خانه » مقالات » شرح و تبیین آثار استاد » شرح کتاب مسئولیت و سازندگی – قسمت هجدهم

شرح کتاب مسئولیت و سازندگی – قسمت هجدهم

خلاصه و جمع­ بندی جلسه گذشته

پس کلید هماهنگ کردن نیازها، مطالعه ­ها، تفکرها و زمینه­ هایی که این تفکرها در آنها اثر دارد، شناخت نیازها است. شناخت نیازها براساس حالت­ها و صفات اخلاقی بود. همچنین شناخت زمینه­ ها هم لازم است. منظور از این زمینه­ ها، زمینه­ هایی است که باید در آنها مطالعه کنیم. این هم با تحلیل صفات و حالت­ها و بررسی ریشه­ ها و علت­ها به­ دست می­ آید. در نهایت شما که هم نیازتان را می­ دانید که در کجا و در چه زمینه­ ای باید تدبر کنید، مطالعه­ تان را در آن سو جهت می­ دهید، و هنگامی که مواد خام فراهم شد، در همان مواد خام تفکر می­ کنید و به این ترتیب این چهار گزینه با هم هماهنگ می ­شوند.

خلاصه اینکه: بحث ما از ضرورت تفکر شروع شد. پیش از این گفته شده بود که ما بندهایی به پایمان است و برای اینکه از این بندها رها شویم، باید عشق شدیدتری داشته باشیم و برای عشق شدیدتر باید شناخت داشته باشیم و برای شناخت باید تفکر داشته باشیم. اما در اینجا برای اثبات ضرورت تفکر گفته شد ما سرمایه ­هایی داریم که ویژگی­شان این است که اگر به کار گرفته شوند، سود می­ آورند و وسعت می­ دهند و اگر به کار گرفته نشوند، رکود می ­آورند. این سرمایه­ ها باید به کار گرفته شوند و برای اینکه به کار گرفته شوند و به کار بیایند، باید شناخته شوند و لازمه شناخت هم تفکر است.

سپس گفته شد اکنون برای اینکه ما تفکر را درست بفهمیم، باید آن را با واژه­ های دیگری مقایسه کرده و مرزهای این واژه ­ها را بشناسیم. بعد رسیدیم به اینکه کار مربی در زمینه تفکر چیست و اینکه اگر مربی کارش را انجام نداد، چه مسئله­ ای ممکن است برای ما پیش بیاید.

بحث بعدی، بحث تعقل است؛ یعنی گام آخر نظام تربیتی اسلام تعقل است. توضیح آنکه بعد از اینکه شما با تفکر شناخت­هایی به­ دست آوردید و اهدافی و راه­هایی برای رسیدن به این اهداف را شناختید، به دو مقایسه و سنجش احتیاج دارید: نخست اینکه هدف­ها را بسنجید که کدامشان بهتر است که برای این منظور هدف­ها را با سرمایه خودتان می­ سنجید که کدام­ یک مورد نیاز سرمایه­ های شما است، و دیگر اینکه راه­ها را بسنجید که کدام راه برای رسیدن به هدفی که انتخاب کرده ­اید مناسب­ تر است. همین سنجش است که به انتخاب ما منتهی می­ شود و این آغاز حرکت ما است.

تعقل

بحث را با این پرسش آغاز می­کنیم که «نویسنده کتاب، ضرورت تعقل را چگونه توضیح داده است؟» در این زمینه شاید کسی این­گونه بگوید که چون ممکن است فکر، راه­ها و اهدافی را به ما نشان بدهد که درست نباشند، همین احتمال مخدوش بودن راه­ها و اهداف، ضرورت تعقل را اثبات می­ کند. این حرف درست است، ولی احتمال انحراف تشخیص اهداف یا تشخیص راه­ها ریشه­ ای دارد که باید به آن اشاره کرد و آن اینکه تفکر ما یک محکومیت دارد و یک محدودیت.                    

محکومیت و محدودیت فکر

محکومیت فکر در برابر عواملی است که پیش از این در بحث­های قبلی از آنها گفت­ وگو شده است: تلقین و تقلید و تعصب و عادت و وراثت. فکر ما محکوم اینها است و همین سبب می­ شود احتمالی مطرح شود که درست نباشد و این احتمال جای نقد و ارزیابی داشته باشد.

علاوه بر این محکومیت، نویسنده توضیح داده که فکر ما محدودیتی هم دارد و ما برای اینکه بخواهیم این محدودیت را بشکنیم و این محکومیت را از میان برداریم و بتوانیم اهداف و راه­ها را درست شناسایی کنیم نیازمند یک سنجش و تعقل هستیم. اکنون پرسش این است که این محدودیت چگونه توضیح داده می­ شود و تفاوت آن با محکومیت چیست؟

معمولاً ما با واژه­ها روزنامه­ وار برخورد می­ کنیم و فکر می ­کنیم مثلاً محدودیت و محکومیت یکی هستند. حتی اگر فرض کنیم که این دو واژه بیان دیگری از هم هستند، باز پرسش این است که این «محکومیت» به چه معنا است و نمودش در تفکر من و در خطا یا انحراف تفکر من چگونه است؟

پرسش دیگر این است که آیا اساساً پاسخ این پرسش که محکومیت چگونه تحقق پیدا می­ کند و محدودیت چگونه ایجاد می­ شود در نوشته ایشان آمده است یا خیر؟

ایشان درباره محدودیت فکر این­گونه می­ نویسد که «اگر بدون این نقادی و سنجش، راهی شروع شود و کاری دنبال گردد، درست این کار همانند کار دوربینی خواهد شد که یک نقطه را نشانه می­ گیرد و از یک زاویه عکس برمی­ دارد و در نتیجه این عکس­ برداری و شناخت یک بعدی و سطحی باعث درگیری­ ها و محرومیت­ها خواهد شد»[1] و این یعنی همان محدودیت که یک بخش را نمی ­بیند .

محکومیت یعنی اینکه شما وقتی می­ خواهید فکر کنید و از مواد خامتان به نتیجه­ای برسید، فکر شما ممکن است تحت تأثیر عواملی که شمرده شده، به پاسخ­های خاصی برسد؛ یعنی این عوامل ممکن است در تربیت شما اثر بگذارند و این تأثیر تربیت سبب شود شما به نتیجه نادرستی برسید و چند ماده خام را کنار هم بگذارید و بعد به دنبال آن یک نتیجه­ ای بگیرید . این نتیجه چرا گرفته شد؟ چون شما در این محیط زندگی می­ کرده­ اید این­گونه نتیجه گرفته اید، چون شما از این تربیت برخوردار بوده ­اید این­گونه نتیجه گرفته­ اید، چون تعصب داشته ­اید، چون وراثت شما این­گونه بوده و عوامل وراثت در شما اثر داشته است این چنین تصمیمی گرفته ­اید.

یک مسئله ممکن است در محیط ­های مختلفی مثلاً محله­ های مختلف یک شهر با فرهنگ­های مختلف مطرح شود. وقتی همین مسئله برای جوان یا نوجوانی که در محله بالای شهر زندگی می­ کند مطرح شود و او به آن بپردازد و فکرش بخواهد راه حل­هایی برایش پیدا کند، نتیجه ­ای می­ گیرد و چیزهایی مطرح می­کند که با راه حل­های نوجوانی که در محله پایین شهر زندگی می­ کند متفاوت است. چرا؟ چون امکانات نفر اول در محله بالاتر چیزهای دیگری است و تربیت او نیز به گونه دیگری است. پس پاسخ­ها هم متفاوت می­ شود. در مثالی که گفته شد حتی ممکن است امکانات هر دو محله بالای شهر و پایین شهر یکسان باشد، ولی چه می شود که آن نوجوان بالاشهری انتخاب نوجوان پایین شهری را انتخاب نمی ­کند؟ در اینجا عوامل فرهنگی تأثیرگذار بر آنها، شیوه تربیتشان، وراثت و تعصب­ها و تقلیدهایشان در فکر آنها اثر می­ گذارند و این همان محکومیت فکر است.

اکنون پرسش این است که کدام یک از این پاسخ­ها درست است؟ آیا پاسخ من که در محیط فرهنگی خاصی بوده­ام و امکانات بیشتری داشته­ ام و فکرم تحت تأثیر اینها کار کرده درست است، یا پاسخ کسی که در روستایی بوده و یا در یک محله پایین شهر بوده و در آنجا به این پاسخ رسیده است. چه کسی یا چه چیزی باید در اینجا حکومت کند و درست را از نادرست تشخیص دهد؟ حاکم در اینجا عقل است و ما از این طریق می­ توانیم محکومیت فکرمان را کنترل کنیم.

اما در اینجا بحث دیگری هم مطرح است و آن بحث، محدودیتی است که در نتیجه این محکومیت ایجاد می ­شود. وقتی که برای آن نوجوان یا جوانی که در محیطی زندگی می­ کند که فرهنگش پائین است این محدودیت وجود دارد، به صورت طبیعی گزینه­ هایی که به عنوان پاسخی برای رسیدن به مقصد به ذهش می­رسد گزینه­ های خاصی است. اصلاً برخی از راه حل­های دیگری به ذهنش نمی­ آید و یا اگر هم به ذهنش بیاید امکان استفاده از آن را ندارد. پس این محکومیتی که در اینجا مطرح است تحت تأثیر محیط ایجاد می­ شود، اما به دنبال این عواملی که در انسان اثرگذار هستند محدودیت­هایی هم می ­آیند؛ یعنی یک محیط تربیتی خاص محدودیت­هایی را هم تحمیل می­ کند که زاویه دید شما را می­بندد و نمی­ گذارد چیزهای دیگر را ببینید. این همان محدودیت است.

روند تدبر و تفکر و تعقل

تا اینجا توضیح محکومیت و محدودیت و اینکه این دو چگونه روی انسان اثر می­گذارند بود. اما ایشان در ادامه برای اینکه بهتر و عمیق ­تر و نه تنها در حد توضیح برای ما معلوم شود که این عوامل چگونه روی فکر ما اثر می­ گذارند به بحث دیگری می­پردازد که اسمش روند تدبر و تفکر و تعقل است. ایشان این روند را بررسی می­ کند تا اولاً نشان دهد که این عوامل بیرونی چگونه روی فکر ما اثر می­گذارند و ثانیاً نیروی سنجش چگونه می­تواند ما را از این محدودیت­ها نجات دهد و چگونه تعامل تضاد و رقابت بین این عوامل و قوه سنجش، منجر به آزادی ما می­ شود؟ اکنون باید دید که روند طرح سؤال و تفکر و نقد چگونه محقق می­ شود؟

نویسنده از اینجا شروع می­ کند که ابتدا باید دید طرح سؤال و جریان فکر چگونه اتفاق می­ افتد. این مطلب را برای این بررسی می­ کند که تأثیر آن عوامل در مراحلی که پیش می­ آید را نشان دهد و بعد برسد به راه آزاد شدن از آن مراحل. فکر ما چه زمانی به کار می­ افتد؟ وقتی سؤالی داشته باشیم. چه زمانی سؤال داریم؟ وقتی که چیزی را می­خواهیم و یا می ­خواهیم کاری را انجام بدهیم.

آن مطلوب ممکن است خواسته­ های ما باشد، یعنی چیزهایی را می ­خواهیم حتی اگر نیاز فعلی ما نباشند؛ ممکن است تأمین یک نیاز باشد؛ و ممکن است جلب نفع یا دفع ضرری باشد. برای رسیدن به آن خواسته، یا برای تأمین آن نیاز و یا برای جلب نفع و دفع ضرر، سؤال­هایی در فکر ما شکل می­ گیرند که مثلاً چگونه می­ توانم به آن خواسته برسم و یا چگونه می ­توانم این نیازم را تأمین کنم و یا چگونه می ­توانم این ضرر را از خودم دور کنم؟ این سؤال کلید فکر است.

این سؤال در جست­ وجوی راه­های رسیدن مطرح می­ شود و در این روند دیگر از اهداف گفت­ وگو نمی­شود. اولین مسئله ­ای که اینجا مطرح است این است که آن اهدافی که سبب شده­اند این سؤال­ها در ما شکل بگیرند، چرا هدف ما شده ­اند؟ مثلاً چرا من می­ خواهم یک لپ­ تاپ داشته باشم؟ چرا می­ خواهم یک ماشین داشته باشم؟ چرا می­ خواهم فلان غذا را به­ دست بیاورم؟ فلان خانه را به دست بیاورم؟ این اهداف و مطلوب­ها تحت تأثیر محیط و دیگر عوامل در ذهن و دل ما جای می ­گیرند. پس یکی از موارد تأثیر آن عوامل اینجا است؛ خواسته­ های شما و مطلوب­های شما براساس تربیتی که داشته اید تعریف شده است. کسی که در یک محیط تربیتی خاص تربیت شده خواسته­ هایی دارد و فلان فردی که در یک محیط دیگر تربیت شده خواسته ­های دیگری دارد. این یک مرحله است.

مرحله دیگر هنگامی است که سؤال­های فرد شکل بگیرد و با طرح سؤال فکر او به جریان بیفتد. جریان فکر چگونه اتفاق می­ افتد؟ ذهن فرد یک مجموعه ادراکات حسی و تجربه ­هایی دارد که در اینجا به سراغ آنها می­ رود و از این ادراکات حسی و تجربه­ ها مطالبی که در ارتباط با این سؤال­ها است را برمی ­دارد. در هر کار علمی یک نقش سؤال شما این است که پس از طرح این سؤال ذهن شما به سراغ مجموعه دانسته­ هایتان رفته و آن بخشی از آن که مرتبط با این سؤال است را انتخاب می­ کند. شما وقتی با این مسئله برخورد کرده­ اید که در اینجا آبی برای نوشیدن نیست و من آب می­ خواهم، این سؤال برایتان پیش می­ آید که چگونه باید آب پیدا کنم. در اینجا همه اطلاعاتی که در حوزه­ های مختلف دارید به دردتان نمی­ خورد، بلکه از مجموع همه اطلاعاتی که در ذهن شما است تنها یک بخش به کمک فکر شما می­ آید و فکر همان بخش را گزینش می­ کند.

پس گام اول فکر این است که از مجموعه داشته ­ها و آگاهی­ های شما مطالب مرتبط با سؤال را انتخاب می­ کند. اما فکر شما در گام دوم مطالبی را که انتخاب کرده است ترکیب می­ کند و کنار هم می­ چیند تا به پاسخ برسید. اگر مثلاً اشکالی در یک سیستم برقی و یا در سیستم تهویه یک مکان پیش بیاید، شما ناچارید ابتدا اطلاعاتی را جمع­ آوری کنید و بعد این اطلاعات را به شکل­های مختلف کنار هم بچینید تا به این مطلب برسید که چه چیزی سبب شده که در این سیستم اشکال پیدا شود. اگر نخستین چینش جواب نداد، یا اینکه به جواب رسیدید ولی وقتی آن را آزمایش کردید دیدید که درست نبوده است، آنقدر چینش اطلاعاتتان را تغییر می­ دهید تا به جواب درست برسید.

 پس فکر شما در مرحله دوم محتوا و داده ­ها و چیزهایی که با تدبر به­ دست آورده است را کنار هم می­ چیند تا راه­هایی را به شما نشان بدهد که این کار استنتاج نام دارد. یعنی فکر با ترکیب این داده ­ها به نتیجه­ای می­ رسد و این نتیجه در طرحی که ما داشته ­ایم، مشخص کردن یک راه است؛ چون سؤال ما اساساً در رابطه با یک راه بوده که «من چگونه و از چه راهی می­ توانم به فلان خواسته برسم». چون ما یک راه می­ خواستیم، فکر هم در پاسخ ما یک یا چند راه مطرح می­ کند.

اما این راه­ها هم باز تحت تأثیر آن عوامل هستند؛ یعنی شما بسته به امکاناتتان، محیطی که در آن به سر می­ برید، تربیتی که از آن برخوردار شده­ اید و وراثتی که داشته­ اید راهی را انتخاب می­ کنید. یکی برای تفریح می­ گوید برویم کوه، یکی دیگر می­ گوید برویم کوه برای چه؟ فرد دیگری ممکن است اصلاً کوه در نظرش هم نباشد و بگوید در همین آب آلوده ­ای که از کنار دستمان می ­گذرد شنا می­ کنیم. جواب­هایی که افراد به مسائل می­ دهند، خیلی تحت تاثیر محیط و امکاناتی است که در کنارش می­ بیند. فرد در محیطی تربیت یافته که با همین چیزها سرگرم بوده و از این آموخته که با همین­ها سرگرم باشد.

پس این عوامل هم بر روی اهداف و هم بر روی راه­های رسیدن به آنها اثر می ­گذارند. پس هم این اهداف و هم این راه­ها باید نقد شوند تادرستی و نادرستی آنها ارزیابی شود و بفهمیم چقدر ارزش دارند. اینها نقد می­ شوند تا محدودیتشان شکسته شود.

نقش عقل

اکنون پرسش این است که آن چیزی که عهده دار این نقد است چیست؟ عقل است. عنوان این فرآیند نقادی و ارزیابی چیست؟  تعقل است. همان­گونه که در فکر می­ گفتیم آن نیرویی که عهده دار پاسخ دادن است فکر است و آن کاری که فکر انجام می­ دهد استنتاج و تفکر است، اینجا هم می­ گوئیم قوه­ ای به نام عقل در ما وجود دارد و کاری که انجام می­ دهد تعقل است.

عقل دو کار انجام می­ دهد:

1. نظارت بر اهداف؛

2. نظارت بر راه­هایی که فکر به ما نشان داده است.

نقد وارزیابی اهداف

در نقد اهداف باز باید دقت کنیم. هر نقدی معیار و ملاک می ­خواهد. ایشان سیری را مطرح می­ کند که از دروه کودکی انسان تا دوره بلوغ تقریباً در درون همه اتفاق می­ افتد. در حقیقت پیش از اینکه بخواهیم به این بپردازیم که معیار نقد اهداف چیست، باید توضیحی داده شود. به این منظور ایشان بحث را این­گونه پیش می­ برد: شما چه چیزهایی را به عنوان هدف خود در نظر می­ گیرید؟ وقتی در کودکی دوچرخه را می­ خواهید، عروسک را می­ خواهید، و یا هنگامی که بزرگ­تر می­ شوید ماشین یا خانه­ای را می­ خواهید، این خواستن شما بر چه اساسی است؟ این خواست شما براساس یک نکته مهم است و آن اینکه شما اینها را برای خودتان خوب می ­دانید. اگر چیزی را برای خودتان بد بدانید، آن را نمی­ خواهید. هیچ کس آتش گرفتن امکاناتش را نمی ­خواهد. چرا؟ چون این را بد می ­داند. هیچ کس بیمار شدن را برای خودش نمی­ خواهد؛ چون این را بد می­ داند. آن چیزی که پشت همه این خواسته­ ها و آرزوها است خوبی آنها است؛ ما چیزهایی را برای خودمان خوب می­ دانیم که آنها مطلوب ما می­ شوند، و یک چیزهایی را برای خودمان خوب نمی ­دانیم که آنها را نمی­ خواهیم و سعی می­ کنیم از آنها دور شویم.

 هر انسانی را در هر جایی که ببینید، چه در فرهنگ بدوی، چه در فرهنگ پیشرفته، چه انسان خوب و در محیط سالم، و چه انسان بد و در محیط فاسد، آن چیزی را که می­ خواهد ابتدا برای خودش خوب دانسته و بعد آن را خواسته است. انسانی که دست به فساد می ­زند نیز این فساد را برای خودش خوب دیده است و اگر با او گفت­ وگو کنید و با سیری که گذرانده تا به این انتخاب فاسد رسیده و آن را انجام داده آشنا شوید، می ­بینید که این کار را برای خودش خوب دیده و از همین رو به آن اقدام کرده است.

تعریف خوبی

تمام این توضیحات برای این است که ما به اینجا برسیم که ملاک خواسته­ ها به تعریف ما از خوبی­ها برمی­ گردد. خوبی چیست؟ ما یک مطلوب را بر چه اساسی توضیح می­ دهیم و یک چیز چرا مطلوب ما می ­شود؟ چون  آن را خوب  می­ دانیم. اما پرسش این است که یک چیز را با چه توضیحی خوب می­ دانیم؟ یک پاسخ این است که خوب چیزی است که به نفع ما است؛ یعنی در یک مرحله هر چیزی که به چشمتان خوش می­آید را خوب می ­بینید. بچه ­ها هر چیزی که به چشمشان قشنگ آمد را خوب می­ دانند. مثلاً وقتی به بازار می روند و چیزی را می ­بینند، همین که به چشمشان جالب آمد می­ گویند همین را می­ خواهم و دیگر کاری به این ندارد که ممکن است چیز دیگری هم در مغازه­ های اطراف باشد.

پس ما در یک مرحله با چشممان خوبی­ها را تشخیص می­دهیم. اما در مرحله دیگر، به تعبیر ایشان با طبعمان خوبی­ها را شناسایی می­کنیم؛ یعنی هر چیزی که وقتی در دهانمان می­ گذاریم، یا وقتی لمسش می­ کنیم، و یا وقتی آن را می­بینیم از آن لذت می ­بریم را خوب می­ دانیم. به بیان دیگر خوبی آن چیزی است که با طبع ما سازگار است. این هم یک مرحله است که در ما اتفاق می افتد.

در مرحله دیگر خوبی آن چیزی است که با دل من همساز است و دل من را آرام می ­کند. در اینجا یک سطح بالاتر می ­آییم و دیگر دنبال چیزهایی که به دهانمان خوش بیایند نیستیم و اگر اینها را هم می­ خواهیم به دنبال آن دلمان هم اینها را می­ خواهد و به این ترتیب، هر چیزی که دلمان بخواهد را خوب می­ دانیم. مثلاً مادرها ممکن است رنج را هم تحمل کنند، تنها به خاطر دلشان. وقتی از مادری که یک فداکاری کرده است می ­پرسیم چرا این کار را کردی؟ می­گوید: به خاطر دلم است. نمی توانم از بچه ­ام دل بکنم. بچه­اش همه چیز را خراب کرده و اصلاً رفته و به او پشت کرده و هزار مشکل هم برایش درست کرده است، اما او به خاطر دلش باز هم فداکاری می­ کند.

 تا اینجا سه مرحله که در درون ما اتفاق می­ افتند بررسی شدند. آیا این مراحلی که برای ما اتفاق می­ افتد شایستگی اینکه خوبی را تشخیص بدهند دارند یا اینکه در اینها خوش­ها با خوب­ها به هم آمیخته است و من از هر چه خوشم بیاید همان را برای خودم خوب می­ دانم؟ در همه این سه مرحله خوشی و خوبی به هم آمیخته است؛ بنابراین باید به دنبال معیار دیگری برای تشخیص خوبی باشیم.

برای فهم آمیخته بودن خوبی و خوشی در این مراحل به این مثال توجه کنید. فرض کنید چیزی به دهانتان خوش بیاید و آن را بخورید، ولی بعد دچار دل­درد و بیماری شوید. آن موقع که گرفتار پزشک و درمان می­ شوید می­ فهمید که این برای شما خوش بوده و از آن لذت برده­ اید، اما برایتان خوب نبوده و به شما آسیب رسانده است. آنجا معلوم می­ شود که برای شما خوبی و خوشی به هم آمیخته شده بوده است.

در سن نوجوانی این خوشی­ها کمی رنگ عوض می­ کند، ولی باز هم آن چیزهایی را که به عنوان خوب انتخاب می­ کند با محوریت همین خوشی­ها است که به سراغشان می ­رود. در هنگام بلوغ هم گاهی همین­گونه هستیم، ولی در این سن نظارت­هایی در درونمان شکل می­ گیرد که کم­کم می­توانیم میان خوبی و خوشی تفکیک کنیم.

حال اگر ما بخواهیم در این دام نیفتیم، معیارمان چه باید باشد؟ معیاری که در اینجا مطرح می­ شود و ما با نظارت عقل در تجربه­ هایی که ابتدا چیزی را خوب دانستیم و بعد دیده­ ایم که خوبی آن در جلوه خوشی­ اش بوده، به آن می رسیم این است که خوبی آن چیزی است که کسری ما را تأمین کند و ما را بارور کند و فقط در لحظه به ما لذت ندهد. شما ممکن است از لذت­هایی بگذرید، برای اینکه کمبودهایی در وجود شما جبران شوند. چرا از این لذت­ها می­ گذرید؟ چون دیده­ اید که همیشه خوبی آن چیزی نیست که به شما لذت بدهد؛ بلکه خوب آن چیزی است که شما را رشد بدهد، خوب آن چیزی است که کمبودی را در وجود شما جبران کند. این نظارت کار عقل است. البته انسان با توجه به مجموعه­ ای از مواد خام و تجربه ­ها به اینجا می­ رسد که خوب را آن چیزی بداند که نیازی را تأمین کند و به او کمال و رشد بدهد و او را بارور کند.

حال اگر ما بخواهیم با این ملاک حرکت کنیم، دیگر خوبی­ها و خوشی­ها از هم متمایز می­ شوند. شما می ­بینید الان دوست دارید فلان غذا را بخورید، ولی پزشک شما گفته است که اگر این غذا را بخورید این صدمه را می­ بینید و شما با همین حرف از خوشی آن غذا می ­گذرید. چرا این رنج را تحمل می­ کنید؟ چون این رنج را برای خودتان خوب می­ دانید و خوشی و خوبی را از هم تفکیک کرده ­اید.

با این نظارت شما می ­توانید تأثیرات محیط، تلقین، تعصب و تقلید را کنترل کنید و از بند آنها آزاد شوید. در چیزی که محیط به شما تلقین می­ کند، ممکن است خوبی و خوشی به هم آمیخته باشد؛ مثلاً محیط این­گونه القا می­ کند که باید به دنبال پول بروید. چرا؟ چون شما در محیطی زندگی کرده ­اید که هر کس باید برای خودش امکاناتی را فراهم کند و لذت­هایی ببرد و شما کلید همه اینها را هم پول می­ دانید. ولی وقتی این معیار در درون شما شکل بگیرد که آن چیزی که کمبودهای مرا جبران کند و مرا رشد دهد برایم خوب است، آن وقت بررسی می­ کنید که آیا این پول می­ تواند شما را رشد بدهد یا نه؟ پاسخ این سؤال به این برمی­ گردد که شما نیازهایتان را شناخته باشید و در اینجا باید مشخص شود که این نیازها چیست .

اگر این معیار در ما شکل گرفت، یک آزادی در درون ما اتفاق می­ افتد؛ چون این نگهبان بر در اندیشه ما و بر در دل ما ایستاده و نمی­ گذارد هر چیزی که خوش بود، خودش را به عنوان خوب به ما قالب کند و در نتیجه حرکت فکر ما را به دنبال خودش ببرد.

نقد و ارزیابی راه­های رسیدن به هدف

پس از تشخیص هدف، نوبت این است که راه­های ممکن را ارزیابی کنیم. مثالی که نویسنده آورده این است که اگر معلوم شد که خواسته شما دوچرخه است، فکر می­ کنید که از چه راه­هایی به خواسته ­تان برسید: دوچرخه بخرم؟ دوچرخه کرایه کنم؟ دوچرخه قرض کنم؟ دوچرخه یکی از دوستانم را همین­طور بدون اجازه بردارم و بروم؟ و… این راه­هایی که فکر به شما نشان می­ دهد برخاسته از محیطی است که در آن زندگی می­ کنید. مثلاً در محیط شما بچه ­ها خیلی راحت دوچرخه دیگری را برمی ­دارند و می­ روند و بر این اساس برداشتن دوچرخه و رفتن برای شما مشکل نیست.

اما اگر این نظارت و معیار را پیدا کردید که چه چیزی برایتان خوب است و چه چیزی برایتان بد است، بررسی می­ کنید که برداشتن دوچرخه، نیاز شما به آن را تأمین می­ کند، ولی پیامدهایی هم دارد که یکی از آنها این است که اطمینانی که تا کنون به شما داشته­ اند و جایگاهی که داشته­ اید از بین می­ رود و به تدریج این اطمینان از محیطی که در آن زندگی می­ کنید هم رخت برمی­ بندد؛ چون وقتی یک نفر این کار را شروع کرد، دیگران هم می ­توانند این کار را انجام دهند و آرام آرام این کار رایج می­شود و وقتی که این کار رایج شد، دیگر حتی خود شما هم اطمینان نمی­ کنید دوچرخه­تان را سر کوچه بگذارید و بروید.

 وقتی شما با در نظر گرفتن این پیامدها، به سراغ ارزیابی امکاناتی که دارید می ­روید و می ­بینید با این امکانات، خریدن دوچرخه ممکن نیست ـ و این همان محدودیت امکانات و محیط است که بر راه­های انتخابی­تان اثر می­گذارد ـ شما با فرهنگی که دارید آن گزینه­ ای که براساس امکاناتتان گزینه خوبی جلوه می­ کند را انتخاب می­ کنید. اما وقتی معیار خوبی را به درستی دریافته باشید، با خود خواهید گفت که کار اگرچه لذتی در شما ایجاد می ­کند، اما کار خوبی نیست.

ایشان در اینجا به نکته­ ای اشاره می­کند و آن اینکه حتی اگر چیزی را خوب بدانیم، ممکن است به آن عمل نکنیم. در بسیاری از موارد ما موعظه­ هایی داریم و نصیحت­هایی می­ کنیم، اما چون این نصیحت­ها خشکند و در پس آنها احساسی نیست، به دنبال آن حرکتی شکل نمی­ گیرد. اما وقتی با معیار خوبی به راه افتادی و برای خودت و دیگران حرف را به اینجا رساندی که خوبی را درک کند، دیگر خوبی فقط در محدوده شناخت نمی­ ماند. در این صورت آنچه را که خوب می­ دانید، بهترطلبی­تان می­ گوید که دنبالش برویم و این ضمانت اجرایی درونی دارد.

در خیلی از موارد ما می­ خواهیم کاری را انجام بدهیم، ولی می­ بینیم که در درون ما اتفاقی نمی­ افتد. علت این است که بهترطلبی ما هنوز راه نیفتاده. چرا؟ چون بهتر بودن آن چیز را به خوبی درنیافته ­ایم. بنابراین اگر با ملاک خوبی راه برویم و آن را درک کنیم، به دنبال آن بهترطلبی حکم می­ کند به سوی آن حرکت کنیم و به دستش بیاوریم. اگر همه حرکت­های انسان­ها در طول زندگی­شان را تحلیل کنید، می بینید که براساس همین مکانیزم عمل می­ کنند؛ چیزی را خوب می­ دانند و چون خوب می­ دانند دنبالش حرکت می ­کنند تا آن را به ­دست بیاورند. اما پرسش این است که خوبی واقعی چیست؟ و همین جا است که مشکل پیش می­ آید و هر کس چیزی می­گوید؛ یعنی در تطبیق خوبی با هم تفاوت داریم.

این مطلب خیلی مهمی است. ما هنگامی که می­ خواهیم در خودمان و در دیگران عمل کنیم، باید تصویر خوبی و خوب بودن را ارائه دهیم و اگر توانستیم به این درک برسیم یا برسانیم که فلان چیز خوب است، غریزه بهترطلبی ادامه کار را انجام خواهد داد.

پس یک مرحله، نظارت عقل بر اهداف بود. نظارت دوم نظارت بر راه­های رسیدن است. اگر آن آزادی در وجود شما تحقق پیدا کرد، می­ توانید راه­ها را هم محک بزنید، اما اگر آن آزادی در مرحله اهداف محقق نشد و هدف­های شما چیزهای دیگری بود، دیگر در نظارت بر راه­ها خیلی نمی­ توانید اثرگذار باشید. وقتی هدف بد شد، شما اگر از بین راه­های پیش رو یک راه خوب را هم انتخاب کنید، باز هم اتفاق بدی می ­افتد. اگر آن آزادی محقق شد و آن عوامل کنار رفتند هدف­های خوب برگزیده می­ شود و در این هنگام چون برای رسیدن به آن راه­های خوب آزاد هستید راه­هایی را هم انتخاب می­ کنید که با آن هدف­ها در تعارض نباشند.

ضمانت اجرایی تشخیص­ های عقل

مرحله یکم تصمیم این است که شما یک چیزی را بشناسید. وقتی آن را شناختید، آن را سبک و سنگین می ­کنید و هنگامی که آن را سبک و سنگین کرده و ارزیابی کردید و پیامدها و مقدمات و لوازم آن را هم بررسی نمودید، به انتخاب می­ رسید. انتخاب با تطبیق خوبی انجام می­ شود. به این ترتیب که شما پس از اینکه همه چیزها را بررسی کردید می­ گوئید این چیزها خوب است و این می ­شود تصمیم. اکنون پرسش این است که این تصمیم چه پشتوانه اجرایی دارد و چه نیرویی در وجودتان شما را به راه می­ اندازد که حرکت کن و این را به­ دست بیاور؟ اگر ما چیزی را بدانیم و به مرحله تصمیم هم برسیم، ولی نیرویی در وجود ما نباشد که ما را به حرکت در بیاورد، و غریزه­ ای در ما گذاشته نشده باشد که ما را به این وادار کند که دنبال هرچه خوب است برویم و اگر دو سه گزینه خوب کنار هم بودند و تنها یکی از آنها را می­ توانستیم به­ دست آوریم، به سراغ آنکه از همه بهتر است برویم، هیچ حرکتی در ما اتفاق نمی­ افتد.[2]شناخت­ها ما را به خوبی­ها راهنمایی می­ کنند. خوبی را که شناختیم، حبّ خوبی­ها که بهترطلبی نامیده می­ شود و در حقیقت عشقی در وجود ما است این حرکت را ایجاد می ­کند.

مشورت با دیگران

در ادامه به این نکته اشاره می­ شود که اگرچه همه ما یک توانمندی و قوه سنجشی داریم، اما در اجتماع با کسانی برخورد داریم که آنها هم از این توانمندی و این قوه سنجش برخودارند. یک راه بسیار خوب برای ما این است که در مرحله انتخاب اهداف و انتخاب راه­ها، از مشورت و از چراغ عقل دیگران هم بهره ­مند شویم. اما در اینجا یک آسیب هم سر راه ما است. ممکن است مشورت این­گونه معنا شود که ما اطلاعات افراد دیگر را بگیریم، انتخاب آنها را بگیریم و دنبال آنها برویم؛ یعنی چشم خودمان را ببندیم و با چراغ آنها راه برویم. این برداشت نادرست است. مشورت یعنی اینکه از ارزیابی­ها، آگاهی­ها و اطلاعاتی که دیگران به­ دست آورده­ اند بهره­ مند شویم و براساس آن ارزیابی­ها و دقت­ها واطلاعات خودمان نظارت کنیم، نه اینکه نظارت خودمان را تعطیل کنیم و دنبال دیگران راه بیفتیم. به بیان ایشان، مشورت کور کردن نیست، مشورت استفاده کردن از چراغ دیگران است.

در مسیری که می ­خواهید بر اهداف و راه­ها نظارت کنید، به هیچ وجه تک­روی نکنید. امیرمؤمنان بیانی دارند که می فرمایند: «من استبدَ بِرأیه هلک»؛[3] کسی که فقط با رأی خودش می­ خواهد حرکت کند و استبداد رأی دارد و به حرف دیگران توجهی ندارد، به هلاکت می­ رسد. بهترین راه این است که از چراغ هدایت عقل دیگران هم بهره ­مند شویم.

با این توضیحی که ایشان در اینجا مطرح می­ کند، بحث نظام تربیتی اسلام در سطح علمی­اش به پایان می­ رسد. پیش از این گفته بودیم که در نظام تربیتی اسلام دو سطح بحث داریم و در دو مرحله گفت ­وگو می­ کنیم: یک مرحله، مرحله علمی و تحلیلی است و مرحله دیگر، مرحله عملی و کا بردی. در اینجا مرحله علمی و تحلیلی به پایان برده می­ شود.

بعد از این بحث نویسنده به نظام تربیتی اسلام در شکل کاربردی و عملی­اش به آن شکلی که در جهان­ بینی اسلامی مطرح است می­ رسد. البته سیر ایشان مفصل­ تر است و به بحث شناخت هم می ­پردازد، اما چون بخشی از بحث شناخت که برای شما تازه است، یک مرور تاریخی روی کار انسان و روش­ هایی که برای شناخت داشته است می­ باشد که لازمه آن یک پشتوانه مطالعاتی مفصل در حوزه شناخت است، از این بخش می­ گذریم. بعد از این به مرحله دوم که بحث جهان­بینی اسلامی است می­ رسیم. این بحث مهم­ترین بحث عملیاتی برای فرد است و عمده جریان معرفتی و فقه دین در اینجا در درون افراد شکل می­ گیرد.

اگر ما بتوانیم بخش جهان­ بینی را کمی عمیق­ تر و با مشارکت بیشتر بگذرانیم خیلی مفید است؛ یعنی خود شما وقتی دارید مطالعه می­ کنید، به جای اینکه کتاب را بخوانید، هر جا نویسنده سؤالی مطرح می­ کند، سعی کنید خودتان به آن فکر کنید و با آن همراه شوید.

تا اینجا جریانی مطرح شده برای اینکه به حب اشد برسیم. برای رسیدن به حب اشدی که ما را از اسارتمان آزاد می ­کند و براساس آن می­ توانیم مسیر درست را انتخاب کنیم، اگر بخواهیم به صورت کاربردی  این بحث را مطرح کنیم مجموعه­ ای از سؤال­های مرتبط با بحث جهان­ بینی پیش می­ آید و سؤال­هایی شروع می­ شود. برای نمونه یکی از سؤال­هایی که در اینجا مطرح می­ شود و ایشان در متن کتاب هم به آن اشاره می­ کند این است که برای اینکه بتوانیم فکر کنیم و هدف­هایی را انتخاب کنیم  و محبوب­ها را خط بزنیم و به محبوب اصلی حب شدیدتر پیدا کنیم، نخستین گاممان چه باید باشد؟ نخستین گام تدبر است. این تدبرها باید از کجا شروع شود؟ از دو حوزه می­ توانیم شروع کنیم: حوزه بیرونی که در اینجا از آن گفت ­وگو نمی­ کنند و حوزه درونی و جهان درون ما. شما در وجود خودتان دو گونه تدبر را آغاز کنید: یکم تدبر در رابطه با استعدادها، و دیگری، تدبر در اینکه از ابتدا که وجود یافته­ اید تا امروز چه اتفاقی در وجودتان افتاده است. پس از انجام این دو تدبر به کتاب هم مراجعه کنید که سؤال برایتان مشخص ­تر شود.

 

 قسمت بعدی


[1] . مسئولیت و سازندگی، ص122.

[2] . می­توان اراده را این­گونه تحلیل کرد.

[3] . نهج البلاغه صبحی صالح، حکمت161.

 

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا