خانه » مقالات » آثار شاگردان استاد » وجه نام گذارى سوره بقره، از دیدگاه استاد صفایی

وجه نام گذارى سوره بقره، از دیدگاه استاد صفایی

استاد در اینجا به پاسخ پرسش مهمى مى‌پردازند که چرا سوره‌اى با این همه آیات که طولانى‌ترین سوره قرآن را تشکیل مى‌دهد به نام بقره نام گذارى شده است و این اسم گذارى چه نکته هدایتى را در بر دارد که امروزه هم راهگشا و درمان گر باشد و هم ویژگى‌هاى بنى‌اسرائیلى ماها را درمان کند ایشان این گونه پاسخ مى‌دهند :

اگر سوره بقره سوره هدایت کتاب براى متقین باشد و سوره تشریع باشد، این نکته مطرح مى‌شود که چرا نام یک داستان کوتاه از تاریخ یهود براى این سوره انتخاب شده، خواه اسماء توقیفى باشد یا نباشد. این نام‌ها را رسول بر زبان رانده و همراه با تنظیم سوره‌ها مطرح نموده است، پس باید حکمتى و نکته‌اى در میان باشد.

با توجه به داستان موسى و امر به ذبح بقره مى‌یابیم که براى بنى‌اسرائیل این حکم کوچک مسخره مى‌آمد، و این کار کوچکى بود که تمامى بنى‌اسرائیل فقط به کشتن یک گاو مأمور شوند.

آن‌ها براى عظمت مأموربه، به دنبال اوصاف و صفاتى بودند که به عمل رنگ و آبى بدهد و این تشریع را توجیهى و آبرویى باشد. آن‌ها پس از مطرح شدن خصوصیات بسیار، گفتند : «ألاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُون[1] »؛ اکنون حق و راستى را آوردى. در حالى

که آنچه مطلوب است اطاعت است و توجه به امر است، نه توجه به مأموربه، و آنچه بنى‌اسرائیل مى‌خواستند عظمت و کیفیت مأموریت و عنوان مأمور به بود. موسى مى‌گفت: «فَافْعَلُوا ما تُوْمَرُون[2] »؛ همین،

و آنچه بنى‌اسرائیل از آن دور بودند همین روح امتثال و عمل بود. «وَ ما کادُوا یَفْعَلُون[3] »؛ نزدیک نبودند به عمل … و آن‌ها را این سطح ساده

تشریع ارضاء نمى‌کرد و اقناع نمى‌نمود. هم چون ما که پس از آشنایى با مباحث پیچیده علمى و فلسفى و عرفانى دیگر سطح ساده تشریع را براى خودمان ناچیز مى‌انگاریم و اگر ابراز نکنیم در دل این‌ها را مسخره و استهزاء مى‌شناسیم و در دل مى‌گوییم: «أتتخذنا هزواً …».

این نکته مى‌تواند این احساس اسرائیلى را در ما مداوا کند و توجه ما را در تشریع به عظمت امر و حکمت آمر متوجه کند و حجم عمل و عظمت عمل و شرک عمل را از ما دور سازد.

که گاو بزرگ و کوچک و بى‌رنگ و بارنگ کارساز نیست. «لَن یَنَالَ آللَّهَ لُحُومُهَا وَلاَ دِماؤُهَا وَلَکِن یَنَالُهُ آلتَّقْوَى مِنکُمْ» آنچه کارساز است، احساس امتثال و اطاعت و تقوا است[4]

 

«وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَهً قالُوا أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً[5] »؛ هنگامى که موسى به قوم خود گفت به راستى خدا دستور مى‌دهد که گاوى را همگى ذبح کنید، گفتند آیا ما را به تمسخر گرفته‌اى؟!!

دستور مشخص و کوچک است. همه بنى‌اسرائیل با هم یک گاو و فقط یک گاو را سر ببرند. در برابر این دستور اگر عشق باشد و اعتقاد و اعتماد باشد، فقط اطاعت و تسلیم خواهد بود. اما اگر عشقى نباشد و یا اعتماد و توجهى نباشد، آدمى خود را بى‌نیاز مى‌بیند و در این سطح نمى‌داند که زخمش با این مرهم بسته شود و این نوع دستورها او را درمان نماید.

خود من آنجا که با فضایى سرشار از علم و یا عرفان و یا فلسفه آشنا مى‌شوم و در این فضا تنفس مى‌کنم، برایم سخت است که با دستورهاى مجهول الهویه و بى‌معنا خودم را وفق بدهم. احساس مى‌کنم این اعمال و این تکالیف دیگر براى من نقشى ندارد و من نیازى ندارم که حج بروم و هروله کنم و مثل دیوانه‌ها از این طرف به آن طرف کوچ کنم و با بدبختى بسیار سربتراشم و قربانى کنم و آن همه لاشه را به عفونت سرخ تبدیل نمایم و یا نماز بخوانم و خم و  راست شوم و یا با این شرایط دقیق روزه بگیرم و نجاست و پاکى را مراعات نمایم و غسل کنم و نیت کنم.

در واقع تمامى شرایع را نشانى از خرافات و حماقت‌ها مى‌بینم و آن را مسخره مى‌دانم. گرچه در ظاهر درگیر نشوم و برخورد نکنم ولى در باطن اعتمادى و اعتقادى ندارم و خودم را بى‌نیاز مى‌دانم و اگر بخواهم عمل کنم مجبورم که آن قدر شرط و قید بر آن اضافه کنم تا برایم چشم گیر شود و احساسم راارضاء نماید و به گفته بنى‌اسرائیل، «الاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ[6] »

 

با این شرایط است که خرافات و تمسخرهاى سابق رنگ حق به خود مى‌گیرد. در حالى که آنچه حق را مقبول مى‌سازد، عشق است و اعتماد. عاشق به هر کارى روى مى‌آورد و هر کارى که رنگ محبوب را دارد برایش معنادار است و عالم به حکمت و توجه تو و یا واقف به جهل و محدودیت خودش، مى‌تواند اطاعت کند و تحمل نماید. مثل آن که در جنگلى انبوه و در کنار پرتگاه‌هاى خطرناک و دشمن‌هاى در کمین، هرگونه امر و نهى بلد را گردن مى‌نهى و با اشاره او خم و راست مى‌شوى و یا در میدان‌هاى خطرناک مین به شخص آشنا، دل مى‌سپارى و چک و چانه نمى‌زنى.

در این وسعت هستى و در این جهان پهناور اگر مشکل و خطرى را احساس نکنى و یا مقدار علم و تجربه و عقل و فلسفه و قلب و عرفان خودت را کافى بدانى و بیش‌تر از غریزه لازم نداشته باشى، طبیعى است که به مذهب روى نیاورى و مذهب را با تحلیل جهل و خرافه و ترس و ابهام و فریب و نیرنگ، راحت کنى و کنار بگذارى و اگر مجبور شدى که در شرایطى از آن استفاده کنى به عنوان اهرم و وسیله به آن روى مى‌آورى و مثل سنّت‌ها از آن بهره مى‌گیرى.



[1] . بقره، 71.

[2] . بقره، 68.

[3] . بقره، 71.

[4] . تطهیر با جارى قرآن(1)، ص8: و 9.

[5] . بقره، 67.

[6] . بقره، 71.

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا