خانه » مقالات » اقتباس از آثار استاد » مدیریت انسان از منظر دین- قسمت هفدهم

مدیریت انسان از منظر دین- قسمت هفدهم

نظارت اول : بر اصل هدف ها و خوبی ها

ما در یک مرحله خوبی را با چشمان می شناسیم. رنگ های زنده ما را به خود می کشند و فکر و هوش ما را برای رسیدن به خویش به کار می اندازند که گریه کنیم، با ادب باشیم، صندلی زیر پا بگذاریم و یا سرقت کنیم.

در مرحله ی دیگر خوبی را با دهانمان می سنجیم و با مزه اش انتخاب می کنیم. ودر مرحله ای دیگر از چشم و دهان می گذریم و با دل راه می رویم و با خوشایندهای دل بال می زنیم.

در این سطح ، خوبی و خوشی در یکدیگر نهفته و از هم مشخص نیستند ، تا اینکه با نظارت عقل به ملاک ها می رسیم که اصلا خوبی و هدف چیست؟ تو باید دنبال چه چیزی باشی؟

با مشخص شدن هدف‏ها، نیازها مشخص مى‏شوند و با در دست‏داشتن این نیازهاست که مى‏توانیم مکتبى و عقیده‏اى را انتخاب کنیم.من که نمى‏دانم چه مى‏خواهم، از کدام مغازه مى‏توانم نیازم را تأمین کنم.من درست مثل آن شخص حیرانی خواهم بود که به مهندسی مى‏گفت براى من یک نقشه بده، بى‏چاره مهندس مى‏پرسید: چه نقشه‏اى؟ … و آن حیران با قاطعیت و استحکام عظیمى مى‏گفت: آقا جان نقشه … نقشه، من یک نقشه مى‏خواهم …

هر چه مهندس تکرار مى‏کرد، که مى‏دانم … فهمیدم … آخر نقشه‏ى خانه؟ یا بیمارستان؟ تیمارستان؟ هیچ جوابى نمى‏شنید جز همان نقشه، نقشه!.

با در دست داشتن آن معیار و میزان به هدف‏ها مى‏رسیم و از خوشى‏ها به خوبى‏ها راه مى‏یابیم و با رسیدن به این مرحله هدف‏ها را نقد مى‏زنیم و سپس با همین هدف‏هاست که نقشه‏ى ما و طرح ما و نیازهاى ما شکل مى‏گیرد.

آنگاه با همین نیازهاى خویش مى‏توانیم به بررسى مکتب‏ها و عقیده‏ها بپردازیم و از آنها انتخاب کنیم و یا از آنها بگذریم.

با این روش: نظارت، میزان، خوبى، هدف‏ها، نیازها، با این روش به نتیجه مى‏رسیم و مى‏توانیم سازمان فکرى دیگران و هدف‏هاى آنها را بسنجیم و نقد بزنیم که آیا از این مراحل گذشته‏اند و یا از پیش، بدون نظارت و سنجش، انتخاب کرده‏اند.

این روش، یک روش آزاد و یک راه حساب شده براى نقد خویش و نقد دیگران است و یک پاسدار بیگانه از اشتباهى است، که دروازه‏ى وجود ما را مى‏تواند، نگهبان باشد.

آنها که به نظارت اول عقل رسیده‏اند و هدف‏ها را نقد زده‏اند و درجه‏ى وجودى خویش را کشف کرده‏اند و آرمان بزرگ و هماهنگ با خویش را شناخته‏اند، خیلى زود و راحت مى‏توانند از زیر آوار مکتب‏ها و راه‏ها و بیراهه‏ها، بیرون بیایند.

وقتى من شماره لباسم و کفشم را مى‏دانم که چقدر است و خصوصیات آن را مى‏شناسم که چیست، دیگر در میان هزاران کفش ولباس گُم نمى‏شوم. و در یک مغازه یک عمر نمى‏مانم؛ چون اگر صاحب مغازه شماره‏ى جنس‏هایش را بداند و من هم شماره‏ى اندامم را، وقتى مى‏فهم این شماره را ندارند، به راحتى از آنجا مى‏گذرم … و هیچ کس به من اعتراض نمى‏کند: آقا … چرا این قدر زود از این مغازه‏ى بزرگ گذشتید …؟

ماندن براى آنهایى است که از شماره‏ى خود بى‏خبرند و یا در مغازه‏ى بدون نظامى به خریدارى پرداخته‏اند.

آنجا که انسان خودش را یافته و هدف‏هایش را نقد زده، در کنار مکتب‏هاى بزرگى که یک دنیا تبلیغ هم دارند، مبهوت نمى‏ماند. مى‏پرسد که آنها چه مى‏خواهند و چه ارمغانى مى‏دهند و این داده‏ها را از چه راهى در دسترس مى‏گذارند، از راه تلقین و تحمیل و یا از راه تفهیم و تعلیم ..

  پس ملاک خوبی ، همان است که کسری های من را پر کند. که در مباحث گذشته ملاک خوبی را توضیح دادیم و در اینجا به نقل داستانی در این رابطه از استاد صفایی اکتفا می کنیم :

در مشهد با جوانى روبرو شدم که هنرمند بود و هنردوست و مشتاق‏فیلم‏ها و نمایشنامه‏ها تا حدى که پیش از آمدن فیلم‏ها و نمایشنامه‏ها به روى صحنه، او مى‏بایست آنها را مى‏دید.

او با این عطش، از آن آب‏ها و سراب‏ها زده شده بود و با صمیمیتى عمیق که مرا بیچاره مى‏کرد، مى‏گفت مى‏خواهم خوب بشوم و این جمله را نه با لب‏هایش، بلکه با هر سلولش زمزمه مى‏کرد.

من مدتى با او بودم و به جاى گفتن، از او شنیدم و از او پرسیدم تا اگر خیال تنوع طلبى دارد، خسته‏اش کنم تا به جاى تنوع‏ها به تحرک‏ها رو بیاورد.

بسیارى از آنها که به مذهب رو مى‏آورند، به خاطر خستگى از لامذهبى و تکرار آن محیط هاست. آنها طالب یک تنوع جالب‏تر و زنده‏تر هستند، نه دوستدار یک تحرک و دگرگونى اساسى.

یک شب ماه رمضان نزدیک سحر بود، از حرم به سمت خانه مى‏آمدم. حالى داشتم که یک کلمه برایم سنگینى صد کیلو بار را داشت که باید آن را با زبانم به دوش بگیرم.

این حالت براى من خیلى خوش و خیلى خوب است. در این حالت از هر چیز خسته‏ام و در خستگى‏ها مى‏توانم به وازدگى‏ها و آزادى‏ها برسم و مى‏توانم جهش‏هایى داشته باشم.

در این حال دوباره به او برخورد کردم. او از سر شب تا همان وقت در صحن به انتظار من بوده و با دوستانم‏ صحبت‏هایى داشته. چند نفرى او را دوره کرده بودند و حسابى بارش کرده بودند. حس مى‏کردم، کلافه هم شده بود. او با چند نفر دیگر همراه بود. داستان شبش را گفت و این بار با شرم خاصى طلبش را نشان داد، که مى‏خواهم خوبتر بشوم.

من راستى کلافه بودم. درست مثل بازیکن‏هایى که آخر بازى بى‏رمق شده‏اند و دیگر حالى ندارند و توپ را بى‏حساب مى‏زنند و به دنبال توپ نمى‏دوند. منتظر هستند اگر توپ به پایشان خورد پاى خود را تکان بدهند.من مثل همین‏ها بودم، با این تفاوت که باید به دنبال توپى که چند کیلومتر آن طرف‏تر افتاده بدوم.

راستى ریاضت‏ها چقدر شکل عوض مى‏کنند. آنوقت‏ها که مى‏خواهى مثل بلبل حرف بزنى و خودت را نشان بدهى، باید خاموش باشى و هنگامى که حال گفتن ندارى و کلمه‏ها برایت وزنه‏هاى سنگین هستند، باید تا صبح، وزنه بردارى. در درونم غوغا بود. خسته بودم. حال من، حال گفتن نبود، ولى چاره‏اى هم جز گفتن نبود. آرام ولى بى‏رمق از او پرسیدم مى‏خواهى خوب تر بشوى؟

با تمام وجودش جواب داد، بله.گفتم خوبى چیست؟ خوبى، ثروتمند شدن، عالم شدن، قدرتمند شدن، مشهور شدن و محبوب شدن است؟

من داشتم راه مى‏افتادم و او داشت گرفتار مى‏شد. صمیمیتش مى‏خواست بارور شود و بار بگیرد.

گفتم یک خوبى داریم و یک خوشى، تو کدامش را مى‏خواهى؟ خربزه براى مریض خوش است ولى خوب نیست. دارو براى او خوب است ولى خوش نیست. تو کدام را طالب هستى؟ مجبور بود بگوید خوبى را مى‏خواهم، هر چند ناخوش باشد و گفت. پرسیدم خوبى چیست؟ و براى رسیدن به خوبى باید چه بکنى؟ کمکش کردم جواب داد:

خوبى آن است که کمبودهاى مرا پر کند و کسرى‏هاى مرا جبران کند، به من بدهد، از من نگیرد. این خوبى است، اما راهش را نمى‏دانم. گفتم قرآن، هم خوبى را نشان مى‏دهد، که در این عنوان‏ها و اسم‏ها و این سو رفتن‏ها و این سو آمدن‏ها نیست:لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُم قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَومِ الْآخِر.

خوبى این نیست که رو به شرق و غرب بیاورید، بلکه خوبى در گرایش و عشق به اللَّه و گرایش و عشق به ادامه‏ى انسان و روز دیگر است. خوبى در عشق و عمل و عهد و وفا و صبر، خلاصه مى‏شود، چون اینها انسان را بارور مى‏کند و تنها خداست که به انسان مى‏دهد، دیگران ازمى‏گیرند و از او پل مى‏سازند.

گفتم قرآن هم خوبى را نشان مى‏دهد و هم راه رسیدنش را. براى رسیدن به خوبى باید از خوشى‏ها و محبوب‏ها گذشت.لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّى‏ تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّون هیچگاه نیل به خوبى‏ها پیدا نمى‏کنید؛ لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ، تا این که از محبوب‏ها و عشق‏ها بگذرید. براى رسیدن به خوبى‏ها از خوشى‏ها مى‏گذرند.

جوانک برقى در چشم‏هایش دوید و گفت: پُر شدم و سرشار شدم و رفت. و دیگر اگر مى‏آمد حرفى نمى‏زد که مى‏خواست با یافته‏هایش حرکت کند و با آجرهایش، خانه بسازد. نمى‏خواست با مصالح ساختمانش بازى کند و خودش را مشغول بدارد.

بنابراین ،  با این ملاک ، خوبی از خوشی جدا می شود و با این نظارت آنچه از محیط و وراثت و تلقین و تقلید و … در من رخنه کرده ، کنار می رود. این ملاک ها و این نظارت ها انسان را به آزادی می رسانند.

نظارت دوم :  بر روی راه ها و طرح های فکر:

مادامی که نظارت اول تحقق پیدا نکرده باشد، نظارت دوم محقق نخواهد شد. زیرا هنوز ملاک ها کشف نشده اند.و آزادی به دست نیامده است. مادامی که این آزادی بدست نیامده باشد ، مادام که این ملاک ها کشف نشده باشند، نظارت و نقد راه ها مسأله‌ای را حل نمی کند. گوش دل، به این حرف ها بدهکار نیست

اما هنگامی که خوبی از خوشی  مشخص شد، انسان می تواند به خاطر رسیدن به خوبی ها از خوشی هایش بگذرد.چون این خواسته ی دل ما و نیاز غریزه‌ی بهتر طلبی ماست، نه یک حکم خشک عقلی و نه یک شعار خشن اخلاقی.

و با این توضیح، هماهنگی فکر و عقل و دل ، علم و عقل و عشق آشکار می شود و با این هماهنگی است که شناخت ها به عمق و اصالت می رسند و از محکومیت محیط ها و عادت ها و از جبر های گوناگون آزاد می گردند، همان طور که از محدودیت و سطحی نگری و یک بعدی ماندن هم آزاد می شوند.

مرحله ی چهارم : مدیریت و رهبری استعدادها (مصرف)

بعد از این که انسان در سه حوزه کشف، استخراج ، باروری و شکل گرفتن و تکامل استعدادها،  مراحل شناخت  را پشت سر گذاشت، نوبت به حوزه ی مدیریت و رهبری استعدادها  می رسد.به تعبیر دیگر ما به مهمترین قسمت این نوشته که چگونگی مدیریت استعدادها می باشد رسیده ایم . اگر چه بقیه ی قسمت ها هم از اهمیت و مرتبط با این قسمت نهایی می باشد.و لذا، این تنها کافی نیست که نیروهای ما شکل بگیرد و به تکامل برسد، چه در ابعاد «ماده» و «چه معنا». زیرا با این تکامل یافتن مسأله ی بن بست و عبث و پوچی زودتر پیش می آید و عمیق  تر مطرح می گردد.

کسی که بهترین ماشین را و شکل گرفته ترین وسیله ها را و تکامل یافته ترین مرکب ها را با خود دارد. مسأله ی بن بست و ترافیک و محدودیت ها را بیشتر احساس می کند و عمیق تر می فهمد.

انسانی که در دو بُعد ماده و اخلاق شکل گرفته و به تکامل رسیده، اما جهت ندارد و راه ندارد، به بن بست و عبث و پوچی عمیق تری گرفتار خواهد شد. و این بن بست و عبث و پوچی را دیگر نمی توان با عرفان شرق و عرفان های نوظهور هم درمانش کرد. چون این عرفان خود یک نوع تکامل برای استعدادهای عظیم تر انسان است، که پس از شکل گرفتن و تکامل یافتن ، باید به دنبال راهی بزرگ تر برای حرکت کردن و جهتی برتر برای دویدنش بود.

در این قرن وحشی ، شدیدترین نیاز ها ، نیاز جهت دادن و مدیربت استعدادها است.خود استعدادها مهم نیست  چه مقدار باشند ، بلکه مهم نوع مصرف و جهت دادن و مدیربت آنان است که موجب رُشد و یا خُسر آدمی می شود.

ما مکتبی می خواهیم که انسان را زیاد کند، نه فقط علم، عقل و ثروت و…او را ، بلکه ظرفیت وجودی او را زیاد کند، تا او بتواند به استعدادهای به تکامل یافته اش جهت دهد و آنان را رهبری و مدیریت کند.

اکنون که کار انسان حرکت است، ناچار این حرکت، جهتی دارد. جهت حرکت ما به چه سمتی می تواند باشد؟ در قسمت آینده به این مطلب خواهیم پرداخت…

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top