خانه » مقالات » شرح کتابهای استاد » شرح کتاب صراط (14)

شرح کتاب صراط (14)

داستان‌هایی از سلیمان(ع)

سلیمان(ع) و مورچه

در برابر فرعون شما داستان عظیم دیگری را می‌شنوید، داستان سلیمان(ع). سلیمانِ عظیمی که از عظمتش همین بس که وقتی با آن سپاه بزرگ می‌رود صدای مورچه را می‌شنود. ما وقتی با هم حرف می‌زنیم صدای کنار دستی­مان را نمی‌شنویم او با سپاه عظیم خودش صدای مورچه – که ما تا حالا نمی‌دانستیم صدایی هم دارد- را نه تنها می‌شنود بلکه می‌فهمد که چه دارد می‌گوید. مورچه به دیگر مورچه‌ها می‌گوید: مواظب باشید این­ها دارند می‌آیند حالی­شان نیست؛ ما را زیر دست و پا له می‌کنند، حالا اگر توفیقی باشد و ما همه­‌ی این­‌ها را بشنویم تأثیری که سلیمان(ع) می‌گیرد را نمی‌گیریم.

 < فَتَبَّسَمَ ضاحِکاً مِن قَولِها> سلیمان(ع) از حرف این مورچه خندید. نه این­که از حرف مورچه خنده‌اش گرفت بلکه فهمید خدا دارد پیام می‌دهد که ما با این همه قدرت نمی‌فهمیم، گاهی قدرت ما باعث پایمال شدن یک عده می‌شود. برای همین دعا کرد که خدایا کاری کن که من نعمت تو را شکر کنم تو کاری کن، با همه­‌ی این قدرتم از من برنمی‌آید. فهمید که خدا می‌خواهد نفهمی، ناتوانی و محدودیّت او را در اوج قدرتش تذکّر دهد.

ببینید این خیلی نکته­‌ی قشنگی­ است که انسان در اوج قدرت متوجّه باشد که چه­ قدر دستش خالی است. این خیلی حرف است که انسان به یک حدّی از شعور رسیده باشد که مثلاً در آن سیلی­ که می‌خورد یک پیام بگیرد, نه غضب و نه عصبانیت. سلیمان(ع) با آن همه عظمت صدای مورچه­‌ای متحوّلش می‌کند. رو به درگاه خدا می‌آورد و دعا و شکر می‌کند.

سلیمان(ع) و بلقیس

 بعد داستان قشنگ بلقیس را می‌گوید. نامه­‌ی سلیمان(ع) به بلقیس نامه­‌ی بسیار عجیبی است که هدهد خبر می‌آورد قومی هستند که این قوم خورشید را می‌پرستند. ما وقتی فکر می‌کنیم، کاری که سلیمان(ع) می‌کند خیلی بچّه­‌گانه به نظر می‌آید. یک نامه­‌ی یک خطّی می‌نویسید. می‌گوید: بسم الله الرحمن الرحیم. به من برتری مجویید و در حال تسلیم پیش من بیایید.

باورتان می‌شود که همین نامه یک خطی چنان قدرتی دارد که دربار بلقیس را به هم می‌ریزد می‌گوید: چه کنیم، درباری‌ها -که عقلشان هم کم است- می‌گویند: بگو بیایید ما می‌جنگیم. ولی بلقیس که می‌فهمد و از همه­‌ی آن­‌ها تیزتر است می‌گوید اگر پادشاهان بیایند کشور را به هم می‌ریزند و عزّت‌ها را تبدیل به ذلّت می‌کنند. بیاییم برای سلیمان(ع) هدیه‌­ای بفرستیم و سلیمان را منصرف کنیم. هدیه‌ای می‌فرستند.

این نامه‌­ی یک خطی این­چنین دربار را به هم زد. این بسم‌الله الرحمن الرحیم را ما نمی‌فهمیم، آن­‌ها می‌فهمند. یعنی چه؟ شروع با اسم یکی و آن را حاکم گرفتن و آن را مطرح کردن، آن کسی که دو ویژگی هم دارد بخشش کرده و از روی محبتش این بخشش را کرده ­است. این، پیامِ کافی برای شروع را داده و با بسم‌الله الرحمن الرحیم با اقتدار حرف می‌زند که بر من برتری مجویید. هدیه­‌ها را پس می‌فرستد و این­که شما می‌خواهید سر من کلاه بگذارید؟ دستور او هدیه نبود دستور او این بود که بیایید. آن­‌ها هم با تسلیم و با ترس می‌آیند و سلیمان(ع) صحنه­‌ای می‌چیند که آن­‌ها بفهمند قدرت، قدرت انسانی نیست می‌گویند وقتی بلقیس می‌آید، کاخ سلیمان(ع) که یک جا بلور است یک­دست بلور است و ریخته شده با بلور است < صَرحٌ مُمَرَّدٌ مِن قَواریر> او فکر می‌کند آب است، می‌خواهد رد شود دامنش را بالا می‌زند که خیس نشود، پا که می‌گذارد می‌بیند قصّه چیز دیگری است.

بینید ما متوجّه نمی‌شویم، او متوجّه می‌شود. این سطح قدرت امروز بشر نیست این چیز دیگری است دخالت غیر انسان در قصّه است و به حق بودن دعوت سلیمان(ع) را می‌فهمد. سلیمان(ع) قدرت خودش را به رخ او نمی‌کشد بلکه می‌خواهد بفهماند این­جا قصّه چیز دیگری است. این قدرت­‌ها را که ببیند دیگر از ترس سلیمان(ع) نیست که این‌ها او را خاضع می‌کند. و می­‌گوید: من هم همراه سلیمان(ع) تسلیم امر خدا می‌شوم.

 

داستان صالح(ع)

      بعد داستان صالح(ع) و قوم ثمود است که برادرانه به دعوتشان آمده بود. صالح(ع) دعوت به بندگی خدا می‌کند. قومش او را نمی‌پذیرند. آرام آرام قوم صالح(ع) دو دسته می­‌شوند،یک طرف مومنین به او و یک طرف مخالفین و با هم درگیر می‌شوند و به تعبیر ایشان همیشه این درگیری هست.

مراحل بعد از رسالت

پیامبر که می­آید سه مرحله دارد. یک مرحله حرف می‌زند(تبیین و روشن­گری). برخلاف تصوّر ما پیامبران نمی‌آیند دعوت به وحدت بکنند، دعوت به خدا می‌کنند. در دعوت به خدا و عبودیّت، مردم را دو دسته می‌کند. یک دسته در برابر این دعوت می‌ایستند و می‌خواهند ظلم، لذّت و عشق برقرار باشد و یک عده می‌ترسند مردم دو دسته می‌شوند(صف و جبهه­‌بندی). مرحله سوم درگیری‌ها است. پس سه مرحله داریم تبیین و روشنگری بعد جبهه‌بندی و سپس درگیری.

این را بدانید که اگر کار به درگیری رسید باز آخر بازی معلوم است چون یک طرف خداست و یک طرف عدّه‌­ای که نمی‌دانند با چه کسی طرف هستند. با نظام حاکم بر هستی درگیر شدند و به­‌طور طبیعی زمین می‌خورند.

قوم لوط

سپس از لوط(ع) می‌گوید قومی که لذّت تجاوز و فحشا شکل‌شان داده بود. تصویر ما هم از قوم لوط تصویر درستی نیست. در قرآن می‌گوید: دور هم می‌نشینند و دسته جمعی فلان کار را می­‌کنند. یعنی همان عمل زشت را دور هم انجام می‌دادند. حتی فرشتگان خداوند می‌آیند در خانه­‌ی لوط(ع)، سراغ این­‌ها نیز می‌روند، فرشتگان عذاب خدا هستند ولی به ­سمت این‌ها می‌روند و نمی­‌دانند به­ سمت چه کسانی می­‌روند. حتّی خود لوط(ع) هم نمی‌داند این­‌ها چه کسانی هستند، لوط(ع) به آن­‌ها می‌گوید: -عظمت پیغمبرها را در این صحنه‌ها می‌شود دید- به جای این­که بیایید کثافت‌کاری کنید، بیایید دختران من را عقد کنید یعنی به جای کثافت کاری زن بگیرید و اگر می‌خواهید کاری کنید، کار حلال کنید. بیایید این دختران من. می‌گویند ما با دختران تو کاری نداریم. تو خود می‌دانی ما چه می‌خواهیم!

شما می‌بینید که تعبیر< فَأَنجَیناهُ> و نجاتش دادیم؛ می‌آید و به امر خداوند باران سنگ از آسمان آمد، حالا بعد از این­که خدا عذاب را نازل کرده می‌گوید: < قُل الحَمدُ لله > بگو: حمد بر خدا. واقعاً انسان وقتی این صحنه‌ها را می‌بیند شکرش می‌آید که حتّی این کثافت‌ها را  تو پاک کردی.

این­ را دقّت می‌کنید که عذاب بر قوم لوط(ع) فقط به خاطر کارهایشان وارد نشد. چه موقع عذاب نازل می‌شود؟ وقتی حجّت تمام ‌شود. قوم لوط قومی بود که پیامبر خدا آمده و مدّت‌ها با آن­ها حرف­ زده و برنمی‌گردند.

سنجش ومقایسه

شما می‌بینید که این داستان‌ها در این سوره مرتّب تکرار می‌شود و مرتّب خدا می‌پرسد <آلله خَیرٌ أم ما یشرِکُون> کدام بهتر بود؟ خدا و پیغمبران یا لذّت، انحراف، قدرت و تسلّط. در حقیقت چرا این­ حرف‌ها را می‌زند، می‌گوید خود سوره­‌ی نمل این مقایسه­‌هایی که ما داریم می‌گوییم را بیان کرده.

  فصل سوم، فصل تعقّل، فصل مقایسه و فصل سنجش است. شما می‌بینید یکی­ یکی معبودها را در سوره نمل مطرح کرده. انسان‌هایی که مبتلا و گرفتار بودند را نشان داد بعد پرسید کدام بهتر بود این‌ها یا آن­هایی که با خدا همراه شدند. در نهایتِ این قضیه­‌ها خدا یک جمع بندی هم برای ما می‌کند چند نکته را اشاره می‌کند و به ما نشان می‌دهد آن­هایی که غیر خدا را انتخاب کرده‌اند نه تنها باخته‌اند بلکه توجیهی برای کارشان ندارند. آنهایی­ که دنبال غیر خدا رفته‌اند برای خدا چه دلیل و برهانی داشته‌اند؟ چون خدا می‌پرسد چرا آن­طرف رفته‌اید خالق را رها کرده و مخلوق‌ها را همراهی می‌کنید، حاکم را رها کرده و محکوم­‌ها را همراهی می‌کنید.

به دو بیان و به دو استدلال در مقایسه‌ای که می‌کنید نمی­‌شود غیر خدا را انتخاب کرد. اوّل این­که غیر خدا اصلاً دلیلی برای انتخابش نیست. دلیلی ندارد که قدرت، ثروت و لذّت را انتخاب کنیم حتّی اگر خدایی در کار نباشد، حتّی اگر دعوتی در این سمت نبا شد. چرا؟ چون این­ها چیزی به ما نمی‌دهند ما را ضایع می‌کنند.

دوم اینکه در این مقایسه وقتی این طرف خدایی هست که همه چیز در دست اوست، چه ­طور می‌شود او را کنار بگذاریم  و آن­‌ها را برداریم؟ و به تعبیر خود قرآن اگر از این­‌ها بخواهی هم چیزی ندارند که بدهند و اگر هم بتوانند بدهند به تو چیزی نمی‌دهند!

تعبیر قشنگی هم در انتهای سوره هست < أمَّن یجیبُ المُضطَرَّ إذا دَعاهُ وَ یکشِفُ السُّوء> در این مقایسه‌ای که بین خدا و دیگران می­‌کنید، از خدایی حرف می‌زنیم که می‌شود با او حرف زد، می‌شود اجابتش را هم دید. منتها کجا؟ در لحظه‌های بیچارگی. یعنی هیچ­ چیز نداری، بیچاره­‌ی محضی.

 با این شهودها و با این دیدارها است که انسان لذّت دیدار او و گفتگو با او را می‌بیند. این­قدر بزرگ است که انسان حاضر است حتّی بزرگترین خطرها را به جان بخرد، چه رسد به آن­که از لذّت فلان چیز بگذرد. 

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top