خانه » مقالات » آثار شاگردان استاد » شرح کتاب صراط (17)

شرح کتاب صراط (17)

    حقانیت عمل در برابر حقانیت عامل  

    کدام­یک از این­ها که گفتیم ملاک حق هستند؟ چهار ملاک را گفتیم: هوی و هوس، عقل و فکر، شرایط اجتماعی و دوره‌­های تاریخی و یا هم­آهنگی با نظام هستی. نکته­‌ی مهمی را هم این­جا اضافه می‌کنند که حق بودن و درست بودن یک انسان فرق دارد با حق بودن یا درست بودن یک عمل. گاهی خود انسان خوب است ولی کاری که کرده بد است و گاهی خود انسان بد است ولی کاری که کرده خوب است. یعنی ما این تفکیک را می‌توانیم بفهمیم که انسان و عملش را یکی نگیریم. بزرگی حرفی زده، حرفش حرف بی­خودی است ولی خودش بزرگ است. کوچکی است، انسان خبیثی است ولی حرف خوبی زده است، خودش را نپذیریم ولی حرفش را بپذیریم .

     دقت کنید معمولاً حرف­‌های انسان­‌های عوضی و بد یک­دست باطل و بد نیست. اصلاً حرف یک­دست باطل را که کسی نمی­‌شنود، معمولاً حرف را چگونه به کرسی می‌نشانند؟ یک چیزهایی در حرف­‌ها هست که افرادی با آن­ها برخورد می­‌کنند، حق­‌ها را می­‌بینند و باطل­‌هایش را نمی­‌بینند و می­‌پسندند.

     ملاک‌های حقانیت

     آیا سه ملاک اول می­‌توانند ملاک حقانیت باشند؟ آیا بر اساس هوی و هوس می­‌توان حق را انتخاب کرد؟ این جور انتخاب که جز صدمه خوردن ندارد! انسان امروز هوسش به یک چیز تعلق گرفته، فردا هوسش به یک چیز دیگر تعلق می­‌گیرد. هوس روی منطقی استوار نیست. هوس در یک شرایط خاص و در یک لحظه شکل می­‌گیرد، لحظه­‌ی بعد مطمئن نیست که همان، صدمه­‌ی سنگین نزده باشد پس هوی و هوس نمی‌تواند ملاک باشد.

     فکر و عقل ما هم ملاک بدی نیست ولی چراغ کم نوری است. جای کمی را نشان می­‌دهد. مگر ما چقدر اطلاعات داریم که بر اساس آن بشود تشخیص داد کدام کار حق است و کدام باطل؟ پس فکر و عقل هم ملاک نیست.

     دوره­‌های تاریخی و نظام اجتماعی چطور؟ اگر ما در دوره‌­های تاریخی و نظام اجتماعی بگردیم، انسان و جامعه­‌ی انسانی در یک مجموعه­‌ی بزرگتری به نام هستی جای دارد. یک کار، رفتار و عمل ممکن است در یک جامعه در دوره­‌ای مورد پذیرش قرارگرفته­ باشد، ولی اگر این کار متناسب با سنت­‌های حاکم بر هستی نبوده باشد، با کل مجموعه همراه نبوده باشد. این حرکت به طور طبیعی به صدمه خوردن و درگیری با نظام و شکست منجر می­‌شود. پس اگر این حرف را بپذیریم در حقیقت به این­جا می‌­رسیم و اگر می­‌خواهید بدانید چه کاری حق، چه رفتاری و حرفی حق است، باید بیایید حقانیت این حرف را با حدود مقابلش بسنجید.

     حق و قدر و حد

     آقای صفایی این­جا نکته­‌ای را توضیح می­‌دهند که در کتاب­‌های دیگرشان کم­تر بیان شده. بحث قدر، حد و حق را این­جا توضیح می‌­دهند. اصطلاحات خاصی است که از آیات و روایات استفاده شده. شما از یک وسیله‌­ای می‌خواهید استفاده کنید مثلاً از یک ماشین؛ می‌خواهید بدانید که حقّ این ماشین چیست، یعنی ما چ­گونه با آن رفتار کنیم و چه ­جور از آن استفاده ببریم را از کجا به ­دست بیاوریم؛ از حدود و مرزهایش. شما متوجه می‌شوید که صندلی‌­های این ماشین جایی ندارد که سه نفر بنشینند، موتور این ماشین قدرتش فلان­قدر بیش­تر نیست و … این­ها حدود ماشین هستند یعنی جاهایی که بیش از آن  به این ماشین صدمه می‌خورد. این حدود را از کجا تشخیص می­‌دهید، یعنی مرزهای تحمل این ماشین را از کجا تشخیص می­‌دهید؟ از ظرفیت­‌های آن، پس ما برای این­که بفهمیم چه رفتاری با آن حق است؛ باید مرزهای تحملش یعنی حدودش را بشناسیم. برای این­که بفهمیم مرزهای برخورد با آن کجاست باید ظرفیت­‌هایش را بدانیم، برخورد از روی حدود و حدود از روی ظرفیت مشخص می‌شود.

     حق و نیاز

     تا این جا سه چیز شد یکی  دیگر هم اضافه کنیم. وقتی می­‌گوییم ظرفیت و قدر یک شیء، در انسان اگر بخواهیم بگوییم ظرفیت انسان، قدر انسان، یک مفهوم دیگر کنار آن پیدا می‌شود. مفهوم نیاز؛ برای انسان­‌ها به اندازه‌­ای که نیاز دارند می‌­توان ظرفیت تعیین کرد. ظرفیت انسان­‌ها با چه­ چیز ارتباط نزدیک دارد؟ با میزان نیازشان. و در حقیقت آن چیزی که به ما کلید مهمی برای باز کردن مشکل فعلی­مان می‌دهد، همین بحث است. نیازها ظرفیت انسان­‌ها را نشان می­‌دهد. قدر، حدود را و حدود، حقوق را معلوم می­‌کنند. در همین نقطه از بحث یک کلید مهمی را استخراج می­‌کنیم و آن وسیله و چیزی است که می‌­تواند به ما نشان دهد بین مکاتب و معبودهای مختلف کدام را انتخاب کنیم.

     انسان باید مکتب و معبود و راهی را انتخاب کند که با نیازهایش سازگار است. هر مکتبی بهتر جواب­گوی نیازها باشد طبعاً در این مسابقه برتر است. خب نتیجه­‌ی این بحث این است که اگر بخواهیم حق را مشخص و انتخاب کنیم باید بیاییم در رابطه با انسان نیازهایش را مشخص کنیم، مکتب حق، مکتبی است که نیازهای انسان را مشخص کند و جواب­گو باشد. ما چه نیازهایی داریم؟ نیازها چندگونه دسته‌بندی می‌­شود.

    نیازهای جسمی و روحی

    ما می­‌توانیم نیازهای خودمان را در تنهایی، وقتی هیچ­کس کنارمان نیست ببینیم. خودمان تنها باشیم. نیازهای جسمی داریم، نیازهای روحی و یک­سری نیازهای عالی. نیازهای جسمی مانند مسکن، خوردن و ازدواج. نیازهای روحی مانند مقبول بودن، گاهی که پر می­‌شویم، امکان تخلیه ­شدن را داشته باشیم، نجوا کردن با دیگران. یک­سری نیازها نه روحی است و نه جسمی، مثلاً نیاز به دانستن . این اشتیاق به دانستن یکی از نیازهای طبیعی ماست. یکی دیگر نیاز به قدرت داشتن و تسلط داشتن است. سومین نیاز، نیاز به حرکت است. انسان هر چه داشته­ باشد و به هر شرایطی برسد دائماً این دغدغه را دارد که یک­ گام پیش­تر بگذارد. هر شرایط مطلوب و شیرینی را برای انسان بگذارید بعد از مدتی مزه­‌ی آن از دهان او می­‌رود. اصطلاحاً نیاز به حرکت داریم. یک­جایی ماندن و شرایط ثابتی داشتن، برای ما قابل تحمل نیست.

     نیازهای عالی

     ایشان نیازهای عالی را هم سه­ دسته می­‌کند؛ نیاز به شناخت، قدرت و حرکت. جور دیگری هم ایشان می­‌گوید که در حقیقت نیاز اصلی­ ما نیاز به حرکت است. منتهی در نیاز به حر کت، نیاز به شناخت پیدا می­‌کنیم. زیرا یکی از لوازم حرکت، شناخت است و همین­طور نیاز به قدرت پیدا کردن. چون انسانی که می­‌خواهد از شرایط موجود به شرایط مطلوب برسد نیازمند به قدرت و توانایی است.

     نیاز به حرکت را اصل و دو نیاز دیگر را جواب­گو و تأمین کننده­‌ی نیاز به حرکت می­‌دانند. نیاز به حرکت را کاملاً می­‌توانیم در زندگی خودمان حس کنیم. خود تفنّن طلبی ما، مثلاً می­‌بینید لباس هیچ مشکلی ندارد، اتاق هیچ مشکلی ندارد، این موتور هیچ مشکلی ندارد ولی من خسته شده­‌ام. خود این تفنّن طلبی حکایت از این می‌­کند که یک شکل ثابت ما را آزار می­‌دهد و نمی‌­توانیم یک­جا بمانیم. در حقیقت ایشان دو دلیل برای نیاز به حرکت می­‌آورند. این دو دلیل، عقلی نیست. دو علامت را در انسان نشان می‌دهند: 1) نگاه به گذشته کنید که انسان­ها همیشه در یک­جا نبوده­‌اند. 2) انسان می­‌تواند روحیه‌­ی خودش را ببیند، که شرایط ثابت برای او قابل تحمل نیست. باز ایشان به تعبیر دیگری می­‌گویند که در حقیقت نیاز بیش­تری به بهتر­طلبی، بیش­ترطلبی،  تنوع­‌طلبی و حرکت دارد. این بیش­تر و بهتر و حرکت چه ربطی به بحث قبل داشت؟ بیش­تر طلبی به قدرت مربوط می­‌شود و بهترطلبی به شناخت ربط دارد.

     جامعه، بر طرف کننده نیازهای انسان یا منشأ آن

     این مجموعه­‌ی نیازهای انسان بود. نیاز جسمی و روحی و نیازهای عالی. نیازهایی هست که نمی­‌شود به جسم و روح ربط داد. انسان با این­همه نیاز در تنهایی نمی‌­تواند باشد، این­همه گرفتاری را باید با دیگران تقسیم کند و انسان به خاطر وسعت نیازهایش تن به جامعه می‌­دهد. تن به این می­‌دهد که دور هم بنشینیم و یک­جور بارِ به این بزرگی را با هم برداریم. به تعبیر دیگر مدنیّت­ و به جامعه تن­ دادنِ­ انسان نتیجه­‌ی نیازهای گسترده‌­ی اوست که او را به سمت زندگی در جامعه می­‌کشاند.

     وقتی به جامعه آمد نیازهای جدیدی مطرح می‌شود که اصلاً نه جسمی، نه روحی و نه عالی است. نیازهای خاصی است که در جامعه پیدا می­‌شود. همین­که دور هم بنشینیم، دو چیز نیاز داریم: 1) نیاز به تنظیم و قانون داریم، 2) باید یک نفر متصدی کنترل و اجرای این تنظیم و قانون باشد، یعنی مدیریت و رهبری مورد نیاز است. به تعبیر حضرت امیر(ع). جامعه بدون فرمانده نمی‌­تواند شکل بگیرد چون جامعه نیازمند قوانین است و کسی هم باید باشد که این قوانین را هر چند قوی و ضعیف کنترل کند تا اجرا شود. در غیر این صورت قانون فقط لای کاغذها می­‌ماند و کار جامعه به نابودی کشیده می­‌شود.

      آزادی در تقابل با قوانین

     پس تا این­جا رسیدیم که انسان یک نیازهای خودی دارد و یک نیاز های جامعه‌­ای. حالا این انسان  وقتی در جامعه قرار گرفت به طور طبیعی موجودی است که بیش­تر می­‌خواهد، بهتر می­‌خواهد و تحرک هم دارد. این انسان که می­‌خواهد در جامعه حرکتش را انجام دهد؛ آن چیزی که پاهایش را برای حرکت اذیت می‌­کند همان قوانین و قرارهایی است که خودش نداشته یا بر او تحمیل شده است.

     اولین نیازی که انسان احساس می‌کند این است که این زنجیرها از پاهایش باز شود، نیاز به آزادی دارد، همیشه یک معارضه‌­ای بین نیاز به قانون و نیاز به آزادی است و جوامع همیشه سعی می­‌کنند هر دو را حفظ کنند. هم جامعه را با قوانین و هم انسان­ها را با نیاز طبیعی آن­ها. به تعبیر دیگر انسان نیاز به حرکت دارد این انسان در حال حرکت را در جامعه گذاشته‌­ایم، می‌خواهد راه بیفتد اما به این طرف و آن طرف می­‌خورد. اولین نیازی که پیدا می‌کند نیاز به آزادی است.

     عدالت، آزادی و رفاه

     اگر آزادی بود، در نتیجه­‌ یکی از خطرهایی که خواهد داشت، تجاوزها و درگیری­‌هاست. به طور طبیعی انسان­‌ها وقتی آزاد بمانند، فقط در چارچوب خودشان نیستند، به درگیری، نزاع و تجاوز هم خواهیم رسید و طبیعتاً در این­جا چه نیازی مطرح می‌شود؟ این­جا نیاز به عدالت است. نیاز به عدالت در فضای تجاوز و ظلم خودش را نشان می‌دهد و اگر عدالت هم در امکانات، هم در رابطه­‌ها، هم در فرصت­‌هایی که به ما دادند و هم در بهره‌­مندی از مواهب طبیعی بود به طور طبیعی در این فضای عادلانه رفاه پیدا می‌­شود.

     حالا انسان هر کسی باشد، یک سطحی از آرامش و آسایش و رفاه را تجربه می­‌کند. در این­جا اول نیاز به آزادی مطرح شد سپس نیاز به عدالت و به دنبال آن نیاز به رفاه، تأمین خواهد شد.

     احساس پوچی و جواب‌های آن

     رفاه که آمد دیگر ختم کلام نیست، تازه انسان­‌های مرفّه احساس می­‌کنند که چیزی در این عالم کم است. تازه احساس خالی­ بودن و بیهوده ­بودن به او دست می­‌دهد. چه مشکلی پیش می­‌آید؟ احساس پوچی. خُب! خوردیم، گشتیم و همه ­کار هم کردیم؛ که­ چی؟ این چند جواب دارد؛ یا سراغ هنر می‌رود، چرا؟ چون هنر، هنرش در این است که پنجره‌­ای شود به سوی چیزی که نیست، راهی نشان دهد به ناکجاآباد، وسیله‌­ای شود که انسان چیزی را که واقعیت ندارد برای خود خلق کند. مثلاً دوست دارم دنیا این­جور باشد، آبی و صورتی اما موجود نیست. دوست دارم انسان­‌ها این شکلی باشند، مهربان و باحوصله و… شما در حقیقت از این پوچی­‌ها به درگاه هنر پناه آورده‌اید و سعی می­‌کنید به گونه­‌ای با هنر، خودتان را تخلیه و آرام کنید. یا به­ جای هنر به بی­خیالی روی آورید که مهم این نیست که چه وضعیتی هست، مهم این است که انسان خیلی به پر و پای چیزی نپیچد. سعی کند خوش باشد و شاد باشد. راه حل دیگر این است که صورت مسئله را پاک کند. خیلی احساس باطل بودن می‌کند، می‌­تواند یک تیر در مغز خودش خالی کند. بسیاری از متفکرین قرن نوزدهم به این نتیجه و راه حل رسیدند که خودکشی کنند.

     راه دیگر این است که دنبال یک پناه­گاه باشیم. سراغ عرفان می­‌رویم خیلی­‌ها هستند که پُرگشته­‌اند و پُر خورده­‌اند و همه­ کار کرده‌­اند، بعد از مدتی تازه به این می­‌رسند که به محضر پیری بروند و در محضر بزرگی باشند. خیلی از این پول­دارها آخر عمرشان می‌خواهند حاج­‌آقایی باشد تا ایشان را نصیحت کند. خرج زیادی هم می­‌کنند. چرا؟ چون این­گونه تخلیه­‌ی روانی می‌­شوند. یک عمر پول جمع کرده‌­اند و عشق کرده­‌اند، آخر عمری کم آورده‌­اند و احساس می­‌کنند جایی نیاز است که گفت­‌وگویی کند و این­ها احساس کنند کاری کرده‌اند. دقت کنید، احساس کنند کاری کرده­‌اند و حاضرند هزینه­‌اش را هم بدهند!

     انسان­‌ها پس از مدتی این طرف وآن­طرف زدن دنبال این مسئله هستند و این گاهی منجر به اصلاح می‌شود و گاهی هم یک­ جور تخلیه­‌ی روانی است. پس انسان‌ها بعد از رسیدن به همه چیز تازه رو به عرفان می­‌آورند. بودا پیدا می‌شود، ابراهیم اَدهَم پیدا می­‌شود. شازده­‌هایی که در اوج قدرت هستند، از آن، پایین می‌آیند، همه را رها می­‌کنند و می‌­روند. این­ها همه شازده بودند و در دنیای امکانات، ولی احساس می‌کنند سیر نمی­‌شوند.

     انسان با حرکت خودش به جامعه رسید؛ در جامعه به آزادی، عدالت، رفاه و در نهایت به عرفان نیاز پیدا کرد و بعد از همه‌­ی این نیازها تازه به این م‌ی­رسد که در دو جنبه، در دو وجهه و در دو مسیر به اوج قدرت برسد. هم در جنبه‌­ی مادی و هم در جنبه­‌ی معنوی به اوج برسد. تازه بعد از همه‌ی این­ها یک نیاز هم­چنان بی‌جواب است و آن، نیاز به حرکت است. امکانات انسان زیاد می‌­شود ولی تازه بعد از آن­که امکانات و توانایی­‌های بیرونی و درونی انسان زیاد شد، او می‌ماند که این توانایی‌­ها را کجا هزینه کند، کجا خرج کند، در کدام مسیر برود؟ در این­جا نیاز به رشد مطرح می‌شود. ما مکتبی می­‌خواهیم که جواب­‌گوی همه‌­ی این­ها باشد.

 

پی­‌نوشت­‌ها :

1-      کتاب صراط، ص 67.

2-      شیخ طوسی، أمالی، ص 326.

3-      سوره­‌ی زمر، آیه­‌ی 5.

4-      سوره­‌ی زمر، آیه­‌ی 75.

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا