خانه » مقالات » اقتباس از آثار استاد » مدیریت انسان از منظر دین- قسمت دوازدهم

مدیریت انسان از منظر دین- قسمت دوازدهم

   نیاز دوم : روش فکر کردن

در روش فکر کردن به چند مساله باید توجه کرد:

الف- آزادی

ب- آموزش

ج- یادآوری.

مرحله ی دوم :  استخراج (تصفیه و آزادی)

در اینجا چون در مبحث نیاز دوم یعنی «روش فکر کردن» و مرحله ی دوم یعنی «استخراج» هر دو بحث از «آزادی » نموده اند و هر دو یک مقصد را دنبال می کنند، به بحث آزادی از ابعاد مختلف می پردازیم:

الف-آزادی

مفهوم آزادى‏

آزادى همان مرغ از قفس پریده ‏اى است که دیکتاتورها از قفس جامعه بیرونش کردند و آزادى ‏خواه‏ها براى زندانى کردن و نگهداشتن و پاسداریش در جامعه، هم پیمان شدند.و داستان این آزادى هم یکى از آن داستان‏هاى نگفتنى است، در حالى که همه مفهومش را مى‏فهمند، ولى در مصداق‏هایش با یکدیگر برابر نیستند. مفهوم آزادى همان رهایى است. اما از چه؟ از اطاق، از خانه، از سلطه‏ى پدر، از ریاست محل، از حکومت شهر و از دست طاغوت و از نظام اجتماع و از جبر حاکم بر طبیعت و تاریخ، از برده‏دار، از زمین دار، از سرمایه‏دار و از بندهاى درون و از اسارت‏ها و آخر سر در معناى عمیق اسلامى‏اش، حتى از خود آزادى …که در مذهب، آزادى از جبرها و آزادى از اسارت‏ها و آزادى از آزادی شکل گرفته و همین است که بخارهاى آزاد هرز، شکل مى‏گیرند و انسان پس از اسارت به حریت مى‏رسد و پس از حریت به عبودیت. و در این سطح است که حرکت مى‏آفریند و نور مى‏آورد و رسالت خواهد داشت.

هر کس از آزادى یک تلقى و برداشت دارد و آن هم در رابطه با بندى است که احساس کرده و با جبرى است که با آن روبرو شده.

امروز، همه مى‏گویند ما آزادى مى‏خواهیم که بتوانیم حرف‏هامان را بزنیم و حزبمان را تشکیل بدهیم و کارمان را راه بیندازیم و پدر همه را بسوزانیم؛ چه در سنندج و چه در گنبد و چه در سیستان و چه در بلوچستان و چه در خوزستان، همین‏جا و آنجا و هر جا که بود …

امروز، همه سنگ آزادى را به سینه مى‏زنند، حتى مارکسیست‏هایى که به اتکاء فلسفه‏ى علمى و نظریه‏ى شناختشان، آزادى روسو را مسخره مى‏کنند و مى‏گویند، آزادى نتیجه‏ى آگاهى است و آگاهى نتیجه‏ى زندگى اجتماعى. آزادى با انسان به دنیا نمى‏آید. آزادى با شناخت به دست خواهد آمد. انسان آزاده آفریده نشده.

امروز، همه آزادى مى‏خواهند؛ مخصوصاً روشنفکرانى که بازى شیخ و محتسب و داروغه‏ى حافظ را نمى‏خواهند در تکرار تاریخ ببینند و مدام تکرار می کند ، که حکومت اسلامى پشتوانه‏ى اجرایى ندارد. گویا براى حکومت‏هاى دیگر، عزراییل ضامن اجراست. با این که این حکومت با دوعامل کنترل مى‏شود: با آگاهى توده‏ها و نظارت آن‏ها و با آزادى و ویژگى شخص رهبر. و حکومت‏هاى دیگر، آن اولیش را از اول با تبلیغات سوراخ مى‏کنند. با این وصف، مثل این که این آقایان معتقد مى‏شوند که حکومت اسلامى با هیچ مکانیزمى کنترل نمى‏شود و دوباره به دست ارباب قدرت مى‏افتد.

این‏ها معتقدند که مذهب با آزادى نمى‏سازد. و مذهب انسان را در چارچوب مى‏گذارد و در قالب استبداد مذهبى شکل مى‏دهد. آنجا که حکومت خدا مطرح است، انسان دهانش باید مهر و موم شود. این‏ها خیال مى‏کنند که با مذهب نمى‏توان کنار آمد و با آن نمى‏توان به حل مسائل جامعه‏ى معاصر رفت.

باید توضیح داد که استبداد مذهب چیزى بالاتر از استبداد علم نیست.

مذهبى که بر اساس نظام حاکم بر هستى و جامعه و انسان طرح مى ریزد ، استبداد و جبرش، به اندازه‏ى همان نظام‏ها و قانون‏هاست. مى‏توانى کنارش بگذارى، ولى ضربه‏اش را مى‏بینى و صدمه‏اش را مى‏خورى.

مذهب هنگامى که بر اساس روابط ثابت در جهان، براى انسان طرح مى‏ریزد، ناچار همانند علم، سخت‏گیر است، ولى این سخت‏گیرى براى آن‏ها که با علم به بهره‏ها رسیده‏اند سخت نیست. هیچ کارگر عاقلى در کارخانه‏اى پیچیده که هر دکمه‏اش هزارها رابطه را مى‏چرخاند،از مقررات و چراغ‏ها و علامت‏ها رنج نمى‏برد؛ که این‏ها راهنماى راه او و چراغ کار او هستند. کسانى که در جنگل‏ها راه گُم کرده‏اند، مى‏دانند که اطاعت از بلد و راهنما هیچ گونه استبدادى را همراه ندارد؛ که تو خودت این را انتخاب مى‏کنى و او را حاکم مى‏گیرى، که او از تو به راه آگاه‏تر است.آن‏ها هم که وسعت هستى و پیچیدگى راه، ناآگاهى و جهل انسان را دیده‏اند و به آگاه مطلع رسیده‏اند، اطاعت از این وجود آگاه بر آن‏ها رنجى ندارد؛ که خود انتخاب مى‏کنند.

این انسان است که اللَّه را حاکم مى‏گیرد و به او مى‏پیوندد، نه این که او انسان را با جبر به راه کشیده باشد. اگر مى‏خواست مى‏توانست ترکیب ما را همچون ترکیب جانورانى قرار بدهد که بازتابى زندگى مى‏کنند و غریزى در یک خط حساب شده گام بر مى‏دارند.

همانطور که در مسأله‏ى حکومت گذشت، حکومت اسلامى مى‏خواهد انسان با انتخاب خودش راه بیفتد و بر پا بایستد. اگر مى‏خواست آدم‏ها را به پا بدارد خیلى کارش آسان بود.

تمام عقب ماندن و کندى پیشرفت اسلام، از همین آزادیى است که مى‏دهد و از همین زمینه‏اى است که براى انتخاب انسان مى‏سازد. اسلام اگر مى‏خواست خلق را بغلطاند خیلى زودتر به مقصد مى‏رسید. على(ع) مى‏توانست با یک‏صدم پولى که معاویه مى‏داد، معاویه را با ریش و سبیلش خفه کند و از میدان به در برد. این‏هانمى‏خواهند حکومت کنند. مى‏خواهند خلق با انتخاب خویش آن‏ها را برگزینند. و این است که عقب مى‏مانند، در حالى که دیگران جلودار شده‏اند.

داستان آزادى مذهبى ، داستانى است که به افسانه مى‏ماند. و این است که باید آن را شکافت و حدود آن را مشخص کرد تا این آزادى حربه‏ى فرصت طلبان و حلقه‏ى مرگ آزادى خواهان نگردد.

زمینه های آزادی

اسلام در سه زمینه آزادى مى‏دهد:

تبیین و روشنفکرى،

صف و جبهه بندى،

قتال و درگیرى.

 

زمینه ی اول: تبیین ‏و روشنفکری  

شروع انبیاء از «بینات و روشنگرى‏ ها» است، نه تجربیات و آگاهى ‏هاى با واسطه. بینات، به انسان، خودش، عظمتش و رابطه ‏هایش را نشان مى ‏دهد. و انسانِ در این وسعت و با این همه رابطه، باید از دستورهایى برخوردار باشد.اینجاست که «کتاب» مطرح مى ‏شود. بعد از این دو مرحله، انسان «موازینى» مى ‏خواهد تا بتواند از این دستورها بهره گیرد و قرآن از این همه مى‏گوید: «لَقَدْ ارْسَلْنَا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ و أَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیَزانَ».

نتیجه این سیر روشنگری و این حرکت انقلابى که در خود انسان شروع مى‏شود، به پا ایستادن انسان وتصمیم‏گیرى خود اوست: «لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ» ؛ یعنى خود انسان به پا مى‏ایستد. دیگر او را هُل نداده‏اند، که جریان پیدا کرده است و در این جریان او با همه چیز؛ حتى با گرسنه‏اى در کنارش، با ظلم‏ها، با طاغوت‏ها و … برخورد مى‏کند.

در این روش بیناتی ، نه زور مطرح است و نه تحمیل که، رسول هم از آن بر حذر است: «افَأَنْتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتّى یَکُونُوا مُؤْمِنینَ».

شناخت عظمت انسان، شناخت ارتباط انسان با جهان قانونمند و با جامعه مرتبط را اسلام مى‏گویند.

با این دو بینش، دیگر نمى‏توانى سر در لاک باشى. نمى‏توانى بى‏حساب بودن‏ها را تحمل کنى، که در یک جامعه مرتبط زندگى مى‏کنى. در یک کشتى و جامعه‏اى هستى که نمى‏توانى دَرِ اطاقت را ببندى و از آنچه بیرون تو مى‏گذرد، چشم بپوشى؛ چون هنگامى که آنها دیواره‏هاى کشتى را سوراخ مى‏کنند، حتى اگر تو اطاق خودت را هم خوب نگهدارى کنى، ولى در اطاقِ خوبِ خودت، غرق خواهى شد و به دیدار مرگ خواهى شتافت؛ چرا که تو در رابطه هستى و در این ارتباط، نمى‏توانى بى‏تفاوت بمانى و چشم بر هم بگذارى.                                           اینجاست که وقتى رسول مى‏خواهد مسلم را توضیح دهد، دو علامت مى‏دهد:

«یکى» «الْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ یَدِهِ وَ لِسَانِهِ» مسلم کسى است که صالح است و دیگران از او رنج نمى‏برند. درگیرى ندارد. فساد به بار نمى‏آورد. و «دومى» «مَنْ لَمْ یَهْتَمَّ بِامُورِ الْمُسْلِمِیْنَ فَلَیْسَ بِمُسْلِمٍ»؛ مسلم، مصلح است و چشم خود را بر هم نگذاشته.

این حدّ اول و شناخت است که حد ذهنى مذهب؛ یعنى «اسلام» نام دارد.‏

اسلام در میان توده‌ه‏اى که بى ‏خبر است بانگ بر مى ‏دارد و در تاریکى شعله مى‏ افروزد. در کنار خط سابق یک خط دوم و راه دوم مى‏گذارد. در این مرحله هر کس آزاد است که انتخاب کند. در این مرحله اگر کسانى خواستند که کلام خدا را بشنوند، به آن‏ها پناه مى ‏دهند و آموزش مى ‏دهند و سپس او را به جایگاه اصلى ‏اش مى‏ رسانند که اگر خواست در همانجا تصمیم بگیرد و انتخابش کند، نه در میان دشمن و در متن هراس و ترس.

زمینه ی دوم: صفّ‏ و جبهه بندی

پس از این مرحله، مرحله‏ى دوم فرا مى‏رسد. پس از این دعوت ناچار حزب بندى و دسته بندى شروع مى‏شود و صف‏ها مشخص مى‏گردند و جبهه‏ها معلوم مى‏شوند.

در این مرحله رهبر مى‏کوشد که منافق‏ها را که بى‏شکل مانده‏اند، شکل بدهد. به ایمان یا به کفر برساند و موضعشان را مشخص کند تا این‏ها در دل این جبهه، دست دشمن نباشند و پایگاه او نگردند.

در این مرحله، هیچ جبهه‏اى حق نفوذ براى دشمن نمى‏گذارد، که مشخص مى‏کند و بیرون مى‏ریزد.

در این مرحله دشمن هیچ راهى در جبهه ندارد؛ که: «لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنینَ سَبیلًا »، هیچ دستاویزى براى آن‏ها که جبهه و موضعشان را مشخص کرده‏اند و از حق چشم پوشیده‏اند، باقى نمى‏گذارد.

زمینه ی سوم: قتال‏ و درگیری

در این مرحله، با این دید، درگیرى و قتال حتمى است، در حالى که از دو مرحله‏ى تبیین و صف گذاشته‏اند و هر کدام مى‏دانند که براى چه با یکدیگر مى‏جنگند و از هم چه مى‏خواهند. مادام که این تبیین و این جبهه بندى، تمام نشده باشد، حق درگیرى و قتال نیست.

على (ع) در جنگ صفین آن قدر طول داد که یارانش خسته شدند و آتش جنگ سقف سینه‏هاشان را سوزاند و خشم و نفرت در تمام رگ‏هاشان دوید، ولى امام از شروع خود دارى کرد … تا آن وقت که جز عناد و دشمنى چیزى از آن‏ها به جاى نماند … و این نهج البلاغه است که گواه دعاى بلند على (ع) هنگام شروع جنگ است که چگونه به خدا شکایت مى‏کند از آن‏ها که بر خون ریزى پیمان بسته‏اند و از حق چشم پوشیده‏اند …

این اسلام است و این هم آزادى‏هاى وسیع در سه مرحله‏ى روشنگرى و جبهه بندى و درگیرى.

آیا بیشتر از این آزادى مى‏خواهیم؟           

یا این که مى‏گوییم این آزادى‏ها وجود ندارد؟

این على (ع) است که به خاطر آزاد گذاشتن طلحه و زبیر ملامتش مى‏کنند که سیاست نداشت. و همین‏ها هستند که باز ملامت مى‏کنند که اسلام آزادى ندارد. راستى عجیب داستانى است داستان یک بام و دو هوا و داستان یک چشمانى که جز هوس خویش هیچ چیز را نمى‏توانند ببینند و در واقع دجال‏هاى یک چشم این روزگارند

آزدی تفکر نیز مراحلی دارد که در قسمت بعد به آن می پردازیم…

0 0 رأی
رأی دهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا