بقیع

تنها نشسته بود، به زانوی خسته اش آهی کشید از دل از هم گسسته اش اشکش زگوشه های دو چشمش چکید تا؛ افتاد یاد مادر پهلو شکسته اش   یک کوچه و مادر و طفلی …

بقیع ادامه مطلب »