خانه » مصاحبه » شخصیت و اندیشه استاد صفایی » پیرامون سیره استاد صفایی حائری (قسمت اول)

پیرامون سیره استاد صفایی حائری (قسمت اول)

توضیح: متن حاضر حاصل مصاحبه‌ای است که در تاریخ یکشنبه، ششم اسفند ماه سال 1381 با حجت الاسلام و المسلمین علاءالدین اسکندری پیرامون شخصیت استاد علی صفایی حائری(ره) و سیر و سلوک اخلاقی و اجتماعی و سیره ترتبیی ایشان انجام شده است که سایت لیله القدر آن را به صورت مکتوب درآورده در اختیار علاقمندان قرار می‌دهد.

بسم الله الرحمن الرحیم، با عرض سلام و خسته نباشید  خدمت شما و تشکر از اینکه فرصتی را در اختیار ما گذاشتید تا با شما گفتگویی پیرامون استاد داشته باشیم؛ در ابتدا دوست داشتیم معرفی‌ای از خودتان داشته باشید.

بسم الله الرحمن الرحیم، من هم از شما تشکر می‌کنم که این وظیفه سنگین را به عهده گرفتید تا زمینه‌ای باشد برای شناخت بیشتر استاد و استفاده بیشتر از کتاب زندگی ایشان و کتابهایی که به صورت مکتوب از ایشان موجود است.

نام من از لحاظ شناسنامه‌ای علاءالدین است؛ ولی همه مرا به نام عباس می‌شناسند، عباس اسکندری، متولد 1338، متولد شیراز هستم.

تحصیلات شما از جهت کلاسیک و حوزوی در چه سطحی است.؟

من لیسانس ادبیات فارسی دارم.و در حوزه هم به صورت آزاد مشغول تحصیلات دروس فقه و اصول و تفسیر هستم. بعد از آشنایی با استاد شوق طلبگی در من ایجاد شد و به قم آمدم. البته وارد روند رسمی حوزه نشدم؛ بلکه درس‌ها را به صورت آزاد مشغول شدم و فکر کنم تا سه هفته‌ی دیگر اصول سطح تمام شود.

شما از چه طریقی و چگونه با استاد آشنا شدید؟

در ابتدا برادر من- دکتر بهاءالدین اسکندری- و عمویم و پسر عمویم- مصطفی اسکندری- با کتب استاد آشنا شده بودند و من آشنایی نه با کتب استاد و نه با شخصیت ایشان نداشتم. ولی دائما در خانه و محافل می‌دیدم که از ایشان صحبت است و از کتب ایشان نقل در میان است. برادر و عمویم بسیار پیگیر بودند تا به هر ترتیبی نویسنده این کتب را از نزدیک ملاقات کنند.

کدام یک از کتابهای استاد باب آشنایی خانواده شما با ایشان بود؟

درست در خاطر ندارم، فقط آنقدر یاد دارم که کتاب‌هایی را خوانده بودند و باب آشنایی با استاد شده بود.تا اینکه برادر و عمویم به قم رفتند و ملاقاتی با استاد داشتند. وقتی برگشتند باز از عظمت و برخورد عجیب استاد با هم حرف‌هایی داشتند.تا اینکه بهار سال 62 –که ما در ارسنجان بودیم-مادرم از شیراز تماس گرفتند و خبر آمدن آقای صفایی را به سمت شیراز دادند. ما از ارسنجان راه افتادیم و به شیراز آمدیم. فردای آن روز استاد به همراه آقایان لاجوردی، محمودی، جمال بهادری و حبیبی به شیراز رسیدند.اولین برخورد من و استاد در همان روز در بهار 62 بود. البته یک برخورد عادی بود؛ چون بنده نه آشنائی قبلی داشتم و نه کتب ایشان را خوانده بودم. آن موقع حدودا بیست و سه سال داشتم و دیپلم را گرفته بودم و دفتر دار بودم.

در اولین برخوردی که با استاد داشتید، چه تصوری از ایشان در شما بود و زندگی خودتان به چه روالی طی میشد؟

احساس خاصی نسبت به استاد نداشتم. تنها یک بزرگی و عظمتی در ذهنم نسبت به ایشان بود.بزرگی و عظمتی که برای من صفت بسیاری دیگر از انسان‌ها نیز بود. او را انسان بزرگی می‌پنداشتم؛ ولی تعریف درستی از بزرگی نداشتم.

در آن روزها دین من یک دین ارثی سنتی بود که از اعتقاد و باوری ریشه نگرفته بود. یاد دارم حتی هنگامی که استاد به شیراز آمدند، من نماز هم نمی‌خواندم. نه اینکه از روی عنادی باشد. برایم اهمیتی نداشت. و یک روال خیلی معمولی برای زندگی داشتم. در مدرسه کار می‌کردم و غیر از کار،اهل تفریح و ماهی‌گیری و کوهنوری و خوش‌گذرانی بودیم؛ مثل بسیاری از مردم.

چه اتفاقی افتاد که دید شما نسبت به استاد تغییر کرد و از شخصیت قبلی خود فاصله گرفتید؟

تابستان همان سال 62 استاد به همراه چند تن از شاگردانشان به شیراز آمدند. همراه با ایشان به یک منطقه تفریحی در شیراز به نام تنگه بستان- بهشت گمشده- رفتیم. دو ماشین بودیم. یک سواری و یک ماشین باری؛یاد دارم استاد حاضر نشدند جلو بنشینند و همراه با ما در عقب آن ماشین باری نشستند. یاد دارم جاده هم خاکی بود و کلی سر و لباس ایشان خاکی شد. ولی یک حالت خودمانی و فروتنی عجیبی در ایشان بود. ما هم چون اهل تفریح و خنده و گعده بودیم، مهر ایشان به دلمان نشست.ایشان بسیار راحت بودند و آزاد برخورد می‌کردند. من در همان تابستان هم جلو ایشان نماز نخواندم و اصلا برایم سنگین نبود. در اصل به جهت سنگینی برخورد ایشان مجبور به نماز خواندن نشدم. بسیار شیفته این حالات ایشان شدم.

در همان سال 62 و بعد از همان برخورد با ایشان بود که شوق خواندن کتب ایشان در من تقویت شد. منی که به هیچ وجه اهل کتاب خواندن و روزنامه خواندن نبودم و همیشه نمره‌هایم در دبیرستان بد بود، از روی یک کنجکاوی و یا شوقی نشأت گرفته از برخورد ایشان متمایل به خواندن یکی از کتب ایشان شدم.

یک شب در خانه کتاب «تفسیر سوره توحید» را برداشتم و مشغول خواندنش شدم.از جایی که در خانواده ما از قبل انقلاب تعدادی کمونیسم شده بودند و دائما حرف‌های آنان و دفاع‌های پدرم از اسلام در برابر ایشان در خانه ما زیاد مطرح می‌شد، آشنایی با فضای حرف‌های مارکسیستی داشتم و حتی شبهاتی هم در ذهنم ایجاد شده بود. آن شب هنگامی که این کتاب را در دست گرفتم، کلمه به کلمه آن را با تک تک سلول‌های بدنم حس می‌کردم. نمی‌خواندم؛ می‌بلعیدم. حتی به یاد دارم از شدت عمق مطالب کتاب،بدنم به لرزه افتاده بود.

 کل آن کتاب را یک شبه خواندم و از همان شب زمینه تحول در من ایجاد شد.یاد دارم منی که نماز نمی‌خواندم، از فردایش وقتی از کوچه‌باغ مسیر مدرسه تا خانه می‌آمدم، در فکر این بودم که به خانه بروم و نماز بخوانم. اصلا آن نمازم دیگر با باقی نمازها تفاوت داشت. زمینه تحول من به این شکل بود. به یاد دارم که از هنگامی که آن کتاب را مطالعه کردم، دیگر نمی‌خواستم سنگ راه کسی باشم، همین شد که موهایم را از ته تراشیدم و در مدرسه و اجتماع تلاشی جهت جلب توجه دیگران نداشتم و حتی برعکس، هر کاری می‌کردم که نظری را به خود جلب نکنم. آن مدت به تأمل و درگیری و تحول فکری و رفتاری می‌گذشت تا برخورد مجدّدی که با استاد داشتم.

 برخورد بعدی شما با استاد در چه زمانی بود؟ با توجه به مطالعهی کتاب”تفسیر سوره توحید” چه حسی در دیدار بعدی خود با استاد داشتید؟

دیدار بعدی من با استاد، تابستان سال بعد بود که ایشان برای مسافرت به شیراز آمده بودند.یاد دارم هنگامی که صدای در را شنیدم به سرعت به سمت در رفتم و در را که باز کردم تا چشمانم به آقای صفایی افتاد، از شوق دستشان را گرفتم تا ببوسم،ایشان دست خود را کشیدند و به خنده گفتند: «عباس از مکه اومدی؟» چون موهایم را از با ماشین زده بودم.

آن دیدار فرق می‌کرد. در جلسه‌ای که آقای صفایی بودند، آرام نداشتم، گویی تمام بدنم می‌لرزید و احساس عجیبی به ایشان در دلم بود. حتی یاد دارم که وقتی شب هنگام خواب رختخوابم را در کنار ایشان انداختم، خوابم نمی‌برد و بدنم می‌لرزید.

از آنجا که من کتاب ایشان را خوانده بودم و سؤالاتی برایم شکل گرفته بود، همان شب اول چند ساعتی را با هم به گفتگو نشستیم و ایشان برایم گفتند از قدر و اندازه‌ای که تمام هستی را پر کرده و انسانی که این قدر و اندازه را نفهمیده و هر روز با آرزویی و خواسته‌ای همراه است و هنگامی که به آن خواسته و آرزو دست می‌یابد، تازه در می‌یابد که سرابی بیش نبوده و هنوز ارضا نشده است. آیاتی که بی‌اندازه بودن و بی‌نهایت بودن مقصد انسان را فریاد می‌کرد و… .

همین گفتگو زمینه‌ای شد برای اینکه من مبارز‌ه و جهادی را با خودم آغاز کنم.همین شد که تصمیم گرفتم به قم هجرت کنم. اما این تصمیم برایم آسان نبود. یعنی در حقیقت با اینکه از بسیاری از حالات قبلِ خودم کنده شده بودم و دلبستگی قبل را به هواها و هوس‌های خود نداشتم، ولی باز دل‌کندن از تفریح و زندگی و عیش قبلی برایم آسان نبود. از سویی می‌گفتم حال که خدا استعداد خوبی به من داده است، درسم را ادامه دهم و لیسانس ادبیات را بگیرم. چون آن هنگام من حدودا بیست‌وچهار سال سن داشتم. به همین جهت در شیراز ماندم و منی که در دبیرستان شش‌تا و هفت‌تا تجدید می‌آوردم، در دو سال تمام واحدها را با نمرات بالای 19 قبول شدم و لیسانس را گرفتم و در طول این مدت تصمیم قطعی خود را نیز جهت قم آمدن گرفته بودم. این شد که عازم قم شدم.

چه سالی عازم قم شدید؟ نحوهی ارتباط شما با استاد در ابتدای ورود به قم به چه شکلی بود؟

من سال 71 تقاضای انتقالی دادم. در سال 72 با انتقالی من موافقت شد و به قم هجرت کردم. ابتدای ورودم به قم در منزلی که برادرم اجاره کرده بودند، ساکن شدم و مدت 9 ماه در آنجا ساکن بودم. در این مدت آقای صفائی مکرّر به خانه ما سر می‌زدند و با هم گفتگو می‌کردیم و متقابلا ما نیز به خانه‌ی ایشان زیاد سر می‌زدیم. بعد از گذشت 9 ماه، همراه برادرم بهاء به خانه خود ایشان واقع در کوچه «باغ‌پنبه» رفته و در آنجا ساکن شدیم.

ظاهرا شما در آن هنگام در زیرزمین خانه استاد که قدیمی هم بود و دو اتاق بیشتر نداشت، ساکن شدید؛ شما و برادرتان بهاءالدین، همراه مادرتان. زندگی در آن خانه کوچک، سخت نبود؟

یاد دارم که هنگام اسکان در خانه‌ آقای صفایی من 4 بچه و برادرم 2 فرزند داشتند و مادر ما نیز همراه ما بود. آن دو اتاق زیرزمین خانه استاد نیز در اصل یک مطبخ بود که از فرط سیاهی و کثیفی برق می‌زد. قبل از سکونت در آن دو اتاق، با برادرم 6 دست رنگ به در و دیوار ان اتاق زدیم، تا قابل تحمل باشد. با این حال و با این‌که ما در شیراز در خانه‌باغ زندگی می‌کردیم و در ویلا ساکن بودیم و ماشین و تمام امکانات رفاهی را داشتیم، من می‌گفتم بهشت واقعی را اینجا احساس می‌کنم و آقای صفائی هم تصدیق می‌فرمودند و می‌گفتند: «خوشی ربطی به امکانات ندارد، همین که در راه باشی خوشی است.»

در صورت امکان تعدادی از خاطرات همجواری با استاد را برای ما بازگو کنید.

آن روزها هر لحظه‌اش برای من خاطره‌ای از وجود استاد و حضور پرفیض ایشان است. در حیاط باصفای خانه ایشان تختی بود که عصرها روی آن با چای و هندوانه در کنار ایشان طعم واقعی زندگی را می‌چشیدیم.

یاد دارم تازه جامع‌المقدمات را شروع کرده بودم. یعنی تازه الفبای طلبگی و اولین کتاب در ادبیات عرب را مشغول بودم. هر وقت سؤالی برایم پیش می‌آمد چند “یاالله” می‌گفتم و نزد حاج‌شیخ می‌رفتم و سؤال را از ایشان می‌پرسیدم. ایشان با اینکه این کتاب و سؤالات آن برایشان پیش‌پا افتاده بود، با این حال با روی باز برایم توضیح می‌دادند و بحث می‌کردند. هیچ تکلّفی در برخورد ایشان احساس نمی‌شد.

یک مرتبه وقتی به نزد ایشان در طبقه بالا رفته بودم، دیدم در حال دوختن آستین یک پیراهن کهنه – که بدنه‌اش پوسیده بود- به یک پیراهنی که بدنه‌اش سالم ولی آستینش از بین رفته بود، هستند. وقتی علت این کار را از ایشان پرسیدم، در پاسخ گفتند: «سالها است که لباس مردهها را میپوشم». معتقد بودند زندگی را می‌توان با اقل امکانات به سر برد.

در مدت همسایگی با استاد چه درسی از زندگی خصوصی ایشان و مشی تربیتی ایشان آموختید؟

به هر حال انسان می‌دید که ایشان چگونه با حداقلّ‌ها زندگی را به سر می‌برد. احساس می‌کردیم که چگونه زندگی آسان می‌شود. مثلا در خرید میوه، پرتقال می‌خریدند به کوچکی لیموترش. به حداقل‌ها بسنده می‌کردند و حتی در هنگام خرید به جنس مرغوب نمی‌اندیشیدند. میوه‌های لک‌دار را می‌گرفتند و لک‌هایش را جدا می‌کردند و می‌خوردند. عاشق خوراک کدو بودند. همین کدوهایی که دیگران دور می‌ریزند را ایشان قسمت‌های خرابش را جدا می‌کردند و می‌پختند.این خصوصیت عجیبی در ایشان بود.

نکته‌ای که بسیار در زندگی ایشان به چشم می‌آمد آغوش باز ایشان و بی‌تکلفی روابط‌شان بود.هر گاه از شبانه‌روز که در را می‌زدند، قابِ‌ در آغوش باز ایشان را در خود نشان می‌داد. عجیب بود. انگاری که خواب نداشتند. هرگاه از خواب برمی‌خاستم و به حیاط می‌آمدم، زمزمه‌ی ایشان را می‌شنیدم. نمی‌دانم چندبار برمی‌خاستند و دوباره می‌خوابیدند،یا اینکه شب‌ها را بیشتر بیدار بودند.

بسیار در رفت‌وآمد بی‌تکلف بودند. هیچ‌گاه تفاوتی را برای کسی قائل نبودند. مسئول و فقیر و پولدار در آن زیرزمین منزل باغ‌پنبه‌ی ایشان در یک سطح پذیرائی می‌شدند.

من خود به عنوان یک همسایه، این بی‌تکلفی را و خشوع در رفتار را به خوبی در ایشان تجربه کردم. هر وقت که کاری داشتیم با رویی خوش و گشاده امکان مورد نیاز ما را تأمین می‌نمودند. حتی هنگامی که ما حرفی نمی‌زدیم دائما سراغ می‌گرفتند و تفقّد می‌کردند و ما بسیار شرمنده می‌شدیم.گونه‌ای رابطه داشتند که در درخواست از ایشان هیچ‌گونه سختی را احساس نمی‌کردی.

یاد دارم که یک شب در مجلسی یکی از دوستان سینی چایی را برای تعارف آورد، ولی از حیایی که داشت سینی را کمی بالا گرفته بود، ایشان صدا زد که خیال نکنی این خشوع است؛ خشوع یعنی سینی را به نحوی بگیری که طرف بی‌هیچ زحمتی چای را بردارد. این درس بزرگی بود که ایشان به من در رفتار آموختند.

یاد دارم که یک مرتبه ایشان به شیراز آمده بودند؛ یکی از آشنایان ما که عقائدش به هم ریخته بود و حتی قداست پیامبران برایش زیر سؤال رفته بود را به ایشان معرفی کردم.این قوم و خویش ما معتقد بود که پیامبر و امام و معصوم اگر هم این جایگاه‌های والا را دارند، این همه را از خدا گرفته‌اند،از خودشان نیست. خدا خواست که موسی پیامبر شد و یا علی امام معصوم گردید. چه تقدسی را باید برای این‌ها قائل بود وقتی همه از جانب خداست؟

در خاطرم هست که آقای صفائی به او گفت: «تو هیچ چیزی را سراغ داری که خارج از تقدیر الهی باشد؟» کمی تأمل کرد و گفت: «خیر؛همه چیز در تقدیر الهی است.» آقای صفائی گفت: «اگر اینگونه است،پس چرا تو یک پسرت را که درس می‌خواند و کارهای خوب انجام می‌دهد، تقدیس می‌کنی و برتری می‌دهی؛ در حالی که هر دو در دائره تقدیر الهی هستند.» یاد دارم همین جملات کوتاه به قدری او را به هم ریخت که از آن روز به بعد حتی دعای کمیلش را هم ترک نمی‌کرد…

قسمت بعدی

 

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
Scroll to Top