خانه » مقالات » تحقیق موضوعی آثار استاد » سلوک عارفان – قسمت یازدهم

سلوک عارفان – قسمت یازدهم

8 ـ اعتصام و استعانت

سالک که نه جای ماندن دارد و نه پای رفتن و نه راه بازگشت ، به عجز و اضطرار رسیده است ، و ضرورت رفتن را با تمام ذره ذره وجودش احساس می‌کند ، اما پایی برای رفتن ندارد ، چه تمامی مرکب‌ها او را تا حدی پیش آورده‌اند و دیگر توانایی رفتن ندارند ، تو همراه این ضرورت نمی‏ توانی باز گردی، که دیگر آنجا جای تو نیست. پایی که بزرگ شد، در کفش‏های سابقش نمی‏ گنجد. آدمی که از تمامی هستی بزرگتر شده در کفش‏های سابقش نمی ‏گنجد. آدمی که از تمامی هستی بزرگتر شده، به آن راه ندارد. هیچ جوجه‏ ای دوباره در پوست خودش قرار نمی‏ گیرد. اگر می‏ توانست بماند که بیرون نمی‏ آمد. اگر می‏ توانستی بمانی که راه نمی ‏افتادی. یک موقع می‏ توانستی با خدا قهر کنی، که می ‏توانستی افسر بشوی، تاجر بشوی، دکتر بشوی، نمی‏ دانم یک چیزی می‏ توانستی بشوی و یک قالبی برای تو بود، اما امروز که تمامی اینها بی‏رنگ شده‏ اند ، امروز چه می‏کنی . امروز که از تمامی اینها بزرگتر شده‏ ای چه خواهی داشت .

تو با این درک دیگر به گذشته فکر نمی‏ کنی. و در حال هم که نمی‏ توانی بمانی، پس چه خواهی داشت، جز فریاد و چه خواهی کرد جز دعا و چه می‏ ماند جز اعتصام و استعانت. الهی لاتُغْلِقْ علی‏ مُوَحِّدیک أبْوابَ رَحْمَتِک. تو بر آنها که جز تو ندارند و جز تو نمی ‏شناسند، درهای رحمت را مبند، و لاتَحْجُبْ مُشْتاقیک عَنِ النَّظَرِ إلی جَمیلِ رُؤیتِک. تو بر آنها که مشتاق جمال تو هستند، پرده ‏ها و حجاب‏ها را مپسند. إلهی نَفْسٌ أَعْزَزْتَها بِتُوحیدِک کیفَ تُذِلُّها بِمَهانَهِ هِجْرانِک. خدای من وجودی را که تو با توحید خودت به عزت رساندی چگونه به ذلت هجران می‏ سپاری. و ضَمیرٌ إِنْعَقَدَ عَلی‏ مَوَدَّتِک کیفَ تُحْرِقُهُ بِحَرارَهِ نِیرانِک. و دلی که بر عشق تو گره خورده، چگونه در آتش‏های خودت می‏ سوزانی.

این وجود، دیگر قهر نمی ‏تواند بکند و بازگشت نمی ‏تواند داشته باشد. این است که تمامی غرورش در فریادش می‏ شکند و تمامی وجودش در نجوایش می‏ نشیند و تمامی نیازش در نگاهش گره می ‏خورد و آن دم که چشم می‏ بندد و زبان در کام می‏ گیرد، تمامی نیاز و نجوا و فریاد را در سکوتش و در توجهش جمع می‏ کند و پیوند می‏ زند[1] .

ما حَقُّ مَنْ إِعْتَصَمَ بِک أن یخْذَلَ[2]. کسی که به تو چنگ زد رها نمی‏ شود. إنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِک غَیرُ مَجْهُول و مَنْ لاذ بِک غَیرُ مَخْذُول إلهی إِنَّ مَنْ إِنْتَهَجَ بِک لَمُسْتَنیر و إِنَّ مَنْ إِعْتَصَمَ بِک لَمُسْتَجیر[3] .

آن کس که با تو به معرفت رسید، مجهول نیست و آن کس که به تو پناه آورد مخذول نیست. کسی که با تو راه‏ رفت به نور رسیده و کسی که به تو چنگ زد به جوار تو راه یافته‏ است.

تو به مضطر عاجز، راه می ‏دهی. و تو در اضطرار و عجز جوابگو هستی. تویی که دعا را می‏ شنوی  و تویی که ما را خوانده ‏ای تا تو را بخوانیم . این تویی که وعده داده ‏ای و از این قانون حکایت کرده‏ای که، مَنْ یعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِی الی صِراطٍ مُسْتَقیم[4].

 آنها که به او چنگ زدند و با او آمدند، به صراط رسیده ‏اند.

اینها با لفظ ماضی مجهول از رسیدنشان حکایت شده، در حالیکه از ایمان و عشق با وعده سخن رفته است، که: إِنَّ اللَّهَ لَهادِ الَّذینَ آمَنُوا إِلی صِراطٍ مُسْتَقیم[5].

ایمان پس از فکر و عقل، در انسان شکل می گیرد و اعتصام پس از بلاء و عجز. و اینها وسیله ‏هایی هستند که ما را می‏ رسانند و مرکب‏هایی هستند که در صراط پیش می ‏برند. با ارزیابی و شناخت معبودها، به مقایسه ‏ی آنها و سپس انتخاب و گرایش می ‏رسیم. با شروع حرکت، شروع جهاد و درگیری است و نوبت بلاء است که ضعف‏ها را نشان بدهد و بندها را باز کند و دلبستگی‏ها را کنار بزند . و آنقدر این بلاء ادامه می‏ یابد که به عجز می‏ رسی و به او چنگ می ‏زنی. آنها که با پای عشق و ایمان حرکت کرده ‏اند، آنها را می‏ رساند؛ لَهادِ الذَّینَ آمَنُوا الی‏ صِراط مُسْتَقیم .

ولی آنها که به او چنگ می‏زنند، رسیده‏ اند؛ مَنْ یعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِی الی‏ صِراط مستقیم .

هنگامی که تو تمام می ‏شوی و نیست می‏ شوی و به عجز می ‏رسی، تازه شروع قدرت است و اوج نیرومندی و آغاز هستی که فنا شرط بقاست. وقتی دیوار وجود تو در هم می ‏ریزد، آن وقت با توانی دیگر راه می‏ افتی، که تمام فشارها به همین خاطر بود که این دیوارها بشکند و تو به این وسعت راه یابی و این جاست که در ناامیدی امید است و آنجا که ناامیدتری، امیدوارتر خواهی شد. کسی که جز او نمی‏ شناسد و جز او دستگیری نمی‏ بیند، این وجود به توحید رسیده، رها نمی‏ شود. او را پروریده ‏اند که نگهدار باشند، چگونه پس از پرورش رهایش می‏ کنند و کنارش می‏ گذارند. او را با شور و طلب همراه کرده ‏اند، این آتش را در او برافروخته‏ اند و سپس او را با عجز و یأس همراه کرده‏ اند و خودش را نیست کرده‏ اند، ولی همراه شور و طلب و عجز و یأس از خویش، یقین به همراهی و امداد او را در درونش ریخته‏ اند. و همین است که به دعا رو می‏ آورد و می ‏خواند. و این اوست که این دعا را می‏ خواهد و برای این خواستن حساب باز می‏ کند؛ قل ما یعْبَؤُ بِکمْ رَبّی‏ لَوْ لا دُعاؤُکمْ. [6]

 بگو پروردگار من برای شما ارزشی نمی‏ شناخت، اگر این دعای شما نبود. با دعا و خواندن تو، برایت حساب باز می ‏کنند و راهت می‏ دهند . [7]

در مرحله‏ ی اعتصام، توکل در تو ریشه می ‏گیرد و نیرومند می‏ شود، چون تو با وجود تمام وسیله ‏ها، نارسایی را دیده‏ ای و بدون هیچگونه امکان، بلوغ و بهره‏ برداری را تجربه کرده‏ ای. و این است که تکیه ‏ی تو از وسیله‏ ها بریده شده‏ است، با وجود تمامی وسیله‏ ها مغرور نمی ‏شوی که رسیدم و بدون هیچگونه وسیله مأیوس نمی‏ شوی که ماندم؛ و این معنای توکل است. و همانطور که در سوره‏ ی ابراهیم گذشت نه تنها مؤمن‏ها، بل هر وجود ضعیف و وابسته ‏ای که تکیه ‏گاه می‏ خواهد، باید بر خدا تکیه کند و بر او چشم بدوزد، که نمی‏ توان بر موج تکیه داد و از متغیرها به ثبات و امن رسید.

و همراه توکل، دیگر رزق تو و نیازهای تو را حساب شده در اختیارت نمی‏ گذارند . مرشد معین و نانده معینی نخواهی داشت، که: مَنْ یتَّقِ اللَّهَ یجْعَلْ له مَخْرَجاً و یرْزُقْهُ مِنْ حِیثُ لا یحْتَسِبْ و مَنْ یتَوَکلْ عَلی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ[8].

تمامی رزق تو، رزق فکر و عقل و قلب و روح و تن تو را، اینگونه در اختیارت‏ می‏ گذارند تا به کسی وابسته نشوی و در دام کسی نیفتی. ما ضعیف هستیم و همین که مستمر از یک منبع تغذیه شدیم به همان دل می‏ بندیم و در حجاب می ‏مانیم و بر آن تکیه می‏ کنیم. این است که با شروع توکل، رزق تو را، حساب شده در اختیارت نمی ‏گذارند. این طبیعی است که انسان به مرشد و راهبری نیاز دارد، ولی این تو نیستی که مرشد را انتخاب می‏ کنی، چون تو بر او احاطه نداری این مرشد که تو را، در نظر می‏ گیرد و رزق تو را بدون آن که بفهمی در اختیارت می ‏گذارد و در نتیجه تو بدون دلبستگی و بت پرستی تغدیه شده‏ ای و پیش رفته ای. این مرید بازی‏ها از آنجا منشأ می‏ گیرد که ما هنوز وابسته ‏ایم و از جایگاه حساب شده روزی می‏ خواهیم، غافل از این نکته که ما از هر راه تغذیه بشویم این رزق از خداست، که تمامی هستی جز از این چشمه آب نمی‏ گیرد و تمامی واسطه ‏ها، وابسته و نیازمند و فقیر هستند و به او روی می‏ آورند و از او سرشار می‏ شوند، ولی او رزق آنهایی را که به اعتصام و توکل رسیده ‏اند، خود عهده دار می ‏شود و از جایگاه حساب نشده می‏ فرستد، که اسارت‏ها و وابستگی‏ها بریده شوند.

این معنا از توکل با تنبلی و گشاد بازی، کاری ندارد. تو بر وسیله‏ ها تکیه نداری، نه آنکه از وسیله‏ ها استفاده نکنی. تو با تمامی وسیله‏ ها امیدوار نمی‏ شوی و بدون هر گونه وسیله‏ ای مأیوس نمی‏ مانی، در حالی که از تمامی امکانات هم بهره برمی ‏داری. کسی که امکاناتش رابه کار نمی ‏اندازد و به خیال خودش می ‏خواهد، خدا کارش را راه بیندازد، محتکر است و بی‏حاصل . [9]

همراه عجز به اعتصام می‌رسی و با اعتصام به دعا و توکل و همراه توکل به رزق‌هایی که همیشه از یک منبع حساب شده به تو نمی‌رسند ، تا تو واسطه‌ها را حاکم نگیری و این نکته را نمی‌باید فراموش کرد که از واسطه‌ها بهره گرفتن یا آنها را حاکم گرفتن و بت گرفتن فرق دارد و هزار نکته باریک‌تر از مو اینجاست ، توکل یعنی آزادی از وسیله‌ها و تکیه بر وسیله ساز تا آنجا که با تمامی وسیله‌ها مغرور نشوی که رسیدم و با شکست وسیله‌ها مأیوس نگردی که ماندم .

 


[1]. صراط / صص 136 ـ 135 .

[2]. مناجات معتصمین از دعای خمسه عشر .

[3]. مناجات شعبانیه .

[4]. آل عمران ، 101 .

[5]. حج ، 54 .

[6]. فرقان ، 77 .

[7]. صراط / صص 139 ـ 137 .

[8]. طلاق ، 2 و 3 .

[9]. صراط / صص 141 ـ 140 .

 

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا