خانه » از نگاه دیگران » وداع صفایی

وداع صفایی

یکی از دوستان از نگارنده ی این سطور خواست که در یادبود استاد مطالبی را بنویسم. هر چند توان بیان آنچه را یافته ام، ندارم، چنان که آنچه یافته ام، شاید قطره ای باشد از آنچه استاد دارا بود.

آشنایی ام با استاد صفایی، از سال ۱۳۵۶ آغاز شد. در طی این مدت، همه ی زندگیش برایم درس بود؛ رفت و آمدهایش، سخنانش، اقبال و ادبارش، قهر و آشتی اش، نشست و برخاستش و حتی نوع نگاه کردنش! در نخستین دیدارمان در بدو ورود به حوزه، هنگامی که دریافت برای فراگیری معارف و تفقّه در دین، قدم به این عرصه گذاشته ام، به گرمی استقبالم کرد و از همان ابتدا ضرورت تحول در حوزه را متذّکر شد. پرسش هایی داشتم، که پاسخ آنها را به نوشتن همه ی پرسش ها موکول نمود. بعد که پرسش های نوشته شده ام را به او دادم، با روشی بدیع، به پرسش های اساسی تر رهنمون ساخت. چرا که معتقد بود باید از ریشه رویید؛ پرسش هایی همچون: هدف از آفرینش انسان چیست؟ و… با طرح پرسش هایم و پاسخ های « صفایی»، گویی گمشده ام را یافته بودم.

به روشنی به یاد می آورم: زندگی ساده و بی آلایش او را؛ سیر و سلوک عارفانه و بی هیاهویش؛ تربیت و سازندگی اش را با دست های خالی، درس های تفسیر و روش برداشت از قرآن؛ سخنان دلنشین و اخلاقی اش را؛ برخوردهای حساب شده و بی تکلّفش را که به همگان درس عزت و آزادگی می آموخت؛ محبت ها و توجه های مستقیم و غیرمستقیم او که همه، درس های زیبای عشق ورزی و از خودگذشتگی و احسان بود.

نخستین سفرم به مشهد را در آغاز آشنایی به همراه استاد به یاد می آورم.
هنگام ورود به حرم با صفای علی بن موسی (ع)، رو به بارگاه آن امام همام، با خدای رضا(ع) سخن می گفت و این بیت از شعر حافظ را زمزمه می کرد:
شرمنده از آنیم که در روز مکافات، اندر خور فضل تو نکردیم گناهی

و بدین گونه کنایه وار همراهان را به بخشش و گذشت خدا امیدوار می ساخت. در سفر دیگری به یاد دارم در ساعات نزدیک به اذان صبح به مشهد رسیدیم. پس از یک مسافرت چند ساعته همه خسته و بی حال بودیم. هنگامی که به آستانه ی حرم امام رضا رسیدیم و چشم استاد به مرقد مطهر افتاد، با صدای دلنشین زیارت امام را می خواند و فرازهایی از آن را با حالت مخصوصی قرائت می کرد. هنوز پس از پانزده سال، آن زمزمه های پرسوز در گوشم طنین افکن است: « السّلام علیکَ یا حجّه الله، السّلام علیکَ یا نور الله فی ظُلُماتِ الاَرض… » این فرازها را آنچنان با سوز و عشق می خواند که گویی در حضور امام(ع) ایستاده است. قطره های اشک از گونه هایش سرازیر بود و همه را نیز با خود به این حضور پرشکوه می کشاند.

توفیق همراهی با استاد در چند ماه مبارک رمضان ـ که به صورت یک سنّت حسنه، هر سال در کنار مرقد مطهر علی بن موسی الرضا (ع) می گذراند ـ دست داد. راز و نیاز او را با امام در مسجد بالاسر به یاد می آورم. سخنرانی های پرسوز و پرشورش را، سخنان دلنشین، و اشک های همیشه جاریش را که حاکی از بارهای سنگین مسؤولیتی بود که بر دوش خود احساس می نمود. نمازهای با خضوع و خشوعش در کنار حجت حق و تضرع و تذلّلش را در پیشگاه حضرت حق، دوستان و نزدیکانش بسیار به یاد دارند؛ چگونه و با چه توجه و لذّتی به سوی نماز می شتافت.

دستور کارش، همواره « امر حق» و سازندگی نیروهای کارآمد بود. دلی پرشور داشت و رویی گشاده و باز، شعله های عشق به خدا را ـ که درونش را مشتعل ساخته بود و او با زیرکی خاصی این حالت را پنهان می نمود ـ به آسانی نمی توانستی ببینی، مگر این که با تفکر و اندیشه ی او مأنوس شده باشی، آن گاه به روشنی عشق و اخلاص به خدا را از زاویه ی نگاه او می شناختی. هنگامی که از خدا سخن می گفت، اشک چشمانش را فرا می گرفت و گاهی با شوخی و خنده، آتش و سوز اتصال به ذات احدیّت را نهان می ساخت.

در مجالست و هم نشینی با او هرگز خسته نمی شدی؛ و بدگویی از کسی را نمی شنیدی، مگر این که با دلسوزی برای تربیت و سازندگی فردی، او را زیر تیغ جراحی خود می برد تا کم و کاستی او را برایش تحلیل نماید. با این که همواره با انواع تهمت های ناروا مواجه بود، هرگز از کسی یا چیزی زبان به شکایت نگشود. حتی برخوردها و سخنان ناشایست آنها را نیز تحلیل می کرد و می گفت خدا کند این برخوردها به خاطر دفاع از دین شان باشد. در سفر و حضر، همیشه به تربیت و سازندگی می پرداخت و به ویژه برای جوانان بیشترین ارج و ارزش را قایل بود. همین بود که پیرامونش از حضور جوانان، هیچ گاه خالی نشد.

اگر در دورترین منطقه ی کشور زمینه ی تربیتی می یافت، رنج سفر را بر خود هموار می ساخت و به سویش می رفت و در این راه، شب و روز را نمی شناخت. درِ خانه اش به روی همگان باز بود. گاه در نیمه های شب او را می دیدی که از درون خانه به اتاق بیرونی آمده و به صحبت جوانی گوش فرا می دهد تا شاید گره از کارش بگشاید. در این راه، « صفایی» یک مجاهد نستوه به معنای واقعی کلمه بود.

در تفسیر قرآن، استاد نگاه نو و روش ویژه ای داشت. برخی پرسش ها و شبهات که سال ها در اذهان مانده بود و با مطالعه ی تفاسیر دیگر پاسخی نیافته بود، در تفسیر او روشنایی می گرفت.
« صفایی» از واژه ها و ترکیب آیات و روابط آیات با همدیگر و پیام های کلی سوره ها، گوهرهای پرارزشی به دست می داد؛ بی آن که هیچ گونه تحمیلی بر آیه ها داشته باشد.[۱]

اما بگذار اینک با روح بلند « صفایی» نیز کلامی بگویم:

صفایی عزیز! در آن لحظه که خبر پرکشیدن مرغ روحت از کالبد این جهان، توسط یکی از دوستان به من رسید، بی درنگ در شوک فرو رفتم. به او گفتم شوخی می کنی؟! ولی او چند بار تکرار کرد « صفایی» به لقاءالله پیوست! سینه ام تنگ شد و نتوانستم بارش قطرات اشک را از گوشه ی چشمانم جلوگیر باشم. آنچه در آن لحظه به ذهنم خطور کرد، این بود که خانه ی « صفایی» بوی « صفایی» را می دهد. شتابان به منزل آن عزیز سفر کرده رفتم. در این راه این آیه ی شریفه ذهن مرا در خویش گرفته بود:

« مِنَ المُؤمنینَ رِجالٌ صَدقُوا ما عاهَدُوالله علَیه فَمِنهُم مِن قَضی نَحبه و مِنهُم مِن یَنتَظِر و ما بَدَّلوا تَبدیلا ».[۲]
از مؤمنان بزرگ مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند، وفا کردند. برخی برسر پیمان خویش جان باختند و برخی چشم به راهند و هیچ پیمان خویش را دگرگون نکرده اند.

هنگامی که به منزل « صفایی» رسیدم، دوستانی را دیدم که در اندوه فقدان استاد، با آه و حسرت هم نوا شده و در خود می پیچیدند. هر کس در حال خود بود و منظره ی شگفتی پدید آمده بود.
دوستی ناله کنان صدا می زد آقای صفایی! برایت مهمان رسیده، دوستان آمده اند، چرا از درون خانه، به اتاق بیرونی نمی آیی؟!

آری، باورمان نمی شد او دیگر باز نمی آید. هنوز منتظر صدای پایش بودیم. ساکت شدیم شاید بیاید. اما نیامد! همیشه چنین بود؛ وقتی برایش مهمان می آمد، صدای باز و بسته شدن درِ اتاق درون خانه، به ما نوید آمدنش را می داد. اما آن شب، صدایی از آن سوی اتاق برنخاست. آری، می دانیم که دیگر صدای پایش را نخواهیم شنید و دیدار بعدی به قیامت افتاد.

صفایی عزیز! در آخرین وداع، آن هنگام که صورتم را موقع شست و شو بر صورت نورانی ات نهادم، دیگر از گرمی گونه هایت هنگام معانقه و آن حرارت محبّت در وقت دیده بوسی خبری نبود. دیگر لبانت تکان نمی خورد و جملات حکیمانه و پرمعنا را باز نمی گفت. آه! دیگر چه سود که تو پرکشیده ای و مسیر زیارت یار را، که بارها پیموده بودی، سکوی پرش خود قرار دادی و به دیدار شتافتی. باز باورم نیست، آیا « صفایی» مرده است؟! نه، هرگز! او نمی میرد! « صفایی» همچنان که خود، دیگران را به آن سو فرا می خواند، با « عبودیت»، به « صراط» ره یافته بود: « وَ اَنِ اعبُدُونی هذا صِراطٌ مُستَقیمٌ ».[۳]

« صفایی» با مرگ بسیار مأنوس بود. در یکی از سفرهایم به مشهد، در ماه مبارک رمضان، عبارتی قریب به این مضمون از او در خاطرم مانده است: « صفایی» می گفت: « رابطه ی من با مرگ، همچون مسافری است که ساک و چمدان سفرش را بسته و به دنبال اتوبوسی که قرار است او را ببرد، می دود! » بسیار آماده ی مرگ بود. در فرازهایی از وصیت نامه اش چنین می نویسد:

« من نمی دانم تو چه احساسی از مرگ داری، ولی این قدر می دانم که اگر خط مرگ، در تقاطع زندگی تو نباشد و زندگی تو را نبُرد، بل ادامه ی آن باشد و استمرار آن، دیگر مرگ مسأله ای نیست، باید آن گونه زندگی کرد که مُشرف بر مرگ بود. این ترس از مرگ، به خاطر ناهنجاری زندگی است. حیاتی که با « حیات محمد و آل محمد(ص)» پیوند بخورد، مرگ آن را نمی سوزاند و بن بست آن نمی شود، که مرگ استمرار زندگی و انقلاب زندگی و حیات بزرگ تر است. ما به گونه ای زندگی کرده ایم که مرگ، آرزوها، کارها، و عشق های ما را ناتمام گذاشته و مزاحم بوده است. مزاحمت مرگ برای زندگی ما، باعث ترس و فرار از مرگ است. اگر آرزوهای ما با مرگ تأمین شود و اگر کارهای ما با مرگ نقد شود و اگر عشق های ما با مرگ به تمامیت خود برسد، آیا جز عشق به مرگ، تفسیر دیگری برای عشق به زندگی خواهد بود!».

[۱] ـ با نگاهی به کتاب های « روش برداشت از قرآن » و « تطهیر با جاری قرآن » از نوشته های استاد، به عمق اندیشه و بینش او پیرامون تفسیر قرآن می توان پی برد.
[۲] ـ احزاب، ۲۳
[۳] ـ یس، ۶۱

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top