خانه » مقالات » آثار شاگردان استاد » شرح کتاب صراط (5)

شرح کتاب صراط (5)

خودخواهی معقول

 حرف من این نیست که کارها را تعطیل کنیم و هر کسی دنبال کار خودش برود، حرفم این است که آدم­ها برای خودشان هم باید وقت بگذارند. در این صورت اگر حجم کار هم کم باشد ولی ارزش کار بیش­تر می­ شود. مثلاً می­ شود 6 کلاس گذاشت ولی برای این که خودمان هم برای خودمان وقت بگذاریم 4 تا کلاس برگزار می­ کنیم. چرا؟ چون خود بچه ­های فعّال هم برسند کارهایشان را انجام دهند، یعنی به این دید خیلی از کارهای بچه­ های فعّال هم قابل نقد است که آیا واقعاً همراه کارش خودش هم بالا می­ رود یا نه؟

دقّت کنید این سیاست که خیلی از ما که بزرگ­ترها داریم، مایی که از دیگران کار می­ کشیم، سیاست­ های طاغوتی و فرعونی است! من می­ خواهم فلان کتاب را بنویسم، من می ­خواهم یک مجموعه­ فرهنگی ایجاد کنم- آدم زود مبتلا به این کارها می ­شود- به تعدادی نیرو برای این کار نیاز دارم. بعد اصلاً توجهی نمی ­کنم به این­که الان آقای فلانی موقع مطالعه ­اش است و یک کار دیگری باید انجام دهد، فلانی در جای دیگری دارد فلان کار مفید را انجام می ­دهد، همه را جمع نکنیم و بیاوریم به کار خودم برسانیم. یعنی گاهی اوقات کار من، محور کارهای دیگران می ­شود. این، سیاستِ آدم ­هایی است که در گذشته بودند و قرآن از آن­ها یاد می ­کند مثل فرعون. ما آدم­ها را به هر علتی می‌ خواهیم به کار بگیریم. کاری ضروری پیدا شده، این ضرورت ولو جنگ باشد ولو دفاع مقدس باشد، ولو کاری بزرگ و پاک باشد، درضمن آن کار فقط کار نباید راه بیفتد بلکه انسان­ها هم باید راه بیفتند، انسان­ها هم باید تغییر کنند. حتی به همین‌ خاطر ممکن است کار را کوتاه ­تر کنیم.

از حضرت علی(ع) در جنگ سؤالی توحیدی می ­کنند. آن­ هم کجا؟ در بحبوحه­ جنگ. این صحنه ­ها را نمی ­شود تصور کرد. مدام رفت و آمد است و شلوغی و… حالا در این میان یکی سؤال کند که یا علی! من در رابطه با خدا شک کردم و سؤال دارم! اگر ما باشیم چه می­ گوییم؟ می­ گوییم خروس بی­ محل برو آن­ طرف بعداً بیا، الان موقع چیز دیگری است! حضرت(ع)می ­گویند نه، اصلاً ما برای همین این­جا آمده ­ایم، بگذارید سؤال­ش را بپرسد، بگذارید بداند، بفهمد، بشناسد و بعد اقدام کند و پاداش ببرد. گفتن این ­ها راحت ولی انجام دادنش سخت است.

پوچ کردن انسان‌ها و از بیرون پرکردن‌شان

کاری که فرعون می ­کرد این بود که آدم­ها را خوار و خفیف می­ کرد، آدم­ها را خوار می ­کرد، این معروف است که می­ گویند عُمَر وقتی استاندار می­ گذاشت اولاً هر دو سال یک­بار آن­ها را عوض می­ کرد، بعد هم وقتی می­ آمدند حسابی به خدمت­شان می ­رسید، چیز سالمی برای طرف نمی گذاشت. مثال­ش داستان ابوغریره است که آمد نزد او و گفت این­ها را به عنوان خراج برای شما فرستادند. از او پرسید آن­های دیگر چیست؟ گفت به عنوان هدیه به خودم داده ­اند. گفت این­ها را بریز روی همین خراج­ها! بعد هم به او گفت تو آن­جا که می­ رفتی پایت نعلین نبود، حالا رفتی و می‌ گویی این­ها برای من است؟! طرف را تحقیر و خُرد می کرد و این خصوصیّت آدم­هایی است که می ­خواهند مسلّط و سوار باشند. این است که آن­هایی­ را که زیر دست­شان هستند در مشت­ شان نگه می­ دارند. این خصوصیّت آن حکومت­ها بود که آدم­ها را خوار و ضعیف نگه می­ داشتند زیرا آدمهای خوار و ضعیف از آن­ها اطاعت می­ کردند، و اگر این خواری و خفّت باشد حتی دموکراسی و رأی­ گیری هم ارزشی ندارد، چون آدم­های خوار و خفیف رأی­شان ارزشی ندارد. در این مورد حکومت اتحاد جماهیر شوروی را مثال می­ زنند که به اصطلاح حکومت شورایی داشتند.

خلاصه­ کلام این است که اگر آدم می­ خواهد در زمینِ وجودش کاری بکند، وقتی برای فکر‌کردن می­ خواهد و به وقتی نیاز دارد تا طرحی بریزد. حالا می­ گویند فلانی درون­گرا است، درون خودش است، با ما نمی ­پرد. این گفته­ ها مهم نیست، مهم این است که من دارم از دست می ­روم و وقتی برای خودم نمی­ گذارم.

اصلاح درون کاری ناامید کننده

دومین عاملی که باعث می­ شود آدم سراغ قصّه­ خلوت نیاید عظمت کار است. انسان اگر ­سَری  به وجود خودش بزند، می­ بیند که اوضاع خیلی خراب است، راحت­ ترین راه، پاک­ کردن صورت مسئله است و راحت­ ترین راه پشت کردن به موضوع است. اما یادمان باشد، اگر چه ما رها می­ کنیم امّا مشکل ما را رها نمی ­کند و موقعی سر عقل می ­آییم که دیگر وقتی برای کاری نیست. باور کنید هر لحظه ممکن است این بازی قطع شود، همین مینی­ بوس ممکن است آخرین چیزی باشد که آدم سوارش می‌ شود و آخرین جایی باشد که آدم می ­رود، این­ها احتمالات است ولی آدم باید به آن فکر کند.

 مهم این نیست که آدم به جایی رسیده باشد مهم این است که آدم تصمیم بگیرد و شروع کند ولو این­که هنوز به جایی نرسیده باشد. پس حجم کار هم مهم نیست، مهم این است که در هر مرحله گام خودمان را برداشته باشیم. عقب­ افتادن هم مهم نیست، خدا حتّی آن آدم­هایی که می­ افتند و پا می‌ شوند، می ­افتند و دل نمی­ کَنند را دوست دارد.

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top