تبليغاتX
صفایی چه باصفا بود


صفایی چه باصفا بود










دومین همایش بررسی شخصیت و اندیشه های علی صفایی حایری(عین- صاد) برگزار می گردد.دومین همایش بررسی شخصیت استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد
 

در راستای ارائه ی اندیشه های نو و معرفی روشنفکران دینی،مرکز مطالعات فرهنگی شهر تهران و معاونت فرهنگی نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها برگزار می کنند.

 محور های همایش:

 * مبانی تعلیم و تربیت دینی

* اهداف تعلیم و تربیت دینی

* روش های تعلیم و تربیت دینی

* جلوه های اندیشه در رفتار تربیت دینی

* نیاز های امروز تعلیم و تربیت و اندیشه های استاد

* کاربرد اندیشه ی تربیتی استاد در نظام آموزشی

 تقویم همایش:

 مهلت ارسال چکیده:۳۰/۱۰/۸۶

مهلت ارسال اصل مقاله:۱۵/۱۲/۸۶

تاریخ برگزاری: شانزدهم اردیبهشت ماه ۱۶/۲/۸۷

 مکان: دانشگاه تهران،کتابخانه مرکزی،تالار علامه امینی،ساعت  ۱۶الی ۲۰ 

 دبیرخانه ی همایش:

 تهران،خیابان شهید استاد مطهری،ابتدای سهروردی شمالی،کوچه تهمتن،شماره 14، مرکز مطالعات فرهنگی شهر تهران، کد پستی 1577634318

تلفن:3و1-8874355

سایت:  http://www.tehran1400.ir/

 قم:خیابان طالقانی،قبل از سه راه بازار،کوچه 87،کوچه13،پلاک 19

مؤسسه تحقیقاتی- فرهنگی لیلة القدر

تلفن:7707235-0251

سایت : www.alisafaee.ir

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


كوه‏هاى بلندى كه سر در ميان ابرها كشيده‏اند، قله‏هاشان فراسوى ديد ماست و از اوج آن‏ها، جز به تخمين، نمى‏توان سخنى گفت. ارائه سيمايى از انديشه بلند مرحوم صفايى و ترسيم دقيق آن، كارى است كه راقم اين سطور از عهده خود بيرون مى‏بيند. وعى، ضبط و دقت سه ويژگى است كه حامل و ناقل اين تفكر بدان نياز دارد تا با وعى، مجموعه حرف‏ها را در كنار يكديگر ببيند و با دقت، گرفتار مشابهت‏ها نشده و تفاوت‏ها را لحاظ كند و با ضبط، آنچه را كه دريافته از دست ندهد. من اگرچه هيچيك از اين سه را در خود نمى‏يابم اما حق سال‏ها مصاحبت و استفاده و همچنين احساس نياز نسل عاصى امروز به اين تفكر كه همچنان در غربت مانده، مرا وادار به گفتگو مى‏كند.

 بدون ترديد مهمترين نكته در انديشه استاد، تلقى خاص او از دين و جايگاه آن بود. او آدمى را در مجموعه‏اى از روابط مى‏ديد كه با خود و ديگران و هستى دارد ربطهايى كه با يكديگر نيز مربوطند و ارتباطات مضاعف را شكل مى‏دهند و انسان را در مجموعه‏اى در هم تنيده از روابط، تنها مى‏گذارند تازه اين‏ها ارتباطات قطعى و حتمى است؛ ارتباطات نامحتمل با عوالم ديگر، چنان بر پيچيدگى مى‏افزايند كه گام برداشتن جز به نور وحى ممكن نخواهد بود. گفتم نمى‏توان گام برداشت شايد بگويى كه پس چگونه گام برداشته و برمى‏دارند. سخن در اين است كه حركت عاقلانه و درنظر گرفتن همه نتايج و آثار، جز با اشاره خداى مهربانى كه بر همه اين روابط محيط است، ممكن نيست و نمى‏توان با كورسوى عقل و فكر و غريزه در تاريكى اين جنگل پر رمز و راز، سفرى بى‏خطر و پرغنيمت را توقع كرد.

 در اين نگاه، وحى و اشارات الهى يك ضرورت است ضرورتى بالاتر و پيشتر از هر حركت، حتى نفس كشيدن. وحى و دين راهى در كنار ساير راه‏هاى عقلايى، نيست تا سخن از مقايسه و برترى آن بگوييم دين تنها راه ممكن است. دين است كه مى‏تواند به من بياموزد كه چگونه زندگى كنم و چگونه بميرم تا بيشترين بهره و بارورى را در اين عالم و عوالم ديگرى كه در انتظار من هستند، ببرم. تنها تكيه‏گاه عالم اوست كه چشم دوختن به ديگران، دل بستن به سراب است و تكيه كردن بر موج آب.

 در اين تلقى، نياز به وحى در هر گام و هر اقدام، لمس مى‏شود. اينكه چگونه برخيزم و بنشينم و بينديشم، چه بگويم، چه بخورم و چطور به بستر بروم و اينكه چگونه با افراد و اقوام مواجه شوم، همه را بايد از او پرسيد. بحث دين حداقل و دين حداكثر معنايى ندارد چرا كه همه چيز را بايد از او آموخت. آرى آنجا كه او، ما را به خود حواله داد و امر و نهى نكرد مى‏توانيم به خود بسندگى قائل شويم و به سير عقلى و عقلايى روى بياوريم و در اين محدوده با رعايت اهداف مقاصد دين و با بهره‏گيرى از مبانى دينى و با توجه به شرايط، به تقنين و تشريع اقدام كنيم.

 درك ضرورت دين در اين گستره، به اين نتيجه مى‏انجامد كه دين خدا را عريان نبينيم تا كلاهى را از فلسفه يونان، تن‏پوشى از عرفان هند و كفشى از اخلاق ارسطويى به او ببخشيم و يا او را كنار فلسفه و علم بنشانيم. دين آمده است تا كوتاهى همه اين‏ها را جبران كند و بر اين‏ها ببخشد و به بارورى برساند.

 راهگشايى دين اسلام اختصاص به دوره رسول خدا ندارد و هرچه تا روز قيامت محتاج آنيم در بيان معصومين آمده است. خدا و رسول و امام به همه اين‏ها احاطه دارند گرچه بر فراز منبر مدينه باشد يا در محراب كوفه و ياخلوت منزلى، تمامى نيازهاى ما را مى‏بينند و سخن مى‏گويند. بيانشان بر اين همه ناظر است. درست است كه در صدر اول، شبهه‏ها و سؤال‏ها در دوره ساده‏اى مطرح اند ولى جواب‏هاى قرآن و روايات به گونه‏اى است كه نه فقط براى آن دوره جوابگو و روشنى بخش‏اند بلكه به دوره مسلح شدن شبهات و سؤالات به فلسفه در سده‏هاى بعد و همچنين عصر ما كه هنگامه نظام‏هاى فكرى و ايدئولوژى‏هاست، نظر دارد.

 اين سير فكرى منجر به تأمل استاد در بحث نظام‏ها و ارائه نظريات بديع در اين خصوص شد. از ديد او دين نه تنها در برگيرنده معارف و عقائد و اخلاق و احكام هست بلكه براى هر يك از عرصه‏هاى حيات، نظامى هماهنگ عرضه مى‏كند. اين نظام‏ها هستند كه ارتباطات احكام و جايگاه آن‏ها را نشان مى‏دهند. اسلام نه فقط واجد دستورات اقتطادى و تربيتى و سياسى و.... هست بلكه نظام‏هاى اقتصادى و تربيتى و سياسى و.... را ارائه مى‏كند. امر و نهى‏ها در اين سازمان‏هاى فكرى و هماهنگ، مفهوم‏تر مى‏شوند و جايگاه خود را مى‏يابند و ارتباطاتشان مشخص مى‏شود.

 نظام‏هاى اسلامى به ترتيب منطقى عبارتند از:

 نظام فكرى، عرفانى، اخلاقى، تربيتى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى، حقوقى، جزايى و قضايى. اين نظام‏ها همه عرصه‏هاى حيات را پوشش مى‏دهند و راه را روشن مى‏كنند، او در هيچ يك از اين عرصه‏ها دين را محتاج ديگران و محتاج ديگران و وامدار اين و آن نمى‏دانست. در نظام فكرى، شروع تفكر دينى، از مباحثى، چون بحث وجود و يا بحث امكان شناخت و اثبات عالم خارج نيست. دين، از حضوريات، آغاز مى‏كند و از دو جهنم دره سفسطه و ايده آليسم بركنار مى‏ماند. در اين شروع، دين كليدهايى تازه براى تفكر عرضه مى‏كند. تفكر در قدر و اندازه‏هاى انسان، تفكر در استعدادهاى او و....

 تمامى معارف اساسى در خصوص توحيد و معاد و رسالت و امامت بر همين پايه استوار مى‏شوند و به اثبات مى‏رسند. اين فلسفه، محدود به اهل معقول نيست كه با آدم‏هاى طبيعى و امى نيز شروع مى‏كند و به مقصد مى‏رسد.

 اين تفكر از تجريد و انتزاع بدور است و با احساس و شور آدمى، و با عمل و رفتار او رابطه‏اى نزديكتر دارد و اين فلسفه براحتى زمينه ساز عرفان و اخلاق و فقه است. درك عمق نيازها و عظمت استعدادها و وسعت راه، التهاب و بى‏قرارى را نتيجه مى‏دهد و اشتياق به رفتن را به ارمغان مى‏آورد. با آشنايى باجمال و جلال حق و شناخت زيبايى، محبت و رفاقت او، عشق به خدا شعله مى‏كشد و با درك زيبايى و ضرورت معاد، اشتياق به مرگ جوانه مى‏زند. وقتى عشق به خدا و اشتياق به آخرت در دلى روييد عمل و حركت، ميوه طبيعى اين رويش خواهند بود و فقه كه ادب حضور در نزد معشوق را مى‏آموزد و ابزارهاى كشت آخرت را به دست مى‏دهد، ديگر سنگينى نداشته و احكام فقهى شيرين و گوارا خواهند بود.

 در نگاه استاد، عرفان و سير و سلوك اسلامى نيز وضعيتى تازه مى‏يابد. از يكسو تفاوت‏هاى آن با تصوف‏هاى خانقاهى و خراباتى مورد تأكيد قرار مى‏گيرد. تفاوت‏هايى كه در مبانى و اهداف سلوك عارفانه و صوفيانه وجود دارد و به اختلاف شيوه‏ها و روش‏ها مى‏انجامد.سلوك با سكوت و تأمل آغاز مى‏شود. اين درنگ و تأمل براى بيرون آمدن از جريان حركت غريزى و براى زمينه سازى انتخاب آگاهانه انسان است. اين نقطه شروع سير و نطفه حدوث تولدى تازه است. تأمل در خود و مسيرى كه تحت حاكميت نفس و شيطان و خلق و دنيا طى مى‏كنيم زمينه ساز سنجش ميان اهداف و راه‏ها و انتخاب است. با انتخاب هدف و راه، تلاش براى هجرت از وضع موجود به وضع مطلوب و درگيرى و جهاد براى رفع موانع آغاز مى‏شود، و اين تازه اول راه عشق است.

 با قوت گرفتن عشق و اشتياق سالك، ابتلاء او سنگين‏تر مى‏شود. ريزش الطاف خفيه حق، همراه افزايش ايمان فزونى مى‏گيرد تا آدمى را متوجه كند

 كه دنيا معبر است نه مقصد تا دل نبندد و با شهود شعف و عجز خويش، به توكل و توسل به او محتاج شود و با او پيوندى نزديكتر برقرار كند.

 بارش بلاء به تناسب عطش ايمان شدت مى‏يابد تا شهود عجز و اضطرار، تداوم يابد و چاره‏اى جز تسليم و تفويض و جز اعتصام مدام باقى نماند.

 اينجاست كه به صراط مى‏رسيم، به راهى كه او عهده دار آن است و با پاى او، به همراه او، به سوى او مى‏توان رفت.

 در اين سلوك هدف، تسلط و تسخير و شهود نيست. و روش‏ها از ذوق و ابتكار برنمى‏خيزند. هدف، رشد هماهنگ استعدادهاى انسان و حركت به سوى اوست. راه اين سير را او خود مى‏آموزد. سلوك دينى بر اين پندار استوار شده كه هستى با سلوك آدمى همساز گشته و او مى‏تواند با آغاز سير، از حادثه‏ها و صحنه‏ها درس بگيرد و از بلاها مركب سلوك بسازد.

 مركب اصلى سلوك بلاست نه عبادت و عمل سالك. عابد و عامل منتظر نتيجه كار خودند و متوقع و مغرور به عمل خويش. ولى سالك مبتلى جز شكستگى و انكسار و جز توكل و افتقار، چيزى ندارد.

 اين خط فكرى در تبيين نظام اخلاقى اسلام جلوه‏اى تازه دارد. استاد، در انسان‏شناسى، ديدگاهى ويژه و برداشتى ممتاز از قرآن داشت. او عمده‏ترين امتياز انسان از ساير جيوانات را نحوه تركيب او مى‏دانست. تركيب خاصى از غرائز و فكر و سنجش كه براى انسان، آزادى و خودآگاهى و.... را به ارمغان آورده است. اين تركيب خاص و تقويم احسن اين امكان را به وجود مى‏آورد كه آدمى با آنكه در ابتداى تولد در پايين‏ترين سطح توانايى است -اسفل السافلين- گوى سبقت از ساير حيوانات بربايد و سر از افلاك بيرون  كشد. اين تحليل از انسان و توانايى‏هاى او در نظام اخلاقى، نتيجه‏اى مهم را به دنبال مى‏آورد و آن بحث لطيف تبديل است.

 تركيب انسان به او اين امكان را مى‏دهد كه با تغيير در شناخت و احساس و رفتار، خلق و خوى‏هاى خود را تبديل كند و بدى هايش به خوبى بدل شود. بخل با مشاهده بازار وسيع آخرت و توجه به نيازهاى پس از مرگ با سخاوت و ريختن و پركشيدن جاى خود را عوض مى‏كند و ترس با ورع، زود رنجى با انقطاع و.... جابجا مى‏شوند.

 اين تلقى از انسان ظرافت‏ها و لطافت‏هاى بسيارى را در نظام تربيتى اسلام نمودار مى‏كند. اگرچه در ترتيب منطقى، نظام تربيتى، اولين نظام نيست و پايه‏ها و مبادى آن از نظام فكرى، عرفانى و اخلاقى تغذيه مى‏كند اما در تحقق خارجى، تربيت مقدم بر همه نظام‏هاى ديگر است. دين با رسول و كار تربيتى او آغاز مى‏شود و رسول خدا با اِعمال روش‏هاى تربيت اسلامى، فلسفه و عرفان و اخلاق و فقه اسلامى را در فكر و احساس و اطفه و خصلت‏ها و خوى‏ها و رفتارهاى مؤمنين پى ريزى كرده و پرورش مى‏دهد. رسول خدا با جريانى كه ايجاد مى‏كند، تحول در اعتقادات و اهداف به وجود مى‏آورد و بر اين اساس، شكل و شيوه و روش تازه‏اى در تمامى عرصه‏هاى عمل فردى و اجتماعى به دست مى‏آيد. اين به معناى ايجاد نظام‏هاى مختلف فردى و اجتماعى (از فكرى و عرفانى و اخلاقى تا سياسى و اقتصادى و حقوقى) است و چه بسيار فاصله است ميان طرح و ارائه تجريدى نظام‏هاى فردى و اجتماعى تا ايجاد و تحقق بخشيدن به آن‏ها.

 رسول خدا، خود به سراغ افراد مى‏رود و با زمينه‏سازى‏ها و پاكسازى‏ها به طرح سؤال و راه انداختن فكر مى‏پردازد. اما تفكر در چه؟ او خصوصا بر حضوريات و تأملات و مشاهدات باطنى افراد تكيه مى‏كند و مايه‏ها و مواد تفكر را از اين حوزه اخذ مى‏كند و با نحوه برخورد و شيوه پرسش و پاسخ، نه تنها ذهن‏ها را متوجه سؤالات اصلى و اساسى مى‏كند بلكه روش تفكر را نيز مى‏آموزد. با بينات رسول، آدمى از تاريكى‏ها بيرون مى‏آيد با خود و هستى و نقش خويش در آن آشنا مى‏شود، راه را مى‏بيند و راهزن‏ها را مى‏شناسد.

 در اين روشنى و وضوح است كه مردم مى‏توانند بسنجند و پس از سنجش و تعقل انتخاب كنند يا با رسول همراه شوند و يا از يافته‏هايشان چشم بپوشند و بمانند و بسوزند.

 آن‏ها كه به رسول مى‏پيوندند در كنار او به كتاب و موازين مى‏رسند. يعنى هم دستورات و احكام را مى‏آموزند و هم جايگاه هر حكم را مى‏شناسند. هدف از همه اين جريان، اين است كه مردم بر پايه قسط و براى تحقق قسط به پا خيزند.

 استاد صفايى در اين آيه " لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان " بر چند نكته تأكيد مى‏كرد: اول اينكه مطلوب، به پاخاستن خود مردم است، همه زمينه سازى‏ها و حرف‏ها براى اين است كه اينان به خواست خود برخيزند نه اينكه با تبليغ و تحميل و تحميق به پا داشته شوند. هدف، تحقق قسط نيست بلكه قيام به قسط است، اگر قسط بدون اين قيام محقق شود چيزى به دست نيامده است و اگر قيام به قسط شده ولى هنوز قسط تحقق نيافته چيزى از كف نرفته و تمامى مقصود حاصل گشته است. آن چه در همه نظام‏هاى فردى و اجتماعى اسلام مطلوب اصلى است تحقق اين قيام است. برخاستن از سر عادت‏ها و غريزه و شهوت‏ها و پرداختن به قسط.

 اما قسط چيست؟ قسط نه به معناى عدالت اجتماعى است و نه مساوى با عدل، كه قسط در برابر جور است و عدل در برابر ظلم. قسط ظريف‏تر از عدل است كه اگر سهم و حق كسى را ولو با رضايت او به غير ذى حق بدهى، جور ورزيدى گرچه ظالم نيستى. قسط، رعايت اين حقوق است. حق پدر و مادر، حق معلم، حق حاكم، حق رعيت، حق گوش و چشم و و و.... و همه آن‏چه در رساله حقوق آمده است.

 قسط در هر حوزه، بر پايه حقوق تطبيق مى‏شود. در ارتباط با خود اشياء و با خود و با ديگران هر كدام به گونه‏اى و شكلى. اما همه جا وجود حقوق پيش فرض اين تطبيق است.

 استاد در برابر آن‏ها كه جامعه دينى و حكومت دينى را بى معنى دانسته و سخن از جامعه دينداران و حكومت متدينين مى‏راندند، سلسله بحث‏هاى عميقى را در سخنرانى‏هاى محرم مطرح كرد و از سير تفكر دينى تا جامعه دينى و از جامعه دينى تا حكومت دينى سخن گفت و نشان داد كه تفكر دينى حتى در حد اعتقاد به توحيد، مى‏تواند جامعه‏اى با ويژگى‏ها و روابط خاص خود ايجاد كند و اين جامعه، مى‏تواند حكومتى با جلوه خاص و منبعث از آن اعتقاد را در همه روابط داخلى و خارجى نتيجه دهد. دين در ابتدايى‏ترين اشكالش در جامعه و نهادهاى آن و روابط حاكم بر آن‏ها، نقشى اساسى داشته و در عالى‏ترين اشكال آن همه ابعاد وجودى انسان را پوشش داده و براى همه جنبه‏هاى فكرى و روحى و اجتماعى و.... طرح جامع ارائه داده و مهره‏هاى كارآمد ساخته و عميق‏ترين اثر را گذاشته است.

 در آغاز اين نكته آمد كه ارائه سيمايى جامع از انديشه سترگ استاد صفايى از عهده من بيرون و از حوصله اين بحث خارج است. اما اگر بخواهم از مهم‏ترين ويژگى‏ها و توانايى‏هاى او گفتگو كنم بايد به برخورد شيرين و عميق و خاضعانه او با قرآن و سنت و برداشت‏هاى لطيف و كاملا مستند او اشاره‏اى ولو گذرا داشته باشم. او در اين برخورد، به تعبير خود، به كودكى مى‏ماند كه گوهرى را در ميان خاك گم كرده است. چنان با دقت در كلمه كلمه آيه و روايت و حتى حالات و شرايط نقل شده تأمل مى‏كرد و از هر زوايه، گوهرى بيرون مى‏كشيد كه حيرت آور و شوق‏انگيز بود. به انتقادها به دقت گوش مى‏داد تا كه گوهر به كف آمده‏اش در زير محك، عيار خود را نشان دهد. مى‏خواند و مى‏گريست، مى‏خواند و پر مى‏كشيد، وه، كه چه عاشقانه و مشتاقانه مى‏خواند.

 او با اعتقاد به استمناد ترتيب سوره‏ها و آيه‏هاى قرآن به امر رسول خدا، سخت در اين تنظيم حكيمانه مى‏انديشيد ودر تفسير و برداشتن پرده از چهره زيباى وحى، به ترتيب كلمه‏ها و تركيب‏ها و به شروع و ختم آيه، به ترتيب و نظم آيه‏ها و روال آغاز و پايان سوره و پيام كلى سوره مى‏پرداخت و دامن دامن، گوهر به ارمغان مى‏آورد و سخاوتمندانه مى‏بخشيد. كم نبودند و نيستند كسانى كه اين گوهرها را به نام خود كرده و مى‏فروختند و اعتبار و وجاهتى به كف مى‏آوردند و او با وقوف و توجه به اين‏ها نيز مى‏بخشيد كه شايد بدينگونه ديگران بهره‏مند شوند كه آخر، او اين بهره‏ها را از خود نمى‏دانست و به خود منتسب نمى‏كرد و خود را مالك نمى‏ديد.

 مرحوم استاد صفايى با چنين اعتقاد و از چنين پايگاهى به مباحث " هرمنوتيك" و شبهاتيكه امروزه در برابر تفسير متون قرار دارد، مى‏پرداخت. قدمت متون وحى، مشكل تفاوت ميان افق مفسر و افق متن را به دنبال نمى‏آورد، چرا كه آيات و روايات با توجه به احاطه شارع بر دوره‏ها صادر شده‏اند و همه فراز و نشيب‏ها و اختلافات و اتفاق‏ها مورد توجه بوده‏اند. در استناد به كلام الهى جز به ظهور تكيه نمى‏كرد و به ذوق‏هاى بى استناد اعتنايى نداشت. تفسيرهاى عرفانى، فلسفى، علمى و.... از قرآن را بر نمى‏تافت مگر آنكه در برداشت، به ظهورى متكى بودند، چرا كه بر اين اعتقاد بود كه قرآن و روايات هر آنچه را كه ما نياز داشته‏ايم، در جاى خود گفته‏اند و به خاطر استعجال ما نمى‏توان با تحميل، بيانى را رنگ فلسفى يا عرفانى يا.... داد و اين بيان رنگين را به خدا و كلام او منتسب كرد. اين كلام را از او مكرر مى‏شنيديد كه هرچه در كلام غير او درنگ مى‏كنى و تيز مى‏نگرى، ضعف‏ها و ناهماهنگى‏هاى بيشترى مى‏بينى و هرچه در وحى، به تأمل مى‏نشينى و مى‏پرسى و گوش مى‏كنى، به اعماق ناشناخته‏اى سير مى‏كنى و شيرينى‏هاى تازه‏اى را مى‏چشى.

 زندگى علمى و عملى استاد فقيد، قابل تفكيك نيست. اگر مدتى با او مى‏زيستى، مى‏ديدى كه زندگيش همه ورد و زمزمه‏اى واحد بود و اين زمزمه را در درسش، در جنگ و صلحش و حتى در خنده هايش مى‏يافتى. اگر چه در ميان ما بود ولى با ما نبود. سخت مشتاق مرگ و رفتن بود. از مرگ چنان با اشتياق مى‏گفت، كه زندانى از زمان آزادى خود مى‏گويد. زندگيش مضمون آخرين سخنرانى محرمش بود. در آخرين محرم از احياء امر گفتگو مى‏كرد و از اين روايت كه: رحم الله من احيا امرنا. "امر"چه در معناى دستور و چه به معناى حكومت، مى‏تواند در اين روايت مراد باشد. زنده كردن دستورات و محقق كردن حكومت آن‏ها، هردو مطلوب است. اما احياء امر چگونه رخ مى‏دهد. او به زيبايى و با تكيه بر اين روايات اين باب توضيح مى‏داد كه احياء امر چه مقدماتى را مى‏طلبد. چه زمينه هايى در محيى بايد فراهم شود و چگونه مى‏توان از تعليم‏ها، از ملاقات‏ها، از گفتگوها و نشست و برخاست‏ها، مقدمه‏اى براى زنده كردن حكم و حكومت الهى ساخت و به همه اين‏ها جهت داد. زندگى صفايى، خود مصداق بارزى براى يكسو شدن همه كارها براى چنين احيايى بود. اگر به تدريس مى‏نشست و يا به تفريح مى‏رفت، اين جهت‏گيرى و جهت دهى را دركلامش و رفتارش حس مى‏كرديم.

 تنوع غريبى در معاشرين او بود از كاسب تا فيلمساز، از نويسنده و شاعر تا قصاب و پسر فرارى همسايه، هر يك به تناسب نيازهايشان بر سر سفره اخلاق او مى‏نشستند و از محبت و حوصله و كلام نافذش بهره برمى‏گرفتند.

 اين تنوع را در روز تشيع او مشاهده مى‏كردى و آن محبت‏ها و احسان‏ها را در چشم‏هاى به جوش آمده و طاقت‏هاى طاق شده مى‏ديدى. نرمى و محبت او شاخه‏هايش را بسيار كرده و احسان و انفاق‏هايش، سنبله‏هاى پربارى از دوستان و همراهان را به او بخشيده بود.

سخاوت او متفاوت بود در حالى كه خود و خانواده‏اش به اقل مايحتاج اكتفاء مى‏كردند، دست بخشنده‏اش از حركت نمى‏ايستاد. تا آخرين روزها دائما به استقراض و رفع حوائج ديگران مشغول بود و خود را نه فقط در حد امكانات حاضر بلكه به اندازه اعتبار و امكان استقراض، مسئول مى‏دانست.

 سخاوت علمى او زيبايى ديگرى داشت. اگر به نكته‏اى دست مى‏يافت و لطيفه‏اى از كلام معصومين به ذهنش مى‏رسيد لحظه‏اى در انتقال آن به ديگران درنگ نمى‏كرد. يافته‏هاى علمى او به نام بسيارى سند خورد و براى بسيارى اعتبار آفريد ولى او به اينها بى اعتنا بود و به انتقال معارف اهل بيت ولو به اين شكل راضى.

 چنان بى تكلف بود كه در كنارش هيچ بار و فشارى را به خود نمى‏ديدى. به راحتى، نه، با خوشحالى انتقاد را مى‏شنيد. گاه چنان سريع مى‏پذيرفت و حرف يا رفتار خود را تغيير مى‏داد كه حيرت آور بود. بحث با او پرفايده بود؛ خوب مى‏شنيد، دقيق نقد مى‏كرد، با ديد جامع و با توجه تام به مبانى دينى و با فكرى خلاق، طرح‏ها و حرف‏هاى تازه و بديع، عرضه مى‏كرد و با اين همه آماده پذيرش انتقاد نيز بود.

 به دوستان و معاشرين به ميزان سعيشان در حاجات مؤمنين و پاى‏بنديشان به دين، ارزش مى‏داد و اعتنا مى‏كرد. گاه در جمع، به كسى ميدان مى‏داد و حرمت مى‏نهاد، كه ديگران به او وقعى نمى‏نهادند. اگر پرس و جو مى‏كردى به همين ملاك و ميزان، مى‏رسيدى. عناوين و اعتبارات و امكانات افراد در اين ميان به حساب نمى‏آمد.

 در برخوردها مراقب بود تا در دل دوستان، چنان بزرگ نشود كه مانعى در برابر استقلال شخصيت و تفكر آنان باشد. بسيارى از شوخى‏ها و بى‏اعتنايى‏ها و جدايى‏ها و حتى برخوردها و درگيرى‏هاى او در اين جهت بود و اين را تنها كسانى كه از نزديك با مشى و روش او آشنا بودند درمى‏يافتند و جهت و هدف اين برخوردها را كه گاه عجيب مى‏نمود، مى‏فهميدند.

 بگذار كلام را با اين آيه تمام كنم؛ كه‏ مثل الذين ينفقون اموالهم ابتغاء مرضات الله و تثبيتا من انفسهم كمثل جنة بربوة اصابها وابل فاتت  اكلها ضعفين فان لم يصبها وابل فطل و الله بما تعملون بصير؛ مثل آنان كه در جستجوى رضايت خدا و براى تثبيت خويش، اموالشان را انفاق مى‏كنند، چون بهشتى بر فراز كوهسار است. باران تندى باريده، پس دو برابر بار داده‏اند پس اگر باران تند بر آن‏ها نبارد، شبنمى كافى است و خدا بدانچه مى‏كنيد، بيناست.

 اشتياق به دوست و جستجوى رضاى او و ثبات و آرامش را در حالات و رفتارش مى‏ديديم بواقع بهشتى بود بر فراز كوهسار، بدون بارش و ريزش امكانات نيز، لطافت روحى و نزديكى و انسش با خدا، او را توان بارورى مى‏داد. خدايش رحمت كناد كه با دستى خالى و به دور از هر گونه همراهى آغاز كرد و تهمت دشمنان و جفاى بزرگان و نامردى دوستان و ناتوانى ياران، او را از راه باز نداشت، و رفت، در حالى كه مسؤوليت خود را به پايان رسانده بود، حرف‏ها را گفته و حاملان آن را ساخته بود. بر او افسوسى نيست، افسوس بر ما كه در عصرى و در برابر نسلى كه به امثال او سخت محتاج‏اند به هزار و يك بهانه و عذر، از او بهره نبرديم و تا بود قدر او را نشناختيم و پس از رفتن نيز از او تقديرى نكرديم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


وارثان عاشورا اثر استادعلی صفایی حائری عین.صاد از کتاب " وارثان عاشورا "

......... بسم اللّه الرحمن الرحيم

 السلام عليك يا ابا عبد الله و على الارواح التي حلت بفنائك

 فاسئل الله الذى اكرم مقامك و اكرمني بك ان يجعلنى معكم فى الدنيا و الآخرة و ان يجعل لى قدم صدق معكم في الدنيا و الآخرة.

 تقاضى علي و فاطمة الى رسول الله فى الخدمة، فقضى على فاطمة بخدمة ما دون الباب و قضى على علي ما خلفه فقالت فاطمة عليها سلام الله : فلا يعلم ما داخلني من السرور الا الله باكفائى رسول‏اللّه صل‏اللّه تحمل رقاب الرجال .

و روى ان النبى قال لها اى شى‏ء خير للمراة قالت ان لاترى رجلا و لا يراها رجل.

امروز ناموس خدا و حرم رسول خدا را از ميان خار و خاشاك بيابان مى‏گرفتند و سيلى مى‏زدند و تازيانه مى‏زدند و به اسارت مى‏بردند و خمار و ستر از سر و روى آن‏ها بر مى‏داشتند. اما فاطمه‏عليهاالسلام مى‏گويد: هيچكس جز خدا نمى‏داند كه چه سرورى در دل من نشست از اين‏كه رسول خداصلى الله وعليه وآله تحمل گردن‏هاى كشيده را از من كفايت نمود. آن‏ها سرمى‏كشيدند و حتى پيشنهاد خريد اسيران را مى‏دادند و يا آن‏ها كه سر مى‏كشيدند تا كنجكاوى و يا شهواتشان را آرام كنند. فاطمةعليهاالسلام مى‏گويد: بهترين چيز براى زن اين است كه مردى او را نبيند و او مردى را نبيند.

 در روابط زن و مرد مسأله اين نيست كه شهر مردان و زنان و يا ديوار براى مرغ‏ها و خروس‏ها و يا پاكت‏هاى سياه براى مرغ‏هاى عريان فراهم كنيم. مسأله اين است كه رابطه‏ى آدم‏ها با يكديگر با چه حدودى همراه باشد و با چه هدف و معيارى برنامه‏ريزى شود.

 احساس من اين است كه با تفكيك زن و مرد در اصل سؤال، ديوار كشيدن ميان انسان را آغاز كرده‏ايم، در حالى كه اين هر دو انسان هستند و با تفاوت در تقدير، تساوى در تركيب و نسبت‏ها را دارند و اساس سعى را دارند. نسبت باز دهى با سرمايه و نسبت اين هر دو با نيت را.

 در حالى كه فاطمه‏عليهاالسلام اين بيان را دارد، مى‏بينيم كه چگونه به ميدان مى‏آيد و چگونه على‏عليه‏السلام را از دست مردان بيرون مى‏كشد و تا شمشير، غلاف شمشير و ضربه‏ى بازو را شدت نمى‏دهند، على را رها نمى‏كند. سيلى مى‏خورد و رها نمى‏كند و در همين امروز هم اين زينب است كه بار رسالت را به دوش گرفته و به اسارت رفته است.

 بازتر بگويم، در واقع زن با زن و مرد با مرد و زن با مرد مى‏تواند مقايسه بشود و تفاوت‏ها و اختلاف‏هاى آن‏ها مى‏تواند تحليل بشود. هيچ‏گاه دو نفر زن، از ظاهر و خطوط انگشتان گرفته تا احساس و تفكر و انديشه در يك سطح نيستند. همين طور دو نفر مرد با يكديگر برابر نيستند. ما اين دو مورد از واقعيت را چگونه تحليل مى‏كنيم؟ آيا اختلاف‏ها را دليل امتياز و ارزش مى‏دانيم؟ و اگر مى‏دانيم بر احساس چه حكمت يا چه ظلمى آن‏را توجيه مى‏نماييم و پاسخ مى‏دهيم؟

 هر تحليلى كه براى اختلاف زن با زن و مرد با مرد در نظر مى‏گيريم همان تحليل در مورد زن و مرد هم كاربرد دارد. پس اين ما هستيم كه با سؤال‏هاى معنا دار به دنبال شهر مردان و شهر زنان راه مى‏افتيم و طرح‏هاى درمانى را و طرح‏هاى اتوبوسرانى را و طرح‏هاى تفكيك در مدارس و دانشگاه‏ها و يا در حرم و كارگاه‏ها را زير سؤال مى‏بريم.

 در حالى كه مردها با مردها برابر نيستند و در بسيارى از موارد از يكديگر تفكيك مى‏شوند و زن‏ها با زن‏ها برابر نيستند و در مراحل گوناگون طرح طبيعى تفكيك را دارند.

 اما در مورد زن‏ها كه با مردها برابر نيستند، از اول سؤال‏ها و جواب‏ها جبهه مى‏گيرند و رنگ و آب بر مى‏دارند، كه اگر زن‏ها و مردها برابر هستند پس بايد آميزش و اختلاط داشته باشند. پس بايد زن‏ها هم حكومت كنند. پس بايد كه چه‏ها و چه‏ها كنند و از افراط و تجاوز پس از تفريط و كوتاهى ستم ببينند.

 مناسب‏تر است كه واقعيت تفاوت و ارزش نعمت‏ها و امتياز تفاوت‏ها را تحليل كنيم. در اين مرحله داده‏ها و بازدهى‏ها ملاك نيستند. نسبت اين دو با يكديگر ملاك ارزش و پاداش و مجازات است. نعمت‏ها مسئوليت زاست و مسؤليت‏ها بر اساس دارايى‏ها و توانايى‏هاست.

 اين يك مسأله، مسأله‏ى دوم حدود و تكاليف زن و مرد و مرد و مرد و زن و زن است. اين تكاليف مى‏تواند استبدادى و يا عرفى و يا طبيعى و يا بر اساس قدر و اندازه‏ها باشد كه قدر، حد را سازد و حدود، حقوق را مشخص مى‏نماياند. اگر ملاك اين قدر و حد و حق الهى بود، ديگر تعارضى با جريان‏هاى طبيعى و مزاحمتى براى عادت‏ها و عرف‏هاى ديگر نخواهد بود. همان‏طور كه اساسى براى رأى و سليقه‏هاى مستبدانه نيست.

 مسأله‏ى سوم در مورد جريان تاريخى زن و تجاوزهاى گوناگون ملت‏هاى گوناگون است كه هر كدام از منظر و با حساب و كتابى و يا بدون حساب و آزاد به اين مسأله پرداخته‏اند و هركدام به منافع و مقاصد خود روى آورده‏اند.

 فاطمه‏عليهاالسلام در حوزه‏ى حدود و عرف‏ها و عادت‏ها مى‏گويد كه من تحمل نگاه‏هاى دريده وگردن‏هاى كشيده و كنجكاوى‏هاى معنا دار را ندارم و جز خدا نمى‏داند كه چقدر از قضاوت رسول خدا در مورد تقسيم كار من و على خوشحالم كه مرا در خانه و على را در بيرون عهده‏دار قرار داد.

 آيا مى‏توان بر فاطمه‏عليهاالسلام خرده گرفت كه چرا از نگاه‏هاى كنجكاو و گردن‏هاى كشيده گريزانى؟ و آيا مى‏توان بر مردها فشار آورد كه كنجكاو نباشند و دست از طلب بدارند؟ يا بايد در چنين شرايطى به ضرورت‏ها روى آورد و به مقدار ضرورت رفت و آمد داشت، حتى اگر با سر برهنه به اسارت ببرند و يا عزت خدا را با تازيانه و غلاف شمشير بشكنند و صورتش را كبود نمايند...

 در هر حال اين نگاه فاطمه‏عليهاالسلام و وحى است كه از خلقت و تفاوت‏ها و تبعيض‏ها به نسبت‏ها و به سعى، ارزش مى‏دهند و از تكاليف و حدود، اقدار و اندازه‏ها، وحى و حكم خدا را مى‏پذيرند و از تاريخ ظلم و ستم، بدون توجه به شكل‏ها و روش‏هاى گوناگون آن بر تمامى آن مى‏شورند و هيچ ظلمى را بر نمى‏تابند.

 تو امشب به اين نكته روى بياور كه چگونه فرزندان فاطمه‏عليهاالسلام آواره‏ى بيابان هستند و از دست و ساعد خويش براى خود ستر و پوشش مى‏سازند و از نگاه‏هاى كنجكاو برده‏داران به عمه‏ى خود زينب پناه مى‏برند و با اين همه ظلم يك لحظه از ولى فاصله نمى‏گيرند و از او دست بر نمى‏دارند، كه يافته‏اند حاكمى جز حسين‏عليه‏السلام با اين معيارها و ملاك‏ها نيست كه؛ ما الامام الا الحاكم بالكتاب القائم بالقسط الدائن بدين الحق الحابس نفسه على ذات الله.

 

 عوامل احياء؛ حبس و وقف

 به مسأله‏ى حبس بر مى‏گردم. ادامه‏ى معرفت و ذكر و زيارت و تجمع به اين يكسره شدن و آزاد گشتن و محصور ماندن مى‏انجامد.

 مگر نه اين‏كه ما در دنيا و به خاطر سگ‏ها و شغال‏ها گرو رفته‏ايم و خود را باخته‏ايم و هيچ هم بدست نياورده‏ايم؟! حالا اگر در راه خدا و به خاطر ولى و در راه انتظار حكومت آن‏ها، گرفتار شديم. آيا اين همه صحبت دارد كه منت بگذاريم كه در انتظار شما به سؤال و گدايى افتاده‏ايم و به خاطر شما از همه جا رانده شده‏ايم؟

 خداى رحمت كند آن شيعه پاك باخته را كه در برابر قاضى ابن ابى ليلا كه شهادتش را به جرم جعفرى بودن رد كرده بود و اشك‏هاى جارى را بر گونه‏اش ديده بود و از او پرسيده بود، با تمامى خجلتش توضيح مى‏داد، كه تو مرا به كسى منسوب مى‏كنى كه شايد مرا نپذيرد. و خدا بر ما ببخشايد كه منت مى‏گذاريم و رخصت مى‏دهيم كه اولياء خدا در جوار ما باشند و در حريم ما دمى بگذرانند.

 راستى اين از آن داستان‏هايى است كه على‏عليه‏السلام را مى‏خنداند كه چگونه بر صاحبان نعمت خويش منت مى‏گذاريم و سر، فراز مى‏داريم. در برابر همين سرفرازى است كه حضرت با كنيه صدا مى‏زند كه؛ يا ابا عبدالحميد ! أترى من حبس نفسه على الله ألا يجعل الله له مخرجاً...؛ آيا گمان مى‏كنى آن‏كه خود را فقط در راه خدا و براى خدا نگه‏داشت و تنها براى او بود، خدا براى او راهى در بن‏بست نمى‏گذارد و به او راه نمى‏دهد؟ اين سوره‏ى طلاق است كه در آيه‏هاى 2 و 3 مى‏فرمايد؛ من يتق الله يجعل له مخرجاً و يرزقه من حيث لا يحتسب و من يتوكل على الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شى قدراً.

 اطاعت خدا راهى در بن بست‏هاست. هركس خدا را اطاعت كند، خدا برايش گشايش مى‏گذارد و از جايى كه گمان نمى‏كند به او رزق مى‏دهد و روزى مى‏رساند. هركس بر خدا تكيه كند و بر او واگذارد، خداوند او را كفايت مى‏كند. به راستى خدا به خواست و كار خود راه مى‏يابد و مى‏رسد. خداوند براى هر چيزى اندازه‏اى گذاشته و اين قدر و اندازه حد و مرزها را مى‏سازد و حق و باطل را مشخص مى‏كند كه حقوق بر اساس حدود و حدود بر اساس قدرها و اندازها استوار است.

 در اين آيات با تاكيد و توضيح، اين نكته را مى‏فهماند كه بن‏بست‏ها و گرفتارى‏ها از بى‏توجهى به اطاعت و حقوق و حدود و اندازه‏ها برخاسته و گرنه با حبس بر طاعت و حبس بر او كه تنها تكيه گاه است، بن بست باقى نمى‏ماند و ضعف و ذلتى فراگير نمى‏شود كه با اطاعت، رزق مستمر، آن‏هم از جايى كه حساب نمى‏كنى فراهم مى‏شود و سرّ اين غافلگيرى در رزق در همين نكته است كه با توكل سازگارتر است. اگر من از پدر و دست‏هايم و يا آنجايى كه حسابش را مى‏كنم بهره‏اى بگيرم، ناچار در گرفتارى به آن بت و آن وسيله روى مى‏آورم و وابسته مى‏شوم. آن‏جا كه بدون پيش بينى بهره مى‏گيرم، حضور حق را بهتر احساس مى‏نمايم و از بت‏ها راحت‏تر فاصله مى‏گيرم.

 ما كه يك عمر خود را محبوس و زنجيرى ديگران كرده‏ايم و يك عمر در بن بست مانده‏ايم و به دور و تكرار اسير شده‏ايم، نمى‏ناليم. اما همين كه براى ولايت و امر اولياء خدا قدمى بر مى‏داريم، فرياد مى‏زنيم كه انتظار امر شما ما را به گدايى كشانده و اين است كه با كرامت جواب مى‏شنويم ؛ امكان ندارد كسى به اطاعت روى بياورد و خود را حبس بر امر خدا بنمايد و فقط براى او گام بردارد و خدا او را رها سازد و بن بست او را نشكافد و راه گشايشى برايش نگذارد.

 من يتق الله يجعل له مخرجا؛ اطاعت با گشايش و بن‏بست همراه است .

اگر ما با معرفت و ذكر و لقاء و زيارت و تجمع و ارتباطها به اين مرحله رسيديم كه تمامى عمر و تمامى قدرت و ثروت و نعمت‏ها را براى احياى امر و زنده ساختن حكم و حكومت اهل‏بيت بگذاريم، امكان ندارد كه در بن بست اسير شويم و در ذلت بنشينيم، كه اين راه‏ها همراه ماست؛

 - عمل به تكليف،

 - موضع‏گيرى مناسب در هر موقعيت،

 - ظرفيت و تحمل،

 - ظرافت و ريزه كارى‏ها،

 - دستيابى به امكانات حساب نشده و پيش بينى نشده،

 - امداد فرشته‏ها،

 - امداد مؤمنين،

 اين‏ها و جز اين‏ها مخرج و گشايشى است كه بن‏بست‏ها را بر مى‏دارد و به راه مى‏رساند.

 گاهى مى‏خواهيم كه به نتيجه برسيم و مى‏كوشيم و با هجوم موانع مى‏مانيم و يا با عصيان و ادبار و چشم پوشى‏ها تنها مى‏شويم و گاهى مى‏خواهيم كه زمينه‏ى انتخاب و امكان خوب شدن را فراهم نماييم و اسير نتيجه و اقبال و ادبار نمى‏شويم. در اين مرحله حتى اگر يك نفر همراه نيابيم و تنها و تنها بمانيم، ولى حجت‏ها را روشن كرده باشيم و بينات را به دست‏ها داده باشيم، كار خود را كرده‏ايم كه ان عليك الا البلاغ.

شايد اين نگاه خيلى سنگين و اين توجه خيلى سخت باشد. ولى جز همين مطلوب نيست كه دو راه مشخص شود و آدمى امكان انتخاب بيابد و به شكر و كفر راه بيابد، كه؛ انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا و هديناه النجدين.

من يتق الله يجعل له مخرجا، همين نكته را تأييد مى‏كند كه انتظار نتيجه را نداشته باشى. مأموريت خود را انجام بده، و امر خدا را اطاعت كن. منتظر اطاعت و همراهى آن‏ها نباش، كه؛ لست عليهم بوكيل، و لست عليهم بمصيطر.

اين نكته آدمى را از شرك وصال نتايج و سرور حاصل از دستيابى، خلاص مى‏كند و اخلاص در عمل را حتى بدون نتيجه و بدون پذيرش فراهم مى‏سازد چون در واقع نتيجه‏ى عمل تو و اقدام تو همين بصيرت و آگاهى آن‏هاست، ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حىّ عن بينة، تا با روشنى به هلاك و يا حيات دست بيابند، بيش از اين توقع داشتن رنج آور و بن‏بست آفرين است كه از حوزه‏ى امر حق و اطاعت او بيرون است.

 - موقعيت‏هاى خوب و مناسب چه بسا در اختيار ما نباشد و چه بسا با وجود فرصت‏ها و موقعيت‏ها محروم و بى بهره بمانيم. پس آن‏چه كه ما را از بن‏بست موقعيت‏هاى مطلوب و دست نيافتنى بيرون مى‏آورد، موضع‏گيرى مناسب در هر موقعيت است. چه در موقعيت فقر يا غنا و تنهايى يا جمعيت و اقبال يا ادبار و سلامت يا مرض و انس يا وحشت، خلاصه در هر موقعيت، مهم طرز برخورد و موضع‏گيرى توست. مى‏توان در فقر به ذلت و خود فروشى و دين فروشى رسيد و مى‏توان از فقر درس حركت و انگيزه‏ى اقدام بدست آورد. مى‏توان از ترس و وحشت به انقياد و اطاعت و يا شناخت نقطه‏هاى ضعف دشمن و جبران نقطه ضعف‏هاى خويش رسيد. مى‏توان از ترس، امن را بدست آورد. همان‏طور كه مى‏توان از گرسنگى طعام را بيرون آورد، كه؛ اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف،

 همين نكته را مى‏رساند، چون اطعمهم جوعهم و آمن خوفهم، نيامده است.

 كسانى كه در انتظار فرصت‏ها و به دنبال شكار فرصت‏ها هستند، چه بسا به ذلت و يأس راه بيابد. اما كسانى كه به موضع‏گيرى مناسب فكر مى‏كند هميشه سرشار و بهره‏مند هستند چون ناتمام و ابتر آن‏هايى هستند كه موضع‏گيرى مناسب را نياموخته‏اند، هر چند كه موقعيت‏هاى مطلوب را يافته باشند.

 - توقع پذيرش، توقع نتيجه، توقع اقبال و اقدام، تحمل تو را مى‏ربايد و گنجايش و ظرفيت تو را مى‏گيرد و اين ناتوانى بن بست سنگين و يأس آورى است. آدم‏هاى بى ظرفيت، حتى از امكانات موجود محروم مى شوند و راه دستيابى به موقعيت مطلوب را فراموش مى‏نمايند. پس آنچه كه باعث فراغت و رفعت ذكر و سبك شدن وِزر و وسعت صدر مى‏شود، مى‏تواند باعث بهره مندى و استقامت و تحمل بيشتر باشد و مى‏تواند با تحمل چند ساعت رنج و چند روز فقر تو را به پيروزى و راهيابى به منطقه‏ى امن و وسعت مطلوب برساند. گاهى آدمى به خاطر چند ساعت گرسنگى از هدف دست شسته و يا به خاطر يك ذلت در برخورد از عزت هميشه فاصله گرفته است. آدمى تا در بحران است و از داخل نگاه مى‏كند، خيال مى‏كند كه راهى نيست و امكانى نيست. ولى آنجا كه پس از نجات و يا از بالا به مسأله نگاه مى‏كند، مى‏بيند با دو ساعت تحمل، دو روز گرسنگى، به فرصت‏هاى مطلوب راه مى‏يافت و رنج و محروميت به پايان مى‏رسيد.

 - آدمى با شتاب، با توقع زياد، با تحمل ناچيز، ظرفيتش و در نتيجه ظرافتش را از دست مى‏دهد و چه بسا از راه‏هاى موجود غافل مى‏شود و در بن بست مى‏ماند. آن‏جا كه گنجشك طمعكار و يا زنبور كنجكاو از سوراخ پنجره داخل مى‏شود و سپس راه را گم مى‏كند، اگر با شور بسيار، شعور تكرار نكردن باشد، راه را مى‏يابد و مى‏تواند بن بست‏ها را بشكند.

 بگذار اگر چه شب ماتم حسين‏عليه‏السلام است اين ظرافت‏ها را بازگو كنيم كه شايد راهى بيابيم و كارى بكنيم.

 مادر من كه رحمت خدا بر او باد چهل ساله مرد و يك چهارم بيشتر از همين عمر كوتاهش با مريضى سنگين و دست‏هاى ناتوان و بدون احساس سپرى شد، تا آن‏جا كه بايد غذايش را در دهانش مى‏گذاشتيم و لباسش را بر او مى‏پوشانديم و اين همه ناتوانى از كسى و براى كسى بود كه هفتاد كيلو بار را به راحتى بر مى‏داشت و ما را كه شيطان هم بوديم مثل جوجه‏اى مى‏فشرد...

 در اواخر عمر پيش من آمده بود و با خواهرم كه در عقد بود، همه در يك منزل كوچك زندگى مى‏گذارنديم. شب‏ها كه به خانه مى‏آمدم، همه در اطاق مادر بوديم و پس از انجام كارهاى مادر به اطاق خودم مى‏رفتم.

 گاهى مى‏ديدم چراغ اطاق من روشن است مى‏فهميدم كه مشكلى پيش آمده و درگيرى رخ داده است. به طور طبيعى همسرم پيش مى‏آمد و من اگر حتى مدت كمى تنها مى‏شدم، ديگر نمى‏توانستم از پيش‏بينى و بدبينى مادرم فرارى داشته باشم. پس همسرم را با كتاب‏هايم به اطاق خود مى‏فرستادم و خودم به اطاق مادر مى‏رفتم و هنوز نيامده سيل دشنام و نقل و حكايت بود كه مى‏باريد...

 من مى‏شنيدم و با خنده مى‏گفتم بيا تا كارى بكنيم و كسى را كه مى‏خواهى برايم بياورى و مى‏گفتم: مادر! از دختر خودت چقدر جواب مناسب مى‏بينى كه از دختر مردم انتظار دارى؟ هر چه مى‏خواهى به عهده‏ى من و آن چه كه مى‏گويى براى من.

 بر فرض خواسته كه با خواهرم كارها را با هم شروع كنند اشتباه كرده، غلط كرده؛ همه‏ى كارها را خودم انجام مى‏دهم...

 غذايش را برايش مى‏ساختم و در دهانش مى‏گذاشتم و با قلقلك و خنده فحش‏هايش را مى‏شستم و به خواب و خوابگاهش مى‏رساندم.

 وقتى كه به اطاق خودم مى‏آمدم، با محبت و گرمى با همسرم روبرو مى‏شدم و غذا و كار بچه‏ها را دنبال مى‏كردم، گويا هيچ اتفاقى نيفتاده است.

 همسرم مى‏خواست ببيند چه خبر شده و مادرم چه‏ها گفته و چه‏ها كرده، وقتى در حالت من چيزى نمى‏ديد. مى‏پرسيد، آيا مادر چيزى نگفته و من به بيراهه مى‏زدم كه، از فلان لباس و فلان وعده و فلان كار و عاقبت همسرم زبان باز مى‏كرد و حكايت را مى‏گفت، كه من به خواهر چه گفتم و مادر چگونه شوريد كه مى‏خواهى حكومت كنى و دستور بدهى و رگبار ناسزا و فحش‏هاى بى شمار.

 وقتى حرف‏هايش را مى‏زد، مى‏گفتم چه لزومى داشت كه تو پيشنهاد بدهى. مى‏توانى خودت كارى را انجام بده، نمى‏توانى بگذار، هر چه باشد از اين درگيرى‏ها بهتر است. مى‏بينى كه او با اين همه مريضى و ناتوانى دم فرو بسته و تو اين‏گونه با حساسيت آن‏ها بازى كرده‏اى.

 از اين حكايت با درازى سخن گفتم تا مشخص شود كه بن‏بست‏هاى ما به خاطر بى‏توجهى به ريزه كارى‏ها و ظرافت‏هاست. اگر من از تعدد اطاق‏ها سؤال نمى‏كردم و اگر به اطاق خودم پا مى‏گذاشتم، حرف‏هاى مادرم بى جواب مى‏ماند، و اگر پس از آن همه وقت و آن همه زمزمه با اخم و تخم به اطاق خودم مى‏آمدم و به همسرم ناسزا مى‏گفتم و يا توقع سركوب و دست بوسى داشتم با استقامت و برخورد او روبرو مى‏شدم. همين ريزه كارى‏ها است كه مادر را آرام و همسرم را فارغ مى‏ساخت و صبح با سلام و عليك و محبت و بوسه‏اى دل مادر و سركشى خواهر را مهار مى‏ساخت.

 قصه‏ى دوم در رابطه با جمعى از دوستان بود كه مى‏خواستند به قله‏ى كركس نطنز صعود كنند. آن‏ها وسايل غذا آورده بودند و مى‏خواستند در ضمن رفت و آمد گفت وگوهايى داشته باشيم. در اين ميان دوستى بود كه با شوخى و خرابكارى مى‏خواست از رفت و آمد به قله جلوگير باشد. در برابر خرابكارى او آن دوستان آشفتند و تهديد كردند كه اگر راست مى‏گويى بالاى كوه بيا تا ببينى چه مى‏شود و راه افتادند و با خشونت از من پرسيدند كه چه مى‏كنم؟...

 من از كنار نهرى مى‏آمدم و زمين خورده بودم و شلوارم گل آلود بود، با خنده گفتم ؛ تنبانم را مى‏شويم و آن‏ها همه خنديدند كه در چه وضعى افتاده‏ام .

 با نرمى آن‏ها و در فرصتى كه براى خشك شدن  لباس‏هايم لازم بود پرسيدم كه تو با اين تهديد و خشونت مى‏خواستى خودت را راحت كنى و يا آن دوست را ادب نمايى؟

 جواب اين بود كه بايد ادب مى‏شد! گفتم: پس تحمل مى‏كردى و به بالاى كوه مى‏آوردى و آن‏جا كار خودت را انجام مى‏دادى و خرابكارى‏هايش را پاسخ مى‏دادى.

 آن‏ها در بند افتاده بودند چون از ضعف و ناتوانى برخورد كرده بودند و با پذيرش ضعف خود به محبت و عذر خواهى رسيدند و مشكل فيصله يافت. در حالى كه اگر من موضع مى‏گرفتم  و بر يك طرف مى‏شوريدم، خامى بود و اگر در هنگام تهديد و هجوم و قهر آن‏ها بى‏اعتنايى مى‏كردم، بريده بودم. با توجه به مشكل گل آلودگى و فرصت پيش آمده و با توجه به ضعف تهديد كه از بى‏ظرفيتى آن‏ها بود، نه از روى قدرت و به خاطر تأديب آن دوست زمينه‏ى انس و برخورد مناسب فراهم گرديد.

 بن بست‏ها از شتاب‏ها و بى ظرفيتى مايه مى‏گيرد. توجه به ريزه‏كارى‏ها و ظرافت برخوردها بن بست‏ها را به گشايش مى‏رساند.

 - گاهى در راه مى‏مانيم، چون امكان را براى تمامى راه كافى نمى‏دانيم. چند ليتر بنزين داريم كه براى مقصد كافى نيست، پس در جا مى‏سوزيم و رنج مى‏بريم در حالى كه اگر برويم شايد به امكانى برسيم و به منبعى دست بيابيم كه از اين‏جا ماندن و در جا سوختن، بدست نيايد. اين‏گونه به گشايش و فتوحات نزديكتر است.

 اگر كار تو با هدف و هماهنگ با نظام هستى باشد همين هماهنگى با حق و نظام تو را از بن بست مى‏رهاند و از ملك و ملكوت و ملك براى تو امداد فراهم مى‏سازد. همان‏طور كه كار ناهماهنگ با هدف و با نظام و با زمانمندى هستى، هر چند كه معارضى نداشته باشد، خود به خود مى‏شكند. همان‏طور كه سرماى روسيه و باران‏هاى مزاحم و طوفان‏هاى شن، گردن‏كش‏ها را ذليل ساخت.

 - خداوند در برابر تظاهر زن‏هاى رسول‏صلى الله وعليه وآله با قدرت طلبان مدينه و پشتيبانى آن‏ها از اين‏ها و دادن اطلاعات به آن‏ها و كار شكنى‏هاى مستمر مى‏فرمايد؛ ان تتوبا الى الله فقد صغت قلوبكما و ان تظاهرا عليه فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المؤمنين و الملائكة بعد ذلك ظهير؛ اگر به سوى خدا باز گرديد، اين ضرورى است. چون دل‏هاى شما از دست رفته و اگر شما بر او بشوريد و دشمنان او را پشتيبانى كنيد، پس خدا سرپرست اوست و صالح و صادق از مؤمنين دوستدار او هستند و پس از اين‏ها فرشته‏ها پشتيبان هستند و در هر حال با آن‏ها كه روى آورده‏اند و در جهت هستند، مى‏توان با پشت كرده‏ها و روى بر تافته‏ها، مبارزه كرد و در اين مبارزه خدا و همراهان و فرشته‏ها كمك كار هستند و همين همراهى بن بست‏ها را مى‏شكند و راه‏ها را باز مى‏كند.

 آن‏ها كه با تحليل‏هاى برخاسته از نظم نوين جهانى و بر مدار قطب قدرت غرب، همه چيز را در بن بست مى‏گذارند تا راه غرب را باز كنند، هنوز نمى‏دانند كه امروز روز جزميت در حوزه‏ى علوم طبيعى به سر آمده، تا چه رسد جزميت در حوزه‏ى علوم انسانى و سياسى. امروز بايد احتمال‏ها را در نظر گرفت. و حتى نامحتمل‏ها را به حساب آورد.

 امروز همراه تركيب‏هاى تازه و تازه‏تر در محورهاى قدرت، و امروز با جمع و تفريق‏هاى مستمر در روابط كشورها و ملت‏ها و دولت‏ها و امروز با جابه جايى مداوم منافع در ميان قدرت‏هاى صنعتى، و امروز با تأثير گفت‏وگو و محاوره و تبليغات بر ذهنيت‏هاى ملى و جهانى، نمى‏توان به پيش بينى و پيشامدهاى محتوم دل بسته و تحليل داد، كه بايد براى هر پيش آمد برنامه‏اى داشت كه رسول‏صلى الله وعليه وآله مى‏فرمود: من نمى‏دانم براى من و شما چه پيش مى‏آيد ولى مى‏دانم در هر پيش آمد چه بايد بكنم؛ ما أدرى ما يفعل بى و لا بكم ان أتبع الا ما يوحى الي.

آن‏ها كه در كنار اين متغيرهاى مستمر و پيشامدهاى غير معلوم، اصول مشخص دارند مردد نمى‏مانند و حتى پيش‏بينى نمى‏شوند، كه هدف و نظام و هماهنگى‏ها و همراهان هم ضربه مى‏زنند و هم پشتيبانى مى‏كند و از بن بست مى‏رهاند.

 

کتاب وارثان عاشورا اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از اینجا دانلود نمائید.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


از زلال ولایت (چهل حدیث از امام حسین علیه السلام)اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد

ازکتاب"از زلال ولایت" (چهل حدیث از امام حسین علیه السلام)

......عن الحسين(عليه السلام) قال:

اللّهم أنت ثقتى فى كلّ كرب و رجائى فى كلّ شدّة و أنت فى كل أمر نزل بى ثقة و عُدّة، كم من همّ يضعف عنه الفوأد و تَقِلُّ فيه الحيلة و يخذل فيه الصّديق و يشمت فيه العدوّ، أَنزلته بك و شكوته اليك رغبة منّى إليك عمّن سواك، ففرّجته و كشفته، فأنت ولىّ كلّ نعمة و صاحب كلّ حسنة و منتهى كلّ رغبة.

امام حسين (عليه السلام) فرمود:

خدايا ! تو تكيه گاه من هستى در هر گرفتارى و اميد من هستى در هر سختى. تو در هر كارى كه بر من فرود مى آيد، تكيه گاه و وسيله هستى. چقدر غصه ها كه قلب در آن ضعيف و حيله در آن سست مى شود و دوست رها مى كند و دشمن شماتت مى نمايد. من آن را پيش تو نشاندم و با تو شكوى كردم و از غير تو به تو روى آوردم، پس تو آن راباز كردى و شكافتى. تو سرپرست هر نعمت و امكانى، با نهايت هرخواسته و آرزويى.

 

اين زمزمه ى صبحگاهى امام حسين است كه در پناه او همه ى رنج ها را باز كرده و تمامى گره ها را گشوده است. در حضور او و در پيشگاه او آنچه بر امام حسين فرود آيد، سبك و ناچيز است. هون على ما نزل بى انه بعين اللّه.

مصيبت امام حسين مثل كوه است. ذو وجوه است. چهره ها وابعادى دارد.

يك طرف دل حسين است و اشتياق انس و عشق و محبّت و بلاء و عنايت; و يك طرف، جهانى است كه حجّت را، كه پايه را، كه سرپرست را، از دست داده و دنيايى است كه در تاريكى نشسته.

يك طرف اسلام است و غربت آن و شكستن حدود آن; و يك طرف مسلمين هستند و انحراف از ولايت و محروميت از سرپرستى كه بى او به اشرافيت و پادشاهى و دنيا پرستى و جنگ و ذلّت و پراكندگى، راه مى يابند. يك طرف هم محروميتى است كه من برده ام و ظلمى است كه بر من رفته، همانطور كه بر كويرهاى تشنه و خاك هاى عقيم و آب هاى راكد و دشت هاى فارغ، رفته است.

مصيبت حسين مثل كوه است و ابعادى دارد، بايد از هر طرف نگاه كرد و به تمامى ابعاد نظر داشت. نگاه عارفانه با نگاه قاطعانه، با نگاه عاطفه و تولّى، با نگاه نفرت و تبرّى، با نگاه ذكر و هدايت، با نگاه تعلّم و تأسّى، با نگاه استقامت و صلابت، تعارضى ندارد.

پس از جنگ بدر قريش پيمان بستند تا گريه نكنند تا آرام نگيرند و سست نشوند. تا آنكه بتوانند در جنگ ديگر، با انگيزه و خشم انتقام بگيرند، چون حركتى كه از عقده و غضب الهام بگيرد، با اشك، پاك مى شود، ولى حركتى كه از معرفت  و محبّت الهام مى گيرد، در زلال اشك و در صافى هق هق، خالص تر مى گردد.

ما گرفتار مكر شيطان مى شويم كه مصيبت حسين گريه ندارد. حسين چيزى از دست نداد و همين بود كه بر افروخته مى گرديد. در اينجا مصيبت را با خود نمى سنجيم كه دفاع كنيم و يا تحمل نماييم، اگر ظلم است پس دفاع كنيم و اگر سود است پس خودمان در راه هدف ها تحمل كنيم و بخاطر محروميت از مبلمان و برق لباس هاى خود و بچه هامان، به هدف پشت ندهيم تا چه رسد به محروميت از نان  و آب و امنيّت و حيات و آزادى.

ماگاهى گريه مى كنيم ولى با گريه عقده ى دل باز مى كنيم و نه بر رنج هاى حسين كه بر رنج هاى مشابه و غير مشابه خودمان اشك مى ريزيم. ما از دردهاى خودمان و از سيلى و اهانتى كه چشيده ايم بر حسين اشك مى ريزيم و بخاطر سنگينى ظلمى كه تحمل كرده ايم بر حسين ناله سر مى دهيم و همين است كه با اين داغ ها، گرمتر گريه سر مى دهيم و بيشتر هق هق مى كنيم و همين است كه باز گرفتار مكر شيطان و نفس خود و تجربه ى خويش هستيم.

و گاهى از معرفت و درك ظلم و ستمى كه با قتل حسين بر ما رفته مى سوزيم. و گاهى هم در عاطفه ى خود آنها را مهمان مى كنيم و ضيافت مى دهيم. اينها اشك هايى است كه بر زمين نمى ريزد و بر بال فرشته ها مى نشيند و تا حضور حق مى رسد. و نه گريه و بكاء كه حتى تباكى و شباهت سازى آن هم ارزش دارد. حتى اگر به اندازه ى بال مگسى باشد. كه اين معرفت و محبّت و اين سيّال و جارى آگاهى و عشق، كارسازى ها دارد و سازندگى ها مى آورد.

راستى كه ادب مصيبت دارى را بايد آموخت و از اشك بهره برد و با اشك رفعت گرفت و به همراهى شهيدان رفت و در بزم انس حق نشست.

بدون اين آموزش، از درد خود مى سوزى و از عاطفه ى تحريك شده، سبك مى شوى و آرام مى گيرى; ولى با آموزش، تو به وسعتى در معرفت و عاطفه مى رسى كه ضربه ها را گويا تو خورده اى و اهانت ها را گويا تو ديده اى و بچه هاى شيرين تو بودند كه حلقومشان تا گوش دريده شد.

با وسعت در معرفت و عاطفه و با اين گسترش در حضور و شهود، كربلايى مى شوى و همچون حسين باصلابت مى ايستى و همچون ابر گريه مى كنى و همچون سبزه مى رويى و بارور مى شوى و با كاروان شهيدان به رفعت مى رسى و با جمع  اسيران به آزادى راه مى يابى و از جام حسين مى نوشى و مست مست مى شوى.

راستى كه حسين، گل گل عشق است. حسين آتش عشق است. حسين ساقى، حسين جام، حسين هستى، حسين مى، حسين شور و شعور است، زندگى است، لطف است، خبير است، دقيق است.

حسين اندازه مى شناسد، براى همه حساب باز مى كند براى خدا، براى دين خدا، براى عالِم، براى جاهل، براى دشمن، براى دوست، براى اهل بيت، براى اصحاب، جلوتر  بيا ! براى استخوان هاى نرم شيرخوارش و براى دل مادرش حساب كرده است، مگر او را پنهانى در پشت خيمه ها دفن نكرد؟ مگر براى پاهاى كوچك بچه ها، تيغ هاى بيابان را نشكست و خارهاى اطراف خيمه ها را نكند؟!

مگر براى اينكه عريان نماند و چشم زينب بر تن چاك چاك و عريان او ننشيند، لباس كهنه به تن نكرد؟ مگر براى نگهدارى كاروان اسارت، دل زينبِ دل سوخته را، دريا نساخت؟ مگر صبر و حلم و صلابت را در جام زينب نريخت؟

مگر زبان در كام على اكبر نگذاشت؟ مگر باكام سوخته و تفتيده ى خود كام على اكبر را شيرين و سرشار نكرد؟ مگر بر شيار لب هاى خشك او گل هاى رضا وتسليم و عبوديت، نشكفت؟ مگر اين گل ها را در تمامى ساحل دل هاى مشتاق و در وسعت دست هاى نسيم ننشاند؟

مگر آنها و اينها را به دل هاى دل و چشم هاى چشم و گوش هاى گوش هديه نداد؟

راستى حسين چه ها كه نكرد؟ نگفت؟ نسوخت؟ حجت نياورد؟ دعوت ها و نامه ها را نشان نداد؟ به رفتن و رهايى اشاره نكرد؟ به رها ساختن و واگذاشتن اهل بيت زبان نگشود؟ به حلقوم باز على اصغر نگاه نكرد؟ با خون هاى مشت شده ى او آسمان آبى را، سرخ و شرمگين نكرد؟

با اين همه آيا تخفيف خواست؟ تخفيف داد؟ از هدف بخاطر رنج ها چشم پوشيد؟ بخاطر عافيت و راحت، از عشق از همان محبوب گذشت؟ آيا از خون ترسيد؟ از دهان باز زخم ها، نصيحت بازگشت، گوش كرد؟ از اسارت بچه ها، از عشق و نگاه خاطر خواه زينب و از وداع مرد افكن و احساس سوز خواهر، سست شد؟

اينها ذكر است، هدايت است، اينها براى  ما كه با هيچ باز مى گرديم و در بازگشت استوار  و مصمّم هستيم، صحبت است، مصباح است و اگر بخواهيم از دنياى خون سبكبال بگذريم همين ها سفينه است، بادبان است، نسيم شرطه است.

اگر در ما عاطفه و ايمان و توحيد و در ما مستى و سرمستى باشد، اينها تولى است، اينها آتش، شور، سرشارى، پايكوبى، سرافشانى است.

اگر در ما معرفت به معيارها و بصيرت به ميزان ها باشد، همين ها حساسيت و مرزبندى و تبرّى و نفرت و لعنت و جدايى است، حتى جدايى از دستى كه براى حسين نمى پيچد، حتى از چشمى كه براى حسين نمى گريد.

راستى كه مصائب مردان بزرگ، مثل كوه است، قلّه تا قلّه فاصله ها دارد، دره ها و رودها با خود دارد.

مصائب حسين براى دل مست و شيداى او رزق است، با توجه به حضورِ مهربانِ حق، رفعت است، با توجه به همراهى لطيف و لطائف و صنايع و ساخت و سازهاى خدا، درجات است و چهره برافروختن است.

به همين خاطر، همين مصيبت ها براى ما، براى مردم، براى اسلام، حتى براى دنياى ماهى ها و سبزه ها، مصيبت است و فشار است و گرفتارى است و به همين خاطر براى بازيگرها و عاملين و براى تماشاچى ها و بازيچه ها، لعنت است حتى از دهان آرام و مرطوب ماهى ها و وبال است حتى از زبان شكسته ى سوسن و عذاب است و انحطاط و دركات است.

همين مصائب ذكر و هدايت است، ما را به استقامت و استوارى مى خواند و تعليم و آموزش و تزكيه و آزادى است، از آنچه داريم و از آنجا كه ايستاده ايم تا آنجا كه بايد برويم و در  پيش رو داريم.

همين مصائب تولّى و عشق و عاطفه و ضيافت اشك است و مهمانى رنگارنگ دل ها و ديده ها.

همين مصائب، تبرّى است، حواله ى نفرت و ضربه ى جدايى است. از هركس كه با حسين نيست و در راه حسين و همراه حسين نيست. گفتم حتى اگر چشم لجوج و دست بى كار و دوست ابله و فرزند ناخلف باشد.

آنها كه گرفتار مكر و فريب شيطان مى شوند و اشك ريختن و عزادارى حسين را نمى فهمند و عارفانه و آزادانه و عاشقانه از كنار آن مى گذرند، وقتى كه نوبت نان آنها را به ديگران مى دهند و يا جاى حرم و جاى نماز آنها را تصاحب مى كنند و يا لباس و كفش بچه هاى زيبا و موّدب آنها را، گل آلود و پاره پاره مى كنند، نمى دانم چه حالى مى شوند؟!

 همين عارفان پاك باز كه از حلق دريده ى شير خوار حسين، هيچ پيامى رانمى شنوند، چطور از چشم هاى مبهوت فرزندشان، فرياد خروش را مى شنوند و مى شورند و دستور قتال را مى فهمند و بر مى آشوبند.

با اين مقدمه با اين توجه با اين آداب اگر مى خواهى به صحراى عشق بيا; اين شب است و نور غمرنگ ماه; بيا و حالا ديگر خطرى نيست; شمشيرها را غلاف كرده اند و شمشيردارها رفته اند و يا آسوده اند; نمى خواهد سرت را بدزدى، ديگر تيرى نيست; ديگر حرمله تيرى در تركش ندارد، سينه ى حسين و حلقوم على اصغر، تمامى تيرها را تحويل گرفته اند.

نمى خواهد بترسى، معركه تمام شده و سرحسين را برده اند، به كوفه فرستاده اند، نزديك بيا.

بلند شو، خبرى نيست، خطرى نيست، گوش هايت را نزديك بياور، نزديكتر.

از دهان باز اين زخم هاى سرخ، از حنجره ى استخوانى اين ستون هاى شكسته و اين آسمان هاى بلند، چه مى شنوى؟

اين پيرمرد را ببين، اگر چه سر ندارد، ولى از خطوط انگشت هايش، از پوست چروكيده اش، مى توانى بشناسيش. اين حبيب است. اينكه حنجره اش هنوز بوى عطر قرآن مى دهد. اين برير است. اين نعش سياه، كه خون سفيدش مثل عطر ياس بر روى دست هاى نسيم، تا تمامى نهانگاه هاى شش ها را پر مى كند، اين جوْن، غلام ابوذر است.

اين كودك كه هنوز با گردن خميده دارد به زخم شمشيرى كه برعمويش مى نشيند، نگاه مى كند، عبداللّه برادر قاسم است فرزند امام مجتبى است.

اينها; اينها كه باتير و نيزه به زمين دوخته شده اند، ياران حسين هستند، مى ترسيدند كه با صداى حسين استخوان هاشان، راه بيفتد و نعش هاشان سربردارد، همه را با سُم اسب و باتيغ و تير به زمين بسته اند.

آيا مى توانى دورتر بيايى، بيا با او كه در كنار شريعه، بى دست نشسته، آرى بى دست نشسته، نشستن را كه مى فهمى، او بى دست و بى سر نشسته، ابوالفضل است. از آن وقت كه حسين، دست مهربانش را از زير سر او برداشته و چشمش را پاك كرده، دارد حسين را نگاه مى كند. حتى وقتى كه سرش را جدا كردند، دارد با گردن افراخته اش حسين را مى پايد. باور نمى كنى؟ ببين همه ى اينها دارند با زخم هاشان يكديگر را مرهم مى زنند.

اين مصحف پاره پاره را مى شناسى، اين على اكبر است.

حسين نتوانست پاره پاره هايش را بردارد. صحاف آوردند، با بوريا آوردند، تا از اين ورق هاى پاره پاره، قرآنى مجلّد بسازد. مجلّد نه با جلد زركوب، كه با جلد قرمز خون، با رنگ ارغوانى خون، نمى دانم با رنگ عشق؟ با رنگ محمد ؟ با رنگ على ؟ با رنگ فاطمه ؟ با رنگ خدا؟ با صبغة اللّه؟ راستى كه با بى رنگى و بى رنگى.

بازهم مى توانى ببينى؟!

من كه چشمم تار است. من كه در دلم غوغاست. گوش هايم نمى شنوند... اى واى، يا حسين... يا حسين... يا حسين.

کتاب از زلال ولایت (چهل حدیث از امام حسین علیه السلام) اثر استاد علی صفایی حائری(ره)عین.صاد را از  اینجا  دانلود نمائید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


زندگي اصولي در رفتار و کلمات امام حسین (ع) چاپ ارسال به دوست

توضيح:
اين نوشته از مجموعه دست نوشته هاي استاد در محرم سال ۱۳۷۴ بوده كه مطلب حاضر دست نوشت شب اول محرم مي باشد. از شب دوم تا شب نهم از اين مجموعه در بخش اول كتاب از معرفت ديني تا حكومت ديني جمع آوري شده است لكن اين نوشته (شب اول محرم ۱۳۷۴)  و سه نوشته ديگر از اين مجموعه (شب هاي نهم و دهم و يازدهم محرم۱۳۷۴) به علت عدم ارتباط با بحث معرفت ديني چاپ نگرديده است. سه مطلب ديگر نيز ان شاءالله در ويژه نامه محرم بر روي سايت قرار خواهد گرفت.   


السلام عليک يا اباعبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک و اناخت برحلک
اللهم ثبّتنا علی دينک و استعملنا بطاعتک و ليّن قلوبنا لولیّ امرک
    

با اصول آشنا شدن ، با اصول زندگی کردن ، و در اين زندگی گرفتار تبعّض و شرک و التقاط نگشتن ، هر سه مشکل است . مشکل است، چون من اين فرصت بيست _ سی ساله را و لااقل تا پيش از بلوغ را با عادت ، با غريزه يا رقابت و حسادت و خودنمايی و تظاهر گذرانده ام . زندگی و بودن و نبودنِ من برايم زير سوال نرفته . دوستی ها و دشمنی ها و انتخاب ها و طردهای من ، برايم با خوشی و ناخوشی و استحسان و استبداد ، تفسير می شده و اين تفسير، مقبول بوده و در آن خدشه ای نيامده. من برای ارتباط و انزوای خودم دليلی جز حالت ها و خواهش ها و يا عادت ها و انفاق های ساده نداشته ام و دليلی بيشتر از اين هم نمی خواسته ام . و بيشتر از اين هم از من نمی خواسته اند .
و طبيعی اين گونه زندگی غير اصولی، تناقض ، تزلزل ، وابستگی به شرايط خارج ، وابستگی به حالت های نفسانی و درگيری با رقابت ها و تعارض ها و درگيری با تظاهر و چشم و هم چشمی هاست . اين آفتهای ششگانه ، طبيعی است .
تناقض طبيعی است، چون عوامل خام عادت و غريزه و رقابت و تظاهر ، هر کدام سرچشمه های متعدد و هر کدام تقاضاهای متفاوت دارند . عادت ها و تربيت های القاء شده از ناحيه پدر و مادر و برادر واستاد ، می توانند هماهنگ نباشد. عشق و نفرت و حسادت و رياء و تظاهر و قهرمان بازی می توانند در برابر يکديگر صف بکشند . از يک طرف می خواهم دربرابر جمعِ منتظر،پای شکسته رقيبم را به درمانگاه برسانم تا تشويق و تعريف آن ها را تصاحب کنم و از طرفی می خواهم اين رقيبم از صحنه مسابقه و رقابت طرد شود و من به نتيجه برسم . از طرف ديگر،دلم می سوزد و عاطفه ام آرامم نمی گذارد و از طرف ديگر، برخورد صبح و تندی در حضور جمع و زبان تيز و تند رقيبم وادارم می کند که از صحنه چشم بپوشم و به روی خود نياورم . اين همه عامل و هر کدام هم با اين همه تقاضا و اقتضاء، طبيعی است که سلوک يکدست و هماهنگی را فراهم نسازد و در يک مورد، گرفتار فراز و نشيب و يا در موارد مشابه گرفتار خط مشی های ناهماهنگ بگردم .
تزلزل هم طبيعی است ، چون در برابر اين همه دعوت، تصميم گيری سنگين است . در برابر اين همه فشار، انتخاب سخت است .
وابستگی ها و درگيری ها هم طبيعی است ، چون در غيبت شخص و با نبود نظارت وجمع بندی ، مجموعه پندار و رفتار و گفتار ما از جبر عوامل نفسانی و اجتماعی و زمينه های موافق و مخالف، آزاد نمی شود و از چنبره اين نيروهای ريشه دار سر بر نمی آورد . آزادی از اين همه اسارت با تعقل و نظارت آغاز می شود و اين تعقل و نظارت به اصول محکم و استقامت در اجراء و وحدت اجراء نياز دارد .
اين اصول بايد تمامی زندگی و مرگ و روابط و نتايج را زير پوشش بگيرد . ما هنوز از زندگی والدين خود فاصله نگرفته ايم . ما هنوز به بودن خود توجه نکرده ايم و اين بودن را انتخاب نکرده ايم؛ در نتيجه اگر با خوشی و ملايمات همراه باشيم بحرانی نداريم. اما آنجا که مشکلات و شکست ها سر برمی دارد ، بحرانی می شويم و به مرگ فکر می کنيم و به دامان آن می آويزيم . اين بودن ، بودن ما نيست، بودن پس مانده ، و يا بودن مغفول و مفلوکی است که اولين بحران متزلزلش می کند . ما زندگی و مرگ را با هدفی نسنجيده ايم و اصلاً چنين هدفی گسترده که بر زندگی و مرگ سايه بيندازد ، انتخاب    نکرده ايم؛ که اهداف ، اهداف موسمی ، و خوشايندها و خواهش های کوچک است . زندگی ، زندگی حقارت است؛ حقارت شادی های احمقانه و رنج ها و غصه های ابلهانه .
ادامه مطلب را ببینید یا از لینک زیر به سایت با استادمراجعه فرمائید

ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  | 


دست نوشته های استاد

بخشي از دست نوشته شب عاشورا چاپ ارسال به دوست

همين امروز عصر كه دشمن به تنهايي حسين(ع) واقف شد و فهميد ديگر كسي براي ياري حسين(ع) نمي آيد و فهميد كه از لشگر كوفه كسي به سوي دعوت نمي آيد و براي حسين(ع) و غربت او دل نمي دهد، همين امروز عصر دشمن مي خواست تا كار را يك سره كند و گندم ري را آبياري نمايد. به سوي خيمه هاي حسين(ع) هجوم آوردند، زينب(س) هجوم را مي بيند، به سراغ برادر مي آيد، حسين(ع) بيرون  خيمه ها بر شمشير تكيه داده و به جاي توجه به هجوم مرگبار آن ها به زينب(س) مي گويد: من رسول خدا(ص) را در خواب ديدم. به من گفت: به زودي به سوي ما مي آيي. و آن گاه از ابوالفضل(ع) مي خواهد، و عاشقانه مي خواهد، كه: با آن ها مذاكره كن ببين چه مي خواهند، و هنگامي كه از تصميم بر درگيري و جنگ خبر مي آورد، از آن ها يك شب مهلت مي خواهد تا نماز بخواند، دعا كند و استغفار نمايد. حسين(ع) مي گويد: خدا مي داند كه من نماز و خواندن قرآن و دعا و استغفار را دوست دارم.
 راستي يك دل و اين همه عشق! يك دل و اين همه وسعت!
آدمي بايد در كجا ايستاده باشد كه مرگ، ديوار هراس او نباشد و زندگي او با مرگ به بن بست نرسد و در تقاطع نماند؟ آدمي بايد چه نوشيده باشد كه اين همه تلخي و رنج را  شيرين شيرين، مستانه مستانه سر كشد؟ و آدمي بايد چقدر سرشار باشد كه اين همه از دست دادن، او را زيادتر  و سرشارتر نمايد؟
يا حسين ! ياحسين! بر محدوديت و محروميت ما ترحّمي. بر اين همه ضعف و حقارت، بر اين همه ترس و هراس و تعلّق، بر اين همه ذلّت و تسليم عنايتي!
 ساقي بريز از كرم به جام باده خوارها …
راستي ما در كجا ايستاده ايم، ما در كجا افتاده ايم! حسين جان عنايتي!

      بخشي از دست نوشته شب عاشورا ۱۳۷۴

بخشي از دست نوشته هاي شام غريبان چاپ ارسال به دوست

و باز لطافت را ببين كه چگونه در صبح عاشورا، شوخ و مهربان، براي ملاقات خدا آماده مي شود و ديدار حور را انتظار مي كشد... هنگامي كه يكي از ياران به او مي گويد: آيا حالا وقت شوخي است؟ حبيب مي گويد: آري! حالا وقت اين شوخي است، چون بين ما و بهشت جز همين تيزي شمشيرها و نيزه ها مانع نيست.
 و باز لطافت جلو داران حسين(ع) را ببين كه چگونه بر غريزه مسلط هستند و چگونه به سوي نيزه ها     و تيرها هجوم مي آورند و چگونه امضاء وفا از حسين(ع) مي گيرند...
 و باز لطافت آن سياه را ببين كه چگونه بر پاي حسين(ع) مي پيچد و منّت مي پذيرد تا سفيدرو و   خوش بو و شرافتمند بر خدا ميهمان شود.
و لطافت تمامي اين روح هاي مهربان را ببين كه حتي جنازه قطعه قطعه آن ها، بر صداي دادخواهي و استنصار حسين(ع) مي جنبد و آرام نمي گيرد.
 و لطافت ابوالفضل(ع) را ببين كه چگونه با تمام وجود، با چنگ و دندان به اجابت حسين(ع) مي آيد و فرمان مي برد و با تمامي وفاء، به اخوّت و برادري مي رسد... با اين كه در تمامي عمر به ولايت حسين(ع)، حسين(ع) را صدا مي زد، ولي پس از اين مرحله از وفا و لطافت، گويا فرياد فاطمه(س) را   مي شنود كه او را به فرزندي مي خواند و اين روح وفا را به آغوش مي كشد كه فرياد مي زند: يا اخا ادرك اخاك.

 سلام خدا بر شما روح هاي وفادار و مهرباني كه ادعايي نداشته و خود را بدهكار مي دانستيد، در جاي خود سوختيد و پيشاپيش حسين(ع) خون خود را بخشيديد، و منّت پذيرفتيد كه خود را به ثبت رسانديد ودر حساب خدا براي خود بهره اندوختيد و با اين احتساب و با اين شهود، به ملاقات زخم هاي سرخ و ضربه هاي سبز رفتيد و در مدت كوتاهي راه درازي را پيموديد... و در جوار رسولان خدا و اولياء او نشستيد.

بخشي از دست نوشته هاي شام غريبان محرم ۱۳۷۴


 

چرا اینگونه ؟ چاپ ارسال به دوست

من خيلي فكر مي كردم كه بر فرض بخواهند حسين(ع) را به خاطر هر چيزي بكشند، آخر اين شكل چرا؟ با اين بغض، با اين شماتت، با اين قساوت لباس را از بدن ها جدا كنند و بدن ها را زير پاي اسب ها بشكنند، اين ها با چه منطقي جز قساوت مي سازد؟...
 اباعبدالله(ع) هنگام وداع با زينب(س) از خواهر لباس كهنه اي خواستند و در زير لباس ها و زره پوشيدند. تا اين لباس كهنه را بگذارند و با كرامت با حسين(ع) روبرو شوند، ولي چه بگويم... وقتي كه خواهر عمروبن عبدود بر نعش برادرش نشست، گفت: برادر من، من ديگر بر تو گريه نمي كنم، چون حتي زره ارزشمند تو را كه از بهترين زره هاي عرب است از تن تو در نياورده اند و غنيمت تو را بر نداشته اند. من بر تو گريه     نمي كنم چون تو را كريم و بزرگواري كشته است و اين كرامت آرام بخش است.
چه بگويم كه زينب(س) با چه جنازه اي روبرو مي شود و چگونه قطعه قطعه بدن برادر را كه عريان زير
آفتاب افتاده، به چشم مي گيرد. راستي چگونه وقتي كه اين گونه با قساوت برخورد مي كنند، و حتي آن ها را بر سر نعش هاي به خون نشسته، با تازيانه مي كوبند. نمي دانم چگونه آدمي به قساوت مي رسد و تا چه مرحله اي، از آگاهي و معرفت خود چشم مي پوشد و شماتت مي كند و مي گويد: قاتلوا من مرق عن الدين و فارق الجماعة؛ ص ۲۵۵ كلمات، و يا مي گويد: آيا اين آب را مي بيني كه چگونه مي درخشد؟ نخواهيم گذاشت حتي يك قطره از آن به گلويت برسد. ص ۲۴۶-۲۴۹ كلمات
 شيخ مفيد در ارشاد مي فرمايد: پس از خستگي زياد هنگامي كه حسين(ع) از پا افتاد و در محاصره دشمن در جلو خيمه ها قرار گرفت يكي از افراد دشمن بر حسين(ع) شمشير كشيد و مي خواست كه بر حسين(ع) ضربه بزند، يكي از فرزندان كوچك خود را به امام رساند و به مهاجم گفت: آيا مي خواهي عموي مرا بكشي؟ آن وقت دست خود را به حمايت از عمو جلو آورد و دست فرزند قطع شد و بر پوست آويزان ماند...
 كودك فرياد كشيد و خود را به دامان عمو انداخت و حضرت او را به صبر دعوت كرد و بر آن ها نفرين    نمود. و اين نفرين ها از اين دل مهربان، نشان حدّ قساوت و سنگدلي آن هاست.
آدمي با مشاهده اين صحنه ها از لطافت و قساوت، متحيّر مي ماند كه آدمي تا كجا پيش مي رود و تا چه مرحله چشم مي پوشد و چگونه سخت و خشن مي گردد. تو اين قساوت ها را با لطافت حرّ مقايسه كن، چگونه شكسته مي آيد و چگونه حتي نمي خواهد چشم در چشم حسين(ع) بدوزد و خانواده گرفتار او را ببيند و چگونه براي شهادت شتاب مي كند.

بخشي از دست نوشته هاي شام غريبان محرم۱۳۷۴

دست نوشته های استاد را از سایت با استاد از لینک زیر ببینید

http://www.baostad.com/index.php?option=com_content&task=view&id=9&Itemid=29

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط علی صفایی حائری عین صاد  |