خانه » مقالات » شرح و تبیین آثار استاد » شرح کتاب مسئولیت و سازندگی – قسمت بیست و دوم

شرح کتاب مسئولیت و سازندگی – قسمت بیست و دوم

 تفاوت شناخت مجرد با شناخت همراه با تعیین نسبت

در ادامه نویسنده در بحثی که دارد تعبیری با عنوان «شناخت مجرد» را به کار می­ برد[1]. ایشان می نویسد اگر ما کسی را بشناسیم و این شناخت یک شناخت مجرد باشد، در ما احساسی ایجاد نمی شود. اما اگر کسی را بشناسیم و این شناخت، یک شناخت مجرد نبوده و همراه با یک قید باشد، در من احساسی را به همراه می­ آورد. اکنون پرسش این است که این شناخت مجرد به چه معنا است؟

شناخت مجرد وقتی فهمیده می­ شود که مقابل آن را بشناسید. شما گاهی درباره یک چیز تنها این گزاره را می­ دانید که مثلاً «فلان چیز هست». اما گاهی علاوه بر این مطلب، مطلب دیگری هم می­ دانید و از این گزاره استفاده می‌کنید که «فلان چیز هست و چیز خوبی است». این دو مقابل هم هستند. شناخت مجرد یعنی شناختی بدون قضاوت و بدون تعیین رابطه شیء مورد شناخت با ما. اگر مثلاً گفته شود که این لیوان است و این لیوان برای من خوب است، این گزاره «خوب است» تعیین نسبت این لیوان با ما است. و یا اگر گفته شود این یک لیوان سم است و این لیوان سم برای من بد است، این جمله نیز دربردارنده یک تعیین نسبت است. شناختی که همراه با تعیین نسبت اشیاء با ما است، شناختی است که احساس می­ آفریند و در مقابل شناختی که مجرد از این تعیین نسبت و این قضاوت است، هیچ­گونه احساسی در ما نمی­ آفریند.

پس شناخت مجرد در برابر شناختی است که نسبت آن شناخت با ما تعیین شده است. این تعیین نسبت در دو قالب خوب و بدی می­ آید. مثلاً گاهی شما فقط این را می­ دانید که پشت این در کسی هست. این شناخت، بدون تعیین نسبت آن شخص با شما است. اما وقتی نسبت آن فرد با شما تعیین شد که مثلاً این فرد دزد است و بد است، ترس را در من ایجاد می­ کند و یا مثلاً پدر یا مادر من است، این شناخت یک شناخت همراه با تعیین نسبت است و این تعیین نسبت، ما را از آن شناخت مجرد بیرون می ­آورد.

در رابطه با خدا نیز وقتی این شناخت را پیدا می­ کنیم که خدایی هست، تا زمانی که نسبتش با ما مشخص نشود حتی اگر بدانیم که او بی­ نیاز است و بی­ همتا است، هیچ کدام از اینها احساسی در من ایجاد نمی ­کنند؛ چراکه نسبت او با مرا تعیین نکرده و خوب بودن یا بد بودن او برای مرا مشخص نمی ­کنند. اما اگر گفتیم خدایی که هست، زیبا است، کامل است، رفیق است، مهربان است و… نسبت او با خودمان را تعیین می­ کنیم و در نتیجه به دنبال آن عشق می­ آید.

معیار شناخت معشوق برتر از میان معشوق­ها

بعد از اینکه این عشق به حاکم در ما شکل گرفت بحث دیگری پیش می­ آید. ما معشوق­های دیگری نیز داریم؛ دلمان هست، خلق دنیا هستند، دنیا هم است که محبوب ما است و ما حاضر نیستیم لحظه­ای فکر جدا شدن از اینها را بکنیم که روزی باید از اینها جدا شویم، در کنار اینها شیطان هم است. در این حالت دل ما معشوق­ کده­ای با پنج معشوق می­ شود. اکنون پرسش این است که چگونه باید این چهار بت را از آن بیرون بریزیم و به معبود اصلی که خدا است برسیم.

این کار به سنجشی نیاز دارد. مهم­ترین معیار سنجش این بود که ببینیم کدام یک از اینها مرا برای خودم می­ خواهد. خیلی راحت می ­شود نتیجه گرفت که شیطان مرا برای خودش می ­خواهد، دنیا هم مرا برای خودش می­ خواهد، زن و فرزند هم اگر در مسیر الهی قرار نگیرند و بخواهند ما را صرف خودشان کنند و چیزی به ما ندهند همین­گونه­ اند، دل نیز همین­طور است. تنها معشوقی که نیازی ندارد که مرا برای خودش بخواهد و نیازی ندارد که گوشه­ای از سرمایه مرا صرف خودش کند، بلکه با تمام بی­ نیازی­ اش مرا آفریده و نعمت­هایش را بر من باریده است تا مرا بارور کند. اگر هم هشدار می ­دهد و از آتشی که خود افروخته­ ام خبر می­ دهد و از دشمنانم می ­گوید، می­ خواهد من بارور شوم و از خاک برخیزم و به اوج معراج­ها برسم، خداست. چه کسی از او بهتر است؟

می­توان معیار دیگری را نیز در نظر گرفت و آن اینکه عاقبت همراه شدن با هر یک از اینها چیست؟ سرانجام عشق ورزیدن به اینها کجا است؟ همه اینها لذت ­هایی است که بعد از آنها خستگی، ضعف، یأس و دل­زدگی است، داشتن­هایی است که از دست رفتن به دنبالشان است. عاقبت همه اینها آتش است؛ عاقبت عشق ورزیدن به خلق اگر خودت را برای آنها مصرف کنی آتش است، عاقبت شیطان هم این است که می­ گوید: من گفتم بیا، تو هم آمدی، حالا برو و عذابت را تحمل کن. ملاک عاقبت هم ملاک خوبی است. با این ملاک نیز می­توان دریافت آنکه بدون هیچ دغدغه­ ای می­ توانیم وجودمان را صرف او کنیم و بدانیم که هر چه خرج او شود می­ ماند و هرچه خرج غیر او شود از بین می­ رود و آتش است، فقط خدا است.

با این دو معیار ما به  حبّ اشدّ می­ رسیم و هنگامی که این حب بیاید، حب­های دیگر ما را هم سامان می­ دهد که به زن و فرزند آن اندازه حب بورز که در راستای حب خدا باشد، آن قدر به لذت­ طلبی و شهوت چشیدن لذت بپرداز که در راستای خدا باشد، آن  قدر به دنبال غرائز باش که مَرکبت باشند. باید توجه داشت حب اشد که بیاید، عشق­های دیگر هم هستند، اما این عشق، عشق برتر است.

 

قسمت بعدی


[1] . مسئولیت و سازندگی، ذیل ص147.

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا