خانه » مقالات » آثار شاگردان استاد » شرح کتاب صراط (41)

شرح کتاب صراط (41)

مبارزه با نفس و جهاد اکبر

می ­گویند مجنون قصد منزل لیلی کرده بود، سوار بر شترش شد و به راه افتاد.

اتفاقاً شترش تازه بچّه آورده بود و بچّه ­اش در طویله بود. به راه افتاده بود، ولی خب مجنون بود و گاهی حواسش پرت می‌شد و گاهی چُرت می ­زد.

همین کافی بود تا شتر به جای آن­ که به سمت منزل لیلی رود راهش را به سمت طویله و عشق خودش کج کند.

یک عاشق است و یک موجود وابسته ­ای که این عاشق می­ خواهد جایی برود و آن موجود وابسته جایی دگر.

انسانی که به مرحله ایمان رسید، مثل این مجنون است. یک چیزهای جدیدی برایش بزرگ شده و یک چیزهای تازه ­ای را دوست دارد. قصّه به این سادگی نیست، من می ­خواهم ولی من یک سوابق قبلیِ دیگری هم دارم که مرا به سمت دیگری می ­کشاند. یک جنگ درونی در وجود آدم شکل می ­گیرد.

غرایز چیزی را می ­طلبدند، شیطان هم روی آن سرمایه­ گذاری می­ کند و عشق­ های جدید هم چیزهای دیگری را می­ طلبد. یک جنگ در وجود آدم شکل می ­گیرد که برای آن تعبیر جهاد اکبر به کار می­ رود.

دقت هم می­ کنید که آدم با نفس خود می­ جنگد، یعنی کشش­ ها و غرایز، من را به سمتی می­ کشانند و یک چیزهایی را می­ خواهند که فکرم، اعتقادم، عشق و ایمان من آن­ها را نمی­ خواهد.

جهاد کاملاً درونی است، یک تضاد در انسان است. خُب آخرِ این جنگ چه می­ شود؟ در آخر چه ­چیزی از آن در می ­آید؟

یک تعبیر ساده ­اش این است که اگر آدم قوی باشد هوای نفسش را می­ کُشد و تمام می­ شود. امّا نه؛ غریزه ­ها کشته نمی­ شوند و از بین نمی­ روند بلکه جهت می­ گیرند.

مثلاً غریزه آدم این است که نگران روزهای نداری و روزهای نبود امکانات است. اگر امکاناتی دست­ش می ­آید، همیشه حواسش هست که اگر از دستم برود چه؟ این حالت بُخل می ­آورد. این آدم همیشه نگران است که اگر الآن بدهم روز مبادا چه کنم؟ روز مبادایی که اصلاً معلوم نیست بیاید.

حالا شما دقّت کنید همین آدم با همین ویژگی با همین نگرانیِ خاص، اگر بفهمد روز قیامت هست، اگر بفهمد مرگ اول زندگی است، اگر بفهمد قبرستان اول مسیر است نه آخرش، دیگر بخل از بین می ­رود.

اگر این را بفهمد زندگی­ اش به کلّی متفاوت می‌شود. چون اگر قرار است چیزی را با خود به آن ­طرف نبرد پس هیچ­ چیز را نگه نمی ­دارد. اگر بتواند حتی آبرویش را برای حفظ آبروی مؤمنی دیگر می ­فروشد؛ چرا که آن­جا به او آبروها خواهند داد.

اگر بتواند اعتبارش را همین ­جا خرج می ­کند و باقی نمی­ گذارد که آن­جا اعتبارها خواهد آمد.

دراین­جا آبروی برادر مؤمن­م را با آبروی خودم خریدم و آن­جا در مقابل پیامبر خدا و مؤمنین بزرگ به من آبروها خواهند داد.

با این دید حالت آدم کاملاً تغییر می­ کند، روز مبادا روز قیامت است نه روز بی­ پولی آدم!

اگر هم می­ خواهیم کاری بکنیم راه انتقال دارایی ­ها به آن دنیا چیز دیگری ا­ست. در دعایی داریم از امام سجاد(ع) که می­ فرمایند: کجایند آن بیچاره ­هایی که بارهای من را بردارند و در روزی به من دهند که به آن احتیاج دارم.


0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا