خانه » مقالات » شرح و تبیین آثار استاد » شرح کتاب مسئولیت و سازندگی – قسمت دهم

شرح کتاب مسئولیت و سازندگی – قسمت دهم

آزادی(2)

توضیح بیشتر تفاوت آزادی نوع اول با آزادی نوع دوم

   آزادی نوع اول براساس ترکیب است که همه دارند. وقتی می‌خواهید یک راهی را انتخاب کنید، گاهی در اولین راهی که پیش پایتان قرار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرد می‌گویید این را دوست دارم، پس می‌روم دنبالش. در اینجا شما در واقع براساس دوست داشتن‌‌‌‌‌‌‌‌‌تان وارد این مسیر شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌اید. اما یک نفر هم می‌آید و می‌گوید: من این را دوست دارم، اما آیا چیزهای دیگری هم در اینجا وجود دارد یا خیر؟ چنین فردی بررسی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند و می‌‌‌‌‌‌‌‌‌ببیند چیزهای دیگری هم هست یا نیست، و با فرض اینکه چیزهای دیگری هم باشد، از خودش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرسد آیا اینها اندازه من هستند یا من بزرگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر از اینها هستم. آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌گاه اگر خودش را بزرگ‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر از اینها دید دنبال آن نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود. این مراحل که طی می‌شود آن آزادی اتفاق می‌افتد.

برای نمونه: شما یک ساختمانی دارید که امکاناتی نیز دارد. هنگامی که به این امکانات نگاه می‌کنید، آنها را مناسب این می‌‌‌‌‌‌‌‌‌بینید که مثلاً این ساختمان برای راه‌‌‌‌‌‌‌‌‌اندازی بیمارستان استفاده شود. با این وجود می‌توانید از این ساختمان به عنوان میدان تره‌بار هم استفاده کنید و تصمیم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌گیرید که  در آن ساختمان تره‌بار بریزید و بفروشید. چنین فردی آزاد بوده و با این وجود این انتخاب را کرده است؛ یعنی آن آزادی اول را داشته است، اما بررسی نکرده است که چه امکاناتی در اینجا هست و آنها را برای چه هدفی می‌تواند مصرف کند. از او می‌‌‌‌‌‌‌‌‌پرسیم: چرا فروش تره‌بار را انتخاب کردی؟ می‌‌‌‌‌‌‌‌‌گوید: چون به این رشته علاقه دارم. این فرد در واقع اسیر شده است! همین که تنها با توجه به علاقه‌اش به دنبال آن رفته و امکانات و مقاصدش را در نظر نگرفته، یعنی اسیر است[1].

ملاک آزادی و اسارت

ملاک اینکه انسان اسیر مانده یا آزاد شده چیست؟ مجموعه امکانات خودش است. قدر و اندازه وجودی‌ او است. اگر شما براساس اندازه وجودیتان حرکت نکنید و به کمتر قانع شوید، مسلماً به خاطر اسارت شما در چنگال یکی از اینها و حاکم شدن یکی از این گرایش‌ها و حب‌ها بر وجود شما است.

 دشواری رسیدن به آزادی نوع دوم در مقایسه با آزادی نوع اول

اسارت معنایش این نیست که امکان آزادی نیست. خیلی از وقت‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها می‌فهمیم که باید کاری را انجام بدهیم، اما نمی‌توانیم حرکت کنیم. چرا؟ خیلی‌ها بودند که امام حسینC آنها را دعوت کرد که بیایند، اما نتوانستند از دلبستگی‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایشان دل بکََنند و بروند. چرا؟ چون اسیر بودند. اسیر چه؟ اسیر پست و مقامی که برای خود دست و پا کرده بودند. بالاتر از این، در صف لشکریان مقابل امام حسینC کسانی بودند که برای امام و فرزندانش اشک می‌ریختند، اما از لشکر دشمن جدا نمی‌شدند. می‌فهمید که در مقابل او امام حسینC است و امام را هم دوست داشت، اما نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانست از آنچه داشت جدا شود.

انسان بودن انسان هم به همین است که این اسارت‌ها باشند و مدیریت خود انسان بر خودش در وجود انسان شکل بگیرد تا بتواند خویش را از این اسارت‌ها آزاد کند و انتخابش را محقق کند. انسان‌‌‌‌‌‌‌‌‌بودنِ، انسان به این محقق می‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود. تفاوت انسان با ملائک هم همین است که انسان فرصت جنگیدن، جهاد کردن و آزاد کردن خود را دارد و اصلاً انسان بودن به همین است.

تنها شناخت و آگاهی مشکل را حل نمی‌کند. آنها هم می‌دانستند کسی که مقابلشان ایستاده است امام حسینC است، ولی این مشکلشان را حل نمی‌کند. حتی بالاتر از این، امام را دوست دارد، ولی مشکلش حل نمی‌شود و نمی‌تواند از لشکر دشمن جدا شودت و از آن پستی که به او وعده داده‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند و از آن مال و اموالی که در انتظار او است بگذرد. چرا؟ چون اسیر است. این یعنی اسارت.

اما از این اسارت چگونه می‌توان آزاد شد؟ آگاهی دارد ولی آزاد نیست؛ می‌داند، محبت هم دارد، ولی باز آزاد نیست. چرا؟ نکته‌اش این است:

آن چیزی را که دارد، شدیدتر از آنچه که می‌شناسد دوست دارد.

اگر بخواهیم فرد را از آنچه به آن دل بسته است بکَنیم، باید یک اتفاقی بیفتد، یک چیزی پیدا شود که آن را از وضعیت موجودش، از آن دارایی‌اش، از آن مقامی که دارد، بیشتر دوست داشته باشد. این روش کارِ با خودمان هم هست؛ یعنی ما انسان‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایی که اهل دین شدیم، نمازخوانیم و اهل جهادیم و داریم با خودمان می‌جنگیم که بلکه به سمت بهتر شدن برویم، باید آن چیزی را که می‌خواهیم به آن برسیم برایمان محبوب‌تر شود. اگر محبوب‌تر شد، آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌گاه از این چیزی که هستیم و داریم، دل می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنیم.

 آنها که با امام حسینC راه افتادند، رمز موفقیتشان این بود که خدا را بیشتر دوست داشتند. با یک مقایسه ساده به این تصمیم رسیدند، یک مقایسه بسیار ساده و آن اینکه: من اگر با امام حسینC نروم چه می‌شود؟ ممکن است یک ساعت دیگر زنده باشم، یک ماه دیگر زنده باشم، دو سال دیگر زنده باشم، ده سال دیگر زنده باشم، آخرش که چه؟ آخرش که باید بروم. اما جایی که در صورت پشت کردن به امام حسینC باید به آنجا بروم بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارزش است. این ده سالی هم که می‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانم در دنیا بمانم چه چیزی در آن هست؟ به تعبیر یک روستایی ساده که می‌گفت: همه‌مان باید برویم، باید بمیریم. حالا نرویم و ده سال دیگر هم بمانیم، بگو ده تا گوسفند دیگر هم خوردیم. آخرش چه می‌شود؟ ده تا گونی برنج دیگر هم خوردیم، آخرش که چه؟ این‌‌‌‌‌‌‌‌‌گونه بود که کنار امام حسینC می‌‌‌‌‌‌‌‌‌مانَد و معامله می‌کند. حبیب بن مظاهرS شب عاشورا شاد است و طنز می‌گوید. به او می‌گوییم: امشب چه وقت شوخی کردن است؟ در جواب می‌گوید: اتفاقاً درست همین امشب، شب شوخی است؛ چون دارم یک تجارت بزرگ می‌کنم.

آزاد کردن از اسارت‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها؛ نقطه شروع تربیت

در این کتاب نویسنده برای اینکه وارد بحث روش‌های تربیتی شود، از نقطه‌ای که مشکل ما است شروع می‌کند. کسی را که می‌خواهیم تربیت کنیم، از این گرفتاری‌ها دارد: دنبال دنیا و شهوت است، دنبال پست و مقام است. می‌خواهیم او از این کشمکش‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها بالاتر بیاید و فقط خدا در وجودش تأثیر بگذارد. اولین گام چیست؟ چه باید بکنیم؟

نمی‌توانیم مدام به او بگوییم که بیا برویم، بیا برویم، آنجا بهتر است. باید ابتدا این بندها را باز کنیم. ایشان از اینجا شروع می‌کند تا به روش تربیتی برسد.

راه باز کردن بندها چیست؟ همان فرمولی که بارها و بارها در زندگی تجربه کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم. ما همیشه به خاطر یک چیز محبوب‌تر، یک محبوب را کنار گذاشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم. یک مثال ساده‌ که خود ایشان هم از آن استفاده می‌کند این است: ما همواره مالی که خیلی دوست می‌‌‌‌‌‌‌‌‌داریم را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌دهیم، خرج می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کنیم، برای چه؟ برای اینکه به چیزی که بیشتر دوست داریم برسیم. حبّ اشد، کلید کار است.

پرسش دیگری که مطرح می‌شود این است که چطور به حبّ اشد برسیم؟ راه رسیدن به حب و حبّ برتر، شناخت است. این گام دوم می‌شود. بعد این پرسش پیش می‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید که چطور به شناخت برسیم؟ ایشان در جواب، راه شناخت را دو چیز معرف می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند: تجربه و تفکر.

اما فکری که خودش پایش در گِل گیر کرده است، و مثلاً درگیر شهوت است، به چه کار می‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید؟ چنین فردی هر قدر هم فکر کند می‌بیند که مدام به سراغ شهوت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌رود و باز نتیجه می‌گیرد که: نه، این خوب است. با این فکر چه باید کرد؟ اینجا باید فکر را از این کشش‌ها، آزاد کنیم. چه چیز فکر را آزاد می‌کند؟ حقیقت‌‌‌‌‌‌‌‌‌طلبی. می‌گویند کنجکاوی فکر را به راه می‌اندازد، و اینکه حقیقت را می‌خواهی فکر را آزاد می‌کند. مربی باید فکر را، از اسارت‌ها، از چیزهایی که بر آن اثر دارد، آزاد کند.

بعد فرد می‌خواهد فکر کند، بلد نیست چطور فکر کند. خیلی‌هایمان دانشگاه هم رفته‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم، تحصیل هم کرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم، استاد دانشگاه هم شده‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایم، ولی هنوز بعضی‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایمان روش فکرکردن را بلد نیستیم، چرا؟ چون به ما نیاموخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند چگونه باید فکر کنیم. نویسنده می‌گوید در اینجا مربی باید وارد شود و روش فکر کردن را به ما بیاموزد.

مسئله بعد این است که فکر همین‌طور و در فضای خالی که ایجاد نمی‌شود. شما وقتی می‌خواهید کیک درست کنید با هیچ که نمی‌توانید کیک بپزید. باید یک موادی به شما بدهند، شیری بدهند، روغنی بدهند، آبی بدهند تا کیک درست کنید. این فکر هم وقتی می‌خواهد کار کند، موادی می‌خواهد، اطلاعاتی می‌خواهد، این اطلاعات را از کجا به دست می‌آورید؟ اطلاعات با تدبر و مطالعه به دست می‌آید. این تدبر و مطالعه هم روش می‌خواهد. مربی باید روش تدبر و مطالعه را هم یاد بدهد.

البته شما پس از اینکه مطالعه کردید، اطلاعات به دست آوردید، فکر کردید و توانستید با روشی که به شما آموخته‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند تفکرتان را هدایت کنید و به یک شناخت‌هایی برسید، مشکلتان این است که غفلت‌ها همواره دنبالتان هستند، فراموشی‌ها هم هستند. اینجا چکار باید بکنیم؟ باید کسی باشد که مدام به تو یادآوری کند. ذکر باید باشد.

مستند نظام تربیتی مورد بحث در کتاب

نویسنده در این کتاب نظام تربیتی خود را مبتنی بر سه آیه زیر معرفی می‌‌‌‌‌‌‌‌‌نماید:

  1. آیه «أن تقوموا لله مثنی و فرادی»[2]؛

نویسنده در مورد این آیه به دو نکته اشاره می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کند:

  • عبارت «تقوموا» به معنای آزاد شدن از این اسارت‌ها است؛ چون قیام یعنی از این کشش‌ها آزاد شدن و ایستادن؛
  • بعد از این آزادی است که عبارت «تتفکروا» می‌‌‌‌‌‌‌‌‌آید؛ چون فکری که آزاد نیست به درد نمی‌خورد. باید قیامی باشد و ابتدا از این کشش‌ها آزاد شوی، آن‌‌‌‌‌‌‌‌‌گاه تفکر کنی. پس آزادی در واقع قبل از تفکر است.
  1. آیه «یتلوا علیهم آیاته»[3] به این معنا است که مربی باید ابتدا مواد خام را به متربی بدهد. از آنجا که آیه‌ها و نشانه‌های خداوند در هستی پراکنده است ـ وقتی در قرآن هم از اصطلاح «آیات» استفاده می‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود، منظور فقط همین آیات قرآن نیست ـ مربی باید آیاتی که در هستی وجود دارد را به انسان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها نشان دهد و اینها مواد خام ما هستند.

«یزکّیهم» آن آزادی را مطرح می‌کند؛ آزادی از این اسارت‌هایی که برای فکر وجود دارد.

«یعلّمهم الکتاب و الحکمه» روش کتاب، یعنی مجموعه دستورها و روش‌ها ـ روش فکر کردن، روش مطالعه و روش تدبر کردن ـ را به آنها یاد می‌دهد. پس مربی این نقش را هم دارد.

  1. در ادامه نویسنده آیه سومی را نیز مطرح می‌کند که نقش سوم مربی را بیان می‌کند. آیه «و ذّکر فإنّ الذکری تنفع المؤمنین»[4] به پیامبر می‌گوید که تو یادآور شو؛ چون یادآوری (ذکری) به نفع مؤمنان است.

نویسنده از این سه آیه نظام تربیتی اسلام را به دست می‌آورد و می‌گوید که این نظام شش گام دارد که عبارتند از: تزکیه، تعلیم، تذکر، تدبر، تفکر و تعقل. البته باید توجه داشت که سیر پیاده شدن این نظام تربیتی در عرصه عمل این‌‌‌‌‌‌‌‌‌گونه نیست، بلکه ساختاری که در اینجا مطرح می‌شود ممکن است تا حدی با سیری که در مقام عمل پیاده می‌شود متفاوت باشد.

قسمت بعدی

 



[1] شما فکر می‌کنید آزادید، ولی آزاد نیستید. چرا؟ چون مجموعه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای از غرایز بر شما حکومت می‌کنند. ابتدا باید این را فهمید که غرایزی دارند بر ما حکومت می‌کنند. همان زمان که من خیال می‌کنم آزاد هستم، در وجودم چیزهایی دارند رفت‌‌‌‌‌‌‌‌‌وآمد می‌کنند که همان‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها دارند حرکت مرا سامان می‌دهند. چرا باید اینها در من حاکم باشند؟ می‌توانید حذفش کنید یا نه؟ شما هر کاری کنید این غریزه را نمی‌توانید تعطیل کنید. شما آزادید؟ نخیر، اسیر هستید. اگر هم دو تا هست، می‌گویید گاهی با این می‌روم، گاهی با آن. می‌توانی پاکش کنی یا نمی‌توانی پاکش کنی؟ نمی‌توانی، پس اسیری. این در ذات شما گذاشته شده است و این یعنی اسارت.

به دنبال این اسارت، یک کشش‌هایی هست که خود اینها چند گونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند. شما گاهی دنبال این می‌روید، گاهی دنبال آن می‌روید. اگر نیائید و اینها را کنترل نکنید و بر آنها نظارت نکنید، باز هم اسیرید.

 بله انسان به دو شیوه می‌تواند از این اسارت‌ها به آزادی برسد. یکی اینکه بر تمام اینها نظارت کند و با نظارت خودش و با معرفتی که به دست می‌آورد، در مجموعه هستی به یک حب اشدی برسد که در نتیجه آن کلّ آنها را خودش اداره کند. یک راهش هم این است که بگوید: ولش کن، من نمی‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانم این زحمت‌ها را بکشم. اصلاً می‌فهمم فلان‌‌‌‌‌‌‌‌‌جا بهتر است، اما نمی‌خواهم. حاضرم به همین چیزی که هست تن بدهم.

یک آزادی هم هست که در نهایت اتفاق می‌افتد و آن آزادی، «آزادی از خود آزادی» است. بر چه مبنایی؟ بر مبنای بندگی. از خود آزادی هم می‌خواهم آزاد شوم؟! چرا؟ چون می‌خواهم بنده حق باشم، اصلاً خودم هیچ حرکتی نکنم، هرچه او می‌خواهد انجام دهم، این آزادی از خود آزادی است. آن که عبد می‌شود با انتخاب خودش از آزادی آزاد می‌شود، عبودیت را با آزادی خودش انتخاب می‌کند.

خلاصه آنکه دو گونه آزادی وجود دارد:

  1. آزادی بر اساس ترکیب جبرها؛

در اینجا غریزه ما می‌خواهد کاری بکند، بهترطلبی می‌آید و می‌گوید: چرا اینجا؟ آنجا بهتر است. همین تضاد نمی‌گذارد ما اسیر غریزه باشیم. یعنی آن آزادی اولیه از اینجا شکل می‌گیرد. ترکیب این دو تا نمی‌گذارد ما مجبور بشویم که حتماً به دنبال غریزه برویم. این آزادی اول است.

  1. آزادی براساس حب اشد؛

آزادی دیگر در جایی معنا می‌‌‌‌‌‌‌‌‌یابد که این گرایش‌ها دارند در من کار می‌کنند، مرا به خواب، به خوردن، به شهوت، به داشتن، به پست، به مقام، به جلوه‌های دنیا می‌کشانند و من با وجود اینکه می‌فهمم آنجا بهتر است، ولی نمی‌توانم به آن سو بروم. می‌خواهم بروم، اما نمی‌توانم بروم، پایم بسته است. ببینید تفاوت این دو در این است که در اینجا می‌خواهم بروم، فهمیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام آنجا بهتر است، اما نمی‌توانم بروم.

[2] . سبأ:46.

[3] . آل عمران:164 و جمعه:2.

[4] . ذاریات:55.

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top