خانه » مقالات » اقتباس از آثار استاد » مدیریت انسان از منظر دین- قسمت چهاردهم

مدیریت انسان از منظر دین- قسمت چهاردهم

در قسمت های گذشته زمینه ها و مراتب آزادی را بیان کردیم اکنون به این مساله می پردازیم که چگونه این آزادی از اسارت ها محقق می گردد.

عوامل آزادی از اسارت ها

برای آزادی از این اسارتها و بتها و معبود ها و هوس ها، حرف ها، جلوه ها، تعصب ها و تقلیدها و تلقین ها و عادات عواملی است که عبارتند از:

کنجکاوی و حقیقت طلبی

شناخت عظمت انسان

شناخت وسعت هستی

شناخت عظمت الله

شناخت درد و رنج و تحول دنیا

شناخت مرگ و زندگی.


کنجکاوی و حقیقت طلبی                                       

انسان، از دو نیروی کنجکاوی و حقیقت طلبی برخوردار است. کنجکاوی فکر را حرکت می دهد و حقیقت طلبی آن را کنترل می کند و این نیروی کنترل می تواند جلوی سود ها و هواها و تعصب ها را بگیرد.کسی که می خواهد به سوی مقصدی حرکت  کند و می خواهد به این مقصد برسد دیگر به این فکر نمی کند از راهی که پدرم رفته، من هم بروم و یا از این راه که نزدیک خانه ی ما است شروع کنم و یا از این راه چون برای من منفعت دارد و پول و کرایه نمی خواهد راه بیفتم.

کسی هم که می خواهد به حق برسد و حق را می خواهد و یافته است که در حق بهره هایی است  و با حق رشدهایی است، دیگر به خاطر سودها و هوس ها و تعصب های غلط از آن صرف نظر نمی کند. این نیروی حقیقت طلبی و این عامل نیرومند ، انسان را از هواها ، سودها، و تعصب ها آزاد می نماید.

عادت ها و تقلید ها: این  دو به وسیله ی رشد شخصیت و ایجاد شخصیت از بین می روند. تقلید لازمه ی نبود شخصیت است و هنگامی که در انسان شخصیتی راه یافت تقلید و عادت کنار می روند.

عواملی که بتواند شخصیت را در انسان زیاد کند و او را بزرگ سازد متعدد است.تلقین ، مقایسه، رقابت، بزرگداشت، و احترام می تواند به رشد شخصیت کمک کند.آخر من از دیگری چه کم دارم و یا او چه چیزی بیشتر دارد که من به دنبال او بیفتم و از او پیروی کنم؟و اگر منطقی در کار نیست چرا من طرحی نریزم؟ اگر بناست من مقلد و تابع باشم پس حق، بهترین الگو و بهترین متبوع است.« أَ فَمَنْ یَهْدی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاَّ أَنْ یُهْدى » آیا با این حال، کسى که به سوى حق هدایت مى‏کند سزاوارتر است که مردم پیرویش کنند، و یا کسى که خودش راه به جایى نمى‏برد مگر آنکه دیگرى هدایتش کن[1]

آیه ی « قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله» [2]و آیه ی « قم فأنذر و ربّک فکبّر » [3]به دو عامل حقیقت طلبی و شخصیت اشاره دارد. ” اَن تقوموا لله ” یعنی به خاطر حق به پا بایستید.« افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع » یعنی از تقلید های دیگر دست بشویید. ” قم فانذر و ربک فکبر ” یعنی خدا را در دل ها بزرگ کن تا دیگران کوچک شوند و کنار بروند.

شناخت عظمت انسان

من هنگامی که خودم را شناختم که بیشتر از سگ و بزغاله هستم، استعدادهای بیشتر و سرمایه های عالی تری دارم، دیگر به کار سگها و بزغاله ها ، به لذت و رفاه هم قانع نمی شوم و با کم ها سودا نمی کنم

شناخت وسعت هستی

ما هنگامی که از روزنه ها به قطار نگاه می کنیم و آن را می بینیم، آنها در چشم ما بزرگ می شوند، اما آنجا که از بالا نگاه می کنیم و مجموعه را در یک دشت و در زیر آسمان بزرگ می بینیم دیگر به چشممان نمی آید و دلمان اسیر نمی شود.استاد صفایی، خاطره ای از کودکی خود را اینگونه تعریف می کند:

من در کودکی افرادی را دیده بودم و خیال می کردم که خیلی بزرگ هستند ولی بعدها که بزرگتر شدم دیدم که من یک سرو گردن از آنها بزرگ ترم.هنگامی که آنها را در میان بزرگ ترها دید زدم فهمیدم که چقدر ناچیزند….                                                                                                                                                        داستان آن کدخدا را فراموش نمی کنم که پدرش را در میان اهالی ده می دید، احساس غرور می کرد.اما آن روز که با پدرش به شهر آمد و پدرش را در برابر فرمانروا دید دلش بر حقارت پدرش سوخت و غرورش شکست.واز پدرش پرسید که چرا در برابر اینها ، اینطور شدی؟

شناخت عظمت الله

دلی که از الله سرشار شد، دلی که از هست آفرین پرشد ، هستی پرش نمی کند و هستی پرش نمی کند و هستی نمی گیردش ، که او از هستی بزرگ تر و هستی را می گیرد و برمی دارد و می آورد.سید بن طاووس به پسرش می گوید: اگر دنیا از دست چپ پدرت به او برسد، از دست راست او بیرون می رود بدون آنکه دست چپ او آگاه شود

این همه قدرت و وسعت که دنیا را بردارد و با این وزنه ها کار کند و در این زور خانه ی دنیا و باشگاه هستی ورزیده شود و از اسارت وزنه ها آزاد شود و به آنها دل نبندد و خودش را پاسبان آنها و پاسدار بی حاصل و بی رمقشان نسازد.و باز این همه آگاهی که این همه را به چه کسانی برساند. و این منازل را در جایگاه خود بنشاند.اگر برای ما در یک شب میلیون ها تومان  برسد، می بینیم که چقدر عاجزیم که به کارش بیندازیم و چقدر عاجزیم به اهلش برسانیم، نه قدرت وزنه برایش را داریم و نه شناخت مصرف و موردش را. و باز این همه وسعت که اگر از این دست داد، آن دستش خبردار نشود.یعنی میان دستها سینه ای است به وسعت هستی که رازدار است و ستارو مسلط است.دستهایی که این قدر از هم فاصله دارند و این چنین سینه ای در میانشان هست، از یکدیگر مطلع نمی شوند.بگذر از ما که وقتی پوست پیازی را بر می داریم، تمام عوا لم را خبر می کنیم و گوش خواجه حافظ شیرازی را در قبرش کر می کنیم و داستان خودمان را اعلامیه می سازیم.

دلی که از عشق به الله پرشد، دلی که او را دید، از دنیا توشه ای برای راه بر می دارد و از دنیا کام می گیرد، نه این که در کام دنیا هضم بشود و طعمه دنیا گردد.

شناخت سختی و رنج ها

آنها که فقط بهار را می بینند شیفته می شوند و آنها که فقط پاییز را می بینند مایوس از دارایی ها ، باد می کنند و در نداری ها پلاسیده می شوند، اما آنها که چهارفصل را می بینند و تدبیرها گوناگون را می بینند که چگونه جانشین یکدیگر و بهار و تابستان و پاییز و زمستان در سرچهار راه  فصول و در جاده ی زمان و در راه هستی سنگ نمی شوند و نمی مانند، اینها نه در دارایی آرام می گیرند و نه در نداری ها می پوسند، که امام می گوید « الهی إن اختلافَ تدبیرک و سُرعَهَ طواءِ مقادیرک مَنعا عبادک العارفین بِک عن السکونِ الی عطاءٍ و الیاسِ منک فی بلاء »

دو چیز بنده های عارف و آگاه را که با تو، به آگاهی رسیده اند و به وسیله ی تو به شناخت ها رسیده اند از آرامش در داراییها و یاس و رنج در نداری ها باز می دارد:

1-تدبیرهای گوناگون تو، 2-: سرعت پیش اندازه ها و تقدیرهای تو.

این تدبیرهای گوناگون و چهارفصل و این اندازه های سریع و متحرک دیگر نه دلخوشی و آرامشی می گذارند که بگویی به به و نه یاس و دلگیری می گذارند که بنالی وای وای، بلکه کوششی می آفریند که در بهار و تابستان برای وسعت خسیس زمستان گام برداری و توشه بگیری و کام بستانی.

شناخت مرگ 

ما در مرگ مانده‏ایم و تمام شناخت‏ها و بینش‏هایى که برایمان آمده، این حالت را ایجاد نکرده و فقط از ما عبور کرده و گذشته است. باید این بینش و توجه در ما بیاید که مرگ را تولد ببینیم، مرگ را شروع و آغاز ببینیم.

بینشى که قرآن به انسان مى‏دهد، این است که موت یک امر عدمى و از دست دادن نیست که مخلوق است: «خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیوهَ».

قرآن از موت و از حیات مى‏گوید و اینکه مرگ، یک زندگى بزرگ‏تر است و به خاطر همین بر حیات مقدم مى‏شود.اگر کسى مرگ را حیات و تولد بداند، به دست آوردن بداند، نه از دست دادن، مى‏تواند در برابر آن موضع بگیرد و به آن خوش‏آمد گوید. على (ع) مى‏فرماید: «هَلْ هُوَ الَّا الْمَوْت فَمَرحَبَاً بِهِ» ؛ مگر آن، چیزى جز مرگ است؟! بَه! خوش آمد. کسانى که به مرگ، خوش‏آمد گفتند، چه چیزى آنها را متزلزل خواهد ساخت؟

داستان مرگ و آیاتى که راجع به آن در قرآن مطرح شده، بینش آدمى را عوض مى‏کند؛ که مرگ یک انتقال است، بالاتر یک نوع جهش

وقتى فرعون به ساحران مى‏گوید: «شما را به دار مى‏آویزم و دست و پایتان را از چپ و راست مى‏بُرم.»، آنها مى‏گویند: «فَاقْضِ ما انْتَ قَاضٍ انَّمَا تَقْضِى هَذِهِ الحَیوهَ الْدُّنیَا». فرعون مى‏گوید: «شما را مى‏کُشم.»، آنها جواب مى‏دهند: «انَّا الى‏ رَبِّنَا مُنقَلُبون»  مرگ براى ما یک نوع انقلاب، یک نوع جهش است.

کسى که مرگ را انقلاب و جهش مى‏داند، کسى که مرگ را تولد و شروع‏ مى‏داند، چه وحشت و تزلزلى دارد؟! تا تلقِّىِ انسان از مرگ عوض نشود، وحشت‏ها و التهاب‏ها و اضطراب‏ها وجود دارد. ذلّت‏ها و ضعف‏ها وجود دارد.

باید آن گونه زندگى کرد که مشرف بر مرگ بود. این ترس از مرگ به خاطر ناهنجارى زندگى است. حیاتى که با حیات محمد و آل محمد پیوند بخورد، مرگ آن را نمى‏سوزاند و بن‏بستِ آن نمى‏شود؛ که مرگ، استمرار زندگى و انقلاب زندگى و حیات بزرگتر است؛ که «سحره» مى‏گفتند: «انّا الى‏ رَبِّنا لَمُنْقَلِبُون»

موت مخلوق است و از زندگى جلوتر است و زندگىِ بزرگتر است؛ انّ فى قتلى حیاه فى حیاه. ما به گونه‏اى زندگى کرده‏ایم که مرگ، آرزوها، کارها و عشق‏هاى ما را ناتمام گذاشته و مزاحم بوده است. مزاحمت مرگ با زندگى ما، باعث ترس و فرار از مرگ است. اگر آرزوهاى ما با مرگ تأمین شود و اگر کارهاى ما با مرگ نقد شود و اگر عشق‏هاى ما با مرگ به تمامیّت خود برسد، آیا جز عشق به مرگ، تفسیر دیگرى براى عشق به زندگى خواهد بود؟ راستى که انس به مرگ، تحولى را در زندگى و اساس آن خواستار است.

بى‏جهت نیست که على مى‏گوید: «وَ اللّهِ لَابْنُ ابى‏طالِب آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدىِ امِّهِ»؛ على(ع) به مرگ از کودک به پستان مادر مأنوس‏تر است؛ که غذاى او، بازیچه او، انس او در آن خلاصه شده است.

ما میدان زندگى را با مرگ، محدود کرده‏ایم و این است که براى هفتاد سال مى‏کوشیم و درست در هنگام بهره‏بردارى ما، مرگ جلوه مى‏کند و حاضر مى‏شود و ثمرات تو را مى‏بلعد و میوه‏هاى تو را در کام خود مى‏کشد. اگر زندگى را گسترده‏تر ببینیم و مرگ را استمرار زندگى و براى همیشه‏ى خود بکوشیم و نه براى هفتاد سال، که براى همیشه فرش و لحاف و کفش و کلاه تهیه کرده باشیم و پیش فرستاده باشیم، آیا جز انس به مرگ حاصلى خواهیم داشت؟ با این تحلیل از مرگ و انس به آن، تنور زندگى و کار و کوشش هم گرم‏تر مى‏شود، که تو بیشتر مى‏کوشى و بیشتر به کار مى‏گیرى و کمتر انبار مى‏کنى … انس به مرگ تو را به قبرستان پیوند نمى‏زند، که به چرخش مى‏آورد تا کام بگیرى و از خاک بهره‏بردارى، پیش از آنکه در کام آن پنهان شوى؛ همچون سنگى در مرداب.

ادامه دارد…



[1] -یونس آیه 35

[2] -سبأ آیه46

[3] -مدثر آیه 3

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا