خانه » از نگاه دیگران » یاد استاد

یاد استاد

حجت الاسلام سید مسعود پورسیدآقایی، رییس مؤسسه آینده روشن قم، در دانشگاه و حوزه درس می‌دهد و در زمینه مهدویت صاحب‌نظر است. پورسید‌آقایی در سال 57 دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان بود. استاد صفایی را دعوت کرده بودند دانشگاه صحبت کند. بعد از سخنرانی شیخ یک شب در خوابگاه با او و برخی از دوستانش هم‌نشین می‌شود و با آن‎ها گپ می‌زند. طلبه‌شدن او و تعداد زیادی از دوستانش حاصل همان دعوت و هم‌نشینی است. پورسیدآقایی در این نوشتار که حاصل پیاده کردن حرف‌های اوست، به‎عنوان یک شاگرد از استادش علی‌ صفایی گفته است.


قبل از انقلاب در دوره دانشجویی چند کتاب از تألیفات ایشان به دست من رسید. «مسئولیت و سازندگی» کتاب بسیار پر جاذبه‌ای برایم بود. بعد از پیروزی انقلاب حدود زمستان 58، شبی برفی به دانشگاه دعوتش کردیم. خیلی صمیمی و مهربان بود، گویی سال‎ها بود که ما را می‌شناخت، آن زمان جوانی بود 28 ساله. صحبت‌هایش جذاب و عمیق بود، احساس می‌کردیم ایشان خیلی بزرگتر از چیزی است که از کتاب‌هایش به‌نظر می‌رسد. دانشجوها از سخنرانی‌اش خیلی استقبال کردند. بعد رفتیم خوابگاه، دانشجوها صف بسته بودند تا جواب سئوالات‎شان را از ایشان بپرسند.

سئوالات دینی، سیاسی، از مسائل مختلف فکری آن موقع؛ مثلا درگیری با مارکسیست‌ها خیلی مطرح بود، من پهلوی‎شان نشسته بودم، رفقا که تک تک می‌آمدند سئوال می‌کردند. حتی عده‌ای درباره ازدواج سئوال می‌پرسیدند. ایشان آن‎قدر خسته شده بود که گاهی روی تخت دراز می‌کشید. بچه‌ها هم یکی یکی می‌آمدند صحبت می‌کردند، صف طویلی برای سؤال و جواب از ایشان تشکیل شده بود که تا نماز صبح طول کشید.

حرف‌های پر محتوای ایشان، برداشت‌های عمیق ایشان از آیات و روایات، خیلی جالب بود. آدم احساس می‌کرد که نه تنها با ادبیات دانشگاه آشناست، بلکه یک سر و گردن از این ادبیات بالاتر است، یعنی با چنان زبان مناسبی جواب می‌داد و چنان احاطه‎ای به مباحث مختلف داشت که بسیار تعجب‌آور بود.

قدرت کلام و جذابیت رفتار ایشان خیلی‌ها را مجذوب‎شان کرد. خیلی خوش‌نام بود و دانشجوها از دانشگاه‌های مختلف با اتوبوس‌ به دیدارشان می‌آمدند. خیلی از اعضای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که با او برخورد می‌کردند و حرف‌ها و رفتار ایشان را با مسعود رجوی رهبر سازمان قیاس می‌کردند، نوشته‌های رجوی درباره جهان‌بینی و مبارزه در ذهن‌شان رنگ می‌باخت.

یادم هست که وقتی که شایعاتی بر علیه ایشان شروع شده بود، رفتیم خدمت مقام معظم رهبری با چند تا از دوستان که شاگرد مشترک بین مقام معظم رهبری با آقای صفایی بودند. اوایل ریاست‎جمهوری مقام معظم رهبری بود، یک نوشته‌ای روزنامه جمهوری اسلامی بر علیه ایشان نوشته بود و پنج شش نفر از شاگردان و دوستان آقای صفایی که مصطفی موسوی هم جزو آن‌ها بود رفتیم خدمت آقای خامنه‌ای در دفتر ریاست‎جمهوری، ایشان وقتی نوشته را دیدند خیلی تعجب کردند. نوشته بودند که ایشان از تفکر التقاطی مادی برخوردار است. رهبری خیلی تعجب کردند بعد فرمودند که از ایشان استفاده کنید، این حرف‌هایی هم که زده‌اند مثل یک موج است، به ایشان بفرمایید که در برابر این موج نمی‌خواهد سینه سپر کنند و بایستند، یک موجی است که می‌گذرد. گفتند من ایشان را می‌شناسم. ایشان مشهد خانه ما آمدند، من قبل از انقلاب قم منزل‎شان رفتم، من با ایشان برخورد داشتم، سلام ما را هم به ایشان برسانید.

خیلی از رفقای ما که بچه‌های دانشگاه صنعتی بودند با ایشان باب مراوده و دوستی باز کردند و بعدها می‌آمدند قم منزل ایشان؛ دوستی‌ای که تبدیل به یک دوستی پایداری شد و من و بسیاری از دوستان دانشگاه صنعتی طلبه شدیم. من وقتی به ایشان گفتم می‌خواهم طلبه شوم با صحبت‌هایش سعی می‌کرد اگر نگاه من نگاه سطحی‌ای است یا به خاطر شور انقلاب می‌خواهم طلبه بشوم، آن شور را با شعور همراه کند. اهداف را توضیح می‌داد، مشکلات و سختی‌های راه را می‌گفت، ولی در عین حال از شیرینی‌ها و الطافی که ممکن است عاید انسان بشود هم می‌گفت. سعی می‌کرد مزاج‌ها را واکسینه کند؛ نه که باغ سبزی نشان بدهد.

بعد از طلبه‌شدن‎مان حواسش بود و به ما سر می‌زد. یا ما به خانه‌اش می‌رفتیم. سفره‌اش همیشه پهن بود. برای درس‌ها ما را به کسانی ارجاع می‌داد که خودش تربیت کرده بود و با سؤال و جواب از ما و استادان‌مان بر درس‌ها نظارت می‌کرد. گاهی با شاگردها تندی می‌کرد که آن هم از باب محبتش بود، البته تندی‌هایش بعد از تبیین بود، وقتی کسی از حدود تجاوز می‌کرد.

اصرار داشت که دیگران و درس‌های‎شان را هم ببینیم. در بحث‌های علمی اگر کتاب‌های دیگران را مرور نمی‌کردیم، شرکت نمی‌کرد. تا ما دست پرباری نداشتیم، مطالعه‌ای نداشتیم، برخوردی نداشتیم، حاضر نبود بحثی شکل بگیرد. می‌گفت پای درس اساتید دیگر هم بنشینید. می‌گفت آقای مؤمن معاد را باور کرده از ایشان استفاده کنید. از آقای بهجت استفاده بکنید، هم از فقه و اصول‎شان، هم از حالت‎های ایشان بهره‌مند بشوید. ایشان نظرشان این بود که همه را بروید ببینید، آقای مصباح را ببینید. مبنایش این بود که نباید در خود ایشان بمانیم.

طلبه‌ها را کسانی می‌دانست که خودشان را وقف امام زمان کرده‌اند و او خودش را وقف آن‌ها کرده بود. حتی خانه‌دار شدن ما به‌واسطه او بود. روزی به من زنگ زدند که شما سهام‌دار فلان شرکتی و فلان روز جلسه است. رفتم. 40-30 طلبه دیگر هم بودند و همه سهام‌دار شرکت. قضیه از این قرار بود که کسی می‌خواسته دستگاهی از آلمان وارد کند و کار پرسودی راه بیندازد، اما پول نداشته و سراغ استاد صفایی آمده بود، استاد این در و آن ‌در زده بود پول جور کرده بود و ما طلبه‌ها را سهام‌دار شرکت کرده بود. شرکت به سودآوری رسیده بود قرض را پس داده بود و حالا برای سهام‌دارها سود خوبی مانده بود. من و خیلی طلبه‌ها از همان سهام‌ها زمینه خانه‌ خریدن‎مان فراهم شد. او حتی یک سهم هم برای خودش یا فرزندانش برنداشته بود. می‌گفت اگر یک سهم را به نام خودم یا خانواده‌ام کرده بودم، باخته بودم. بعدها دیدیم که یکی از ارادتمندانش را که می‌خواست برای پسرش موسی که تازه طلبه شده بود خانه بخرد، راضی کرده بود تا برای طلبه دیگری که سال‌ها مستأجری کشیده و عیال‌وارتر از موسی بود، خانه بخرد. می‌گفت موسی هنوز اول راه است باید سختی بکشد. این رفتارهایش انسان را مریدش می‌کرد، اما او از مریدبازی بیزار بود.

طلبه تربیت نمی‌کرد تا مدیحه‌سرای ایشان باشند. گاهی وقت‌ها افرادی را که احساس می‌کرد دارند مرید می‌شوند، به تعبیر ما نوک می‌زد و طرد می‌کرد. حتی گاهی باعث جدایی‌شان می‌شد می‌گفت رشدتان در همین جدایی هست، یک‌بار اوایل آشنایی‌مان به ایشان گفتم آقا دیگر ول‎تان نمی‌کنم، تازه شناختم‌تان، دیگر شما را ول نمی‌کنم. نگاهی کرد گفت ما را باش کلی صحبت کردیم که آقا موحد بشود، مثل این‌که ما خودمان تازه بتش شدیم، تو که هنوز بت‎پرستی!

0 0 رأی
امتیازدهی به مقاله
اشتراک
ایمیل برای
0 نظرات
بازخوردهای درون متنی
مشاهده همه دیدگاه‌ها
سبد خرید
0
نظری دارید؟ لطفاً آن را ثبت کنید.x
اسکرول به بالا