خانه » مقالات » شرح و تبیین آثار استاد » شرح کتاب مسئولیت و سازندگی – قسمت بیست و یکم

شرح کتاب مسئولیت و سازندگی – قسمت بیست و یکم

ویژگی های حاکم
اکنون نوبت به بررسی اوصاف و ویژگی های حاکم می رسد. قرآن کریم در این باره می فرماید: «أ فی الله شک» ؛ آیا در خدا شکی هست؟ یعنی هیچ کس در وجود خدا و الله به معنای حاکم و به معنای نقطه آغاز شک ندارد. پس آنچه باید از آن بحث شود، صفت ها و ویژگی های حاکم است. از همین رو در سوره توحید که اساس بحث توحید است، تنها از صفات گفت وگو می شود و از اثبات ذات هیچ سخنی در میان نیست. پس، از آنجا که همه این حاکم را قبول دارند و اختلاف تنها در صفت ها است، باید اختلاف در اوصاف و ویژگی ها را حل کنیم.

اوصافی که برای خدا مطرح می شوند، دو دسته اند: یک دسته صفاتی هستند که این مبدأ و این حاکم را از بقیه جدا می کنند و دسته دیگر صفاتی هستند که عشق به او را در دل انسان ها ایجاد می کنند. دسته یکم را صفات متمایزکننده و دسته دوم را صفات مهرآفرین می نامیم. در اینجا آنچه مهم تر است همین صفات متمایزکننده است.

برای ورود به بحث صفات یک نکته کلیدی و پایه هست که با هر اندیشه ای بخواهیم صحبت کنیم، باید از آنجا شروع کنیم. آن نکته هم این است که حاکم نباید محکوم باشد؛ چون اگر محکوم باشد نیازمند حاکمی است و در این صورت دیگر خودش حاکم نیست. اگر هم به جای واژه حاکم، واژه مبدأ را به کار بردید، این نکته کلیدی و پایه این است که نباید چیزی پیش از این مبدأ وجود داشته باشد؛ چون اگر چیزی پیش از آن باشد دیگر مبدأ نیست. قرآن هم از همین جا آغاز می کند و می گوید: بگو (قُل) آن مبدأی (هو) که شما آن را قبول دارید، اگر قرار باشد مبدأ بودنش حفظ شود و یا اگر قرار باشد حاکم بودنش حفظ شود، نباید محکوم باشد و نباید چیزی براو مقدم باشد.

پس نکته اساسی درباره حاکم این است که این حاکم نباید محکوم باشد؛ چراکه اگر محکوم باشد خودش حاکمی را نشان می-دهد و در نتیجه نقطه آغاز و ما حاکم ما نخواهد بود و باید به سراغ جای دیگری برویم و از آن نقطه اساسی شروع کنیم.

ویژگی های متمایزکننده حاکم

1. بی مانندی

برای فهم اولین صفت حاکم این پرسش را مطرح می کنیم که آیا این حاکم می¬تواند مانندی داشته باشد؟ یعنی آیا می تواند مانند قانون هایی که بر هستی حاکم هستند، مانند انرژی، مانند ماده و…باشد یا نه؟ پاسخ این است که حاکم نمی-تواند هیچ مانندی داشته باشد؛ چراکه براساس همان نکته کلیدی که گفته شد، اگر حاکم مانند انرژی، یا قانون و یا ماده باشد، مانند اینها که محکوم هستند محکوم خواهد بود.

2. بی نیازی

حاکم اگر بخواهد حاکم باشد و محکوم دیگری نباشد، باید نیاز نداشته باشد؛ چون هر کس نیاز داشته باشد، محکوم آن کسی است که نیازش را برآورده می کند. به این ترتیب در برابر آنها که می گویند نقطه آغاز هستی ماده اولیه است می گوئیم: اگر این ماده اولیه بی مانند است و بی نیاز، ما همان را به عنوان خدا قبول داریم. اسمش را هرچه می خواهید بگذارید؛ ماده اولیه، بت، چوب و یا هر چیز دیگری. اسمش مهم نیست، اگر گفته شد که این ماده اولیه بی مانند و بی نیاز است، او همان خدای ما است که شما اسم آن را ماده اولیه گذاشته اید. اما اگر گفتید که این ماده اولیه بی مانند نیست، پس حاکم نیست و نقطه آغاز هستی نیست و باید به سراغ جای دیگری بروید. همچنین اگر این ماده اولیه بی نیاز نیست، حاکم هم نیست؛ چون کسی که نیازهایش را برآورده می کند، همان حاکم او است.

پس بی نیازی هم از همان حاکم بودن و از همان محکوم نبودن به دست می آید. حاکم اگر بخواهد محکوم نباشد، باید بی نیاز باشد؛ زیرا نیازمند، محکوم برآورنده نیازها است.

3. نامحدودی

ویژگی سوم نیز نتیجه بی نیازی است. ما از طریق محکوم نبودن به بی نیازی می رسیم و از بی نیازی به این می رسیم که حاکم نامحدود است. توضیح آنکه مثلاً اگر بگوئیم فضایی که ما در آن زندگی می کنیم محدود است باید گفت چون این فضا محدود است پس نیازمند حدهایی است که آن را محدود کنید که همان دیوارها و سقف هستند. همچنین محدود به کسی است که این حدها را برایش قرار داده باشد. هنگامی که می گوئیم وجود ما محدود است، ناگزیر به دو چیز نیاز داریم: یکی حد و مرزی که وجود ما را محدود کند، و نیز کسی که این حدها را برایمان وضع کند. پس حاکم اگر بی نیاز است، ناگزیر نامحدود است.

از نامحدودی حاکم به دو نکته بسیار مهم می رسیم که می-تواند بخشی از مشکلات فکری ما را حل کند. پرسشی که در ذهن بسیاری از ما وجود دارد این است که رابطه خداوند با ما از جهت آگاهی چیست؟ آیا آگاهی خدا به ما مانند آگاهی ما به مثلاً یک صندلی و یا یک دستگاه است؟ آگاهی خداوند نامحدود است؛ یعنی دیوار آن را محدود نمی کند، وجود ما و فضائی که ذهن و اندیشه ما را پوشانده آن را محدود نمی کند، دل ما و دیواره ای که دل را پوشانده آن را محدود نمی-کند. اگر آگاهی خداوند این گونه باشد، پس خداوند در واقع بر تمام هستی احاطه دارد.

اگر بخواهیم این رابطه را با یک مثال توضیح دهیم این گونه گفته می شود: فرض کنید دارید از بالای سطح کره زمین آن را نگاه می کنید. در این صورت به همه چیز اشراف و احاطه دارید. اما وقتی پائین می آیید و روی سطح کره زمین و در این طرف دنیا می ایستید، آن طرف دنیا را با واسطه می بینید و دیگر بر آن احاطه ندارید. خدا چون نامحدود است، آگاهی اش به ما از نوع احاطه است و نتیجه این احاطه حضور است و نتیجه این حضور آگاهی است.

4. یگانگی (بسیط و بی ترکیب بودن)

ویژگی چهارم حاکم هم از بی نیازی به دست می آید. در برابر کسانی که نقطه آغاز هستی را ماده اولیه می دانند می گوئیم: این ماده اولیه از دو حال خارج نیست. یا اجزائی دارد یا ندارد. اگر اجزائی دارد پس بی نیاز نیست؛ چون در این صورت آن ماده از مجموعه ای از اجزا ترکیب شده که اگر بخواهد وجود داشته باشد، باید آن اجزا وجود داشته باشد. برای مثال اگر آن ماده اولیه از اتم هایی ترکیب شده است، پس نیازمند به آن اتم ها است. علاوه بر این نیازمند کسی است که این اتم ها را کنار هم چیده است. پس در این صورت دو گونه نیاز در درون آن وجود دارد و اگر نیازمند شد، محکوم می شود.

تطبیق ویژگی های متمایزکننده بر سوره توحید

میتوان این ویژگی ها را بر سوره توحید تطبیق کرد. در این سوره می خوانیم: بگو (قُل) آنکه همه قبولش دارند (هو)، آنکه هر کس به شکلی معتقد است هستی از اینجا شروع شده است، «الله احد» است؛ آن خود خدا است. حال شما اسم آن را هرچه می خواهید بگذارید. تنها چیزی که محل دعوا و اختلاف است، صفات و ویژگی های این الله است. سپس می فرماید آنکه شما به عنوان مبدأ و حاکم قبولش دارید، اَحد است؛ یعنی بی ترکیب است و هیچ اجزائی ندارد. اگر اجزا نداشت و بی ترکیب بود، نیازی هم ندارد. اگر نیازی هم نداشت، همتایی هم ندارد.

از بی نیازی یکتا بودن به دست می آید. در دو آیه ابتدائی سوره توحید، دو وصف «أحد» و «صمد» با الله آمده است، ولی در وصف های بعد دیگر الله نیامده است. این مطلب می تواند اشاره به این داشته باشد که هر دو وصف احدیت و صمدیت می توانند نقطه شروع باشند؛ یعنی ما می توانیم از احدیت شروع کنیم و به صمدیت برسیم و به «لم یلد و لم یولد» و نیز به «و لم یکن له کفوا احد» برسیم. همچنین می توانیم از صمدیت شروع کینم و به احدیت برسیم.

در اینجا باید دقت داشت که این دو شیوه استدلال با یکدیگر آمیخته نشوند. روندی که تا اینجا از آن گفت وگو شده این است که اگر حاکمی را شناختیم، این حاکم نباید محکوم باشد و از عدم محکومیت او این اوصاف به دست می آید. اما روندی که در سوره توحید به چشم می خورد این است که آنچه گفته می شود که مبدأ است، نباید ترکیب داشته باشد و باید احد باشد؛ چون اگر ترکیب داشته باشد دیگر مبدأ نیست، و نیز نباید نیاز داشته باشد؛ چون اگر نیاز داشته باشد یعنی ترکیب دارد. بعد از این باید دانست که این موجود «لم یلد و لم یولد» و «لم یکن له کفوا احد» است. اینها چهار صفتی هستند که وجود خداوند را از غیرش متمایز می کنند.
ویژگی های مهرآفرین حاکم

گاهی ما خدا را می شناسیم، ولی زمینه ای برای دل بستن به او در ما وجود ندارد. برخی از صفات خداوند هستند که سبب دلبستگی ما و جهت دادن عشق ما به سوی او می شوند. اینکه می گوئیم «جهت دادن عشق» از این رو است که همه ما در وجودمان عشق و محبت هست، مهم این است که به آن جهت بدهیم؛ یعنی بین بد و خوب دلمان را به خوب ها ببندیم و بین خوب ها هم به خوب تر دل بدهیم و این همان حب اشدّ است. صفاتی هستند که می توانند این جهت دهی را انجام دهند.

1. زیبائی

یکی از این صفت ها این است که خدا زیبا است. دلیلش چیست؟ اینکه ما به هر سوی عالم نگاه می کنیم زیبائی می بینیم و از آنجا که هرچه زیبائی در عالم هست کار دست خدا است، باید گفت کسی که این همه زیبایی آفریده، حتماً خودش هم زیبا است.

2. کامل و بی نقص بودن

علت کامل و بی نقص بودن خدا این است که در وجود او هیچ ترکیبی نیست و در نتیجه هیچ نیازی ندارد. هیچ چیز خوبی نیست مگر اینکه او آن را دارد. نمی توان چیزی یافت که خوب باشد و حُسن باشد، اما در او وجود نداشته باشد؛ پس او کامل است.

ما عشق هایمان به سوی چه کسانی می رود؟ کسانی که زیبا و کامل باشند. اگر می بینید عشق هایمان به جای اینکه به سوی خدا برود، به سوی دیگران رفته، علتش این است که زیبائی را اشتباه تشخیص داده ایم و گمان کرده ایم این منظره زیبا، خیلی زیبا است و توجه نکرده ایم که این زیبایی که در اینجا می بینیم، چندین نقص دارد. ما متوجه نیستیم یک زیبایی وجود دارد که هیچ کدام از این نقص ها در او نیست و دقت نمی کنیم که زیبایی هائی که اینجا می بینیم، سبزهایی هستند که رو به زردی می روند و قشنگ هایی هستند که رو به زشتی می گذارند. یک زیبایی هست که همیشه زیبا است و هیچ-گاه هم از زیبائی اش کم نمی شود. زیبایی او هم تنها در صورت نیست، بلکه هرچه از او جلوه کرده زیبا است. در رفتار و برخوردش هم زیبا است. پس هم زیبا است و هم کامل است.

از این مهم تر، ما معمولاً به کسانی دل می بندیم که به ما محبت می کنند. آدمی اسیر محبت است. اگر کسی  به او محبت کند، به او دل می بندد. کسی که بیشترین محبت را به ما کرده، خدا است؛ زیرا از ابتدای تولد تا امروز هرچه محبت در هستی دیده ایم، او برایمان گذاشته بوده است. خدا بوده است که عشق فرزند را پیش از اینکه به این دنیا پا بگذارد در دل مادر گذاشته است. مرا با خودم آشتی داده تا به خودم صدمه نزنم و… پس او مهربان ترین است و بخشنده است.

3. دهنده بودن و نه گیرنده بودن

خدا رحمان است و در رابطه اش با من، همواره می بخشد و این بخشش، بخششی نیست که بدهد برای اینکه به جای آن بگیرد و مثلاً صد تومان بدهد تا هزار تومان بگیرد. خداوند می دهد، بدون اینکه چیزی بگیرد؛ می دهد تا ما را رشد دهد.

4. عادتی نبودن مهربانی هایش

مهربانی اش هم از روی عادت نیست. بعضی ها عادت کرده اند مهر بورزند. اما مهربانی خدا از روی حکمت است. مهربانی اش برای این است که مرا رشد دهد.

5. بهترین دوست

از همه اینها بالاتر که در حقیقت نتیجه اینها است اینکه خداوند بهترین دوست است. اگر نیاز داریم با کسی دوست شویم، دوستی که هیچ کجا رهایمان نمی کند، دوستی که این گونه نیست که در زمان دارائی و خوشحالی کنارمان باشد و در زمان نداری و رهایمان کند، فقط خدا است.

اگر ما خوب روی این پنج ویژگی تأمل کنیم و تنها این گونه نباشد که آنها را بشنویم و در ذهنمان بریزیم، بلکه روندی را طی کنیم که خودمان به آنها برسیم، این اوصاف نه تنها شناخت خدا را، بلکه عشق به خدا را در دل ما ایجاد می کنند و آن گاه با این شناخت ها ما می توانیم به او دل ببندیم. ما عاشقیم و عشقمان همیشه دنبال زیباها و کامل ها و آنهایی است که مهر می ورزند و نمی خواهند ما را برای خودشان مصرف کنند.

در اینجا مرحله تفکر هم تمام می شود و به مرحله تعقل و استنتاج می رسیم. اکنون ما معبودی با این صفات متمایزکننده و مهرآفرین یافته ایم. اکنون نوبت این است که این معبود با این صفات را با معبودهای دیگرمان مقایسه کنیم؛ معبودهایی مانند دلمان ، زن و فرزندمان، خلق خدا، شیطان، دنیا و… باید آن معبود را با این معبودها مقایسه کنیم و ببینیم آیا این ربی که ما با این صفات شناخته ایم بهتر است، یا این معبودهای دیگر. باید پاسخ این پرسش قرآن را بدهیم که «آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُون» ؛ خدا بهتر است یا این دل و دنیا و مردم و شیطانی که شریک خدا قرار داده ایم؟ این مرحله، مرحله سنجش است.

اگر در این سیر دقت کنیم می بینیم که ما در گام یکم  که بحث خلقت انسان بود  تدبری را شروع کردیم و با مواد خامی که به دست آوردیم، استنتاج هایی کردیم. سپس با این نتیجه ها تعقلی را شروع کردیم و این خدایی که شناختیم را با معبودهای دیگر مقایسه نمودیم. اگر این مقایسه درست انجام شود، حب اشدّ در ما شکل می گیرد که شدیدترین عشق ها عشق به خداوند است.

قسمت بعدی

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top