خانه » خاطرات » فرار، درمان یا بهره‌بردارى

فرار، درمان یا بهره‌بردارى

ـ سید از خدا بترس، گُل نشده!

ـ نه بابا! گل از این بهتر؟! نه آقا، گل شد 2 ـ3به نفع ما!

ـ سید دیگه دارم قاطى مى‌کنم ها، چرا بى‌ربط مى‌گى؟!

ـ یعنى چى؟ یعنى اگه تو قاطى کنى توپ برمى‌گرده راهش رو کج مى‌کنه و از توى دروازه رد نمى‌شه؟!

ـ احترام خودت رو نگه دار وگرنه…

ـ وگرنه چى؟ مثلاً چه کار مى‌خواى بکنى…؟

فقط همین را بگویم که بنده خدا آقاى صفایى براى ختم کردن غائله ایستاده بود و با میانجى‌گرى حواس‌اش بود کسى آسیب نبیند.

وقتى ایشان دیدند سید از پرخاش و بى‌احترامى‌ها خیلى عصبى شده، براى آرام کردن او مى‌گفتند :

سید جان، این خاک‌اش طینت‌اش این طوریه، چیزى تو دلش نیست …

وقتى داشتم به خانه برمى‌گشتم همه بحث‌ها را توى ذهن خودم مرور مى‌کردم.

حرفم با خودم این بود که: این سید بنده خدا سنش رو نگاه کنى جاى پدرته! توى تمام عمرت هم که جز خوبى چیزى ازش سراغ ندارى! هیچ مشکل و گرهى هم براى کسى پیش نمى‌آد جز اینکه این سید بزرگوار پیش قدمه و مشکلات تمامى دوستان رو حل مى‌کنه! اصلاً اسمش آچار فرانسه حاج شیخه! یک بدى هم که در وجودش سراغ ندارى! آخه این چه برخوردى بود که تو باهاش داشتى؟!

یک ذره شرم و حیا هم چیز خوبیه! به دَرَک که گل شد یا نشد، آخه یک گل شدن یا نشدنش مى‌ارزه به اینکه یک همچین وجود نازنینى رو این جورى به افتضاح بکشى و اذیت کنى؟!

من که از خودم بدم آمده بود که چرا با این برخوردهاى احمقانه، یک مؤمن را اذیت کرده‌ام براى حل این مشکل چاره‌اى ندیدم جز اینکه از آن به بعد با دوستان در فوتبال شرکت نکنم، چون آدم وقتى گرم بازى است که این حرف‌ها را مرور نمى‌کند، پس با هر بار بازى دوباره همین آش است و همین کاسه. بنابر این با خودم تصمیم گرفتم که دیگر به فوتبال نروم.

یک هفته از تصمیم من گذشت و فوتبالِ این هفته دوستان بدون حضور پر آشوب و پر سر و صداى من برگزار مى‌شد.

من که در زیرزمین نشسته بودم با باز شدنِ در فهمیدم که باید حاج آقا باشند که از فوتبال برگشته‌اند. بلند شده، در آستانه در ایستادم و به ایشان سلام کردم.

حاج آقا با دیدن من با تعجب گفت: سلام، چرا فوتبال نیومده بودى؟!

ـ حاج آقا دیگه نمى‌خوام بیام فوتبال

ـ آخه چرا؟

ـ مگه ندیدین هفته پیش چطور با سید اولاد پیغمبر برخورد کردم؟

با این حرف من حاج آقا مسیر خودش را به سمت پله‌هاى زیرزمین کج کرد، از پله‌ها پایین آمد و با لحن سنگین‌ترى رو به من گفت :

آها!! پس تو مى‌خواى به جاى حل مشکل، از مشکل فرار کنى، درسته؟!

نه تنها مى‌خواى از اصل مشکل فرار کنى، که مى‌خواى از هر جایى که نقطه ضعف‌ها و مشکلات تو رو به تو متذکر مى‌شه، فرارى باشى.

خوبه. این هم خودش یک راه حله! اصلاً اولین وسیله دفاعى انسان عصر حجر فرار بوده! خیلى خوبه…

ـ آخه حاج آقا شما مى‌فرمایید چه کار کنم؟

ـ تو خودت بگو! کسى که مریضه کسى که بیماره، از بیمارستان و دکتر و… فرار مى‌کنه یا نه؟! نه تنها فرار نمى‌کنه که حتى با پرداخت پول و زحمت و توى صف ایستادن و نوبت گرفتن، خودش رو به پزشک مى‌رسونه و حتى وقتى پزشک مى‌خواد سرسرى عبور کنه ، مته به خشخاش مى‌گذاره و سعى مى‌کنه از مرض‌هاى احتمالى خودش هم با خبر بشه تا دنبال درمان باشه!

داستان تو داستان اون بچه‌ایه که از ترس آمپول و دکتر و بیمارستان به هر بهانه‌اى متوسل مى‌شه تا با اینها ملاقاتى نداشته باشه …

 

از حادثه‌ها نمى‌توان فرار کرد، که ما را مى‌گیرند و نمى‌توان به آن‌ها بى‌اعتنا بود، که آن‌ها قصد ما دارند و نمى‌توان با آن‌ها درگیر شد، که ما را مى‌شکنند.

آن‌ها که سوار حادثه‌ها مى‌شوند و از دردها درس مى‌گیرند و از فشارها سرعت به دست مى‌آورند آن‌ها به جاى فرار و بى‌تفاوتى و درگیرى، این راه چهارم و این بهره بردارى را مى‌شناسند برداشت‌هاى زیادترى خواهند داشت و در خود به ذلت نخواهند نشست. «مسئولیت و سازندگى، ص: 192»

 

دل روشن، دل زنده و بهره‌مند از کلمات حکیمانه اهل بیت در گرو این برخوردها و داد و ستدهاست. ما تا این درگیرى‌ها را نداشته باشیم، نقطه ضعف‌هامان، ترس‌هامان، بخل‌هامان، خستگى‌هامان، زیاده روى یا کوتاهى‌هاى خودمان را نمى‌شناسیم. در این برخوردهاست که مشخص مى‌شود ما چقدر کم داریم، چقدر افراط داریم چقدر تفریط داریم. در تنهایى آدم‌ها بدون برخورد، مقدار ظرفیت من مشخص نمى‌شود. «روابط متکامل زن و مرد: ص 50»

 

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top