خانه » مقالات » آثار شاگردان استاد » شرح کتاب صراط (33)

شرح کتاب صراط (33)

ولایت خدا بر مؤمنین

 نقش خدا به عنوان متولّی چیست؟ آقای صفایی در کتاب­ های دیگرش تشبیه می‌کند و می ­گوید: ولایت خدا  مانند کاری است که متولّی یک امام­زاده، انجام می‌دهد. متولّی امام­زاده چگونه به امام­زاده می ­رسد؟ گرد و غبارش را تمیز می ­کند، اگر این کبوترها فضله ­ای انداخته باشند تمیز می ­کند، در و دیوار و شیشه­ هایش را، نامنظمی­ هایش را منظّم می ­کند. کاری که خدا با مؤمن می­ کند همین است

بنده ­ای که به درگاه خدا آمده، با خدا دست داده و تحت ولایت او قرار گرفته، هزار و یک مشکل و ضعف دارد. حالا برنامه­ ریزی ­ها با او شروع می ­شود. در درس ­های بعد بیشتر می ­خوانیم که ‌این بنده نیاز به آموزش­ هایی دارد، نیاز به تمرین­هایی دارد، این بنده حتی نیاز به بلاهایی دارد و باید مصیبت­ های بر سر او بیاید؛ این بنده می ­رود تحت برنامه و همه­ این برنامه­ هایی که بر سرش در می­ آید برای چیست؟ ‌برای این­که او از این ظلمت‌هایش بیرون کشیده شود و به فضایی نورانی وارد شود.

احوال طاغوتیان

پس حالا دو تیپی که در این آیه هستند را می­ فهمیم. دو تیپی هستند که در مرحله هدایت مطرح می­ شوند: الذین آمنوا و الذین کفرا.

هر دو تیپ هم دارای نورند،‌ هم در فضای نورانی قرار گرفته­ اند و هم دچار ظلمات‌­اند. هر دو تیپ ولایتی دارند، یکی ولایتش با طاغوت و طغیان و سرکشی­ هاست‌ و یکی ولایتش با خداست.

آن تیپی که با طاغوت و سرکش­ ها همراه‌­اند چیزهایی که دارند و نورانیتی که در آن حضور دارند را از دست می ­دهند. آن فضای نورانی وقابلیت فهمی را که در یک مقطعی داشتند، حالا آرام ­آرام از دست می ­دهند، حتی به حرف­ هایی که قبلاً می­ فهمیدند، حالا می­ خندند.

این تعبیر در خود قرآن هم هست: < ثُمَّ کانَ عاقِبَهُ الَّذینَ أسآئُوا السُّوآ أن کذَّبوا بِآیات الله و کانوا بها یستهزئُونَ (6)> آن­هایی که آیات پروردگار را تکذیب می ­کنند، عاقبت­شان این است که این حرف­ها را مسخره خواهند کرد. اول مسخره نمی­ کردند، اول کار می­ بینید وقتی که کلام پیامبر را می­ شنوند مو به تن­شان راست می­ شود

وقتی کلام پیامبر را می ­شنوند، داریم در احوال ابوسفیان و چند تن از بزرگان قریش که شب­ ها می ­آمدند پشت در خانه پیغمبر و حرف­ های پیغمبر را گوش می­ کردند، قرآن که می­ خواند گوش می­ کردند. یعنی معلوم می­ شود تأثیر  می­ گرفتند، ‌معلوم می ­شود چیزی می­ فهمیدند، ولی بعدها می­ بینید وقتی ابوسفیان پیر شود، می­ آید ‌سر قبر حمزه و لگد می ­کوبد و می­ گوید ابا یعلی! چیزی که بین من و تو بر سر آن دعوا بود، عاقبت به دست بچّه­ های ما رسید (یعنی سر حکومت دعوا بود).

می ­بینید در پیری دیگر کورِ کور اند. یعنی چیزی از آن حرف­ های قبلی را هم نمی­ فهمند. یعنی انسان خیلی از اوقات چیزهایی که در یک مقطع می­ فهمد، وقتی به آن عمل نمی­ کند، در مقاطع بعدی اصلاً به نظرش مسخره می­ آید، به نظرش حرف­ های خنده­ داری می­آید که حالا در جوانی، آدم به آن­ها تن داده.

احوال مؤمنان

این عشق، این علاقه، از یک طرف ولایت پروردگار را دارد که به او حرکت می­ دهد، از آن­ طرف، اگر نگاه کنید در وجود این انسان مؤمن، چه اتفاقی رخ داده؟ می ­بینید مثل این می ­ماند که دانه­ یک درختی را کاشته ­اند. آرام ­آرام این درخت در وجود این انسان ریشه می ­دواند.

این تعبیر درخت از خود قرآن هم اخذ شده، ‌در آخر سوره فتح که استاد بعد به این آیه اشاره می ­کند. قرآن می‌فرماید: < …‌ذلک مَثَلُهم فی التّوراه و مَثَلُهُم فی الانجیل کزرعٍ أخرَجَ شَطئَهُ فَآزَرَهُ فاستَغلَظَ فاستَوَی علی سُوقِهِ یُعجِبُ الزُّرّاعَ لِیَغیظَ بهم الکُفّارُ…(7)>   می ­گوید مَثَل کسانی که با رسول خدا هستند، ‌مثل گیاهی ا­ست که اول یک ریشه­ کوچکی می­ دواند، بعد شاخه در می ­آورد، بعد به تدریج این شاخه قوی و محکم می ­شود، پس از آن کم­ کم می ­بینید که دیگر لازم نیست این درخت را به جایی ببندید،‌ خودش بر پایه ­های خود استوار می­ شود، دیگر حتی نیازمند به این نیست که رسولی و ولیّ‌ای مراقب او باشد و تذکّر بدهد. بر ساق خودش، بر شاخه­ ها و بدنه خودش  می­ تواند بایستد.

در این آیه به مراحلی اشاره می ­کند که انسان در مرحله­ ایمان که وارد می ­شود، ابتدا یک دانه است، این دانه ریشه ­هایی می ­دواند، از این دانه شاخه ­ای سر می ­زند، رفته­ رفته این دانه فَستَغلَظَ: یک سفتی و استحکامی پیدا می ­کند. و در یک مرحله بالاتر، فَستَوی عَلی سُوقِه: حتی به جایی می­ رسد که دیگر وابسته به کسی هم نیست، ‌خودش بر پایه ­های خودش کاملاً‌ استوار و محکم می­ ایستد.‌ 

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top