خانه » مصاحبه » شخصیت و اندیشه استاد صفایی » گفتگو با ‌حجت الاسلام و المسلمین سید محمد حسینی (قسمت اول)

گفتگو با ‌حجت الاسلام و المسلمین سید محمد حسینی (قسمت اول)

توضیح:

حجت ‌الاسلام و المسلمین سید محمد حسینی از شاگردان و همراهان استاد علی صفایی بوده و سالها از محضر ایشان بهره برده‌ است.وی در فقه و اصول، از  درس آیات عظام: میرزاجواد تبریزی، وحید خراسانی، فاضل لنکرانی، مکارم شیرازی و… کسب فیض نموده و فلسفه را نزد اساتیدی  چون: آیت الله حسن زاده آملی و آیت الله جوادی آملی تحصیل کرده است. مدیریت مؤسسه در راه حق، عضویت در شورای معارف صدا و سیما، تألیف کتابهای «درآمدی بر معارف اسلامی» و  «سیری در ادیان»، تدریس کلام و فقه و اصول، در دانشگاه، از جمله سوابق علمی و اجرایی حجت  الاسلام و المسلمین سید محمد حسینی است.

متنی که پیش روی شماست، حاصل گفتگویی صمیمی است که حجت الاسلام و السلمین فرج الله رحیمی در سال 1381 با ایشان داشته‌اند. این گفتگو برای اولین بار منتشر می‌شود.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ضمن تشکر از وقتی که در اختیار ما گذاشتید، لطفا ابتدا خودتان را معرفی کنید.

بسم الله الرحمن الرحیم، من هم از شما تشکر می‌کنم از اینکه این فرصت را در اختیار ما گذاشتید که پس از چند سال خاطره بزرگمردی را که انسانهای بزرگ و نیروهای خلاق و خوبی را تحویل جامعه داد، زنده کنیم. بنده سید محمد حسینی هستم، متولد سال 1342 در تهران. اوایل انقلاب به قم آمده و از سال 58 مشغول دروس حوزه شدم که این مسأله، زمینه آشنایی با مرحوم حاج شیخ علی صفائی ایجاد شد. الآن نزدیک به 15 سال است که در درس خارج شرکت می‌کنم.

شما چگونه با استاد صفایی آشنا شدید؟

بنده توسط یک طلبه که امروز یکی از قُضات موفق و متدین است، با این بزرگوار آشنا شدم و از همان جلسه اول که ایشان را ملاقات کردم، شدیدا دلبسته و علاقمند به ایشان شدم. شاید در زندگی، این اولین بار بود که بنده برای دیدن شخصیتی لحظه شماری می‌کردم تا زمینه‌ای فراهم شود که دوباره به دیدن ایشان بروم و دقایقی از روحیه و حال و هوا و برخورد بسیار ارزشمندشان  بهره ببرم.

البته من قبل از دیدن استاد، یکی از کتابهای ایشان را که از مجموعه کتابهای استاد و درس بود، مطالعه کرده و به نگاه استاد به مباحث تحصیل و دروس حوزوی و روش تدریس و فراگرفتن درس و… علاقمند شده بودم.  این علاقه با تعریف‌هایی که آن دوست بزرگوار کرده بود، بیشتر شد و می‌خواستم هرچه زودتر ایشان را ملاقات کنم.

چه برخوردی از آقای صفایی دیدید که  اینگونه مجذوب ایشان شدید؟

مرحوم صفائی در زمینه ارتباط برقرار کردن بسیار مسلط بود و نحوه برخورد ایشان بسیار متواضعانه بود. در مرحله اول که بنده برای دیدار با ایشان رفتم، دوستی که ما را به منزل استاد برده بود، برای خرید چیزی از منزل بیرون رفت و من گوشه‌ای نشستم. یک نفر دیگر هم کنار من نشسته بود. به او گفتم:‌«آقای صفائی کی می‌آید؟» گفت: «چکارش داری؟» گفتم: «می‌خواهم ببینمش» گفت: «خُب ببینش.» من خیلی متوجه نشدم که او چه می‌گوید. چند دقیقه بعد دوباره پرسیدم: «بخشید! آقای صفایی نمی‌آیند؟» گفت: «خب بگو چکارش داری!» گفتم: «می‌خواهم ببینمش.» گفت: «من هم بهت گفتم. خُب ببینش.» باز متوجه نشدم، گفتم شاید دارد سر به سرم می‌گذارد. به او گفتم: «کجاست؟» گفت:« همین دور و بر است.» من هم چیزی نگفتم تا چند دقیقه بعد که شخصی آمد و استاد را «حاج شیخ علی آقا» خطاب کرد و سؤالی از او پرسید و  ایشان هم پاسخ داد. تازه اینجا متوجه شدم که حاج شیخ علی آقا همین آقایی است که کنار من نشسته است. این بود که من که تا آن موقع راحت نشسته بودم کمی خود را جمع کردم، اما استاد آنقدر راحت و صمیمی برخورد کرد که در همان  لحظه اول ما را جذب کرد.

من که آن زمان یک طلبه مبتدی بودم، تصور می‌کردم که یک روحانی حالات خاصی دارد و ما باید دوزانو در مقابل ایشان بنشینیم و ادب را رعایت کنیم؛ ولی  استاد، اینگونه نبود و دوستان وشاگردانش خیلی راحت در اطراف ایشان نشسته بودند. خود ایشان این را گفته بودند که علاقمند نیستند برای کسی بت شوند.

به نظر شما استاد صفایی از چه ویژگی‌های بارزی برخوردار بود؟

 یکی از مهمترین ویژگی‌های مرحوم صفایی این بود که در حوادث گوناگون با برخوردهای مناسب به افراد درس می‌داد. او به صورت غیر مستقیم افراد را را با مبانی اعتقادی مأنوس می‌کرد و عملا مسائل اعتقادی را در اطرافیانش احیاء می‌کرد.

 یکی دیگر از خصوصیات ایشان این بود که جسارت و توکل بر خدا را به اطرافیانش انتقال می‌داد و دندان امید به دیگران را می‌کَند و در آنها تنها امید به خدا را ایجاد می‌کرد.

برای نمونه خود بنده در آن دوران هیچ پشتوانه‌ای برای ازدواج نداشتم. روزی که ایشان واجب بودن ازدواج را به ما فهماند، من عرض کردم چیزی ندارم.  استاد گفتند: «کسی که خدا را دارد، نمی‌گوید من چیزی ندارم.»  این همان فقر کامل ما و غنای کامل خداست. استاد صفایی به ما یاد می‌داد آنهایی که در زندگی، پشتوانه‌ای غیر از خدا دارند، از همه فقیرترند و زودتر ضربه می‌خورند و کسانی که غیر خدا به هیچ کس امید ندارند، زودتر رشد می‌کنند.

من زمانی که برای ازدواج اقدام کردم، یک تومان بیشتر در جیبم نبود. وقتی رفتیم خواستگاری، گفتند: «برای تأمین زندگی چکار می‌خواهی بکنی؟» گفتم: «خدا گفته ازدواج کن؛ خودش هم تأمین می‌کند.» همین هم شد و خدا به گونه‌ای به ما روزی رساند که با امکاناتی که شاید غنی‌ترین مردم با آنها ازدواج می‌کردند، ازدواج کردیم. نیمه شبی یکی از دوستان آمد گفت: «جایی سخنرانی کرده‌ام و فردا صبح زود هم باید بروم. بنده خدایی پولی به من داده و از من خواسته آن را برای ازدواج یک سید خرج کنم.» از این دست باز هم وجوهاتی برای من آوردند که من با آنها نه تنها برای خودم مراسم عقد و ازدواج برگزار کردم و وسایل منزل تهیه کردم، بلکه به یکی دیگر از دوستان هم که مراسم عقد داشت، کمک کردم. این جسارت را استاد به ما داد.

این همان درس عملی بود که حاج‌شیخ در افراد ایجاد می‌کرد و  ما را در عمل به این که: «فقط اوست» می‌رساند. با اینکه کتاب اعتقادی نخوانده بودیم، ولی با این کارهای ایشان در عمل، موحد شده بودیم.

شاگردان حاج شیخ  می‌گویند: «استاد وقایع زندگی‌اش را با آیات قرآن تفسیر می‌کرد.» شما چنین مواردی را از ایشان دیده‌اید؟

 بله ایشان می‌گفتند: «تفسیر روایات و آیات قرآن، زمانی است که انسان به موضوعی مبتلا می‌شود. در آن زمان اگر این آیه یا روایت برایش خوانده شود، بسیار تأثیرگذار است.»  به عنوان نمونه یکی از دوستانم فرزند کوچکش را از دست داده بود که واقعا صحنه عجیبی بود.  او بچه‌اش را به منطقه ای آورده بود که هیچ آبی نبود و  بچه گم شده بود. آن روز تا غروب به دنبال آن کودک می‌گشتند تا اینکه او را  درگودالی پیدا کردند که داخل آن، آب بود. عمق آن آب شاید به اندازه دو وجب بیشتر نبود، اما معلوم نبود که چطور زمین خورده و داخل آن آب افتاد و مرده بود.

معلوم است پدری که فرزند 6یا7 ساله‌اش را دست داده،  چه حالی دارد و چقدر به او سخت می‌گذرد. حاج‌شیخ آمد و حدیثی خواند که مضمونش این بود که اگر خدا بخواهد بلایی را نازل کند، چشم را کور و گوش را کر می‌کند و تو نمی‌فهمی که چطور اتفاق افتاد و تو در آزمایش هستی و… . با حدیثی او را آرام کرد. همینطور قبل از اینکه خبر را به مادر آن کودک بدهند، خود حاج شیخ جلوتر رفت و چند حدیث در همین زمینه برای او خواند و او نیز آرام شد. من تنها زن و شوهری را که  دیدم بچه خود را از دست داده بودند و خیلی راحت برخورد می‌کردند، همین دو نفر بودند. می‌بینید که با یک حدیث مناسب با واقعه، چگونه می‌‌توان با آن واقعه راحت برخورد کرد.

به خاطر همین برخوردها بود که شاگردان حاج‌شیخ معمولا با شاگردان بقیه اساتید متفاوت بودند. در حوزه مرسوم است شاگردان یک استاد، بیشتر از هر چیزی با استادشان رابطه علمی دارند و ارتباط آنها در این حد محدود می‌ماند؛ اما استاد صفایی اینگونه نبود. ایشان با تمام شاگردانش مأنوس بود و در ذره ذره زندگی آنها وارد می‌شد و زیر و بم زندگی افراد را می‌فهمید و برای حل مشکلاتشان به هر نحوی که ممکن بود، اقدام می‌کرد.

اگر مشکل در حدی بود که به دست خود فرد، قابل حل بود، سعی می‌کرد او را در مسیری قرار دهد تا بتواند مشکلش را حل کند؛ اگر حل مشکل از ناحیه همسر آن فرد ممکن بود،  زمینه‌هایی را  فراهم می‌کرد تا از آن طریق، مشکل حل شود.

اگر هم مشکل بیرونی بود و به عنوان مثال، مسأله مالی بود، بدون اینکه طرف بفهمد، آن را حل می‌کرد.

 آنقدر صمیمی بود که آدم احساس می‌کرد آقای صفایی از پدر به او نزدیکتر است. به درس فرزندان طلبه‌ها کار داشت. احوال همسر آنها را می‌پرسید. رابطه شاگردان با خانواده همسر، پدر و مادر همسر را پیگیری می‌کرد و سؤالاتی می‌پرسید که تو نمی‌فهمیدی برای چه می‌پرسد؛ در حالی که او نکته و مشکلی را در تو پیدا کرده بود و می‌خواست تا ریشه آن را پیدا و آن را حل کند.

اگر خاطره‌ای از استاد صفایی در زمینه رسیدگی به مشکلات شاگردان دارید، لطفا برای ما بیان کنید.

من موارد عجیبی از استاد صفایی در این زمینه دیدم و فکر می‌کنم که اینها عنایت خدای سبحان به ایشان بود. یک شب، نیمه‌های شب بود که با ماشین از منزل یکی از اقوام، در حال برگشتن بودیم. سر چهارراه بازار حاج شیخ علی آقا را دیدم که چادری را  که داخل آن یک لحاف و تشک بود، روی دوشش گذاشته بود و  قدم‌زنان از آنجا رد می‌شد.

ماشین را کنار او نگه داشتم و گفتم: «کجا می‌روید؟» گفت: « تو کجایی که من منتظر تو بودم؛» در حالی که ما اصلا با هم قراری نداشتیم. بدون تعارف گفت: «بیا صندوق عقب را باز کن». من هم باز کردم و او آن چادر را داخل آن گذاشت و سوار ماشین شد.

 گفت: «سید تو کرسی داری و به ما نمی‌گویی؟!» گفتم: «حاج آقا از کجا می‌دونی که من کرسی دارم» گفت: «می‌دونم دیگه» به اصطلاح «یه‌دستی» زده بود. من هم گفتم که دارم. گفت: «پس برویم کرسی تو را برداریم.»  رفتیم و کرسی را برداشتیم.  گفت: «چیزی هم داری برای اینکه زیر آن بگذاریم تا گرم شود؟» گفتم: «نمی‌دانم باید بگردم» گفت: «بگرد وگرنه مجبوری همین نصفه شب هر طور شده بروی پیدا بکنی، یا بخری!»

خلاصه گشتیم و بعد از یک ساعت پیدا کردیم. ساعت 1:30 نیمه‌شب شده بود. به استاد گفتم: «حالا کجا باید برویم؟» ما را برد آخر نیروگاه خانه طلبه‌ای که پس از مدتی که دچار بیماری شده بود، تازه از نظر روحی و روانی بهتر شده و همسری گرفته بود.

نمی‌دانم از کجا فهمیده بود که آن طلبه دنبال نفت می‌گشته است. غروب این را شنیده بود و احتمال داده بود که شب، او نفت نداشته باشد و این زن و شوهر جوان که تازه ازدواج کرده بودند، سردشان شود. خلاصه ما رفتیم و در زدیم. آن بنده خدا با چشمان خواب‌آلود بیرون آمد و  تا حاج شیخ را دید، خوشحال شد و گفت: «بفرمائید» که حاج شیخ گفت: «نه شنیده‌ایم که خانه‌ات سرد است.  برایت چیزی آورده‌ایم که امشب گرم بشوی و با خانمت صفا کنی.» وقتی کرسی را به داخل خانه او بردیم، خانه سرد بود. معلوم شد که آن روز نتوانسته نفت تهیه کند. حاج‌شیخ سریع کرسی را راه اندازی کرد و لحاف و تشک را هم به آنها داد و گفت :خوش باشید و خداحافظ.»

حاج شیخ علی آقا خودش را وقف حوزه کرده بود و عاشق این بود که طلبه تربیت کند و مردم را به حوزه دعوت کند. او همه کارها را در حوزه می‌دید و دنبال این بود که جوانهای مستعد و خوشفکر را به حوزه دعوت کند و برای آنها از وجودش مایه می‌گذاشت و از اعتبارش هزینه می‌کرد.

یک روز به من گفت: «شنیده‌ام مادر خانمت را اذیت می‌کنی!» گفتم: «نه چه کسی این حرف را گفته؟» واقعا هم کسی نگفته بود و او در احوال‌پرسی‌ها به این نتیجه رسیده بود که من با خانواده همسرم، کمی دچار مشکل شده‌ام. گفت: «محبت کن!» گفتم: «به کی؟» گفت: «به هر کس که با او ارتباط داری، زیاد محبت کن که از محبت خارها گل می‌شود.» گفتم: «حاج آقا من محبت می‌کنم.» گفت: «نه! محبت کن و متوجه شدم که دارد مرا هدایت می‌کند.» گفت: «تو محبت کن، مشکلاتت کمتر می‌شوند.» همین هم شد.

زمانی که می‌خواستم ملبس شوم، همراه با یکی از دوستان که او هم می‌خواست همین کار را انجام دهد، خدمت آقای صفایی رسیدیم، ببینیم نظر ایشان چیست. حاج شیخ به دوست ما گفت: «تو ملبس نشو لباس به دردت نمی‌خورد؛» ولی به من گفت: «تو حتما بپوش» من گفتم: «حاج آقا چطور به من گفتید بپوشم و به ایشان گفتی نپوش.» گفت: «چون ایشان لباس را نگه نمی‌دارد و  آن را در می‌آورد.»

دوست ما به حرف حاج شیخ گوش نکرد و گفت: «من علاقه دارم که بپوشم و هر دو لباس پوشیدیم.» اما دو سالی که گذشت، «دوزیست» شد؛ یعنی بعضی وقتها لباس می‌پوشید و بعضی وقتها  هم بدون لباس طلبگی آمد و شد می‌کرد. به او می‌گفتم: «چرا لباس طلبگی نمی‌پوشی؟!» می‌گفت: « انجام بعضی کارها با لباس برایم سخت است.  با لباس معمولی خیلی راحت با موتور و دوچرخه بیرون می‌روم و برمی‌گردم.»

گذشت تا اینکه که بعد از چند سال این  دوست ما در دانشگاه قبول شد و به طور کلی لباس طلبگی را کنار گذاشت. خود او یک روز به من گفت: «یادت می‌آید روزی که برای ملبس‌شدن خدمت آقای صفایی رفتیم،  به من گفت ملبس نشوم؟!» گفتم: «بله، حالا فهمیدی چرا گفت لباس نپوشی؟» گفت: «من الآن احساس می‌کنم لباس مزاحم من است؛ درحالی که ایشان آن موقع اینها را فهمیده بود.»

آقای صفایی بر اثر شناختی که در برخوردها داشت، به این مطلب رسیده بود. او  از برخوردها، آدمها و دردهایشان را شناسایی می‌کرد.

با توجه به رفت و آمدهای فراوان شاگردان و مرتبطین با استاد صفایی به منزل ایشان، از ایشان به عنوان میزبان چه درسهایی گرفته اید؟

درس مهمی که ایشان به ما داد، این بود که آنچه داریم برای مهمان در طبق اخلاص بگذاریم و خودمان را به سختی نیاندازیم.  این درس استاد، مرا به مهمانداری علاقمند کرده بود.

درِ خانه استاد، دائما باز بود؛ حتی اگر نیمه شب کسی جایی نداشت، به منزل ایشان می‌آمد. یک شب که من آنجا خوابیده بودم، نصف شب استاد برای سرزدن به بچه‌ها وارد اتاق شد، دید یک نفر خودش را جمع کرده و گوشه اتاق بدون پتو خوابیده است. استاد عبای خودش را روی او انداخت. آنقدر زیاد بودیم که پتو کم آمده بود.

شنیده بودم که ایشان به خانواده خود گفته بود که اگر من حقی بر گردن شما دارم، این است که این قابلمه کوچک را همیشه غذا درست کنید. جمعیت زیاد بود یا کم، این قابلمه غذا بود. اگر  تعداد دوستان خیلی بیشتر از غذا می شدند، فورا یک نفر را می‌فرستاد تا نان بگیرد و هرطور شده خودشان را سیر می‌کردند و غذا کم نمی‌آمد. خیلی راحت بود. آقای صفایی وقتش را تقسیم می کرد و به بهانه آوردن چیزی، سر سفره خانواده‌اش هم می‌نشست و هر دو سفره را درک می‌کرد.

ما هم از استاد  این را یاد گرفته بودیم و خانواده ما هم عادت کرده بود و دیگر اگر کسی سرزده مهمان می‌شد، لازم نبود، خودمان را به دردسر بیاندازیم. در مسیر خانه چیزی می‌گرفتم و با هر چه که داشتیم، خودمان را سیر می‌کردیم. خانواده ما معمولا شام را همان ظهر آماده می‌کردند که اگر مهمان آمد، استفاده کنیم و اگر هم نیامد که خودمان برای شام مصرف می‌کردیم.

یک سال برای تبلیغ به شمال رفته بودم. وقتی به دعوت اهالی منطقه، به خانه آنها می‌رفتیم، غذاهای متعددی تدارک می‌دیدند.  من گله می‌کردم و می‌گفتم یک غذا کافی است؛ اما آنها توجیح می‌کردند. به آنها می‌گفتم که یک غذا را زیادتر درست گنید و بگذارید وسط همه استفاده کنند و بالأخره توانستم به آنها بقبولانم  که میهمانی را ساده‌تر برگزار کنند.

سال اول که به آن منطقه می‌رفتم، شاید دو سه نفر بیشتر ما را میهمان نمی‌کردند. اما با این توصیه که مهمانی‌ها ساده‌تر برگزار شوند، کار به جایی رسید که سالهای بعد، ما حتی برای سحرهای سال بعد افراد هم نوبت می‌گذاشتیم. به خاطر این بود که آنها خیلی راحت شده بودند. اینها از اثرات درسهای استاد صفایی است که به ما دادند.

ادامه دارد…

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا