خانه » مقالات » تحقیق موضوعی آثار استاد » عوامل آزادى از اسارت‏ها

عوامل آزادى از اسارت‏ها

از آنجا که آدمى گرفتار و اسیر نیروها و محرکهاى نفس و خلق و دنیا و شیطان است و از آنجا که پاى شهوات و تلقین‏ها و جلوه‏ها و وسوسه‏ها در میان است، لذا باید پاى آموزش‏ها و شناخت‏ها و تعلیمات و برخوردهایى روشن و روشنگر نیز در میان باشد؛ تا آدمى بتواند همراه این شناخت‏ها و آموزش‏ها از اسارتِ آن نیروها و محرک‏ها آزاد گردد.

اینجاست که مربى باید انسان را از زمینه‏اى برخوردار نماید و در او عشقى بارور کند؛ تا در برابر نیروهایى که او را از درون(نفس) و از برون(خلق و دنیا و شیطان) احاطه کرده‏اند، خود را نبازد و رنگ و جلوه‏هاى آنها را به خود نگیرد؛ که کسى که رنگ خدا»صبغه اللَّه« را گرفت(45) و از عشق او پر شد، خویشتن را به آنها نمى‏فروشد و در برابرشان رنگ نمى‏بازد و دل نمى‏سپارد.

این جاست که مربى باید ضمیر خفته و اندیشه مدفون آدمى را بیدار کند تا او خود را نیز ببیند و به اندازه و ارزش‏هاى خود واقف شود. تا به شناخت‏هایى عظیم از خویشتن و هستى و دنیا و اللَّه برسد. و عظمت انسان و استمرارش را و عظمت اللَّه و حکومت و رحمتش را و وسعت راه و هستى را در برابر ذلتِ نفس و زبونى آن و حقارت دنیا و کمى آن و دشمنى شیطان و مقهور بودن آن، به او بشناساند و معرفى کند.

مربى باید هم زمینه و عشق برتر را در آدمى ایجاد کند(ایمان)؛ چرا که تذکرهاى او در این چنین زمینه‏اى کارگر خواهد بود که: »ان الذکرى تنفع المؤمنین«.(46) و هم اندیشه خفته او را بیدار کند(عقل)؛ تا در مقایسه‏ها و سنجش‏ها بهترین را انتخاب کند. تا از سرمایه‏ها و استعدادهاى عظیم خویش در برابر هوس‏هاى زود گذر و لذت‏هاى بى قرار و جلوه‏هاى ناچیز و حقیرِ دنیا چشم پوشى نکند و به کم‏ها قانع نشود و خود را به مفت نفروشد، که آدمى بزرگ‏تر از دنیا است و خداوند خریدار او.(47(

با این توضیح، به عوامل این آزادى مى‏پردازیم:

 1 – شخصیت انسان: آن چه از عادت و تقلید در مورد انسان شاهد آن هستیم، در نتیجه و اثرِ نبود شخصیت در او متبلور مى‏شود. با رشد شخصیت و ایجاد شخصیت در هر انسانى، حتى در کودک ،این دو خصلت؛ یعنى تقلید و عادت کنار خواهند رفت.

مربى مى‏تواند با تلقین‏ها و مقایسه‏ها و این که تو مى‏توانى، مگر چه چیز تو از دیگران کمتر است، تا تو دنباله‏رو آنها باشى و از آنها پیروى کنى و خودت را براى آنها خرج کنى؟ چرا خودت دست به کار نشوى و طرحى در نیندازى؟ اگر بنابراین است که مقلد باشم، پس چرا حق را الگوى خود نگیرم و دنباله‏رو آن نباشم، که هم اوست بهترین متبوع و الگو: »أفمن یهدى الى الحق احق ان یتبع أم من لا یهدّى الا ان یهدى«.(48) اگر بنا است که در این عالم خرج شوم، پس چرا خرج کسى نشوم که سزاوارتر است: »وجدتک اهلاً للعباده فعبدتک«.(4)

مى‏تواند با رقابت و این که  شخصیت‏ها و قهرمانانى را براى انسان به عنوان رقیب قرار دهد، مایه تحریک او شود. و این چنین برخورد کند و به او بگوید: اگر آنها زرنگ و با هوش و با استعداد و بهترند، ولى تو از آنها زرنگ‏تر و با هوش‏تر و با استعدادتر و بهترى.

مى‏تواند با تدبیر و چاره‏اندیشى و احترام و بزرگ کردنِ انسان و این که جلوى پاى او بایستد و از او در جمع دیگران به بزرگى یاد کند و توانایى‏هایش را به او گوشزد نماید.

مى‏تواند با نقل داستان‏ها و افسانه‏هایى که قهرمانانش از بزرگى و عزت و قدرت برخوردارند.

مى‏تواند با کمک از همه این اهرم‏ها، شخصیتى را در انسان طرح ریزى کند. مى‏تواند از این راه‏ها، احساسى را به شخص منتقل، و شورى را در او ایجاد، و شخصیتى را در نهادش پایه‏ریزى کند که بار ذلتى را نپذیرد و از اسارت تقلید و بى شخصیتى رها شود؛ که شخصیت آدمى، در انتخاب اوست و این انتخاب در گرو سنجش و شناخت اوست و این مربى است که چنین شناختى را به او مى‏دهد و شخصیتش را از هر ذلت و اسارتى رها مى‏سازد؛ که رشد شخصیت در گرو چنین شناخت و آموزشى تحقق مى‏یابد.

 2 – شناخت عظمت انسان و سرمایه‏هاى عظیم او(قدر انسان(

کسى که براى خود سرمایه‏اى نمى‏شناسد، به کم‏ها قانع است و بیش از این، به کارهاى دیگر و بزرگ‏تر تن در نخواهد داد، ولى آن کس که به توانایى و استعداد خود واقف است و براى خویش سرمایه‏اى مى‏شناسد، به کارهاى بزرگ‏تر و تجارت‏هاى عالى‏تر دست خواهد زد و برنامه و طرح‏هاى عظیم‏ترى را براى خود خواهد داشت.

نقش و مسئولیت مربى همین نشان دادن سرمایه‏ها و استعدادهاى عظیم آدمى است؛ که او بزرگ‏تر از همه عوالم و دنیاهاست. تمامى این دنیا با همه عظمتش براى او خلق شده است، پس چرا خود را ذلیل و گرفتار آن مى‏کند؟ پس چرا خود را به مفت مى‏فروشد و به کم‏ها قانع مى‏شود و به بازیچه‏هایش سرگرم و دلخوش؟

زمانى که آدمى خودش و توانایى‏هایش را شناخت و به ارزش آنها پى برد، دیگر خود را با بازیچه‏هاى کودکى‏اش سرگرم نمى‏کند. دیگر با آنها همنشین و دمخور نمى‏شود و به آنها مشغول نمى‏گردد؛ که آدمى و کسى که دلش از محبت و عشق به حق لبریز و سرشار گردید، دیگر به غیر او مشغول و سرگرم نمى‏شود. مؤمن این همه وقت سرگرمى و مشغولیّت ندارد. قلب او عرش خداست، نه فرش سرگرمى‏هایش و نه بساط بازیچه‏هایش.

با این شناخت، هدفى بالاتر از لذت و رفاه را براى خود مى‏خواهد. بالاتر از عدالت، بالاتر از کمال؛ که رشد است، که عبودیت است؛ آن هم نه عبودیت نفس و خلق و شیطان و دنیا؛ که عبودیت اینها اسارت و بندگى است، بل عبودیت حق و خدا که عین حریّت و آزادگى است.

 3 – شناخت هستى و وسعت راه(قلمرو انسان):

آن هنگام که شناختم هستى و دنیا محل گذر است و عبور، نه جاى ماندن و خلود. فهمیدم که کلاس است و درس، کوره است و راه، نه عشرت‏کده و آخور و خواب‏گاه؛ کلاسى که مى‏آموزد و درس مى‏دهد و کوره‏اى که مى‏سوزاند و انسان را مبتلا مى‏نماید و به خلوص مى‏رساند. و راهى که او را در خود نگاه نمى‏دارد و آرام نمى‏گذارد، این جاست که از همین دنیا و محل عبور، براى آخرت و محل قرار توشه برمى‏دارم. این جاست که جلوه‏هایش مرا در برنمى‏گیرد و زینت هایش مرا اسیر و ذلیل و گرفتار نمى‏نماید.

هنگامى که دنیا را با تمامى وسعتش، و بهره و متاعش را با تمامى لذتش، در برابر وسعت آخرت و بهره آن حقیر و ناچیز دیدیم، هنگامى که خود را در این دنیا نه بازیگر و بازیچه و تماشاگر، که رهرو منزل عشق و بزرگ‏تر از هستى دیدیم، این جاست که پایم نمى‏لرزد و دلم گرفتار و اسیر نمى‏شود و خیلى راحت از آن مى‏گذرم. و این چنین شناختى است که مربى و رسول به من مى‏آموزد.

در این باره استاد چنین مى‏فرماید:

ما هنگامى که از سوراخ‏ها به قطارها نگاه مى‏کنیم و آن را مى‏بینیم، آنها در چشم ما بزرگ مى‏شوند. اما آنجا که از بالا نگاه مى‏کنیم و مجموعه را در یک دشت و در زیر آسمان بزرگ مى‏بینیم، دیگر چشممان آب نمى‏خورد و دلمان اسیر نمى‏شود.

من در کودکى افرادى را دیده بودم و خیال مى‏کردم که خیلى بزرگ هستند، ولى بعدها که بزرگ‏تر شدم، دیدم که من یک سر و کلّه از آنها بزرگ‏ترم. هنگامى که آنها را در میان بزرگترها دیدم، فهمیدم که چقدر ناچیزند.

داستان آن کدخدا زاده را فراموش نمى‏کنم که پدرش را در میان اهالى ده مى‏دید، احساس غرور مى‏کرد. اما آن روز که با پدرش به شهر آمد و پدرش را در برابر فرماندار دید، دلش بر حقارت پدرش سوخت و غرورش شکست و از پدرش پرسید: که چرا در برابر اینها این طور شدى؟

هنگامى که انسان وسعت هستى را شناخت، در تنگناى یک مرحله نمى‏ماند و به بهره‏هاى محدود چشم نمى‏اندازد. هنگامى که ما دنیا را از دنیا و در دنیا نگاه مى‏کنیم، ناچار گرفتارش مى‏شویم؛ که نفت و الماس و طلایش قدرت‏ها را به جان هم انداخته و گرفتار کرده است. اما اگر دنیا را از بالاتر، از ماه و در منظومه شمسى نگاه کنیم، دیگر آن را چیزى نمى‏بینیم و به چشم نمى‏گیریم. و این است که قرآن به ما این اصل را تذکّر مى‏دهد که بهره‏هاى زندگى دنیا در وسعت هستى و در کنار جهان دیگر و زندگى دیگر، چیزى نیست.

 4 – شناخت عظمت خدا و رحمت او:

دلى که از عظمت خدا و عشق به او لبریز شد، دیگر دنیا را حقیر و ناچیز مى‏بیند. هستند آدم هایى که از لابلاى عظمت نگاهشان، مى‏توان حقارت دنیا را دید. اینها کسانى هستند که دلشان از عشق به حق سرشار و بارور گردیده و غیر از او هیچ گردى بر دلهاشان نمى‏نشیند. و اگر دیگران را هم دوست دارند، از عشق و رحمت به او سرچشمه گرفته است: »فبما رحمه من اللَّه لنت لهم«.

به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست

عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.

)سعدى(

این عشق به دیگران از عشق به حق الهام مى‏گیرد.

با این عشق، دل اسیر نیست، که امیر است و مسلّط و آزاد. دیگر تمامى دنیا هم او را پُر نمى‏کند.

استاد مى‏گوید:

دلى که از اللَّه سرشار شد، دلى که از هست آفرین پر شد، هستى پُرش نمى‏کند و هستى نمى‏گیردش؛ که او از هستى بزرگ‏تر است و هستى را مى‏گیرد و برمى‏دارد و مى‏آورد.

سید بن طاووس به پسرش مى‏گوید: على! اگر دنیا از دست چپ پدرت به او برسد، از دست راست او بیرون مى‏رود، بدون آن که دست چپ او آگاه شود.

راستى خیلى حرف است!

این همه قدرت و وسعت که دنیا را بردارد و با این وزنه‏ها کار کند و در این زور خانه دنیا و باشگاه هستى ورزیده شود و از اسارت وزنه‏ها آزاد شود و به آنها دل نبندد و خودش را پاسبان آنها و پاسدار بى حاصل و بى رمقشان نسازد.

و باز این همه آگاهى که این همه را به چه کسانى برسند و این منارها را به جاى خود بنشاند …

و باز این همه وسعت که اگر از این دست داد آن دستش خبر نشود. یعنى میان دست‏ها، سینه‏اى است به وسعت هستى که رازدار است و ستّار است و مسلّط است. پیداست دست‏هایى که این قدر از هم فاصله دارند و این چنین سینه‏اى در میانشان هست، از یکدیگر مطلع نمى‏شوند. بگذر از ما که وقتى پوست پیازى را برمى‏داریم، تمام عوالم را خبر مى‏کنیم و گوش خواجه حافظ شیرازى را در قبرش کر مى‏نماییم و داستان خودمان را اعلامیه مى‏سازیم.

دلى که از عشق به اللَّه پر شد، دلى که او را دید، از دنیا توشه‏اى براى راه برمى‏دارد و از دنیا کام مى‏گیرد، نه این که در کام دنیا هضم شود و طعمه دنیا گردد.

هنگامى که خدا در دل‏ها بزرگ شد و عظمت و جمال و کمال و دوستى و نعمت‏هاى او دل‏ها را به او بست، ناچار دیگران در چشم کوچک مى‏شوند و از چشم مى‏افتند.

راستى چه کسى زیباتر از او که زیبایى‏ها آفریده اوست؟ و چه قدرتى برتر از او که قدرت‏ها از اوست؟ و چه کسى مهربان‏تر از او که مهربانى را او در دل‏ها ریخته و مرا با خودم، او آشتى داده و حبّ نفس و حبّ ذات را او در دلم پاشیده است؟ و چه دوستى همانند او که کمک مى‏دهد و کمک مى‏خواهد؟ که آن چه ما داریم از خود اوست: «وما بکم من نعمه فمن اللَّه».

این رسول عزیز است که خطاب قرار مى‏گیرد، که اى رسول! «قم فانذر وربک فکبّر»: به پا خیز و اِنذار بده و خدایت را در دل‏ها بزرگ کن؛ تا غیر او کوچک و حقیر شوند. او را به بزرگى یاد کن که کسى که عظمت و جمال و کمال و رحمت و دوستى‏اش را چشید، به غیر او دل نخواهد داد و با غیر او سودا نخواهد کرد.

 5 – شناخت درد و رنج و ضرورت مرگ:

آنها که دنیا را با دردها و رنج‏هایش تجربه کرده‏اند، دیگر دل به خوشى و لذت‏هایش نمى‏سپارند که همراه هر نوشى، نیشى را نیز مى‏بینند.

آنها که یادى از مرگ و بالاتر اُنس به آن را با خود دارند، دیگر جلوه‏هاى زندگى مغرورشان نمى‏کند و زینت‏هایش فریبشان نمى‏دهد. دیگر لذت‏هایش مشغولشان نمى‏سازد، که مرگ برایشان زندگى ساز است و حتى یادش، براى زندگیِشان طرح و برنامه‏اى به همراه خواهد داشت.

آنها که برگ‏هاى زرد پاییز و وسعت سرد زمستان را دیده‏اند، دیگر به بهار دل خوش نمى‏کنند و به سبزه‏هاى زرد دل نمى‏بازند و از تابستان نمى‏نالند. آنها از تمامى اینها آزادند.

و این است که قرآن از مرگ مى‏گوید و مربى با تذکر به مرگ و یادآورى آن، غرورها را مى‏شکند و آرزوها را مى‏خشکاند و انسان را به راه مى‏اندازد و از اسارت‏ها آزاد مى‏کند.

استاد چنین مى‏فرماید:

آنها که فقط بهار را مى‏بینند، شیفته مى‏شوند و آنها که فقط پاییز را مى‏بینند، مأیوسِ از دارایى‏ها، باد مى‏کنند و در ندارى‏ها پلاسیده مى‏شوند. اما آنها که چهار فصل را مى‏بینند و تدبیرهاى گوناگون را مى‏بینند؛ که چگونه جانشین یکدیگرند. و بهار و پاییز و زمستان در سر چهار راه فصول و در جادّه زمان و در راه هستى سنگ نمى‏شوند و نمى‏مانند، اینها نه در دارایى‏ها آرام مى‏گیرند و نه در ندارى‏ها مى‏پوسند، که امام مى‏گوید: »الهى ان اختلاف تدبیرک و سرعه طواء مقادیرک منعا عبادک العارفین بک عن السکون الى عطاء و الیأس منک فى بلاء«؛(59) دو چیز بنده‏هاى عارف و آگاه را که با تو به آگاهى رسیده‏اند و به وسیله تو به شناخت‏ها رسیده‏اند، از آرامش در داریى‏ها و یأس و رنجش در ندارى‏ها باز مى‏دارد:

 1 – تدبیرهاى گوناگون تو.

 2 – سرعت پیچش اندازه‏ها و تقدیرهاى تو.

این تدبیرهاى گوناگون و چهار فصل و این اندازه‏هاى سریع و متحرک، دیگر نه دلخوشى و آرامشى مى‏گذارد که بگویى: بَه بَه و نه یأس و دلگیرى مى‏گذارد که بنالى: واى واى، بل کوششى مى‏آفریند که در بهار و تابستان، براى وسعت خسیس زمستان گام بردارى و توشه بگیرى و کام بستانى.

آنها که حرکت‏ها را دیده‏اند، نه امیدوارند و نه مأیوس که فقط متحرکند و رهرو.

اینها عوامل زهد و آزادى انسان از اسارت‏ها هستند.

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا