خانه » از نگاه دیگران » واقعاً «صفایی» بود

واقعاً «صفایی» بود

من متاسفانه حشر و نشر و ارتباط چندانى با مرحوم على صفایى نداشتم. نخستین بار توفیق دیدار او را به لطف دوست مشترکى پیدا کردم. البته از قبل با تحقیقات قرآنى ایشان که به نام «عین – صاد» چاپ می شد، کم و بیش آشنایى داشتم ، ولى آن روز به نظرم براى قرائت فاتحه بر مزار مرحوم پدر، به آرامگاه بیات در شهر قم رفته بودم ، که طبق قرار قبلى، دوستم را دیدم و به پیشنهاد ایشان _ که هر دو را علاقه مند به تحقیقات قرآنى یافته بود _ سرزده به سراى ایشان رفتیم، سرا که چه عرض کنم، زیرزمین تنگى با فضاهایی تو در تو ، که پلکانى با شیب تند و بدون پاگرد، آن را قابل دسترسى کرده بود. به نظر نمى رسید که از قبل براى سکونت طراحى شده باشد.

سر ظهر بود و اصلاً زمان مناسبى براى ملاقات به شمار نمى رفت. هر چه اصرار کرده بودم موقع مناسب ترى برویم، دوستم که خاکى بودن و بى تکلفى ایشان را بهتر مى دانست، مانعى نمى دید. از قضا موقع ناهار سر صاحبخانه خراب شده بودیم! از همان آبگوشت و گوشت کوبیده کاسه اى با نان و پیاز جلوى ما گذاشت و انگار چهل سال است همدیگر را مى شناسیم، خیلى خودمانى و بى تکلف و تشریفات، آشنایى را آغاز کردیم. طبق معمول از کتاب ها و کار هاى قرآنى اش پرسیدم و از کلاس ها و شاگردان و روش هایش براى نفوذ در دل جوانان. طبق عادت بحث به مسائل اجتماعى هم کشید؛ ولى اهل سیاست و مبارزه سیاسى به نظر نمى رسید، هر چند کاملاً بیدار و مطلع بود و به خوبى مى دانست دکان داران دین چه مى کنند. اما ترجیح مى داد به توصیه قرآنى، براى تغییر جامعه، تغییر نفوس را هدف قرار دهد.

آن روز تا عصر از هر درى سخن گفتیم، ولى متاسفانه باید به تهران مراجعت مى کردم. قرار شد بیشتر همدیگر را ببینیم، که متاسفانه با بعد مسافت و گرفتارى هاى زمانه، توفیق حاصل نشد؛ هر چند از آن پس نگاه جدى ترى به نقش و نوشته هاى ایشان مى کردم و هرازچندگاهى کسب خبرى از طریق دوستم مى کردم.

از آنچه در خلال این دیدار و گفت وگو ها و آشنایى بیشتر با نوشته هایش براى من حاصل شد، چند نکته زیر است که موجب شد تفاوت اساسى او را با بیشتر هم کسوتانش بهتر بشناسم:

۱- هنگامى که براى نخستین بار نامه طولانى حضرت على(ع) به فرزند ارشدشان امام حسن(ع) را خواندم، سخت به شگفت آمدم. این نامه پندآموز را حضرت على(ع ( در بازگشت از نبرد صفین در اردوگاهى نظامى نوشته و ارسال کرده بودند. شگفتى ام تنها از این نظر نبود که چگونه سردارى در هنگامه همت هاى نظامى و در متن مسئولیت هاى عظیم اجتماعى، خانواده و تعهدات تربیتى نسبت به فرزندان را فراموش نمى کند؛ بلکه بیشتر از این در شگفت بودم که چگونه در چهارده قرن قبل در روزگارى که هنوز مسائل تعلیم و تربیت و توجه به فرزندان، رایج و متداول نشده بود، پدرى در یک جامعه بى سواد با نظام قبیلگى، چنین ارتباط اعتقادى و فرهنگى عمیق با فرزندان خود برقرار مى کند.
این نامه حدود پانزده صفحه است و امروز در پیشرفته ترین جوامع، به ندرت پدرى را پیدا مى کنند، که حتى پانزده سطر در تمام عمر براى فرزندش حرفى جدى نوشته باشد. وقتى کتاب «نامه هاى بلوغ» را _ که مجموعه اى از نوشته هاى مرحوم صفایى به فرزندانش است _ خواندم، دیدم او شیعه «على» بودن را تا کجا آموخته و چگونه حکمت را با هنر و مهر و محبت، در این برگ هایى که بر هنگامه بلوغ آنها تحفه مى فرستاده، آمیخته است.

۲- معمولاً آقایان علما جاسنگین و کم تحرک هستند، نه تنها ورزش نمى کنند، انگار تند راه رفتن و چست و چالاکى را خلاف وقار و شأن شخصیت هاى دینى مى دانند؛ متاسفانه اغلب هم عوارض قلبى و قندى پیدا مى کنند. اما وقتى شنیدم آقاى صفایى هفته اى یکى دو روز با جوان ها فوتبال بازى مى کند! خشکم زد، آخوند و فوتبال؟! صفایى در خلال همین ورزش سنگین و نفس گیر، درس عملى صبر و انشراح صدر به شاگردانش مى داد. دیدم تا با جوان ها نپرى، پرواز را نمى توانى یادشان دهى.

۳ – نمى دانم کتابخانه شخصى آقایان علما را تاکنون برانداز کرده اید؟ به ندرت مى توانید غیر از کتاب هاى متعارف حوزوى پیرامون فقه و اصول و سایر آموزش هاى محیط طلبگى، نوشته دیگرى از نویسندگان غیردینى و غیرروحانى پیدا کنید. بیش از همه شرحى بر حاشیه یا حاشیه بر شرح کتاب هاى قدیمى را مى بینید، انگار وارد دنیاى فرهنگى دیگرى مى شوید. خوشبختانه تعداد طلبه هایى که در سالیان اخیر، چشم خود را بر دنیاى بیرون از حوزه گشوده و فهمیده اند که باید دنیاى خارج از حجره را هم بشناسند، تا بر آن تاثیر بگذارند، چشمگیر شده است و این طلیعه اى است که تاثیراتش در آینده ظهور خواهد کرد
آقاى صفایى متعلق به موج نخست این مرز شکنى ها بود. در همان اولین برخورد، چند جلد از کتاب هاى اجتماعى و ادبى _ که پشت ویترین کتابفروشى هاى روبه رو دانشگاه دیده بودم _ روى طاقچه خانه اش یافتم. بعد ها شنیدم شعر هم مى گوید، به نقد داستان و فیلم هم مى پردازد؛ اصلاً یک صاحب نظر در هنر است و شعر معاصر را هم خوب مى شناسد!

به صفت «ابرار» و معناى «بِرّ» در قرآن مى اندیشیدم. به دشت مى گویند«بَر»؛ چرا که افقى گسترده و چشم اندازى وسیع دارد و تپه ماهور ها میدان دید انسان را محدود نمى کنند. «بِر» هم همان دشت دلى، دریادلى و دید بى نهایت آدمى در دنیا است، که ادراک و احسان او را، هیچ گونه «حد و مرزى» در شکل فردى یا گروهى محدود نمى سازد.

قرآن کتاب «ابرار» یعنى حقیقت ثبت و ضبط شده اعمال ایشان را در «علییین» تصویر کرده است: «کلا ان کتاب الابرار لفى علییین» و برعکس، کتاب فجار را در «سجین» سراغ داده است
.
«سجن» زندان است و سجین، سلول انفرادى، بلکه تنگ تر از آن، در سلول ذهن خود سر کردن است. «ابرار» در اعلى علییین یعنى در اوج ارتفاعات و «فجار» در عمق تنگ نظرى ها و در پناه پیله پندار هاى تعصب آمیز خود زندگى مى کنند؛ و این البته تشبیه و تمثیلى براى فهم ماست.

باز بودن دنیاى صفایى، بى ریا و بنده خدا بودن، بى در و دیوار بودن ارتباط هایش با مردم و حال و هواى پیرامونش نشان مى دهد، در خواندن و تفسیر «کتاب خدا» چگونه «کتاب عمل» خود را بالا برده و در مسیر ابرار گام نهاده بود.
خدایش رحمت کند و با اولیاى ابرارش محشور نماید.

0 0 رأی
رأی دهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا