برای او مطرح می‌گردد و او می‌تواند سؤال‌هایی را که از آنها می‌گریخت ، صمیمی احساس کند و برای جواب‌ها و توضیح‌ها زمینه بسازد ؛ او می‌تواند خود را ببیند ، با تمامی حالت‌هایی که بر او هجوم می‌آورند و حرکت‌هایی که از این حالت برمی‌خیزند . می‌تواند آدم‌ها را ببیند با تمامی تأثیرهایی که بر او دارند و عکس‌العمل‌هایی که در برابرشان دارند . می‏توانی پدیده‏ ها را ببینی، با تمامی جلوه‏ هایی که دارند و تفاوت‏ها و اختلاف‏هایی که از خود نشان می‏دهند.

پیش از این خلوت و سکوت، ما از این پدیده‏ ها و آدم‏ها و حالت‏های خودمان، احساسی نداریم و یا از این احساس، غافل هستیم. آنها را بررسی نمی‏ کنیم و از آنها عبور نمی‏ نماییم. عبرت نداریم. در همان سطح می ‏مانیم. این قرآن است که می‏ خواهد فکر ما را کمک کند، تا از این دیوارها بگذریم و از محدوده ‏ها بیرون بیاییم. این قرآن است که خدا را در تمامی بت‏های تو نشان می‏ دهد و از تمامی جهان که دیوار چشم تو هستند، برای تو آیه می‏ سازد و پیام در می‏ آورد، چون واقعیت و پیام چنان درهم گره خورده‏اند که از تمامی جهان آیه بر جای مانده است . [8]

ابر و باد و مه خورشید و فلک، حرف دارند. و این حرف‏ها را کسی می‏ شنود که با این خلوت و سکوت همراه شده. چون این خلوت به غار پناهنده شدن و بازی درآوردن نیست، که تو حتی در جمع می ‏توانی خلوتی داشته باشی و در خلوت می‏ شود که مشغول خیال‏ها باشی.

عظمت قرآن در همین است که از ساده ‏ترین مسائل، از بی‏حرف‏ترین پدیده‏ ها، برای تو حرف بیرون می‏ آورد و پیغام می‏ گذارد.

در سوره‏ ی ابراهیم که فکر ما را کمک می‏ کند تا حضور او را در تمامی آیه‏ ها ببینیم، ما با آیه ‏هایی روبرو هستیم که او را در تمامی زندگی ما جای می‏ دهد. از آنجا که ما سطحی می‏ گذریم و خلوتی و عمقی نداریم، اینها برایمان عادی است، برایمان تازگی ندارد. ولی هنگامی که دقت می‏ کنیم، به زحمت می‏ افتیم. آیه ‏ها می‏ گویند، این آب که تو نوشیدی و سیراب شدی، این آتش که تو را سوزاند، این کشتی که تو را راه برد، اینها را، این سیرابی و سوزش و بردن را، همه‏ اش را من کرده‏ ام.

ابراهیم است که می‏ گوید: هُوَ یطْعِمُنی وَیسْقین وَ اذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یشْفین .

سیراب شدن و سیر شدن و سلامتی یافتن را از او می‏ بیند.

تو می‏ شنوی که خدا همه‏ ی هستی را پرکرده تا آنجا که جایی برای کسی و چیزی نیست.

در سوره ابراهیم می ‏خواهد تو را از ظلمت‏ها به صراط بکشاند؛ به صراط عزیزی که ذلیل قدرتش نیست و حمیدی که جلوگیر بخشش و عطایش. عزیزی که هستی از اوست. حمیدی که هستی را به پای انسان ریخت؛ لَهُ مَا فِی السَّمواتِ وَمَا فِی الْارْضِ .

ما عمق این ادعا را نمی ‏فهمیم و این است که می‏ خوانیم و قبول می‏ کنیم، ولی در عمل به این فهم و قبول شهادت نمی‏ دهیم و تسلیم نمی‏ شویم و کافر هستیم. و این است که رنج می‏ بریم و از اینها بهره برنمی‏ داریم و محدودها را بر ادامه‏ ی خودمان ترجیح می‏ دهیم: یسْتَحِبُّونَ الْحَیوهَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَهِ. و به همین خاطر سنگ راه او می‏ شویم و مانع و جلوگیر دیگران: وَیصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ وَیبْغُونَهَا عِوَجاً .

اینها که چشم‏ پوشیده ‏اند و هستی را از او ندیده ‏اند و این محدوده‏ ها را انتخاب کرده‏ اند و ادامه‏ ی خود را فراموش کرده ‏اند و سنگ راه خدا شده‏ اند و بر سر راه او نشسته ‏اند، اینها سخت گم شده‏ اند و در جایگاهی دور، خود را گم کرده‏ اند. و این است که برای پیدا کردن خودشان و در برابر حرکت و فعالیت‏شان رسول‏ها را می ‏فرستیم تا با زبان خودشان به آنها بگویند و راهشان را روشن کنند[9] .

درس قرآن است که عظمت‏ها تو را فریب ندهد و حقارت‏ها تو را نرماند، که یک گندم هنگامی که هماهنگ با نظام در جای خود می‏ نشیند، سنبله می شود و هفتصد برابر دانه می‏ آورد و یک انبار گندم هنگامی که در کناری ماند و بر سطح لغزید، فقط خوراک سوسک‏هاست و چیزی نمی‏ گذرد که فضله‏ هایش را هم نمی‏ بینی.

داستان آنها که از او چشم پوشیدند و وحی او را ندیده گرفتند و در سطح لغزیدند و با نظام و سنت و مرصاد هماهنگ نشدند، کارهاشان اگر به بزرگی تاریخ است، همچون خاکستری خواهد بود در باد، در روز طوفان. چه باقی می‏ ماند؟ لا یقدِرونَ مِمّا کسَبوا علی‏ شَی‏ءٍ ذلِک هُوَالضَّلالُ البَعید. ضَرَبَ اللَّه مَثلًا کلمهً طیبهً.

آنها که خود را نکاشته ‏اند و ریشه ‏ها را از خاک بیرون برده ‏اند، قراری نخواهند داشت. اما آنها که هماهنگند، چون درخت به فلاح، به رویش می‏ رسند و بال می ‏گسترند و آسمان‏ها را در قلمرو خود می کشند و فرشته‏ ها را میوه می ‏دهند و بهره می ‏رسانند: أَصلُها ثابِتٌ وَ فَرعُها فی السَّماءِ تُؤتی أُکلَها کلَّ حینٍ.

اینها ثبات دارند و قرار گرفته‏ اند که ریشه دارند و این خداست که به آنها ثبات می‏ دهد، همچون ابراهیمی که فرزندش را در آن بیابان پرورید و آرام بود.

آیه‏ها در تمام سوره با هم مربوط هستند و هماهنگ هستند و نشان می‏ دهند که چشم پوشی و کفر چگونه نعمت‏ها را به بن‏بست می‏ رساند و نه تنها خودشان که دیگران را هم به نابودی می‏ کشند: أحَلُّوا قَومَهُم دارَ البَوار.

و نشان می ‏دهد که اینها ثباتی ندارند و همچون خاکستری در باد هستند و همچون درختی بر سطح خاک. مَثَلُ کلِمَهٍ خَبیثَهٍ کشَجَرَهٍ خَبیثَهٍ.

اما آنها که ریشه پیدا کرده ‏اند و به ثبات رسیده ‏اند، هیچ طوفانی آنها را نمی ‏لرزاند، که وظیفه ‏ها آنها را به امن رسانده و امان داده است: مَثَلُ کلِمَهٍ طَیبَهٍ . . .

در این سوره با آیه‏ هایی روبرو هستیم که او را در تمام زندگی جای می ‏دهد. از آنجا که ما سطحی می‏ گذریم، برایمان تازگی ندارد، ولی هنگامی که دقت می ‏کنیم می‏ بینیم او می‏ گوید: این آب که تو نوشیدی و سیراب شدی، این آتش که تو را سوزاند، این کشتی که تو را راه برد، اینها را هم من قرار داده‏ام.

هوَ یطْعِمُنی و یسقِینِ اذا مَرِضتُ فَهُوَ یشفِینِ

از این ابراهیم است که اینگونه او را می‏ بیند .

با این سبک تو می‏ بینی که خدا همه‏ ی هستی را پر کرده و دیگر جایی‏ برای کسی و چیزی نیست. این ماشین را تو ساخته‏ ای، این کشتی را تو به روی آب انداخته‏ ای، او می‏ گوید من آفریدم و من به روی آب کشیدم: و یخْلُقُ ما لاتَعْلَمُونَ. [10]

ما از بس خودمان را پیچیده‏ ام و به بت‏ها و حجاب‏ها چشم دوخته ‏ایم، او می ‏خواهد خودش را نشان بدهد، که من هستم، که جلوه کرده ‏ام و تو هستی که در جلوه‏ ها مانده‏ ای و آنها را بت ساخته‏ ای و در آن محدوده‏ ها مانده‏ ای، راه بیفت. این شیرهای آب، اگر منبع‏ها نبودند آبی به تو نمی‏ دادند و جز قرقر و بادگلو چیزی نداشتند و این اوست که منبع‏هارا سرشار کرده است: إنْ مِنْ شَی‏ءٍ الّا عِندنا خَزائِنُه . . .

کاری که قرآن در رابطه با فکر ما دارد همین نکته است که او را در تمامی بت‏های ما و حجاب‏های ما نشان بدهد، که تو با او پیوند بخوری و از محدودها بیرون بیایی[11] .

در این مرحله از فکر و شناخت معبودها، تو تمام واسطه‏ ها را می‏ بینی که کاری در دست ندارند و پایشان به جایی بند نیست. با این جریان می‏ یابی که حاکم و مالک هستی اوست، در نتیجه در پدیده‏ ها از فرعون و پدر و مادر گرفته تا قدرت‏ها و ثروت‏ها، تا آسمان و زمین و خورشید و ستاره‏ ها، نمی ‏توانی بمانی.

همان طور که در نظام هستی و ملکوت، نمی‏توانی متوقف شوی.

همان طور که در فرشته‏ ها و مَلَک نمی مانی.

با این خط فکری، تو از تمام هستی عبور می ‏کنی و او را می ‏یابی. در علیت‏ها و پیوستگی‏ها و نظام هم نمی‏ مانی و او را دست بسته ‏ی نظام نمی ‏شناسی.

با تمام وسیله‏ ها مغرور نمی‏ شوی و بدون هر گونه وسیله، مأیوس نمی‏ گردی، که او از وسیله‏ ها، وسیله ساخته و علیت و پیوستگی را به هم پیوسته است.

اکنون معجزات برای تو طبیعی می‏ شوند و ثبات و أمن و توکل بر وسیله‏ ساز، در تو شکل می‏ گیرد. و این مجموعه جریانی است که تو باید طی کنی و از بند واسطه‏ ها بیرون بیایی. واسطه‏ هایی که خیال می‏ کنی کارگزار تو هستند . [12]

به کارمان، به شغل‏مان، به ماشین و دستگاه‏مان دل بسته ایم و آن را حاکم گرفته‏ ایم و مدار زندگی ما و محور تمام کارهای ما شده‏ اند.

ما معبودهایی داریم که حرکت‏ها و حالت‏های ما را کم و زیاد می ‏کنند و در ما اثر می ‏گذارند. به ما امید می‏ دهند و یا ما را می‏ ترسانند، شاد می‏ کنند و یا اندوهگین می سازنند. خسته می‏ کنند و یا به شور و شوق می‏ کشانند.

مرحله ‏ی اول، مرحله‏ ی فکر است و شناخت این معبودها. آنچه که در ما اثر می‏ گذارد و ما را به راه می ‏اندازد، باید اینها را مشخص کرد و نوشت.

پول، عنوان، زیبایی‏ها، قدرت‏ها، تشویق‏ها و تهدیدها و هزار عامل دیگر در ما مؤثر هستند.

اینها را جمع می‏ کنیم سپس تنظیم می‏ کنیم و دسته ‏بندی می‏ نماییم که این همه بت و این همه معبود چند دسته هستند.

در آیه‏ ها می ‏بینیم که این بت‏ها گاهی هوی و نفس ما هستند، که می‏ گوید: أَرَأَیتَ مَنْ اتَّخَذَ الهَهُ هَواه. [13]

و گاهی قدرت‏ها و طاغوت‏ها و خلقی هستند که ما را به خویش می‏ خوانند. عبدوا الطاغوت. [14] ان کان آباؤکم و ابناؤکم[15]

و گاهی زیبایی‏ها و جلوه ‏های دنیایی هستند که ما را اسیر می‏ سازد.

الناس عبیدالدنیا. [16] و زُینَ للنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ البَنِینِ و القَناطِیرِ المُقَنطَرَهِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الفِضَّهِ. [17]

و گاهی شیطانی است که وسوسه می‏ کند، نفس را تحریک می‏ نماید و دنیا را جلوه می‏ دهد و تو را به هر طرف می‏ کشاند و بنده می‏ سازد. أَلَم أَعْهَدْ الَیکم یا بَنی آدم أَن لاتَعْبُدُوا الشِّیطان. [18]

اینها، بت‏ها و معبودهایی هستند که در ما جریان گرفته‏ اند و ما را به بند کشیده ‏اند. اینها واسطه‏ هایی هستند که ما را در خویش نگاه داشته ‏اند.

با فکر و ارزیابی ما، اینها مشخص می‏ شوند و شناسایی می‏ گردند که چه می‏ دهند و چه می‏ گیرند و چه سود می‏ رسانند و چه کم می‏ کنند.

اینها آیه ‏های خداست که تو را در این ارزیابی و شناسایی و سپس در مرحله‏ ی سنجش و مقایسه، یعنی در دو مرحله ‏ی فکر و عقل کمک کند تا به عشق خدا و ایمان و توحید برساند و در صراط مستقیم راه بیندازد.

این آیه ‏ها، برای یادآوری تو، از خدا می‏ گوید، از کارها و لطف‏هایش و از بت‏ها می‏ گوید و بی‏کاری و محکوم بودنشان.

خَلَقَ کلَ شَی‏ءٍ فَقدَّرَهُ تقدیراً . [19]

خَلَقَ السّموات وَ الارضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ و النُّور . [20]

یولِجُ الَّیلَ فی النَّهار و یولِجُ النَّهار فی ا

 


[1]. بحار الانوار ، ج 55 ، ص 39 .

[2]. نهج البلاغه صبحی صالح ، حکمت 289 .

[3]. تطهیر 2 ، ص 314 .

[4]. انسان در دو فصل ، ص 14 .

[5]. تطهیر 2 ، صص 14 ـ 313 .

[6]. یوسف / 79.

[7]. صراط ، صص 8 ـ 7 .

[8]. صراط ، صص 28 ـ 27 .

[9]. صراط ، صص 31 ـ 29 .

[10]. صراط ، صص 35 ـ 32 .

[11]. صراط ، ص 35.

[12]. همان ، صص 45 ـ 44 .

[13]. فرقان ، 43 .

[14]. مائده ، 60

[15]. توبه ، 24 .

[16]. تحف العقول ، ص 245 .

[17]. آل عمران ، 14 .

[18]. یس ، 60 .

[19]. فرقان ، 2 .

[20]. انعام ، 1 .

 

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا