خانه » مقالات » شرح و تبیین آثار استاد » شرح کتاب مسئولیت و سازندگی – قسمت بیست و چهارم

شرح کتاب مسئولیت و سازندگی – قسمت بیست و چهارم

تفکر در استعدادها

بعد از گفت­ وگویی که در بحث تفکر در خلقت انسان ـ که نویسنده کتاب در آثار دیگر خود از آن با تعبیر «وضعیت» یاد می­ کند ـ داشتیم، نوبت به کلید دوم، یعنی تفکر در استعدادها می­ رسد که ایشان در آثار دیگرش از آن با تعبیر «ترکیب» یاد می­ کند. اکنون می­ خواهیم ببینیم این کلید، یعنی تفکر در رابطه­ ای که بین استعدادهای ما وجود دارد، چه درهای بسته­ ای را می­ تواند برای ما باز کند و چه رازی از رازهای هستی را می­ تواند برای ما بگشاید؟

در اینجا هم همان سیری که قبلاً از آن گفت­ وگو شده بود را ادامه می­ دهیم؛ یعنی ابتدا باید تدبری اتفاق بیفتد، سپس تفکر و استنتاجی که در ادامه این تدبر می ­آید، محقق شود و بعد هم اگر نیاز بود سنجش و ارزیابی مورد نیاز انجام می ­شود. جهان­بینی اسلامی که ایشان در اینجا مطرح کرده است، روش تربیت اسلامی به شکل کاربردی و عملیاتی و به تعبیر ایشان «به کار رفته» است. باید دید آن بحث­هایی که قبلاً مطرح شده که اول تدبر و تأمین مواد خام است، بعد تفکر و از این مواد خام استنتاج کردن است و در نهایت نوبت به ارزیابی می­ رسد، در اینجا چه نمودی داشته است. اگر این الگو را در نظر بگیریم، می ­بینیم بخشی از مباحث مطرح شده در اینجا در مرحله اول و تدبر است. بعد با این تدبر، مواد خامی به دست می ­آید و در نهایت با این مواد خام یک نتیجه­ گیری انجام می­ شود.

تدبر در حوزه استعدادهای خود انسان

پیش از این تأکید کرده بودیم که قبل از خواندن این بخش، سعی کنید خودتان با این سؤال­ها مواجه شوید. شما کلیدی به نام تفکر در استعدادها و یا به تعبیر دیگر «تفکر در ترکیب استعداد ها» برایتان مطرح شده است. اگر بخواهید درباره این کلید تدبر داشته باشید، حوزه تدبرتان کجا است؟ باید در درون خودتان تدبر کنید. برای این تدبر اولاً باید دید این استعدادها چه چیزهایی هستند و آن­گاه آنها را فهرست کرد، ثانیاً لازم است دانست که این استعدادها با هم چه رابطه­ ای دارند که با تدبر، با مطالعه در خودتان، با مطالعه روندهای رفتاری که در شما اتفاق می­ افتد اینها را به دست می­ آورید. این هم یک نوع تدبر است. بعد از اینکه ارتباط این استعدادها را به­ دست آوردید، باید دید آیا می­ توان از این استعدادها و ارتباط بین آنها به نتیجه­ ای رسید یا نه؟

تدبر در حوزه استعدادهای موجودات و اشیای دیگر

در اینجا یک مقایسه و ارزیابی به کمک ما می­ آید. به این ترتیب که مثلاً در رابطه استعدادهایی که یک حیوان دارد با کارها و نقش­هایی که دارد مطالعه­ای انجام می­ دهیم؛ استعدادهای یک اسب با نقشی که در زندگی انسان دارد، یا استعدادهای یک گوسفند با جایگاهی که در هستی دارد و به طور کلی ارتباط بین استعدادها و کارهای این حیوانات را بررسی می­ کنیم. این هم یک حوزه تدبر است. ما در اینجا یک کلید به­ دست آورده­ایم ولی نمی ­توانیم از آن نتیجه­ ای بگیریم، ولی اگر مقایسه کنیم به نتیجه می ­رسیم. از مطالعه استعدادهای گوسفند یا اسب می­ توان تشخیص داد که کار و نقش آن در هستی چیست و اهدافش کدامند؟ حتی اگر خودش هم هدفی نداشته باشد، می ­توان به هدف کسی که آن را در هستی قرار داده پی برد.

در حوزه دیگری هم می ­توانید تدبر کنید. مثلاً وقتی وارد مجموعه ­ای می­ شوید و تلاش می­ کنید دریابید این مجموعه را برای چه ساخته ­اند و کارایی­اش چیست، برای پاسخ دادن به این سؤال نیز تدبری را شروع می ­کنید. برای یافتن پاسخ این پرسش در چه چیزی تدبر می ­کنید؟ در امکاناتی که داخل آنجا است. یعنی یک تدبر هم آنجا صورت می ­گیرد و از این تدبر، زمینه­ای برای شما حاصل می­ شود و آن اینکه: بین امکانات یک ساختمان با کاربرد و نقشی که این ساختمان دارد ارتباط هست، بین استعدادهایی که یک حیوان دارد با کاری که از آن برمی ­آید ارتباط هست، حال باید دید بین استعدادهایی که من انسان دارم و کاری که می­ت وانم داشته باشم ارتباطی هست یا نه؟ بین استعدادهای من و هدفی که می ­توانم داشته باشم ارتباطی هست یا نه؟

اینها دو حوزه تدبرهستند: تدبر در استعدادهای خود انسان و رابطه بین استعدادهای انسان، و تدبر در رابطه میان این استعدادها و امکانات با کار و هدفی که دارند.

اگر این تدبرها کنار هم بیایند، مواد خامی برای استنتاج به دست می ­دهند. نویسنده می ­خواهد تدبرهایی برای ما فراهم آورد که با مواد خامی که به­دست می­ آوریم نتیجه­ ای بگیریم و یک گره از جهان بینی را باز کنیم. آن گره، نقش انسان در هستی و ربطش با هستی است. اکنون اگر پرسش ما این باشد که نقش انسان چیست، به استعدادهایش نگاه می­ کنیم. نقش یک لیوان را چگونه تشخیص می ­دهیم؟ کار یک حیوان را چگونه تشخیص می ­دهیم؟ می­ بینیم که می­ توانیم نقش و کار اینها را از استعدادهایشان کشف کنیم. پس برای شناخت نقش انسان نیز به سراغ استعدادهای خودمان می­ آییم و تلاش می­ کنیم ببینیم می­ توانیم آنها را از مجموعه تدبرهایی که اینجا از آنها گفت­ وگو شد کشف کنیم یا نه؟

چگونگی شناسایی دقیق استعدادها و سرمایه ­های انسان

مسئله بعد این است که اگر بخواهیم نقش انسان را بفهمیم باید استعدادها و سرمایه هایش را بشناسیم. سرمایه ­ها در وجود ما هستند، ولی گاهی به خاطر اینکه داریم با همین­ها زندگی می­ کنیم، خیلی نمی ­توانیم آنها را مرزبندی کنیم و به شماره درآوریم. بنابراین باید کاری کنیم که بتوانیم این سرمایه­ ها را فهرست کنیم. برای این کار چه راه­هایی داریم؟ ایشان دو راه معرفی می ­کند که اگر خودمان هم تدبر کنیم به همین دو راه می ­رسیم.

من از نیاز به اینکه وقتی می­ خواهم چیزی را بخورم باید گرما و سرمایش را حس کنم تا صدمه نبینم، به استعدادی به نام حس لامسه پی می ­برم که حرارت را تشخیص می­دهد. من برای اینکه بتوانم از غذا لذت ببرم باید طعمش را حس کنم، پس استعدادی در من هست که نام آن قوه چشایی است. یکی از نیازهای من نیاز به غذا است و از این نیاز به غذا می­ توان کشف کرد که استعدادی در بدن من هست که می ­تواند غذا را  جذب بدن من کند. می­ بینید که از نیازها خیلی راحت می­توان به استعدادها پی برد.

یک راه دیگر که خیلی ساده ­تر از راه اول است، راه مقایسه است. ما از مقایسه خودمان با نزدیک­ترین موجودات به ما که حیوان است[1] می ­توانیم پی ببریم که چه چیزهایی داریم. برخی از استعدادهای مشترک داریم که ما را در سطح همان حیوان نگاه می­ دارد. اما برخی از چیزها هستند که ما بیشتر از آنها داریم. وقتی وارد اتاقی می­ شوید که تنها یک میز و صندلی در آن هست، یک کارآیی مشخص و محدود برای آن اتاق به ذهنتان می­ رسد، اما وقتی وارد اتاقی می ­شوید که دستگاه بیهوشی و… در آن هست، قطعاً کارکردی که برای این اتاق به ذهن شما می­ رسد با کارکرد اتاق اول متفاوت است.

با این دو راه می­ توانیم به استعدادهایمان پی ببریم. راه ساده­اش که بی ابهام است، همان مقایسه است. مثلاً شما خود را با یک پرنده مقایسه می­ کنید. این پرنده چه دارد؟ می­ بینید توانمندی­های حرکتی که شما دارید، آن پرنده هم دارد. در پس این توانمندی­های حرکتی پرندگان چیزهایی هست که آنها را هدایت می ­کند و آن هم غرایز است. شما می­ بینید که این غرایز را ما هم داریم.[2] می­ بینید آن حیوان غرایز فردی دارد، من هم دارم؛ غرایز اجتماعی دارد، من هم دارم و تفاوتش تنها در این است که ما غرایز اجتماعی را آن سطحی که حیوانات دارند نداریم. اما اگر کمی عمیق­تر شوید، خواهید یافت که فراتر از این غرایز شما قوه تفکری دارید که می­ توانید از چیزهای موجود چیزهایی که نیست را کشف کنید، و این قوه دیگر در حیوانات نیست. شما قوه ارزیابی دارید و می­ توانید بسنجید که در آنها نیست، شما انتخاب و اراده دارید که آنها ندارند، شما وجدان[3] دارید که آنها ندارند. از راه مقایسه می­ توانیم این استعدادها را کشف کنیم.

یک نکته مهم­تری که هست این است که بین استعدادهای ما رابطه­ ای هست. مثلاً در حیوانات بین حواس و غریزه رابطه ­ای هست که برای مثال چشم حیوان می­ بیند و غریزه­اش براساس آن چیزی که دیده فرمانی داده و در نتیجه حیوان حرکت می ­کند. اما وقتی چشم ما می­ بیند و شناختی برایمان حاصل می­ شود، این شناخت­ها در همین­جا متوقف نمی­ شود؛ یعنی شما نمی توانید جلویش را بگیرید. به دنبال این شناخت تفکر است؛ یعنی به محض اینکه مواد خامی به دست آمد فکر یک کارهایی می­ کند که از اینها یک نتیجه­ ای بگیرد. هنگامی که اتفاقی می­افتد، علامت سؤال­هایی در ذهن ما شکل می­ گیرد. اینها یعنی اینکه فکر می­ خواهد کار خودش را انجام دهد. فکر که کارش را انجام داد، علت­هایی را نشان داد، راه­هایی را نشان داد، هدف­هایی را نشان داد، پای عقل به میان کشیده می شود. اگر شما بخواهید کاری را همین طور بی ­مقدمه شروع کنید، عقل می­ گوید آنجا و آن راه بهتر است؛ یعنی یک رابطه این­چنینی و به تعبیری جبری بین امکانات ما و استعدادهای ما وجود دارد. هنگامی که عقل حکم کرد که فلان کار بهتر است، نوبت دل می­ رسد و هر چیزی که از سوی عقل بهتر تشخیص داده شد، دل به آن وابسته می­ شود. دل که وابسته شد، انسان از آن پیروی می ­کند؛ زیرا همان­طور که حیوان­ها تابع غرایزشان هستند، انسان تابع دلش است. وقتی عشقی در دلی شکل گرفت، همان عشق فرمان می­ دهد که برای رسیدن به محبوب و برای خشنود کردن او این کارها را انجام بده. باید توجه داشت که چنین ارتباطی بین استعدادهای ما وجود دارد و این هم یک حوزه تدبر است.

استنتاج از تدبر در استعدادها

اکنون که از این دو حوزه تدبر مواد خامی در رابطه با استعدادها و مقدار استعدادها، و نیز مواد خامی در حوزه ارتباط بین استعدادها به دست آورده ­ایم می­ خواهیم از آنها استنتاج کنیم. آیا از استعدادهای انسان می­ شود چیزی را تشخیص داد و کشف کرد؟ یک بحث، بحث اهداف است و یکی هم بحث نقش­ها است. وقتی ما دیدیم که این همه استعداد داریم، این استعدادها نشان می ­دهد برخورد من با دنیا دیگر نمی ­تواند مثل برخورد یک بزغاله با دنیا باشد که «همّها علفها»؛ یعنی به فرموده حضرت علی (ع) همه غصه­ اش فقط این است که علفش کجا است و همین که علفش را خورد، دیگر کاری به هیچ چیز ندارد. این استعدادهای اضافی مثل تعقل، وجدان، تفکر و…من را آنقدر بالا می آورد که دیگر غصه­ ام فقط علف خوردن نیست. این استعدادها نشان می­ دهد من دیگر نمی­ توانم در این حد بمانم. من که بیش از گوسفند و بزغاله دارم، کارم هم باید بیش از بزغاله باشد. اصلاً بخواهم یا نخواهم کارم بیشتر از حیوانات هست. کدام یک از شما انسانی را دیده­ اید که تنها با خوردن یک لقمه غذا و به محض اینکه شکمش را سیر کرد دیگر کاری به هیچ چیز نداشته باشد و به سراغ کار خودش برود تا نوبت گرسنگی بعدی. ممکن است بگویید چنین فردی را دیده ­ایم، ولی توجه داشته باشید که چنین انسان­هایی بسیار نادرند و اصلاً باید گفت که آنها تا آن حد تنزل پیدا کرده ­اند که از حیث فکری و عقلی به حد یک حیوان رسیده­ اند. شاید بتوان گفت چنین حالتی در بعضی از دیوانه­ ها دیده می ­شود، ولی کسی که در وجودش عقل و انتخاب و اراده دارد نمی­ تواند این­طور باشد.

ضرورت حرکت در انسان

آیا ما با این استعدادها می توانیم بی حرکت و راکد باقی بمانیم؟ آیا می­ توانیم در همین سطحی که هستیم بمانیم و خوشی و رفاه و لذت خودمان را فراهم کنیم و تلاش کنیم تا لذت بیشتر و رفاه ­های بیشتر و امکانات بیشتر را به دست بیاوریم؟ آیا می­ توانیم در همین حد بمانیم؟ این امکانات و استعدادهای اضافی، و نیز ارتباط بین این استعدادها انسان را وادار به حرکت می ­کند. وقتی چیزی را می­ بینیم، دنبالش فکر می ­آید، به دنبال فکر سنجش می آید، به دنبال سنجش محبت است و به دنبال محبت، رفتار می­ آید. این رابطه و آن مواد خام نقش انسان را نشان می­ دهند که همانا حرکت است. انسان نمی ­تواند یک جا بایستد. رنجی که همه ما در همه دوران­های زندگی­مان دچارش هستیم، رنجی است که گاهی خودمان هم علتش را پیدا نمی­ کنیم، ولی اگر کمی دقت کنیم می­ بینیم که علتش همین است که در جا زده­ ایم.

منظور ایستادن و در جا زدن فیزیکی نیست. همه ما دنبال آب و نان و پست و مقام و …می ­رویم، ولی همه اینها در جا زدن است و تفاوتش تنها در این است که جایی که در آن ایستاده­ ایم و داریم در آن در جا می­ زنیم و به بیان دیگر محبوبمان گاهی مقام است، گاهی لذت است و گاهی نیز امکانات. اما به هر حال چون در یک سطح ایستاده­ ایم نمی­ توانیم آرام باشیم و رنج می­ بریم. این رنج علامت این است که کار و نقش انسان حرکت است و او باید حرکت کند.[4] اگر نقش انسان حرکت شد، نقش­های بعدی انسان نیز مطرح می­ شود.

قسمت آخر

 


[1] . چون موجودات دیگری هم هستند که بتوان انسان را با آنها مقایسه کرد؛ مانند سنگ، آب، خاک و درخت؛ اما نزدیک­ترین موجود در سیری که از خاک تا گیاه تا حیوان و بعد تا انسان ادامه پیدا می­ کند، حیوان است.
[2] این غرایز در حیوانات دو گونه است: برای مثال در کبوتر حدی از غرایز، غرایز فردی است، اما غرایز اجتماعی هم هست. اما در زنبور عسل دیده می­ شود که هرچند غرایز فردی هم هست، ولی حد بالایی از غرایز آن، غرایز اجتماعی است و یا در موریانه­ها نیز حد بالایی از غرایز، غرایز اجتماعی است که چگونه یک مجموعه را مدیریت کنند.
[3] . وجدان به این معنا است که وقتی برخوردی از شما سرمی ­زند با وجدان و خودآگاهی خودتان بر خودتان مشرفید و می­ توانید از بالا خودتان را نگاه کنید و همیین نگاه از بالا و همین نظارت اِشرافی سبب می­ شود که آدم خودش را نقد کند و حتی اگر دیگران هم خطایش را نفهمند، از آن رنج ببرد. نتیجه ­اش هم این است که انسان می­ خواهد اعتراف کند که من این خطا را کرده­ ام.
[4] . اگر بخواهید این سیر در خودتان تحقق یابد و از درون خودتان بجوشد، باید خودتان این تأمل­ها را انجام دهید. یعنی جدای از این حرف­ها و نوشته­ های کتاب ببینید آیا چنین چیزی هست یا نیست. این تدبر را در خودتان و در استعدادهایتان انجام دهید و ببینید آیا این مواد خام به دست می ­آید یا نه، و پس از آنکه مواد خام به دستتان آمد ببینید می ­توانید براساس آنها استنتاج کنید یا خیر.
0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top